کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 19 بهمن ماه ، 1390
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - یعقوب لیث صفاری

یعقوب لیث صفاری

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> بزرگان ایران زمین

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 6 دي ماه ، 1388 20:15:36    موضوع مطلب: یعقوب لیث صفاری پاسخ همراه با اعلان

درود
28 دسامبر سال 875 میلادی ، برای ما ایرانیان روز بزرگی است. یعقوب لیث صفاری در این روز زبان پارسی را بار دیگر زبان رسمی ایران ساخت.
به پاس و گرامی داشت این روز نیک و این مرد نیک ، زندگی نامه اش پیشکش می گردد

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند arya


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 6 دي ماه ، 1388 20:17:56    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

یعقوب لیث
از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد
پرش به: ناوبری, جستجو
مجسمه یعقوب لیث صفاری در ورودی شهر دزفول

یعقوب (پسر ِ) لیث یکی از پادشاهان ایران از دودمان صفاری بود. یعقوب بن لیث مردی بود از قریه قرنین در سیستان افغانستان لیث پدر یعقوب در سیستان شغل رویگری داشت. او سه پسر داشت بنام‌های یعقوب و عمر و علی. هر سه پسران لیث حکومت کردند اما دوره حکومت آنان چندان نپایید. یعقوب نیز در اوایل مانند پدر رویگری می‌کرد و هرآنچه بدست می‌آورد به دوستانش ضیافت می‌کرد. چون به سن رشد رسید عده‌ای از عیّاران او را به سرداری خود برگزیدند.

در سال ۲۳۷ که طاهر بن عبدالله در خراسان حکومت می‌کرد مردی از اهل بُست به‌نام صالح بن نصر کنانی بر سیستان چیره شد و یعقوب به خدمت وی در آمد. طاهر که مردی با تدبیر بود صالح بن نصر را از سیستان براند و پس از وی درهم بن نصر (یا نضر) خروج کرد و سیستان را تصرف نمود و سپاهیان طاهر را از سیستان براند. درهم که نتوانست از عهده‌ای سپاهیان برآید یعقوب را سردار سپاه خویش تعین کرد. سپاهیان چون ضعف فرماندهی درهم را دیدند از فرماندهی یعقوب اسقبال نمودند.

پس از چندی والی خراسان با تدبیر درهم را اسیر کرد و به بغداد فرستاد، او مدتی در بغداد زندانی بود بعد آزاد گردید و به خدمت خلیفه در آمد. درین زمان است که کار یعقوب نیز بالا می‌گیرد او به دفع خوارج می‌رود. یعقوب چون مردی با تدبیر و عیار بود تمام یارانش از وی چنان فرمانبرداری می‌کردند که برون از تصور بود. یعقوب بعد ار ضبط سیستان رو به خراسان نهاد ولی چیزی نصیبش نشد. باز بار دیگر در سال ۲۵۳ رو به خراسان نهاد. این بار شهرهای هرات و پوشنگ را بگرفت و از آنجا رو به کرمان نهاد و گماشته حاکم شیراز در کرمان را بگرفت. پس از آن رو به شیراز نهاد با حاکم فارس جنگیده و آن را نیز بدست آورد. یعقوب بعد از واقعه چند نفر از طرفداران خود را با پیشکش‌های گرانبها نزد خلیفه بغداد فرستاد و خود را مطیع خلیفه اعلان کرد.

یعقوب در سال ۲۵۷ باز به فارس لشکر کشید و خلیفه المعتمد به وی پیغام داد که ما ملک فارس را به تو نداده‌ایم که تو به آنجا لشکر کشی کنی. المؤفق برادر خلیفه که صاحب اختیار مملکت بود پیامی نزد یعقوب فرستاد مبنی بر اینکه ولایت بلخ و تخارستان و سیستان مربوط به یعقوب است. یعقوب نیز بلخ را تصرف نموده متوجه کابل شد والی کابل را اسیر و شهر را تصرف نمود. پس از آن به هرات رفت و از آنجا به نیشاپور و محمد بن طاهر حاکم خراسان را با اتباعش اسیر و به سیستان فرستاد و از آنجا روانه طبرستان شد تا در آنجا با حسن بن زید علوی بجنگد. حسن درین جنگ شکست خورد فرار نمود و به سرزمین دیلمان رفت. یعقوب از ساری به آمل رفت و خراج یکساله را جمع کرد و روانه دیلمان شد، در راه در اثر بارش باران عده زیادی از سپاهیانش کشته شده و خود مدت چهل روز سرگردان می‌گشت. یعقوب پیامی نزد خلیفه فرستاد مبنی بر اینکه طبرستان را فتح کرده حسن را منزوی ساخته‌است به امید اینکه مورد نظر خلیفه واقع گردد. اما خلیفه حکمی را توسط حاجیان به خراسان فرستاد که چون وی از حکم ما تمرد کرد و به حکومت سیستان بسنده نکرد او را در همه جا لعن کنند.

پدر زبان پارسی بعد از اسلام در ایران

یعقوب لیث صفار نخستین کسی بود که زبان پارسی را ۲۰۰ سال پس از ورود اسلام به ایران، به عنوان زبان رسمی ایران اعلام کرد و پس از آن دیگر کسی حق نداشت در دربار او به زبانی غیر از پارسی سخن بگوید. دکتر محسن ابوالقاسمی در کتاب «تاریخ زبان فارسی» آورده‌است:«.... در سال ۲۵۴ هجری، یعقوب لیث صفار، دولت مستقل ایران را در شهر زرنج سیستان تاسیس کرد و زبان فارسی دری را زبان رسمی کرد که این رسمیت تا کنون ادامه دارد.» در منابع کهن نیز از این رویداد نام برده شده‌است. نویسنده «تاریخ سیستان» چنین روایت کرده‌است: یعقوب فرا رسید و بعضی از خوارج که مانده بودند ایشان را بکشت و مال‌های ایشان برگرفت. پس شعرا او را شعر گفتندی به تازی: قد اکرم الله اهل المصر و البلد بملک یعقوب ذی الافضال و العدد. چون این شعر برخواندند او عالم نبود، در نیافت، محمدبن و صیف حاضر بود و دبیر رسایل او بود و بدان روزگار نامه پارسی نبود، پس یعقوب گفت: «چیزی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟» محمد وصیف پس شعر پارسی گفتن گرفت و اول شعر پارسی اندر عجم او گفت.» فارسی، یا فارسی دری یعنی رسمی، دنباله پارسی میانه زردشتی است. تا عهد یعقوب لیث، زبان رسمی ایران یا حکومت‌های ایران، زبان عربی بود. یعقوب در سال ۲۵۴ هجری قمری زبان پارسی را رسمی کرد و زبان رسمی ایرانی است. پس از یعقوب هم سامانیان و آل بویه این زبان را گسترش دادند و از نابودی آن جلوگیری کردند، دولت سامانی به رواج زبان فارسی علاقه مند بود و دولت غزنوی، فارسی را در هندوستان رایج کرد. زبان فارسی در دربار مغولی هند، زبان رسمی بود. رواج فارسی در هند سبب شد زبانی به وجود آید به نام اردو که زبان رسمی دولت پاکستان شد و به الفبایی که از الفبای فارسی گرفته شده، نوشته می‌شود. زبانی که در هند، آن را هندوستانی می‌نامند و به الفبایی که از الفبای سنسکریت گرفته شده، نوشته می‌شود، با اردو یک منشأ دارد. سلجوقیان زبان فارسی را در آسیای کوچک رایج کردند. در دولت عثمانی زبان فارسی رایج بود. برخی از سلاطین عثمانی چون محمد فاتح و سلیم اول به فارسی شعر سروده‌اند. اما تسلط استعمار بر کشورهای شرق سبب شد که از رواج فارسی کاسته شود.

کشمکش میان صفاریان و خلافت بغداد

محمد بن واصل تمیمی بر فارس چیره شده بود. المتعمد عباسی فارس را به موسی بن بغا داد، موسی نیز عبدالرحمان بن مفلح را به جنگ محمد بن واصل فرستاد، عبدالرحمان شکست خورد و اسیر شد. چون یعقوب در سیستان خبر بالا گرفتن کار ابن واصل را شنید طمع در ولایت فارس بست، در حالیکه محمد بن واصل در اهواز بود وی رو به فارس نهاد و فارس را تصرف کرد. در سال ۲۶۲ یعقوب از فارس رو به خوزستان نهاد. چون خبر به خلیفه المعتمد رسید فرمان حکومت خراسان، گرگان، طبرستان و ری و فارس را در حضور حاجیان به شمول شرطگی بغداد به وی داد. اما یعقوب راضی نشد و به خلیفه پیغام داد که به چیزی راضی نیست جز رسیدن به بغداد. خلیفه برادرش الموفق را به جنگ با یعقوب فرستاد، یعقوب درین جنگ شکست خورد و فرار کرد. بسیاری از اموال یعقوب بدست سپاهیان بغداد افتاد، و به نام غنیمت به بغداد برده شدند. المؤفق به علت بیماری به بغداد بازگشت و یعقوب نیز در گندی‌شاپور به قولنج مبتلا گشت. خلیفه رسولی را با منشور ولایت فارس و استمالت نزد یعقوب فرستاد. یعقوب قدری نان خشک و پیاز و شمشیر را پیش روی خود نهاد و به رسول گفت: «به خلیفه بگو که من مردی رویگر زاده‌ام و اکنون بیمارم و اگر بمیرم تو از من رها می‌شوی و من از تو، اگر ماندم این شمشیر میان ما داوری خواهد کرد، اگر من غالب شوم که به کام خود رسیده باشم و اگر مغلوب شوم این نان خشک و پیاز مرا بس است.»

یعقوب در سال ۲۶۵ در گندی شاپور در اثر قولنج در گذشت. یعقوب را مردی باخرد و استوار توصیف کرده‌اند. حسن بن زید علوی که یکی از دشمنانش بود او را نسبت استقامت و پایداریش سندان لقب داده بود.

آرامگاه یعقوب لیث صفاری

آرامگاه یعقوب لیث اکنون در ۱۲ کیلومتری جنوب شرقی دزفول در روستایی به نام اسلام‌آباد دزفول یا شاه‌آباد دزفول قرار دارد. قدمت آرامگاه یعقوب لیث صفاری، به دوره سلجوقی تا قاجار می‌رسد و در روستایی در ۱۰ کیلومتری دزفول (سمت راست جاده دزفول شوشتر) واقع شده‌است. بنا احتمالا آرامگاه شاه ابوالقاسم، سردار نامی ایران، یعقوب لیث صفاری، است که در شهر جندی شاپور وفات یافته‌است. آرامگاه با گنبد مضرس ساخته شده و با توجه به مرمت‌های مختلف، قدیمی‌ترین قسمت آن مربوط به دوره سلجوقی است.

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند Ariyadokht
محل سكونت: تهران

seyghaly
مدیر سایت
مدیر سایت

وضعيت: آفلاين
8 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 920
امتياز: 2903
تشکر کرده: 372
تشکر شده 1053 بار در 598 پست

محل سكونت: تهران

ارسالارسال شده در: جمعه، 4 تير ماه ، 1389 19:14:30    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

یعقوب لیث صفاری در هنگام قیام خود بر علیه عباسیون در شعری که از طرف او برای خلیفه عباسی ارسال شد، چنین نوشت : «درفش کاویان (عَلَم الکابیان ) همراه من است و امیدوارم که زیر لوای آن بر ملتها حکومت کنم.
_________________
دبیر پایگاه پژوهشی هخامنشیان، رسول صیقلی

پاینده ایران زمین
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي ارسال ايميل بازديد از سايت ارسال كننده مطلب شناسه Yahoo
کاربرانی که برای این ارسال از seyghaly تشکر کرده اند arya
محل سكونت: ایران زمین

Ariyadokht
سر دبیر کارگروه ها
سر دبیر کارگروه ها

وضعيت: آفلاين
19 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 401
امتياز: 1005
تشکر کرده: 522
تشکر شده 289 بار در 185 پست

محل سكونت: ایران زمین

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 6 مهر ماه ، 1389 17:55:54    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

یعقوب لیث و اندیشه ی بازسازی دولت فراگیر ملی

منبع: تاجیکان ایرانی تبار
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

يعقوب ليث، بدون هيچ‌گونه دودلي، نخستين فرزند دلاور اين سرزمين سترگ بود كه پس از فروپاشي دولت ساسانيان، به انديشه‌‌ي برپايي دوباره‌ي دولت فراگير ملي افتاد.
از اين‌رو، وي مي‌دانست كه براي رسيدن به برپايي دولت فراگير ملي، نخست مي‌بايست زبان پارسي را به عنوان يك زبان ادبي، دوباره زنده كرد و آن را در جايگاه يك زبان فراگير ملي قرار داد.
زبان پارسي در اثر سلطه‌ي تازيان، از جايگاه يك زبان فاخر ادبي، به گودال زبان محاوره‌ي مردم كوچه و بازار، فرو افتاده بود. نوشتن و سرودن و گفتن به زبان نازيباي عربي، مايه‌ي فخر و برتري شمرده مي‌شد. از اين‌رو صاحبان سخن و انديشه، مي‌كوشيدند تا نوشته‌ها و گفته‌هاي خود را به زبان عربي بيان دارند.
چنين بود كه در روزگاري كه زبان پارسي از جايگاه ادبي خود فرو افتاده بود و زبان عربي، شتابان، به‌ويژه در ميان به اصطلاح فرهيختگان اجتماع جاي افتاد و چنان‌كه گفته شد، براي بسياري، سخن گفتن به تازي و شعر سرودن و كتاب نوشتن به عربي، مايه‌ي فخر و مباهات بود، كاوه‌ي ديگري، «منشور تاريكي» ضحاكان زمان را از هم دريد و افسون «سياه‌انديشان» را باطل كرد. چنين بود كه: (1)

چون يعقوب، لشكريان محمدبن طاهر را شكست داد و از جنگ و فتح هرات بازگشت، شعرا او را شعر گرفتند به تازي:
قد اكرم الله اهل المصر و البلد
بملك يعقوب ذي الافضال و العدد
(خداوند گرامي‌داشت مردم اين شهر را به پادشاهي يعقوب، خداوند دانايي و خواسته و سپاه)
چون اين شعر برخواندند ... پس يعقوب گفت: چيزي كه من اندر نيابم. چرا بايد گفت: محمد وصيف [دبير رسايل يعقوب]، پس شعر پارسي گفتن گرفت و اول شعر پارسي در عجم او گفت و پيش از او كسي نگفته بود كه تا پارسيان بودند، سخن پيش ايشان به سرود بازگفتندي. بر طريق خسرواني و چون عجم بركنده شدند و عرب آمدند. شعر ميان ايشان به تازي بود و همگان را علم و معرفت شعر تازي بود واندر عجم كس نيامد كه او را بزرگي آن بود پيش از يعقوب كه اندرو شعر گفتندي.
از اين رو .... چون يعقوب، زنبيل و عمار خارجي را بكشت، هري [هرات] بگرفت و كرمان و فارس او را دادند، محمدبن وصيف اين شعر بگفت:
اي اميري كه اميران جهان، خاصه و عام بنده و چاكر و مولاي و سگ‌بند و غلام ....
بسام كورد از آن خوارج بود كه به صلح نزد يعقوب آمده بود [او] چون طريق پسر وصيف بديد ـ اندر شعر ـ شعرها گفتن گرفت و اديب بود و حديث عمار اندر شعري ياد كند...:
هر كه نبود او بدل متهم بر اثر دعوت نوكرد نعم...
مكه حرم كرد، عرب را خداي عهد تو را كرد حرم، در عجم
هر كه درآمد، همه باقي شدند باز فنا شد كه نديد اين حرم

