niloofarmehrzamin گرداننده تالار گفتمان وضعيت: آفلاين 24 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 2080 امتياز: 4825 تشکر کرده: 697 تشکر شده 1023 بار در 734 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 26 مهر ماه ، 1388 17:06:28 موضوع مطلب: سرگذشت ناصر خسرو قبادیانی
ملقب به حجت از شاعران بسیار توانا و بزرگ ایران و از گویندگان درجه یک پارسی زبان که در قرن پنجم هجری می زیست . لقب حجت که در واقع عنوان و مرتبه ی مذهبی او در بین اسماعیان بوده و از طرف خلیفه ی فاطمی مصر به وی واگذار شده بود
وی در قبادیان از نواحی بلخ به دنیا آمد و در همه جا از بلخ به عنوان وطن و خانه ی خود سخن می راند:
ای باد عصر اگر گذر ی بر دیار بلخ
بگذر به خانه ی من و آنجا ی جوی حال
بنگر که چون شده است پس از من دریار من
با او چه کرد دهر جفا جوی بد فعال
ترسم که زیر زمانه خراب گشت
آن باغها خراب شد آن خانه ها تلال
بنگر که هست منکر من یار برادرم
دارد چنانکه داشت همی با من اتصال
یا روزگار بر سر ایشان سپه کشید
مشغول کردشان ز من آفات و اختلال
از من بگوی چون برسانی سلام من
زی قوم من که نیست مرا خوب کار و حلال
قوم مرا مگوی که دهر از پس شما
با من نکرد جز بد و ننمود جز ملال
ناصر خسرو پس از آنکه مدتی از عمر خود را در عین کسب انواع فضایل در خدمت امرا و در لهو و لعب و کسب جاه و مال گذراند اندک اندک دچار تغییر حال شد و در اندیشه ی درک حقیقت افتاد و با علمای زمان خود که غالبا اهل ظاهر بودند (به عرفان باور نداشتند ) به بحث پرداخت .لیکن خاطر وقاد او زیر بار تعبد و تقلب نمی رفت وپاسخ پرسشهای خود را از مدعیان علم و حقیقت نمی یافت .و از این رو همواره خاطری پریشان و اندیشه ای نابسامان داشت .و شاید در دنبال همین جستجو ها باشد که مدتی در سفر ترکستان و سند و هند گذرانید و با ارباب مختلف معاشرت و مباحثت کرد:
ز اندیشه همی گشت مرا دل به تفکر
پرسنده شد این نفس مفکر ز مفکر
از شافعی و مالکی و قول حنیفی
جستیم ز مختار جهان داور رهبر
چون و چرا خواستم و آیت محکم
در عجز بپیچید این کور شد آن کر
...رویم چو گل زرد شد از درد جهالت
وین سرو بناوقت بخمید چو چنبر
برخاستم از جای و سفر پیش گرفتم
نز خانَم یاد آمد و نز گلشن و منظر
از پارسی و تازی و از هندی و از ترک
و ز سندی و رومی و ز عبری همه یکسر
و ز فلسفی و مانوی و صابی و دهری
در خواستم این حاجت و پرسیدم بی مر
از سنگ بسی ساخته ام بستر و بالین
و ز ابر بسی ساخته ام خیمه و چادر
گه حبل به گردن بر مانند شتر بان
گه بار به پشت اندر ماننده ی استر
پرسنده همی رفتم از این شهر بدان شهر
جوینده همی گشتم ازین بحر بدان بر
گفتند که موضوع شریعت نه به عقل است
زیراکه که به شمشیر شد اسلام مقرر
... تقلید نپذریرفتم و صحبت ننهفتم
زیراکه نشد حق به تقلید مشهر
و پس از گرویدن به آیین باطنیان وصف الحال خود را ضمن همین قصیده چنین بیان می کند :
دریا بشنیدی که برون آید ز آتش
روبه بشنیدی؟ که شود همچو غضنفر!!!
خورشید تواند که کند یاقوت از سنگ
کز دست طبایع نشود نیز مغیر
یاقوت منم اینک و خورسید من آن کس
کز نور وی این عالم تاری شود انور
گر چه او شاعری مسلمان و باایمان است اما او را از یاد تاریخ گذشته ی ایران و آرمانهای ملی نمی گسلد .روشنترین دلیل بر این مدعا آنکه "او در شکواییه های خود از ترکان سلجوقی با فخر و مباهات اظهار می دارد که از دوده ی آزادگان است و دهقان ایرانی را زشت بود که به سران ترک سر فرود آرد :
زشت بود بودن آزاده را
بنده ی طوغان و عیال ینال
وی در دیوان خود بار ها به آثار گذشته دور و نابود اشاره می کند و سامانیان را می ستاید و سفارش می کند که کتاب شاهان عجم در دست گیرند :
نامه ی شاهان عجم پیش خوان !
یک ره و بر خود به تأمل بخوان !
و سخنان شهریاران ایران باستان را بخوانند .او با دلی پر درد فریاد می زند :
کوت فریدون و کجا کیقباد ؟
کوت خجسته علم کاویان ؟
سام نریمان کو و رستم کجاست ؟
پیشرو لشگر مازندران ؟
بابک ساسان کو و کو اردشیر ؟
کوست نه بهرام نه انوشیروان ؟
این همه با خیل و حشم رفته اند
نه رمه ماندست کنون نه شبان
اطلا ع او از ایران باستان و دابستگیش را به آثار گذشتگان از اشاراتی که در شعر زیر ضمن قصیده ای در معرفی دانشهای خود سروده می توان شناخت :
بهر نوعی که بشنیدم ز دانش
نشستم بر در او من مجاور
بخواندم پاک توقیعات کسری
بخواندم عهد کیکاووس و نوذر
ناصر خسرو شاعر مبارز سده ی پنجم که خود را از پاک فرزندان آزادگان می داند در رسالت میهنی خویش قدم به جای پای فردوسی بزرگ برنهاد است جز مضامین و معانی فراوان بیشتر از هر شاعر توانای دیگری در دیوان حکمت مند خویش از قهرمانان شاهنامه مکرر یاد کرده است و مضامین نو آیین ساخته چون : آذر برزین مهر -اردشیر - اردوان - اسفندیار - افریدون - بابک - ساسان - بزرجمهر - بهرام گور - بهمن - بیژن - جم - جمشید - خسرو - دارا - دستان - رستم - زردشت - سام نریمان - سهراب - شا پور و...
وجود مضامینی همسان در شاهنامه و دیوان ناصر خسرو که ذیلا نمونه هایی از آن ارائه می شود مبین همدلی و همفکری این دو سخنور بزرگ و دلیل گرایش ست که ناصر خسرو به شاهنامه و استاد توس داشته است
از فردوسی :
ز دانش به اندر جهان هیچ نیست
تن مرده و جان نادان یکی است
از ناصر خسرو :
مرگ جهل است و زندگی دانش
مرده نادان و زنده دانایان
از فردوسی :
جهانا مپرور چو خواهی درود
چو می بدروی پروریدن چه سود ؟
از ناصر خسرو :
جهانا دورویی! اگر راست خواهی !
که فرزند زایی و فرزند خواهی
چو می خورد به خیره چه زایی
و گر می فرود آوری چون بر آری؟
از فردوسی :
پزشکی که باشد به تن درد مند
ز بیمار چون باز دارد گزند ؟
از ناصر خسرو :
پزشکی چون کنی کس را که هرگز
نیابد راحت از بیمار بیمار
علاقه ی ناصر خسرو به فهرمانان حماسه های ملی از برخی تشبیهات زیبا که در اشهارش به مناسبت به کار برده است مانند سروده های زیر که در وصف خزان است :
آن نارنگر چو حلق سهراب
و آن آب نگر چو تیغ رستم
بر بود خزان ز باغ رونق
بستد ز جهان جمال بستم
و ز جهل و جنون خویش بنهاد
از تارک نرگس افسر جم
کاربرانی که برای این ارسال از niloofarmehrzamin تشکر کرده اند yazdan, erfan69
niloofarmehrzamin گرداننده تالار گفتمان وضعيت: آفلاين 24 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 2080 امتياز: 4825 تشکر کرده: 697 تشکر شده 1023 بار در 734 پست
ارسال شده در: چهارشنبه، 29 مهر ماه ، 1388 13:24:42 موضوع مطلب:
ناصر خسرو سه سال در مصر به سر برد و هم آنجا به مذهب اسماعیلی گروید و به خدمت خلیفه ی فاطمی مصر المستنصربالله رسید : و بعد از طی مراحل و مدارج مرتبه ی حجت یافت و از طرف امام فاطمیان به مقام حجت جزیره ی خراسان که یکی از جزایر دوازده گانه ی دعوت اسماعیلیه بود انتخاب شد و مأمور نشر مذهب اسماعیلی و ریایت باطنیه ی آن سامان گردید .کم کم دشمنان و مخالفان او از میان متعصبان فزونی گرفتند و کار را بر او دشوار کردند و حتی گویا فتوای قتل او داده شد و او که ضمنا گرفتار مخالفت بسیار شدید سلاجغه با شیعه بود تاگزیر به تهمت بد دین و فرمطی و ملحد و رافضی و معتزلی بودن ترک وطن کرد
بعد از چندی توقف در مازندران به نیشابور رفت ولی سرانجام یمگان از اعمال بدخشان را برای محل اقامت دائم خود برگزید زیرا هم به بلخ نزدیکتر بود و هم در جزیره ی محل مأموریت مذهبی او واقع بود .شاعر بیش از 25 سال که دوره ی آخر زندگانی اوست در آن دیار به سر برد و در همانجا بدرود حیات گفت و به خاک سپرده شد.
آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا
گویی زبون نیافت ز گیتی مگر مرا
در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم
صفرا همی بر آید ز اَندُه به سر مرا
گویم چرا نشانه ی تیر زمانه کرد
چرخ بلند جاهل بیداد گر مرا
گر در کمال و فضل بود مرا خطر
چون خوار و زار کرد پس این بی خطر مرا
.............................................
نِی! نِی !که چرخ و دهر ندانند قدر فضل
این گفته ا ی بود گاه جوانی پدر مرا
دانش به از ضیاع و به از جاه و ملک و مال
این خاطر خطیر چنین گفت مر مرا
.............................................
گر بایدت همی که بینی مرا تمام
چون عاقلان به چشم بصیرت نگر مرا
منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن
زین چرخ پر ستاره فزونست اثر مرا
..........................................
نکوهش مکن چرخ نیاوفری را !
برون کن ز سر باد خیره سری را !
ادامه دارد ... _________________ آباد باش ای ایران ! آزاد باش ای ایران ! از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران !