omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 676 امتياز: 1740 تشکر کرده: 113 تشکر شده 803 بار در 420 پست
ارسال شده در: جمعه، 15 آبان ماه ، 1388 19:43:08 موضوع مطلب: سرگزشت امیرنصر سامانی
نوشته ی: امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)
بخارا. یکشنبه ۲۱ جمادیالاخر سال ۳۰۱ قمری.
هوا گرگ و میش مینمود. مردی به آرامی به درون خوابگاه شاهانه گام نهاد و در جلوی تخت درنگ کرد. پسرکی که خوابیده بود پیاپی تکان میخورد و سخنانی گنگ بر زبان میراند؛ او کابوس میدید. آن مرد دلش تاب نیاورد و آرام بر سر پسرک دست کشید و رخسارش را نوازش کرد. پسرک از جای جست و نفس زنان و گریان گفت:
ــ آیا میخواهید مرا بکشید؟ همچنان که پدرم را کشتید!
سپس با دیدن لـلهاش «احمد لیث» کمی آرام گرفت و او را بغل کرد. آن مرد با نگاهی اندوهگین اما با لحنی که میکوشید شاد و استوار باشد، به پسرک گفت:
ــ ــ ای شاهزاده؛ آرام و آسوده باش که کین پدرت را گرفتیم...
و پس از کمی مکث افزود:
ــ ــ امروز تاجگزاری شما انجام خواهد شد.
شاهزاده کوچک با نگاه معصومانهاش هنوز گیج و آشفته به نظر میرسید. از بیرون آوای شیپور و تبیره (طبل) میآمد. شاهزاده با شتاب چاشت بامدادی را خورد و آماده شد. به هر کوی و برزن آزین بسته بودند. داروغه بخارا «سعد خادم» شاهزاده هشت ساله را بر گردن خود نشانده بود و از پیرامون کاخ شاهی به آرامی میگزشت. پشت سر او «محمد جیهانی» وزیر به بزرگان و مشایخ مینگریست که در رده نخست ایستاده بودند و به نشانه بیعت، دست آن کودک را میبوسیدند. شاهزاده «نصر بن احمد سامانی» با بیم و امید در هالی که هیجان زده بود گهگاه سرش را برمیگردانید و به وزیر دانشمند و هوشیارش نگاه میکرد. لبخند «محمد جیهانی» برایش دلگرم کننده مینمود. شاهزاده شادمان بود که با آن سن اندکش بر تخت شاهی مینشیند. اگرچه این رخداد بزرگ با پایکوبی مردم بخارا تپش قلبش را تندتر و دلش را پرشورتر از همیشه کرده بود اما از سوی دیگر به یاد پدرش «احمد بن اسماعیل» چشمانش نمناک مینمود.
ده روز پیش امیر احمد سامانی که به شکار رفته بود هنگام بازگشت به لشگرگاه نامه ای به دستش رسید که «حسن اتروش» از نبیرگان علی بن ابیطالب بیرون آمده و با قیام خود، بخشهای زیادی از گرگان و تبرستان را گرفته است. امیر احمد دلتنگ و غمناک گردید. سر به سوی ابرها کرد و گفت:
ــ بار خدایا؛ اگر خواسته آسمانی چنان است که این پادشاهی از دستم برود، جان مرا بستان و من را مرگ بده!
زمانی که امیر احمد به لشگرگاه رسید خیمه ها به سببی ناآشکار آتش گرفته و میسوخت. وی این رخداد را به فال بد گرفت. شبانگاه که زمان خفتن فرا رسید امیر که پریشان مینمود فراموش کرد فرمان دهد که مانند همیشه شیر دست آموزش را به خوابگاهش بیاورند و به تخت ببندند. از شام تا بام کسی از ترس آن شیر، شهامت نداشت که به خوابگاه امیر احمد برود. نیمههای شب چند غلام که خوابگاه را خالی از شیر دیده بودند به آنجا رفتند و گلوی امیر سامانی را بریدند و بیدرنگ گریختند. گماشتگان توانستند غلامان را در چهار فرسنگی بیابند و بگیرند. پس از بازجویی غلامان گفتند که هرکدام با دریافت دوهزار دینار زر از «نصربن اسحاق» که کاتب امیر سامانی بود به این قتل پرداختند. این کاتب که حساب و مال مردم و بازرگانان را رسیدگی میکرد بارها رشوه گرفته و خیانت کرده بود. امیر احمد روزی او را فراخواند و گفت:
ــ دست از این کارها بازدار!
ــ ــ پیمان میکنم که پس از این خیانت نکنم.
ــ اگر وفا در دل داری دست بر سر من بنه و سوگند بخور.
کاتب چنین کرد؛ اما به کارهای نادرستش ادامه داد. بامداد همان روزی که امیر احمد به شکار میخواست برود کاتب را فرا خواند و گفت:
ــ روا چگونه شاید داشت که چنان سوگند بشکنی و مروت، باطل گردانی؟
کاتب هیچ پاسخ نداد و سرافکنده و شرمگین بیرون آمد و با خود اندیشید که هر آن به دست امیر هلاک خواهد شد. بنابراین غلامانی را اجیر کرد تا امیر احمد را بکشند. به حکم قاضی القضات، غلامان قاتل را جلو شیر انداختند تا خوراک آن حیوان شوند و کاتب خیانتکار، هر روز تکه ای از گوشت بدنش را میکندند تا سرانجام زجرکش شد. _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 676 امتياز: 1740 تشکر کرده: 113 تشکر شده 803 بار در 420 پست
ارسال شده در: جمعه، 15 آبان ماه ، 1388 19:50:14 موضوع مطلب:
اینک شاهزاده «نصربن احمد» از فراز ایوان شاهی برای مردم دست تکان میداد. در سوی راستش محمد جیهانی وزیر و در سوی چپش «حمویه» سپهسالار ایستاده بودند. اگر کسی از نزدیک به رخسار آن دو مینگریست نشانه هایی از تشویش و نگرانی را درمییافت. بخارای خندان، رخدادهایی بس خونین را تا آن زمان پشت سر گزرانده بود.
پس از فروپاشی ساسانیان، در زمان معاویه عربها به بخارا تاختند و چهارهزار تن را به بردگی گرفتند و پس از آن، باج و خراج سنگینی دریافت کردند. در سال نود قمری یک بار دیگر مردم بخارا به دست «قتیبه باهلی» کشتار شدند و مردم شهرهای پیرامون نیز در امان نماندند. سردار عرب برای آنکه اهل بخارا همیشه مهار و زیر نظر باشند، دستور داد نیمهای از خانه و دارایی خود را به عربها بدهند. بزرگان شهر بخارا خانه هایشان را رها کردند و در بیرون شهر، کوشکهایی با بوستانهای زیبا ساختند که بعدها این شهرک به نام «کوشک مغان» نامدار شد. «قتیبه» چهار بار به بخارا حمله کرد زیرا مردم آنجا نسبت به کیش جدید سرکشی میکردند. از این رو در هر خانهای عربها را جای داد تا از رعایت احکام شرع از سوی مردم آگاه باشند و مسجدها ساخت تا به نماز آدینه بپردازند. در این روز ندا میدادند که هرکس به نماز آدینه بیاید دو درهم دریافت میکند. و مردم در آغاز به زبان پارسی نماز میخواندند و نمیتوانستند عربی بیاموزند. هنگام رکوع و سجده، مردی به زبان پارسی آنان را راهنمایی میکرد...
بانگ اذان، جیهانی را که به اندیشه هایی دور و دراز فرو رفته بود، به خود آورد. همه بزرگان کشوری و لشگری به سوی مسجد جامع بخارا روی کردند. اینجا را به یاری «فضل بن یحیا برمکی» وزیر «هارون الرشید» بنا کرده بودند و تا زمان اسماعیل سامانی پدربزرگ «نصر»، پهنه و پیرامون آن، بزرگتر و بیشتر میشد. تقدیر چنین بود که سه چهار سال پس از تاجگزاری نصر سامانی، مسجد جامع فرو بریزد و انبوهی از مردم کشته شوند. گرچه یک ساله مسجد را بازساختند اما دوباره سال بعد دو جانب قبلهاش فرو ریخت تا اینکه سرانجام در سال ۳۰۶ قمری، جیهانی به بازسازی مناره مسجد پرداخت که پنج سال به درازا کشید. این کار، چاره ای بود در برابر سخن چینانی که او را ثنوی (دوگانه گرا) و پیرو «مانی» میخواندند. جیهانی میدانست که در مناره یا ناردان، پیش از اسلام آتش می افروختند تا راهنمای کاروانها در شبانگاهان به سوی شهر باشد. همچنین میدانست که بنیاد و معنای مسجد (مزگت) بر پایه پرستشگاههای کهن ایرانیست. وزیر دانا و اندیشمند کتابهای زیادی درباره تاریخ و جغرافیای ایران و جهان و شناخت مردمان در دست نگارش داشت؛ مانند: مسالک و ممالک، آیین مقالات، عهود خلفا و امرا، و غیره. این وزیر بینشور آداب و آیینهای درباری را در کشورهای دیگر گردآوری و بررسی کرد تا نیکوترین و بهترین رسمها را برای دربار سامانی برگزیند.
اما بزرگترین دغدغه جیهانی، شورش «اسحاق» عموی «نصر» در سمرقند بود و همزمان «ابوصالح» پسر اسحاق نیز در نیشابور شکست خورد و نامه نوشت و امان خواست. «حمویه» سپهسالار سامانیان هنوز پیکارهای دیگری پیش رو داشت. ایرانیان با اندوه میدیدند که در کشور چند پارهشان ایرانی بر ضد ایرانی میجنگد. پس از سرکوب ابوصالح، فرمانروایی نیشابور به «احمد بن سهل» داده شد؛ جنگجویی که سرگزشتی شگفت انگیز داشت. جد او «کامگار» از خاندان یزدگرد سوم ساسانی به شمار میرفت و در شهر مرو زندگی میکرد؛ در روستایی بزرگ به نام «گی رنگ». مردم مرو گلهای زیبا و بسیار سرخی را که کامگار پرورش میداد به نام او «گل کامگاری» میخواندند. «سهل» پدر احمد از اختربینی به خوبی آگاهی داشت و برادران بزرگتر احمد به نامهای «فضل» و «حسین» و «محمد» از کارگزاران خاندان طاهریان به شمار میرفتند. روزی از «سهل» پرسیدند:
ــ چرا طالع پسران خویش را نمینگری تا بدانی عاقبت ایشان چگونه خواهد بود؟
«سهل» که هنوز کوچکترین و چهارمین فرزندش یعنی احمد، زاده نشده بود در پاسخ گفت:
ــ ــ چگونه بنگرم که هر سه پسرم اندر تعصب عرب در یک روز کشته خواهند شد.
پس از آنکه «احمدبن سهل» بزرگ شد هزار مرد را گرد آورد. «عمرولیث صفاری» او را فرا خواند اما احمد به نزدش نرفت و مدتی به جنگ و گریز گزشت. سرانجام احمد سهل گرفتار و در سیستان به زندان انداخته شد. عمرولیث از احمد خواست که خواهرش «حفصه» را به غلام مخصوص او بدهد تا آزادی خویش را به دست بیاورد. احمد نپزیرفت و به خواهرش سفارش کرد تا پیوسته به خدمت دختر عمرولیث بپردازد. روزی «حفصه» از دختر عمرو درخواست کرد که برادرش به گرمابه برود زیرا گیسوانش دراز شده بود. احمد اجازه یافت و چون به گرمابه رفت، سر و ریش خود را آهک کشید و چهرهاش را مانند غلامان آراست. سپس جامهای بیگانه پوشید و از گرمابه گریخت و در سیستان ناپدید شد. با پادرمیانی «ابوجعفر صعلوک» با این شرط که احمد کلاه و کفش سرداری نپوشد، عمرولیث او را بخشید.
مدتی گزشت. احمد سهل دوباره به اندیشه فرار افتاد. این بار پنهانی چند شتر تیزرو آماده ساخت و از سیستان به سوی مرو گریخت. پس از رسیدن به زادگاهش جنگجویانی را گرد آورد و کارگزار عمرو را دستگیر کرد و سپس به بخارا به نزد اسماعیل سامانی رفت. احمد سهل که در زمان اسماعیل و فرزند او گرامی شمرده میشد، با زیرکی و هوشیاری، کارهای سودمند و پیروزیهای گوناگونی را برای سامانیان به ارمغان آورد. پس از به تخت نشستن نصر سامانی و سرکوب ابوصالح از سوی حمویه سپهسالار، شهر نیشابور یک بار دیگر از سوی «حسین مرو-رودی» دچار آشوب شد و این بار احمد سهل شورش را سرکوب کرد و مرورودی را به اسارت درآورد.
سلسله سامانی اینک از لرزه های سیاسی و نظامی رهایی یافته بود و در فارس، کرمان، تبرستان، گرگان و عراق به نام امیر نصر سامانی خطبه میخواندند. اما دریغا که این آرامش دیری نپایید و اکنون احمد سهل بود که درفش شورش را برافراشت و نام شاه سامانی را از خطبه کنار نهاد. «قراتگین» فرمانروای گرگان به سوی نیشابور تاخت. احمد از آنجا گریخت و در زادگاهش بارویی بس استوار ساخت. حمویه که میدانست به آن بارو نمیتواند دست یابد چارهای اندیشید و به سرهنگان لشگرش گفت تا نامه هایی به احمد بنویسند و خود را هوادار او نشان دهند. احمد سهل فریب خورد و مغرورانه از شهر مرو بیرون آمد اما لشگرش تاب نیاوردند و فرار کردند. وی به تنهایی به نبرد ادامه داد تا آنکه اسبش خسته شد و فرو افتاد. مرد جنگجو با پای پیاده همچنان شمشیر میزد تا سرانجام او را گرفتند؛ در هالی که آنان را اینگونه دشنام میداد:
ــ ای پسر فرج!!
احمد سهل که به گونه رستمزاد از پهلوی مادرش به دنیا آمده بود دیگران را همیشه اینگونه ناسزا میگفت. بر فراز باروی مرو، موبدی به نام «آزادسرو» که خویشاوند احمدسهل و از خاندان کامگاریان بود، با افسوس به فرجام آن نبرد بیهوده مینگریست. آن سردار سرکش را به بخارا میبردند و این موبد که پیکری پهلوانانه داشت آماده سفر به توس بود؛ جایی که همکیش او موبد «برزین» چشم به راهش مینمود. و چراغ راهش شهابی ناشناخته بود که از آسمان مرو به سوی روستای پاژ میرفت.
نوشته ی: امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 676 امتياز: 1740 تشکر کرده: 113 تشکر شده 803 بار در 420 پست
ارسال شده در: جمعه، 15 آبان ماه ، 1388 19:55:42 موضوع مطلب:
نیشابور. سال ۳۱۷ قمری.
جلوداران سپاه سامانی از راه رسیده بودند اما امیرنصر هنوز نیامده بود. در بلندترین قلهی رشته کوه «بینالود» میان توس و نیشابور برکه جوشانی به نام «چشمه سبز» با آب پاک و زلال خود تا یک فرسنگی پیرامون را دربر گرفته بود. در آنجا حتا شبهای تابستان نیز بدون پوشاک گرم نمیشد به سر برد. شاه سامانی در آن آب و هوای باصفای کوهستانی گوش به سرگزشت شگفت انگیز «یزدگرد بزهکار» سپرده بود که از سوی دبیر خاصش «اشعث» بازگو میگردید:
یزدگرد پسر بهرام که به سبب تبهکاریها و بیدادگریهایش او را بزهکار میخواندند روزی دچار خونریزی از بینی شد. پزشکان تنها یک هفته میتوانستند با دارو، خونریزی را بند بیاورند و دوباره آغاز میگشت. موبدی به نام «هوش یار» به شاه ساسانی گفت:
ــ ای شهریار؛ تو از راه پروردگار برگشته ای و گمان کرده ای که از چنگ مرگ میتوانی بگریزی. چاره ات این است که به «چشمه سبز» در توس بروی و در پیشگاه یزدان به زاری نیایش کنی.
شاه ساسانی این رای را پسندید و به چشمه سبز آمد. از یزدان نیکی دهش یاد کرد و از این آب بر سر و روی خویش زد. چند هفته ای خونریزی بینی اش بند آمد. دوباره دچار گردنکشی شد و ایزد را فراموش کرد. زمانی نگزشت که از ژرفای برکه اسبی سپید نمودار شد با لنگهایی کوتاه، سرین گرد مانند گورخر، زاغ چشم و دمب بسیار بلند. به فرمان شاه، چوپانان و سپاهیان با زین و کمند کوشیدند تا آن اسب را بگیرند و رام کنند؛ اما فرو ماندند. شاه آشفته شد و خودش به نزدیک اسب رفت. آن جانور هیچ حرکت و جنبشی نکرد و یزدگرد بزهکار پس از نهادن زین و لگام به پشت اسب رفت تا دمب او را ببندد. ناگهان آن حیوان سرکش غرید و با سم های سنگینش چنان جفتکی زد که شاه بر زمین کوبیده و کشته شد...
در همین زمان اسب امیرنصر شیهه ای نابهنگام کشید و او را به اندیشه فرو برد. دلش شور میزد. پیش از أنکه از به سوی نیشابور حرکت کند، برای احتیاط، برادرانش را که قبلن طغیان کرده بودند، در یکی از دژهای بخارا زندانی کرده بود تا دوباره دست به شورش نزنند. آوای کرنا برخاست و سپاه سامانی راهش را به سوی نیشابور ادامه داد تا به طلایه داران ملحق شود.
نیمه شب امیرنصر از خواب پرید. چنان عرق میریخت که انگار از جایگاهی گرم و تفتیده بیرون آمده است. کابوسی که دیده بود در سرش میچرخید: خواب دید که در کنار چشمه سبز نشسته و ناگهان اسبی شعله ور از دل برکه درآمد و همه جا را به آتش کشید. سپس «ابوالعباس» حکمران موقت بخارا با پیکر و رخساری خونین نمودار شد و فریادزنان امیرنصر را به یاری خواست...
چندهفته ای که امیرنصر در نیشابور به سر برد، با پیشواز گرم مردم روبرو شد. این شهر با روستاهای کوچک و بزرگی که پیرامونش را دربر داشت و نیز بازارهای گوناگونش، بسیار آبادن مینمود. در نیشابور پارچه های پنبه ای و ابریشمی و هچنین جامه هایی گرانبها برای امیران و فرمانروایان میبافتند که تا دورترین سرزمینها فرستاده میشد. محله «شادیاخ» از زیباترین بخشهای نیشابور به شمار میرفت و در این برزن، باغهایی چون بهشت به چشم میخورد. و در میان همین باغها خیمه های امیر سامانی و سپاهش را برافراشته بودند. در هوایی پاک و دل انگیز شاه به «اشعث» گوش سپرده بود که شعرهایی از شاعران نیشابور برایش میخواند و این چکامه از «خبازی نیشابوری» بر دلش نشست:
میبینی آن دو زلف که بادش همی برد * گویی که عاشقیست که هیچش قرار نیست
یا نی که دست حاجب سالار کشورست * از دور مینماید که امروز بار نیست
امیرنصر به یاد همسرش «خورشید» افتاد و حس کرد که دلش بسیار برای او تنگ است. شنیدن غزل بعدی که از «استغنائی نیشابوری» بود بر دلتنگی اش افزود:
به ماه ماندی اگر نیستیش زلف سیاه * به زهره ماندی اگر نیستیش مشکین خال
رخانش را بی یقین گفتمی که خورشیدست * اگر نبودی خورشید را کسوف و زوال
و در آن هنگام که خورشید در نیشابور غروب میکرد، در بخارا سوگلی امیرنصر به دست شورشیان گرفتار شده و زلفانش به باد رفته بود.
نوشته امید عطایی فرد (سوشیانت مزدیسنا)
ادامه دارد _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
کاربرانی که برای این ارسال از omidataeifard تشکر کرده اند yazdan
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 676 امتياز: 1740 تشکر کرده: 113 تشکر شده 803 بار در 420 پست
ارسال شده در: جمعه، 29 آبان ماه ، 1388 17:09:57 موضوع مطلب:
گزشته نزدیک. بخارا. دو هفته پس از خروج امیر نصر.
از ایوان «کهن دژ» که سایه به سایه پایتخت بنا شده و مرکز کاخها و سراهای امیران سامانی به شمار میرفت، سه برادر امیرنصر سرگرم تماشای بخارا بودند. شاه سامانی پیش از رفتن به نیشابور، سه برادرش را به اینجا فرستاده بود تا زیر نظر باشند و حکمرانی موقت را به یکی از خویشاوندان به نام «ابوالعباس» سپرده بود. بخارا شهر شاعران و عالمان و تاجران بود؛ شهر عاشقانی که رودکی به آنان اندرز میداد:
روی به مهراب نهادن چه سود * دل به بخارا و بتان «طراز»
ایزد ما وسوسه عاشقی * از تو پزیرد، نپزیرد نماز
سراسر سرزمین بخارا سبزه زارهایی به هم پیوسته بود و آسمان مانند سرپوشی کبود بر روی سفره ای سبز مینمود. از میان شهر رودخانه بزرگی به نام «رود سغد» میگزشت که شاخابه ها و شعبه هایش به هر گوشه و کنار سرک میکشید و باغها را سیراب و آب آشامیدنی مردم را برآورده میکرد. خیابانها سنگفرش و بناها از گل و چوب بود. محله ها و برزنهایی بسیار بزرگ و وسیع داشت و انبوه مردم همه جا موج میزد. گرمابه های پاکیزه و بازارهای پربار و زیبا و خوراکهای خوب بخارا زبانزد شهرهای دیگر بود. یکی از برادران به نام ابراهیم آهی کشید و گفت:
ــ میگویند هرکس به بخارا آید به او خوش خواهد گزشت و در مجالس جالبی شرکت میکند؛ اما... ما...
سخنش را ناتمام گزاشت و اندوهگین با چشمانش به کاوش در شهر ادامه داد؛ انگار که به دنبال نجات دهنده ای میگشت. برادر دیگر به نام منصور با غم و غصه پرسید:
ــ ــ یعنی هیچیک از هفت دروازه آهنین بخارا به روی ما گشوده نخواهد شد؟!
و او نیز خاموش ماند. یحیا سومین برادر به دروازه ای که به جانب سمرقند باز میشد چشم دوخته بود و سخنی نمیگفت. در نزدیکی این دروازه دکان «هَریسه پزی» بود. هریسه به آشی میگفتند که گندم کوبیده شده و گوشت را آمیخته و میپختند. دکاندار که «ابوبکر خباز» نام داشت حرفهایی ابلهانه میزد و مردم را از حماقت خود میخنداند. آن روز که بیشتر از همیشه مردم در دکان هریسه پزی جمع شده بودند، یکی از مشتریها که از شدت خنده سرخ شده بود به دیگران گفت:
ــ ببینید این طباخ چه میگوید!
آنگاه برای او دستی تکان داد و درخواست کرد:
ــ های ابوبکر! دوباره سخنت را تکرار کن...
و آن طباخ خل وضع با صدایی بلند گفت:
ــ ــ امیرنصر را از من رنج باید دید!
قهقهه مشتریان در دکان پیچید. همه میدانستند که شاه سامانی از چه نیروی بزرگی برخوردار است؛ اما کسی نمیدانست که «ابوبکر خباز» که مامور تهیه غذا برای برادران زندانی امیرنصر بود، پنهانی پیغام آنها را برای برخی از هوادارانشان در لشگر و اهل دیوان میبرد. سودجویان و خشکه مقدسان دل خوشی از شاه سامانی نداشتند و پیوسته برای آشوب و سرنگونی او میکوشیدند. یحیا برادر امیرنصر خیلی خوب این طباخ نیمه دیوانه را در چنگال داشت و میدانست کسی به ابوبکر شک نمیکند.
شامگاهان مشتریان یکی پس از دیگری، از هریسه پزی بیرون رفتند. هیزمهای زیر دیگ همه سوخته و خاکستر شده بودند. ابوبکر طباخ خاکسترها را جارو کرد تا چوبهای تازه ای برای فردا بچیند. در پشت بام گودالهایی برای انباشتن خاکسترها به چشم میخورد. مرد طباخ خاکسترها را در جایشان ریخت و از بالای بام به کهندژ نگریست که در دوردست زیبا و شکوهمند خودنمایی میکرد.
در همان زمان در کهندژ سه برادر کم کم ایوان شاهی را ترک میکردند. یحیا که تا آن هنگام خاموش مانده بود برای آخرین بار به آسمان خاکستری نگاه کرد و به برادرانش گفت:
ــ بخارا آتشی زیر خاکستر است...
نیمه های شب ابوبکر طباخ که در زیرزمین دکانش خفته بود، از های و هوی مردم بیدار شد. از دریچه کوچک زیرزمین به بیرون نگریست. برای لحظاتی تعجب کرد که چرا طلوع سرخ رنگ خورشید بسیار زودتر از همیشه رخ داده اما دیری نپایید که دریافت همه جا را آتش فرا گرفته است. از دکانش که اینک در آتش میسوخت بدون شتاب و بی هیچ گزند بیرون آمد. در کوچه یکی از اهالی میگفت:
ــ من دیدم که شعله هایی از بام هریسه پزی برخاست و به خان های دیگر فرو افتاد.
تلخندی بر لبان طباخ نشست. هنگامی که خاکسترها را به بام میبرد نفهمیده بود که در دل آنها هنوز شراره هایی روشن مانده... و باد همین شراره ها را به هر سو پراکنده میکرد و برزنهای بخارا یکی پس از دیگری به کام آتش فرو میرفت. مردم شتابان از آب و خاک و هر چیز دیگری که میتوانستند، بهره میبردند تا مگر آن آتش سرکش و ویرانگر را مهار کنند. کلبه ها و دیوارهای درست شده از نی و علف طعمع خوبی برای آن آتش پر اشتها بودند. تیمچه های بازار کفشگران، صرافان، بزازان و نیز مسجد «ماخ» که زمانی آتشکده بود، همگی میسوختند. اینک برای برادران امیرنصر بهترین زمان برای فرار از زندان کهندژ و به دست گرفتن فرمانروایی شهر فرا رسیده بود. در آن گیرودار، یحیا پنهانی چند پیک به سوی اشخاص گوناگون فرستاد.
هنگام پگاه به جای نور زرین آفتاب، دودی سیاه بر آسمان سر زده بود. سپاهیان پایگاه خود را رها کرده و به یاری مردم میشتافتند. ابوبکر طباخ با پنجاه تن در جهتی مخالف، به سوی کهندژ پیش میرفتند. بر روی دروازه کتیبهای آهنین از دوران پیش از اسلام دیده میشد. مردم بخارا نسل در نسل این داستان را برای فرزندانشان بازگو میکردند که کهندژ را «سیاوش» پسر «کاووس» بنا کرده بود. اکنون در زمان سامانیان سه هزاره از بنیاد آن میگزشت... دربان کهندژ که طباخ را میشناخت از او پرسید:
ــ چرا امروز صبح زود آمدی؟!
ــ ــ میبینی که دروازه سمرقند آتش گرفته و برای همین، به اندازه چند روز خوراک شاهزادگان را آماده کرده ام.
ــ چرا این همه آدم با خودت آورده ای؟
ــ ــ زیرا تعداد دیگها زیاد بود و نیز میخواهیم که برای فرو نشاندن آتش، ابزاری قرض کنیم.
ــ بسیار خوب؛ اما تنها کسانی به درون آیند که حامل دیگ خوراک هستند.
زیر نگاه سنگین و پر تردید دربان، ده مرد که دو تا دو تا، دو سر دیگی بزرگ را گرفته بودند، از دروازه گزشتند و هنوز دربان و دستیارانش دروازه را نبسته بودند که ده مرد به تندی سرپوش دیگها را کنار زدند و تیغ و قمه شان را بیرون کشیدند. دربان و یارانش در دم کشته شدند و ابوبکر طباخ دروازه را گشود. در این یورش غافلگیرانه نگهبانان دیگر نیز کشته و یا تسلیم گشتند. مهاجمان نه تنها سه برادر سامانی بلکه دیگر زندانیان را که به دزدی و آدمکشی دست یازیده بودند، آزاد کردند و بر گروه خود افزودند.
سه شبانه روز به درازا کشید تا مردم توانستند آتش را خاموش کنند اما تا یک ماه، چوبها زیر خاکستر و خاک، از تف و سوزش نمی افتاد. زیاده از یکسدهزار درم به اهل بخارا زیان رسید. و زیان بزرگتر، کشاکش میان خاندان سامانی بود.
مردم بخارا به ویژه اهالی دروازه سمرقند با حیرتی آمیخته به ترس و تمسخر، ابوبکر خباز را به یکدیگر نشان میدادند. وی از سوی یحیا برادر شورشی امیرنصر درجه سرهنگی گرفته و به فرماندهی سپاهیان زیر فرمان آن سه برادر گماشته شده بود. به راستی که آن طباخ عامی اینک در زرق و برق نظامی به جای آنکه با ابهت و نیرومند جلوه کند، مایه ریشخند مینمود زیرا چیزی از آداب و رسوم سپاهیگری نمیدانست. گامهای راست و استوار برنمیداشت و با هیکل چاق و شکم فربه خود، با شانه هایی افتاده، پاهایش را انگار روی زمین میکشید و کج و کوله راه میرفت! به فرمان یحیا لشگر شورشی با سرپرستی سرهنگ ابوبکر خباز به سوی آمودریا (جیهون) تاختند تا راه گزر از رودخانه را بر امیرنصر ببندند و مانع بازگشت او به بخارا شوند. ابوبکر طباخ در طول راه گوشتکوب خود را دور سرش میچرخاند و میگفت:
ــ با همین هریسه کوب، امیرنصر را بر زمین می افکنم!
نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 676 امتياز: 1740 تشکر کرده: 113 تشکر شده 803 بار در 420 پست
ارسال شده در: جمعه، 29 آبان ماه ، 1388 17:20:58 موضوع مطلب:
شورشیان در کرانه های آمودریا با خستگی و بیحوصلگی به آنسوی آبها چشم دوخته بودند تا کی سپاه امیرنصر هویدا میشود. حسن پسر حسین مرورودی که به دستیاری ابوبکر خباز فرستاده شده بود در خیمه اش برای چندمین بار نامه بلعمی وزیر را که پنهانی به دستش رسیده بود بازخوانی کرد. تا فرا رسیدن شب برایش به اندازه یک قرن گزشت. سپس از خیمهاش بیرون آمد و پیرامونش را نگریست. آن طباخ پیشین و سرهنگ کنونی در چادرش خفته بود و با هر خروپف، شکمش بالا و پایین میرفت! حسن مرورودی به یاری یکی از سربازانش گردی بیهوش کننده در جام شراب ابوبکر ریخته بود. ناگاه در آنسوی جیهون آتشی کم فروغ به گونه سه گوشه برافروخته شد. مرورودی با دیدن آن آتش، به سپاهیان خسته از آماده باش، دستور استراحت و آزادباش داد. سپس به سربازان ویژه اش سپرد که آنان نیز به دور از اردوگاه، آتشی سه گوشه برافروزند.
نیمه های شب پارتیزانهای که بر روی مشکهای پرباد دراز کشیده بودند شناکنان خود را به قرارگاه شورشیان رساندند و سران سپاه را یکی پس از دیگری خفه کردند و یا خنجر زدند؛ اما ابوبکر را به اسارت گرفتند تا زنده به بخارا ببرند.
بخارای همیشه بهار، اروس سامانیان، تلی از خاکستر شده و نفرین مردم به برادران شورشی، همه جا را پر کرده بود. سه برادر از ایوان کهندژ به سپاهیانی مینگریستند که با آوای تبل و کرنا به پایتخت نزدیک میشدند. نخست گمان کردند که آنها شورشیان هستند اما دیری نپایید که به خطای خود پی بردند. در میان لشگر، ابوبکر طباخ را وارونه سوار خری کرده بودند و می آوردند. سه برادر بیدرنگ به تدارک فرار پرداختند و پراکنده شدند. یحیا به سوی سمرقند میرفت تا از آنجا به بلخ و سرانجام به بغداد برود و به خلیفه عباسی پناهنده شود. از سرنوشت دو برادر دیگر خبری نبود.
در میان هلهله مردم بخارا امیرنصر به پایتخت خاکسترشده اش بازگشت. شورشیان برخی از دوستان و دستیارانش را کشته بودند و در آن میان سوگ دلبرش «خورشید» دلگدازتر مینمود. طباخ دیوانه، خورشید را پس از بریدن گیسوانش از بالای بارو به زمین افکنده بود.
به زودی بلعمی وزیر و دیگر مقامات و یارانی که از چنگال سه برادر بیوفا جان به در برده بودند، در کهندژ به نزد شاه سامانی گرد آمدند. امیرنصر فرمان داد تا همدستان برادرانش را به سزایشان برسانند و آخر از همه، ابوبکر طباخ را از پاهایش به تیری آویختند و پیکرش را زیر تازیانه گرفتند تا جان دهد. اشعث دبیر جلو آمد. رشته های خون از تن و سر ابوبکر بر زمین میچکید. دبیر با زهرخند به او گفت:
ــ ابوبکر را از امیرنصر باید رنج دید!!
نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 676 امتياز: 1740 تشکر کرده: 113 تشکر شده 803 بار در 420 پست
ارسال شده در: جمعه، 29 آبان ماه ، 1388 17:25:39 موضوع مطلب:
بخارا. سال ۳۲۴ قمری
«بلعمی» وزیر بزرگ امیرنصر و «ابوطیب مُصعَبی» صاحب دیوان رسالت، در بارگاه چشم به راه شاه بودند. و در این فاصله، «مصعبی» تازهترین سرودهاش را برای بلعمی میخواند:
جهانا همانا فسوسی و بازی * که بر کس نپایی و با کس نسازی
چرا زیرکانند بس تنگ روزی * چرا ابلهان راست بس بینیازی
اگرنه همه کار تو باژگونه * چرا آنکه ناکستر، او را نوازی
جهانا همانا ازین بینیازی * گنهکار ماییم تو جای آزی
مصعبی نه تنها در سرایش به دو زبان پارسی و عربی، چیره دست بود بلکه در انشا و نثر نیز به قول ادیبان اعجاز مینمود. با آمدن شاه سامانی، از جا برخاستند و کرنشی نمودند و با اجازه او بر کرسیهایشان نشستند. «نصر سامانی» به راستی بیهمتا و آدابدان و خوش سیما بود. پس از کمی گفت و شنود، شاه جوان به عیب بزرگ خویش اشاره کرد و اینکه گاهی فرمانهایی از سر خشم، و نه خرد، میدهد و افزود:
ــ میدانم این که از من میرود، خطایی بزرگ است ولیکن با خشم خویش برنیایم و چون آتش خشم بنشست، پشیمان میشوم. و چه سود دارد اگر گردنها را زده و خانمانها را برکنده باشند؟! تدبیر این کار چیست؟
آن دو فرزانه به یکدیگر نگریستند و مصعبی سری فرود آورد به این نشانه که بلعمی سخن گوید. وزیر با تدبیر، چنین چارهای فراچید:
ــ صواب آن است که خدایگان، ندیمانی خردمند در پیشگاهش بایستانـَد که دارای رحمت و مهر و شکیبایی باشند. و ایشان را دستور دهد تا به دور از ترس از حشمت شاهانه، هنگامی که خدایگان در خشم میشود، شفاعت کنند و با نازک بینی، آن خشم را فرو بنشانند. و نیکوییها و خدمات مردمان را در چشم شاه بیارایند. چنان دانیم که چون بر این جمله باشید، این کار به صلاح بازآید.
امیر نصر گفتار وزیرش را پسندید و خوشش آمد. کمی اندیشید و گفت:
ــ من چیز دیگری نیز به این پند میپیوندم تا کار تمام شود و سوگند میخورم که هر چه من در هنگام خشم فرمان دهم، تا سه روز آن را امضا نکنند تا در این مدت آتش خشم من سرد شده باشد. آنگاه نظر کنم که آن خشم، به حق گرفته باشم یا ناحق. اگر عقوبت به مقتضای شریعت باشد، چنانکه قضات حکم کنند، برانند.
مصعبی چند بار سرش را تکان داد و گفت:
ــ هیچ چیز کم نماند و این کار به صلاح بازآمد.
شاه به آن دو دستور داد:
ــ طلب کنید در مملکت من که خردمندترین مردمان را به درگاه آرند تا از میان ایشان شفیعان را برگزینم.
پس از پایان گفتگوها به بزمگاهی بهشتی رفتند که در تالاری دیگر آراسته شده بود. همه جا فرشهای نوبافته، گل و یاسمین و ریحان و دیگر گیاهان خوشبو به چشم میخورد. ترک بچگان به پزیرایی و بادهگردانی سرگرم بودند و بر سر هر کدام، شاخههایی درهم بافته از درخت «مورد» دیده میشد که «بساک» میخواندند. در پیشگاه شاهانه، دو رده روبروی هم، تختهایی نهاده بودند که یک رده برای بلعمی وزیر و امیرزادگان، و در سوی دیگر، بزرگان و درباریان نشسته بودند. آنچه که بر گرمای بزم میافزود، خنیاگری سلطان شاعران: «رودکی» بود که از او با لقبهایی دیگری چون «امام فنون سخن» و «صاحبقران شاعری» نیز یاد میکردند. وی صدایی خوش داشت و چنگ و بربَت را چیرهدستانه مینواخت. اینگونه هنرنماییها و به ویژه به نظم درآوردن داستان «کلیله و دمنه» مایه محبوبیت او در نزد امیرنصر گردید و رودکی را سرشار از مال و دارایی نمود. تقدیر چنین بود که وی تا هنگام مرگش، کمابیش یک میلیون بیت در قالبهای گوناگون بسراید. در میان آن انجمن، رودکی دلبستگی ویژهای نشان میداد به موبد بزرگ هرات که «ماخ» نام داشت و به او «پیر صالح دهقان» لقب داده بودند. وی از حافظهای نیرومند برخوردار بود و روایاتی بسیار از ساسانیان به یاد داشت. رودکی به شاه سامانی که در صدر مجلس نشسته بود کرنشی کرد و به موبد گفت:
ــ ای ماخ، اکنون تو شعر من را از بر کن و بخوان.
سپس سروده اش را درباره امیرنصر با آوای چنگ در آن انجمن پراکند:
دیر زیاد آن بزرگوار خداوند * جان گرامی به جانش اندر پیوند
از ملکان چون او نبود جوانی * راد و سخندان و شیرمرد و خردمند
همچو معماست فخر و همت او شرح * همچو اوستاست فضل و سیرت او زند
سیرت او بود وحی نامه به کسرا * چونکه به آیینش پندنامه بیاکند
موبد «ماخ» با شادمانی میشنید و به یاد میسپارید. هنوز سه سده پس از سرسام تازیان، سخن از آیین دیرین و شاهان شاهینآسای ایران زمین، به جای بود. اما در آن بزمگاه بودند اندک کسانی که با شنیدن این خنیاها، اخم بر پیشانیشان نمودار میشد.
نوشته ی: سوشیانت مزدیسنا (امید عطایی فرد) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
کاربرانی که برای این ارسال از omidataeifard تشکر کرده اند yazdan, seyghaly
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 676 امتياز: 1740 تشکر کرده: 113 تشکر شده 803 بار در 420 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 5 آذر ماه ، 1388 10:05:22 موضوع مطلب:
بخارا. لشگرگاه. سال ۳۳۱ قمری.
برای سربازان کمی شگفت مینمود که برخی از سردارانشان بیش از پیش، دور هم جمع میشوند و مذاکراتی محرمانه دارند. عجیبتر این بود که علمای اهل سنت نیز به آنجا آمدوشد داشتند. در خیمه سردار «محمد مهلب» که آکنده از گویشهای ترکی و تازی بود، دو تن آهسته با یکدیگر به پارسی سخن میگفتند:
ــ شنوده ام که «اسماعیل» پسر بزرگتر امیرنصر درگزشته و گویا برادر کوچکش «نوح بن نصر» به جای او ولیعهد میگردد.
ــ ــ آری چنین است. و «احمد» فرزند «حمویه» سپهسالار پیشین امیرنصر که صاحب تدبیر اسماعیل بود از این بابت، اندیشناک مینماید زیرا امیرنصر به او گفته بود: اگر مرا حادثه باشد، نوح با تو نیکویی نکند!
ــ پس راست میگفتند که میان پسران امیرنصر دشمنی و کینه راه یافته بود؟
ــ ــ آری؛ و ان خشم در دل امیرزاده (نوح) به جای مانده است.
ــ امروز بهر چه گرد هم آمده ایم؟
ــ ــ به فراخوان محمد مهلب آهنگ این جایگاه نموده ایم تا از فتوای قاضی القضات بخارا یعنی «ابوذر بخاری» آگاهی یابیم...
در همین هنگام قاضی وارد شد و همه به احترام او برخاستند. ابوذر در کنار مهلب نشست. بر اثر اخم و ترشرویی، چین عمیقی در پیشانی و میان ابروانش به چشم میخورد. دستار علمای سنی یکسر با عمامه روحانیون شیعه و علویان تفاوت داشت؛ همچنین شیوه وضو، اذان، نماز و غیره. با آمدن قاضی ابوذر خاموشی و سکوتی سنگین در آن مجلس برقرار گشت و چشمها به زمین دوخته شد. جان و مال مردم در دست این حاکم شرع بود. قاضی با صدایی خفه اما خوفناک آیاتی برخواند و سپس بر سردار بانگ زد:
ــ دریاب که مسلمانی در ماوراءالنهر خراب شد و این مردک محمد نخشبی، پادشاه را از راه بـِبـُرد و قَرمَطی کرد. و مردمان را بیراه کرد و اینک کار او به جایگاهی رسید که آشکارا دعوت میکند. بیش از این خاموش نتوانیم بودن...
حاضران میدانستند که خطاب قاضی به همه آنهاست. سردار پیر و از کار افتاده ای به نام «طلن اوکا» با صدایی لرزان، گفتار قاضی ابوذر را پی گرفت:
ــ رییس بخارا و صاحب خراج و بزرگان و بازاریان یکایک به این مذهب در می آیند. از آخرین کسانی که خبر داریم: «حسن ملک» والی ایلاق (روستا پیشه در سرزمین چغانیان) و «علی زراد» وکیل خاص امیرنصر نیز قرمطی شده اند.
محمد مهلب دستی به خنجرش کشید و با افسوس گفت:
ــ این معنی را با امیرنصر بازگفته ام اما سودی نداشت.
همهمه ای برخاست و سران لشگر با یکدیگر به رایزنی پرداختند:
ــ به هیچ هال، همداستان نباشیم به این دین که پادشاه اختیار کرده است.
ــ ــ تدبیر این کار چیست؟
و «طلن اوکا» سردار ترک پاسخ را اینچنین برای مهلب در آستین داشت:
ــ پادشاه کافر نخواهیم. پادشاه را بکشیم و تو را که سپاهسالاری، به پادشاهی بنشانیم و سوگند خوریم که از این قول بازنگردیم.
چشمان محمد مهلب برق زد و به طمع امارت و نمایندگی خلافت عباسی در خراسان بزرگ، در پوست نمیگنجید. بخت و فرصتی برایش پیش آمده بود که در خواب هم نمیدید. به لشگریانش گفت:
ــ اول تدبیری باید کرد که سران سپاه در این جایگاه با هم بنشینیم و به یک جا متفق گردیم و سوگندخوارگی کنیم و بسگالیم که این کار را چگونه بر دست باید گرفت، چنانکه پادشاه نداند.
سپس از جا برخاست و به قاضی ابوذر و دیگران ندا داد:
ــ سپاس دارم. شما بازگردید و ساکن باشید. ان شاءالله خدای تعالا به صلاح باز می آورد.
همه کسانی که سپاهی نبودند از خیمه گاه بیرون رفتند. اما یکی از آن دو تنی که در آغاز مجلس با دیگری گفتگو میکرد، به دور از چشم سربازان در نزدیکترین نهانگاه به خیمه، به رایزنی و مذاکرات سران سپاه گوش سپرد.
بخارا. یک هفته بعد. کاخ شاهی.
«ابوطیب مصعبی» وزیر جدید امیرنصر کتابی درباره قرمطیان برای شاه آورده بود. این کتاب را «ابوحاتم بُستی» نوشته، و به پاس آن، از سوی وزیر به مقام قاضی القضات سمرقند گمارده شده بود. اما مردم سمرقند که از نگارش این دفتر آگاه گردیده بودند، در پی قتل ابوحاتم برآمدند و او به ناچار به بخارا گریخت. هنوز امیرنصر چند برگی از کتاب را نخوانده بود که سپهسالار محمد مهلب اجازه باریابی خواست. وی با نیشخندی چندش آور و در هالی که ناخودآگاه دستهایش را به هم میمالید، گستاختر از همیشه مینمود:
ــ ای امیر نصر! سران سپاه از من مهمانی میخواهند و هر روز تقاضا میکنند.
ــ ــ بکن؛ اگر ساز و برگ مهمانی ایشان را داری، تقصیر و کم کاری مکن.
ــ مرا از خوردنی و شراب، کمبود و نایابی نباشد؛ ولیکن فرش ابریشم و آلت و زینت مجلس از زرینه و سیمینه چنانکه باید، بنده را نیست. از قدیم گفته اند: مهمانی که میکنی، نیک باید کرد؛ وگرنه نشاید کرد.
ــ ــ هرچه به کار آید از این معنی، از خزانه و شرابخانه و فراشخانه ما ببر...
سپس امیرنصر با کمی شک و گمان پرسید:
ــ ــ این مهمانی را چه مناسبت باشد؟
سردار مهلب همانگونه که از طلن اوکا آموخته بود با چاپلوسی پاسخ داد:
ــ بنده مهمانی به شرطی میکند که چون سپاهیان خوراک بخورند، به جنگ کافرانی شوند که به مرزها دست اندازی میکنند و مظلومان را به ناله و نفیر می اندازند.
امیرنصر سری به نشانه موافقت و پزیرش تکان داد و سردار بیرون آمد. پس از سه روز پیکهای محمد مهلب برای سرداران و سرهنگان همپیمان، این پیام کوتاه و رمزآمیز را فرستادند:
ــ فلان روز، رنجه باشید!
در روز موعود، از سپاهیان مهمان در لشگرگاه با گلاب و دیگر نوشیدنیها پزیرایی میکردند. درهای قلعه بسته بود و کسی حق خروج نداشت. لشگریان تا آن زمان چنین مهمانی پرشکوه و پرهزینه ای ندیده بودند. در سرتاسر تالارهای تودرتو، فرشهای گرانبها و رنگارنگ دیدگان را خیره میساخت. محمد مهلب در حجره مخصوصش با یکایک سردارانش دیدار و گفتگو داشت. سربازان در بیرون از سرای، در حیاط قلعه از آنچه که در داخل میگزشت آگاهی نداشتند. سخن سردار یاغی با سرکردگان کمابیش چنین بود:
ــ ... در این مجلس هرچه از سیم و زر باشد، از آن شماست. پادشاه را فروگیریم و بکشیم. هیچکس را از ندیمان و هم مذهبان او زنهار و امان ندهیم. خزانه و استبل شاهی را به غارت دهیم. با شمشیرهای کشیده در شهر و روستا می افتیم و هرکه را از قرمطیان بیابیم میکشیم و خان و مان ایشان را میسوزانیم...
بانگ اذان برخاست و همه به نماز جماعت شدند. یکی از نوکران پنهانی از راه پشت بام خارج شد و به سرای «نوح» پسر امیرنصر رفت و به او چیزهایی با شتاب گفت. نوح بن نصر بیدرنگ به کاخ پدرش شتافت و به شاه سامانی گفت:
ــ پدر! چه نشسته ای که در این ساعت سران لشگر با سپهسالار مهلب سوگندخوارگی و بیعت کردند. و چون از نان خوردن به مجلس شراب شوند و هر یک سه قدح شراب بخورند، هرچه در آن مجلس از زرینه و سیمینه است، و آنچه از خزینه تو برده اند، یغما کنند و از آنجا خویشتن را به سرای ما افکنند. تو را و مرا و هرکه را بیابند، بکشند؛ و غرض از این مهمانی، هلاک ماست!
در سر امیرنصر خروش شیهه هایی شوم پیچید. به یاد کابوسش در «چشمه سبز» توس افتاد. با پریشانی از پسرش پرسید:
ــ اکنون تدبیر این کار چیست؟
ــ ــ تدبیر تو آن است که هم اکنون ، پیش از آنکه از سر نان خوردن برخیزند و به مجلس شراب شوند، دو خادم خاص را بفرستی تا به سپهسالار بگویند که...
در قلعه سپاهیان کم کم آماده باده خواری میشدند که ناگاه دو خادم شتابان به نزد مهلب آمدند و اولی گفت:
ــ امیرنصر میفرماید: شنودم که کاری بس به تکلف بر دست گرفته ای و مهمانی یی سخت نیکو ساخته ای. مرا یک تخت زرین مرصع است چنانکه امروزه هیچ پادشاهی را نیست. بیرون از خزینه در جایگاهی نهاده شده بود و تا اکنون مرا به یاد نیامد. آن نیز ببر تا مجلس را زینتی باشد هرچه تمامتر؛ و قیمت این تخت ده هزار دینار است.
ــ ــ امیر افزود که: زود بیا تا تخت به دست تو دهم پیش از آنکه مهمانان به مجلس شراب شوند.
سپهسالار پس از شنیدن سخن خادم دوم با تردید از سرداران پرسید:
ــ به راستی پادشاه مرا از بهر چه میخواند؟
طلن اوکا که با ولع لقمه ها را نجویده فرو میداد با دهان پر گفت:
ــ برو و آن نیز بیار که امروز ما را همه درخور است.
سپهسالار با عجله به سوی کاخ پادشاه رفت. در خیالش خود را میدید که بر تخت نشسته و چاکران و حاجبان دست بر سینه در پیشگاهش ایستاده اند!
هنوز ساعتی نگزشته بود که سران سپاه دیدند به جای سپهسالار، پادشاه و پسرش به آنجا آمدند. همه با بیم و حیرت برخاستند و ناچار به پیشواز رفتند. طلن اوکا چشمکی به شاهزاده نوح زد و با لبخندی مرموزانه و حالتی روباه صفتانه خطاب به امیرنصر گفت:
ــ مگر پادشاه را بدین مهمانی رغبت افتاد؟!
شاهزاده که این سیاست بازیها را مدیون طلن اوکا بود به جای پدرش به سپاهیان پاسخ داد:
ــ شما بنشینید و تمام نان و خورش را بخورید.
امیرنصر بیخبر از دسیسه طلن اوکا و شاهزاده هژده ساله اش در جایگاه نشست. سلاح داران در پشت سر او، و شاهزاده نوح بر دست راست پدرش ایستاد. خوراک دیگر از گلوی سرداران پایین نمیرفت و ناهار زودتر به پایان رسید. امیرنصر بانگ برآورد:
ــ بدانید که از آنچه شما سگالیده اید من آگاه شدم. و چون قصدتان را بدانستم، دلم بر شما بد شد؛ و دل شما نیز اکنون بدتر شده... بعد از این، نه شما را بر من ایمنی باشد و نه من از شما...
امیرنصر کمی مکث کرد. برایش دشوار بود که دنباله گفتارش را بیان کند اما چاره ای نداشت:
ــ اگر من از راه بیفتادم و یا مذهبی بد گرفتم، یا گناهی از من در وجود آمد بدان سبب، دلهای شما بر من بد شد، این پسر من نوح را هیچ عیبی هست؟
سرداران با سردرگمی به طلن اوکا نگریستند و با دیدن اشاره او همآوا پاسخ دادند:
ــ ــ نه! عیبی نیست.
ــ پس از این، نه شما لشگری مرا شایسته اید و نه من، پادشاهی بر شما را... نوح را ولی عهد خویش کردم. پادشاه شما اکنون اوست. اگر بر صوابم و اگر بر خطا، به عذر و توبه مشغول خواهم گشت پیش خدای عز و جل. و آن کس که شما را بر این داشت، جزای خویش یافت!
به اشاره نصر، توبره ای آوردند و کله بریده شده سپهسالار را از درونش برآوردند و به سوی سرداران انداختند؛ هنوز از سر محمد مهلب باریکه ای از خون میچکید. سپس نصر از تخت به زیر آمد و نوح بر جای او نشست. سران سپاه شگفت زده و بدون داشتن عذر و بهانه ای به نوح بن نصر تهنیت و شادباش گفتند و همه جرم را به گردن مهلب گزاشتند. طلن اوکا با لبخندی اهریمنی و در هالی که دندانهای کج و سیاهش نمایان شده بود به امیر جدید گفت:
ــ ای نوح! ما همه بنده ایم و تو صاحب. فرمان تو راست.
نوح بن نصر با هیجان بانگ برآورد:
ــ بدانید که من در همه معانی، نوح هستم و نه نصر! هرچه رفت، رفت. من این خطای شما به صد صواب برداشتم و مرادهای شما همه از من حاصل است. گوش به فرمان من بدارید و بر سر عیش خویش باشید. اکنون برخیزید تا به مجلس شراب شویم.
نوح در هالی که میکوشید چشمانش به دیدگان پدرش دوخته نشود، همراه سرداران به تالاری دیگر رفتند. با اشاره طلن اوکا بر پای امیرنصر بند نهادند. محافظان او در برابر چندهزار سرباز درون قلعه هیچ کاری نمیتوانستند بکنند. شاه عزل شده را به بیرون بردند. اسب نصر با دیدن سوار در بندش، پیاپی شیهه زد و پا بر زمین کوفت. کابوس شاه اینک تعبیر شده و سرنوشتی شوم به او چشم دوخته بود. وی را در ارابه ای سرپوشیده به سوی سردابه ای نمناک و آلوده در زیر زمین کهندژ فرستادند و دیری نپایید که بر اثر نارساییهای زندان و شکنجه های روحی، بیماری سل او را فروگرفت و در آستانه چهل سالگی درگزشت.
فرمانروای جدید که به سبب جهالت جوانی و عقده های حقارت، اینک از دو رقیب خود: پدرش نصر و برادر بزرگش اسماعیل، آسوده دل مینمود، در مجلس شراب با سران سپاه چنین گفت:
ــ شما چنین سگالیده و اندیشیده بودید که چون سه قدح شراب بخورید هرچه در این مجلس نهاده است، یغما و تاراج کنید! یغما نمیفرمایم اما همه را به شما بخشیدم. همه برگیرید و بر یکدیگر قسمت کنید. هرکس را بر اندازه او، تا به همه کس برسد
سران سپاه با حرص و آز لوازم و زینتهای مجلس را چپاول کردند و سپس نوح بن نصر افزود:
ــ اگر سپهسالار بر ما بد اندیشید، جزای خویش دید. و اگر پدرم از راه راست بتافت، سزای خویش میبیند. برخیزید تا به رزم و غزا مشغول شویم. هرکه در ماوراءالنهر و خراسان ملحد گشته و این مذهب باطنی گرفته است که پدرم گرفته، همه را بکشید و مال و خواسته و نعمت ایشان، شما راست! اینها را که از آن پدرم در مجلس بود، امروز شما را دادم و آنچه در خزینه است، فردا شما را دهم که کالای باطنیان را جز غارت نشاید! و خواهم که هم اکنون محمد نخشبی را بیاورید با همنشینان پدرم؛ و گردن بزنید. سپس در شهر و نواحی درافتید... _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com