... باز محمد بن فحله هم سگزي [سكايي، سيستاني] بود. مردي فاضل بود و شاعر و نيز پارسي گفتن گرفت و اين شعر را بگفت:
چو تو مراد حوا و آدم نكشت شير نهادي به دل و بر منشت
معجز پيغمبر مكي، تويي به كنش و به گوش و به كنشت
سحر كند عمار، روز بزرگ گويد آنم كه يعقوب كشت
پس از آن، هر كسي طريق شعر گفتن برگرفتند اما ابتدا ايشان بودند و كس به زبان پارسي شعر ياد نكرده بود الا ابونواس. در ميان شعر خويش سخن پارسي طنز را ياد كرده بود...

بدين‌سان، در آستانه‌ي زوال زبان پارسي، يعقوب ليث روي‌گر، عصر نويني به روي اين زبان گشود. زبان پارسي كه جایگاه ادبي خود را از دست داده بود و به زبان مردم كوچه و بازار بدل شده بود، به همت يعقوب، دوباره جان گرفت و درازاي زمان به اوج رسيد و آثاري به زبان پارسي خلق شد كه شگفتي جهانيان را برانگيخت.
از سوي ديگر، عيار سيستاني نيك مي‌دانست كه براي برپايي دولت فراگير ملي، نياز به تاريخ است. از اين‌رو، يعقوب نخستين كسي بود كه پس از فروپاشي دولت ساسانيان، دستور به گردآوري، تاريخ ايران، از گاه كهن تا پايان ساسانيان داد.
هرگاه به اين كار بزرگ، در دريباچه‌ي شاه‌نامه‌ ي ‌باي‌سنقر ميرزا اشاره نرفته بود، بدون ترديد ما امروز از آن بي‌خبر بوديم و معلوم نبود كه عدم آگاهي بر وجود چنين شاه‌نامه‌اي تا كي به درازا مي‌كشيد و يا شايد ابدي مي‌شد و هيچ اثر و ردپايي از آن به دست نمي‌آمدSad2)

اگرچه در نسخه‌ي شاه‌نامه‌ي باي‌سنقري، دستبردهاي فراوان شده و در اين ديباچه، سخن‌هاي بي‌پايه فراوان است و از همان پريشاني‌هايي بهره‌مند است كه تاريخ‌ها و تذكره‌هاي پيش از آن داشته‌اند ... [اما] در اين ديباچه، از چگونگي گردآوري شاه‌نامه و تاريخ گذشته ايران و چگونگي گردآوري آن سخن به ميان آمده و سخن را به اين‌جا مي‌كشاند...
در دريباچه‌ي شاه‌نامه‌ي باي‌سنقري آمده است: (3)
يعقوب ليث، به هندوستان فرستاد و آن نسخه بياورد و بفرمود ابومنصور عبدالرزاق فرخ را كه معتمدالملك بود. تا آن‌چه دانشور دهقان به زبان پهلوي ذكر كرده بود، به پارسي نقل كند و از زمان خسروپرويز تا ختم كار يزدگرد شهريار، هرچه واقع شده بود، بدان كتاب الحاق گرداند.
پس ابومنصور عبدالرزاق وكيل پدر خود، مسعود بن منصور ال معمري را بفرمود تا نسخه را به اتفاق چهار تن ديگر، يكي تاج بن خراساني از هري [هرات] و يزدان دادبن شاپور از سيستان و ماهوي بن خورشيد از نيشابور و شادان بن برزين از طوس، تمام كنند و در تاريخ ستين و ماتين هجرت [260 قمري / 253 خورشيدي / 873 ميلادي] اين كتاب را درست كردند و در خراسان و عراق از آن نسخه‌ها گرفتند.

با انجام اين كارها، يعقوب در پي آن برآمد تا فرجامين مانع را از برابر برپايي دولت فراگير ملي بردارد. از اين‌رو، بر آن شد تا حكومت بغداد را برافكند كه «مرگ» او را مجال نداد و اين كار تا برآمدن صفويان، به عهده‌ي تعويق افتاد و در نتيجه سرزمين ايرانيان، به مدت 850 سال داراي دولت فراگير ملي نبود.
آن‌چه كه امروزه به نام مقبره‌ي «دانيال نبي»، شناخته مي‌شود، در حقيقت آرام‌گاه مرد بزرگ تاريخ ايران، يعقوب ليث صفاري است.
اگر كسي به عنوان دانيال نبي مي‌بوده كه در وجود وي جاي دودلي بسيار هست، مي‌بايست در كمابيش 500 سال پيش از ميلاد مسيح درگذشته باشد و در نتيجه، اگر داراي مقبره‌اي مي‌بوده، مي‌بايست مربوط به دوره‌ي هخامنشيان مي‌بوده، در حالي كه ساختماني كه به نام مقبره‌ي دانيال نبي از آن ياد مي‌برند، بنايي است مربوط به دوران اسلامي.
البته همين‌گونه است، مقبره‌ي استرومردخاي در همدان. اگر استرومردخاي وجود خارجي داشته باشند، در آن صورت آن‌ها نيز مي‌بايست كمابيش 500 سال پيش از ميلاد مسيح، درگذشته باشند. در حالي كه بناي موجودر در همدان، بنايي است مربوط به سده‌ي هفتم هجري. در اين صورت اين پرسش مطرح مي‌شود كه در اين دوره‌ي كمابيش 1800 سال، اين دو جنازه كجا بودند كه يك باره در سده‌ي هفتم هجري در همدان سر برمي‌آوردند؟ هم‌چنين است درباره دروغ‌پرودازي‌هايي كه هنوز درباره‌ي آرام‌گاه يعقوب ليث، در جريان است.
پس از يعقوب، برادرش عمرو، راه يعقوب را پي‌ مي‌گيرد، اما از طريق ديگر او در پي آن بود كه نخست دولت فراگير ملي بدون حساسيت بغدادنشينان و لعن و تكفير و ... آنان، برپا دارد و آن‌گاه خليقه را براندازد.
از اين‌رو پس از آن‌كه فرمان امارات ماوراءالنهر (خوارزم و فرارود) را از خليفه گرفت، به 3 امير سر‌شناس آن سامان، يعني اميران بلخ و كوزكان و نيز اسماعيل امير بخارا، پيام فرستاد آنان را به اطاعت فراخواند و خواست تا از سوي وي هم‌چنان، فرمان‌رواي قلمرو خود باشند. اميران بلخ و كوزكان، پذيرفتند، اما اسماعيل كه برپايه‌ي اسناد بسيار، با خليفه‌ي بغداد در رابطه بود و گفته مي‌شود به اشاره‌ي او، از اين كار سر باز مي‌زند. البته، خليفه نيز مي‌دانست كه عمرو در پي چيست. هرگاه «اسماعيل» به وعده‌هاي خليفه فريفته نشده بود، عمرو ليث صفاري، دولت فراگير ملي را برپا داشته بود.
در تاريخ بخارا آمده است كه چون فرستاده‌ي عمرو، نزد اسماعيل رسيد و از: (4)
اطاعت نمودن امير بلخ و امير كوزكانيان خبر داد و گفت: تو بدين اطاعت نمودن، سزاوارتري و بزرگوارتري و قدر پادشاهي، تو بهتر داني كه پادشاه زاده‌اي. امير اسماعيل جواب داد كه خداوند تو، بدين ناداني است كه مرا با ايشان، يكي مي‌كند و ايشان، مرا بنده‌اند و جواب من، به شمشير تراست و ميان من و او، جز حرب نيست و بازگرد و او را خبر ده، تا اسباب حرب ساز كند.

با توجه به اين‌كه به ظاهر، اسماعيل از سوي خليفه عزل شده بود، پرخاش‌گري او برابر عمرو كه از نظر وسعت قلمرو و فرمان‌روايي و جانشيني يعقوب كه با خليقه نيز به پيكار برخاسته بود و ... بسيار تامل برانگيز است: (5)
همان‌گونه‌ كه دگر سامانيان از فرمان‌برداري طاهريان، سرپيچي مي‌كردند، مورد مواخذه‌ي خليفه قرار مي‌گرفتند، حال نيز مي‌بايد به همان شكل عمل گردد [مي‌گرديد]. لذا جاي تامل دارد كه چرا اسماعيل حتي فرمان خليفه در عزل خويش را بيهوده انگاشته وحتي امارات از جانب صفار يارانيز شديدا، مردود مي‌شمارد.

اما عمرو نيز به مانند يعقوب از آرمان فراتري پيروي مي‌كرد. از اين‌رو، عمرو با وجود پاسخ تند و گستاخانه‌ي اسماعيل، نامه‌ي ديگري به وي نوشت و گروهي از نزديكان خويش را براي بردن آن نامه، نزد اسماعيل گسيل داشت.
در اين نامه آمده بود: (6)
هرچند، اميرالمومنين اين ولايت را مرا داده وليكن ترا با خود شريك كردم در ملك. بايد كه مرا يار باشي و دل من خوش داري كه هيچ بدگويي ميان ما راه نيابد و ميان ما، دوستي و يگانگي بود و آن‌چه پيش از اين گفته بوديم، از راه گستاخي بود، از سر آن گذشتيم. بايد كه ولايت ماوراءالنهر را نگاه داري كه سرحد دشمن است و رعيت را بتيمار داري و ما آن ولايت را به تو ارزاني داشتيم و جز خوشنودي و آباداني خان و مان تو نخواهيم ... ما [را] بر هيچ‌كس اعتماد نيست جز تو. بايد كه تو نيز بر ما اعتماد كني و با ما عهد كني تا در ميان ما دوستي استوار گردد.

اما اسماعيل كه از آرمان‌هاي والاي عمرو بدور بود و تنها در پي فرمان‌روايي بر پهنه‌اي محدود بود و از سوي ديگر، در باطن از پشتيباني خليفه برخوردار بود، چون از فرستاده‌ي عمرو ليث خبردار شد: (7)
به لب جيحون [آمودريا] فرستاد و رها نكرد، تا از آب بگذرد و خبري كه آورده بودند، از ايشان نگرفتند و نياوردند و آن را، به خواري بازگردانيدند.

بدين‌سان تلاش عمروليث نيز به دنبال كوشش يعقوب براي بازسازي دولت فراگير ملي نافرجام ماند.
چنان‌كه مي‌دانيم كار به جنگ كشيد و عمرو شكست خورد و خود نيز اسير شد و اسماعيل وي را در غل و زنجير به بغداد نزد خليفه فرستاد و ...

پي‌نوشت‌ها
1ـ تاريخ سيستان ـ در 210-209
2ـ شاه‌نامه، آبشخور عارفان ـ در 36
3ـ ديباچه‌ي شاه‌نامه‌ي باي سنقري، چاپ 1350
4ـ تاريخ بخارا ـ در 120-119
5ـ ايران در زمان سامانيان ـ در 119
6ـ همان ـ در 120
7ـ همان ـ در 121-120

هوشنگ گنجه‌اي
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت


آرامگاه یعقوب لیث در دزفول
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

_________________
همه دنیا تن است و ایران دل
نیست گوینده زین کلام خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
کاربرانی که برای این ارسال از Ariyadokht تشکر کرده اند arya
محل سكونت: ایران زمین

Ariyadokht
سر دبیر کارگروه ها
سر دبیر کارگروه ها

وضعيت: آفلاين
19 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 401
امتياز: 1005
تشکر کرده: 522
تشکر شده 289 بار در 185 پست

محل سكونت: ایران زمین

ارسالارسال شده در: سه شنبه، 6 مهر ماه ، 1389 17:58:10    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

زنده یاد یعقوب لیث صفاری
_________________
همه دنیا تن است و ایران دل
نیست گوینده زین کلام خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
کاربرانی که برای این ارسال از Ariyadokht تشکر کرده اند arya
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> بزرگان ایران زمین

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir