omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 13 فروردين ماه ، 1390 12:00:48 موضوع مطلب: بازگشت نوروز-مهینبانواسدی
به یاد سراینده ی پارسی گوی، زنده یاد استاد خلیل الله خلیلی یادش گرامی و روانش در
سرای سرود، شاد و آرام باد؛ و پیشکش به بانو گلرخسار سراینده ی پارسی زبان؛ و به
امید روزگاری خوش برای کشورهای ایرانِ بزرگ.
به نوروز گویید بازآیدا
مهین بانو ترکمان اسدی
به نوروز گویید بازآیدا
به مُلکِ کیان سرفراز آیدا
که نوروز خود، سرفرازی دهد
ز نیک و ز بد، بی نیازی دهد
چنین گوید آن پیرِ نیکو سخن
سراینده ی روزگارِ کهن:
«ز یزدان نباشد کسی نا امید1
اگر شب شود رویِ روزِ سپید
چو بر بندگان کار گردد دراز
خداوندِ گیتی گشایدش باز»1
به ویژه به نوروزِ جمشید فّر
که گیتی شود زو به رای دگر
که نوروز، خود رهبر و رهنماست
به هر سَخته یی در، همی رهگشاست
به نوروز بنگر نهادِ جهان
که یابی همه آشکار و نهان
نگه کن اَپوش2 آن ستمکاره دیو
چو بر آسمان برکشد او غَریو
شود تِشتَر ایزد3 به پیکارِ اوی
کمر بر میان، با سری جنگجوی
به سانِ فره مند مردی جوان
به تازش درآید زمان تا زمان
بچیچد بدان پهنه ی لاجورد
ابا دیوِ بدخواه سازد نَبرد
در آغاز: تِشتَر شود پیشدست
بیارد بر آن دیوِ خشگی شکست
ببارد به روی زمین با شتاب
که خَرفَستَران می نگیرند تاب
شود جانورهای موذی، هلاک
همه زَهرِ آنان نشیند به خاک
دوم بار: تِشتَر چو اسبی سپید
به دریا شتابد چنان چون سَزید
که آلودگی را ز روی زمین
همه پاک گرداند آن نیک بین
ببیند یکی اسبِ بی دُم، سیاه
سُمش گِرد با هیبتی کینه خواه
دلِ تشتَر ایزد شود پُر ز درد
بترسد به سختی ز گاه نَبَرد
ز مزدا بخواهد دل و زور و فّر
که بر دیوِ خشگی بیابد گذر
دهد پاک مزدا بدو این توان
که پیروز گردد بر آن بَد گمان
هراسد مر آن دیوِ ناپاک روی
از آن فره ی ایزدِ نیک خوی
شود دور یک فرسخ از آبخیز
چو تیری که پَران شود در ستیز
وَزد باد و، مِه خیزد از تندآب
روَد سوی گردون همی با شتاب
ببارد دگر باره از اَبر، نم
بِشوید زمین را ز ناپاک سَم
سوم بار: تِشتر چنان گاوِ نَر
درآید به پیکارِ آن بد گهر
بپیچد بر آن آبی بیکران
فره مَند، با پیکری پُر توان
کِشد گرز و آید دگر باره تیز
بر آید به گردون یکی رستخیز
بسی اَبرهای سپید و سیاه
بغرند بر یکدگر کینه خواه
چنان گرز را تِشتَرِ نامدار
زند بر سرِ دیوِ وارونه کار
کز آن آذرخشی جَهد از سپهر
که گویی زمانه دگر شد به چهر
اَپوش بَد اندیش گردد تباه
به نیروی آن ایزدِ نیک خواه
درخشان شود چهره ی روزگار
روانِ جهان، شادی آرد به بار
بیاید یکی اَبر پُر بارِ نَم
جهان را بِشوید ز زنگارِ غم
ببارد همی آسمان بر زمین
از آن ایزدی اَبرِ با آفرین
نمایان شود باز، رنگین کمان
ستوده کمانِ جهان پهلوان4
بگوید: گذشته همه یاد دار
بدین روزِ نو، دل همی شاد دار
نهادِ جهان این چنین بود و هست
مبادا که از دیو یابی شکست
***
به نوروز گویید بازآیدا
به ایران زمین چاره ساز آیدا
که خسرو5 شود پیش یزدان به پای
ببیند در آن جامِ گیتی نمای
سراسر همه هفت کشور زمین
ز مِهر و ز ناز و، ز خشم و، ز کین
همان پیکرِ بیژنِ نامدار
ببیند در آن جامِ گوهرنگار
که در چاهِ اکوان بُوَد بسته سخت
همی زار نالد ز شوریِ بخت
بدین روزِ نو، خسروِ سرفراز
پی کارِ بیژن شود پیشتاز
بگوید که رستم شود چاره گر
مگرمان همه سختی آید به سر
***
به نوروز گویید: باز آیدا
به کابل سِتان بزمساز آیدا
گر آشفته بوده ست بر وی سپهر
از آن بوم چندی گسسته است مِهر
همان فّرِ جمشیدِ کیوان تراز
گشاید دَرِ کامرانی و ناز
که نوروز، گاهِ نیایش بُوَد
جهانی از او در فَزایش بُوَد
***
به نوروز گویید: باز آیدا
به بلخِ گزین دلنواز آیدا
گر آتشکده گشته آن جا خموش
دلِ بلخیانست اندر خروش
ز بس آتشِ دل زبان آور است
همه جای، روشن از آن اخگر است
به نوروزِ نو، جشن فرخ کیان
دلِ بلخِ بامی بُوَد شادمان
***
به نوروز گویید: باز آیدا
بدان هندوکُش پُر ز ناز آیدا
که یادآورِ رزمِ شیران بُوَد
به هر جای نقشِ دلیران بُوَد
نوازد مرآن کوهِ با فّر و زیب
که هرگز نپیمود راهِ نشیب
دلِ هندوکُش شاد و خرّم شوَد
ز دیدار نوروز بی غم شوَد
بنازد به فرزندِ خفته به بَر
بساید به ابر گرانمایه، سَر
بگوید که مسعودِ نیکونهاد
که در راهِ آزادگی جان نهاد
بدین رشته کوهش شد آرامگاه
که خود مینَوی بود و با فّر و جاه
***
شتاب آورند اَبرهای گران
بگیرند سَرتا سَر آسمان
بپیچند بر یکدگر پُر ز بیم
دل از دیدنِ آن شوَد بر دو نیم
گشایند بَر هم دَرِ کینه باز
چنان چون دو لشکر بُوَد جنگساز
فتد لرزه اندر دلِ آسمان
از آن پیچش اَبرهای گران
خروشان شود آسمان بر زمین
دلِ هندوکُش شاد گردد از این
ز هر سنگری آیدت این به گوش
که از بهرِ میهن فراوان بکوش
بکوش و بیاموز از روزگار
هم آیین نوروزِ خود پاس دار
نیایش به نوروز کردن سزاست
که نوروز، آرامشِ جان ماست...
***
ببارد ز اَبرِ گرانمایه نَم
زُداید ز گیتی همه درد و غم
به نوروز گویید باز آیدا
به مُلک کیان کارساز آیدا
_________________________
1) شاهنامه فردوسی: گفتار گیو به سپهدار توس در جنگ هماون.
2) اپوش: دیو خشکسالی.
3) تشتر ایزد: بن دَهِشن گوید: «تشتر ایزد» در جنگ با «اپوش» سه ترکیب به خود
گرفت. نخست به صورت مردی، و دوم به شکل اسبی. و سوم: به قالب گاوِ نری (وَرزا)
درآمد. در مدت سی روز و سی شب در میان فروغ، پرواز نمود و از هریک از ترکیبِ سه
گانه ی خویش در مدت ده روز و ده شب باران شدید ببارید.
4) در کودکی، دیدن رنگین کمان برایم بس دلنشین بود، زیرا مادرم می گفت این کمان
رستم است که خداوند آن را در بهاران به مردم جهان می نمایاند؛ و من با چنین باوری
دیده از آن برنمی گرفتم. در نوشته ی نویسنده ای سیاه پوست آمده است: «در کودکی از
رنگ پوستِ خود آزرده بودم، به مادرم می گفتم: کی می شود من پوستم سفید شود؟ مادرم
می گفت: اگر از زیر رنگین کمان بگذری سفید پوست می شوی. در بهاران، با دیدن رنگین
کمان که پس از باران در دامن دشت نمودار می شود من در پهنه ی دشت و بیابان می دویدم
به آرزوی آن که از زیر این کمان رنگین بگذرم، اما هرگز به آن نمی رسیدم».
5) با گواهی شاهنامه، شاه کیخسرو در آغازِ سال نو یعنی در هرمزد روز پس از
ستایشِ پروردگار و به جا آوردن آیینِ دینی، در جامِ جهان نما بنگرید و بیژن را که
در بند افراسیاب گرفتار بود در چاه اکوانِ دیو بدید و برای رهایی او با جهان پهلوان
به رایزنی نشست. و جهان پهلوان به جامه ی بازرگانان به توران زمین روانه گردید و
بیژن را از بند رهانید. _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com