omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: جمعه، 15 بهمن ماه ، 1389 18:54:42 موضوع مطلب: زیستبانی در شاهنامه (م.اسدی)
این نوشتار در شش شماره ی پی در پی در روزنامه یایران به چاپ رسیده است
روزنامه ایران/ سال پنجم/ شماره 1404 / دوشنبه 22 آذرماه 1378.
شماره 1405/ سه شنبه 23 آذرماه 1378.
شماره 1406/چهارشنبه 24 آذرماه 1378.
شماره 1407/ پنجشنبه 25 آذرماه 1378.
شماره 1408/ شنبه 27 آذرماه 1378.
شماره 1410/ دوشنبه 29 آذرماه 1378.
مهین بانو ترکمان اسدی
نگاهِ فرزانگان شاهنامه به پاسداری از طبیعت
(محیط زیست در شاهنامه)
ـــ پیش درآمد یکم:
زیستبانی یا آنچه را که امروزه حفاظت از محیطِ زیست می نامیم در دوره های گذشته ی
ایران زمین از اهمیتِ ویژه یی برخوردار بوده است.
ایرانیان که پیشتاز دانش در جهان بوده اند، زندگانی خود را نه به گفتار که به کردار
سامان می بخشیدند. آنان با ارج نهادن به آب و خاک، پلیدی را به زندگانی خویش راه
نمی دادند و در آباد گردانیدن جهان، کوشا بودند.
سپندارمذکه همان اسفند و به معنای فروتنی و عشقِ پاک است، نگهبان زمین بود و
آناهیتا که معنی آن بی آلایش است، پاسدار و نگهبان آبها و ایرانیان هرگز آب و خاک
را نمی آلودند و این دو ایزدِ نگهبان را گرامی می داشتند. به سبب پاک بودن آب و
خاک، هوا آلوده نمی گشت و ]وایو[ که ایزد و فرشته ی باد بود آزرده نمی شد.
باورهایی چنین راستین و نیکو، مردمِ سرزمینمان را وامی داشت که در هرکجای جهان که
به سر می برند زمین را آباد گردانند و زیستگاهی خرم داشته باشند.
دیگر آن که: این باور چنان بود که رُستنی های گوناگون را در این سرزمین می
پروراندند و برای هریک جایگاهی ویژه و نامی درخور نهاده بودند مانند: باغ، گلشن،
گلزار، گلستان، بوستان، پالیز، بیشه، پردیس و...
اکنون گذرا به شاهنامه ی استاد توس که کارنامه ی نیاکان ما است نگاهی بیفکنیم و
اندیشه و کارکردهای فرزانگان شاهنامه را درباره ی پاسداری از خان و مانِ کشور و
تلاش و کوشش در بنیان شهرهایی که روان را تازه می گردانید، نیک بنگریم که بسی از آن
روزگاران دورگشته ایم و از طبیعتِ نیکونهاد روی برتافته ایم. خردوَرزی و اندرز
نیاکانمان را به کار بندیم که گفته اند:
اگر پندِ خردمندان ز جان و دل نیاموزی جهان، آن پند با تلخی، بیاموزد تو را
روزی
****
· زیستبانی فریدون
ــــ به جای گیا: سرو و گُلبن بِکِشت:
فریدون بر ضحاکِ تازی چیره شد و بر تختِ شهریاری نشست. از آن پس به گِرد پادشاهی
]سرزمین[ خویش بگردید. به جهان سامان بخشید و داد گسترید. او سراسر زمین آریایی را
بدید و آشکار و نهان آن را دریافت، هر چیزی را که بیداد دید چنانکه بایسته ی
هوشیاران است با داد بر آن رفتار کرد و هر زمینی را که ویران بود، آباد نمود.
آفریدون، زمین را چونان بهشت، خرم و سرسبز نمود در زمینی که گیاه روییده بود، فرمان
داد تا درختِ سرو و بوته ی گل بکارند و زیستمان خویش را خرم و شاد سازند.
وز آن پس فریدون به گِردِ جهان
بگردید و، دید آشکار و نهان
هر آن چیز کز راهِ بیداد دید
هر آن بوم و بَر، کان نه آباد دید
به داد و به آباد، شه دست زد
چنان کز رهِ هوشیاران سِزد
بیاراست گیتی بسانِ بهشت
به جای گیا: سرو و گُلبن بِکِشت
· زیستبانی زال
ــــ چرا گل چِدند از گُلستان ما؟:
رودابه دخترِ پادشاهِ کابل، شیفته ی زال گردید، پرستندگانش، تن به دیبای رومی
بیاراستند و بر زلفانِ خویش گُل زدند و به چاره گری بر لبِ رود آمدند. ماه فروردین
بود و آغازِ سالِ نو.
لشکر زالِ زر این سوی مرزِ آبی بود و آن کنیزکان ]دوشیزگان[ در آن سوی رود. آنان از
زال سخنها می گفتند و هر سو می گشتند و گل می چیدند.
گلرخان با رخساری چون گل، هر یک دسته ای گل در بغل داشتند و سرانجام به بهانه ی گل
چیدن خود را به خاک ایران و روبه روی سراپرده ی زال رسانیدند. زال از فراز تخت آنان
را دید و پرسید که: «این گل پرستان چه کسانی هستند و چرا از گُلستان ما گل می چینند
همانا از فرمان [قانون] ما نمی ترسند؟»
مَه فروَدین و، سَرِ سال بود
لبِ رود لشکرگه زال بود
از آن سویِ رود آن کنیزان بُدند
ز دستان همه داستانها زدند
همی گُل چِدند از لبِ رودبار
رخان چون گلستان و، گل در کنار
بگشتند هر سو همی گل چِدند
سراپرده را چون برابر شدند:
نگه کرد دستان ز تختِ بلند
بپرسید: «کاین گُل پرستان کِه اند؟
چرا گُل چِدَند از گُلِستانِ ما
نترسند مانا ز فرمان ما؟»
· زیستبانی کیقباد
- بسی شهرِ خّرم بنا کرد کی:
کیقباد چون بر تختِ شاهی نشست و آشتی تورانیان را پذیرفت، سپاهی ویژه گرد آورد که
بر گِردِ پادشاهی ]سرزمین[ خویش بِگردد. او با سپاهیانش گِرد ایران بگشت، چه در
نهان و چه در آشکار داد بگسترد و بسیار شهرهای خُرم بنا کرد، صد دهکده نزدیکِ شهرِ
ری بنا نمود و سپس روی به پارس نهاد.
سپاهی از آن پس به گِرد آورید
بگردید و یکسر جهان را بدید
چو دهسال برگشت گِردِ جهان
همه داد کرد آشکار و نهان
بسی شهرِ خُرم بنا کرد کی
چو صد دِه بنا کرد، بر گِرد ری
· زیستبانی کاووس
ــــ که در بوستانش همیشه گُل است:
نوازنده یی مازندرانی با نوای خوشِ موسیقی از زمین و آب و آسمان و هوای مازندران
چنین می گوید:
«مازندران، شهرِ ما یادش گرامی و بومش سبز و خُرم باد که همیشه بوستانش پُر از گل
است و در کوهسارش لاله و سنبل، چشم را نوازشگر است. هوایش، خوشگوار چونان بهار است
و زمینش از سبزه و گل رنگین.
بلبل، نوازنده و رامشگرِ باغ است و آهوان رونده و پوینده ی دشت و راغ. پویایی و
زیبایی سراسر سال در آن جاریست. بوی خوش، روان را نوازش می دهد و دیدنیهایش به دیده
زیباست.
در جویش به جای آب، گویی گلاب روان است که روانِ مردمان از بویِ خوش آن شاد می
گردد. در همه ی هنگاامه ها: بهمن، آذر و فروردین، زمین پُر از لاله و گلهای رنگارنگ
است.
لبِ جویبارانش شور و شادی است. شکارش فراوان است و بازهای شکاری در پی شکارها
روانند.
مازندران، سراسر آباد و سرسبز است گویی با دینار و دیبا آن شهر را آراسته اند. کسی
که در آن سرزمین سبز و آباد نیست، هرگز از دل و جان شادمان نبوده است.»
کیکاووس که خود به آبادی و آبادانی ارج می نهاده، با شنیدن نوایی دلپذیر و خوش آهنگ
که گوشِ جان را نوازش می دهد و وصف سرزمینی دلخواه، دلخواهِ ایرانیانی که ارجِ آب و
خاک و زندگی را می دانسته اند، برانگیخته می شود تا آن سرزمین را به پادشاهی خویش
بپیوندد و طلسمِ جادوان را درهم شکند، از این روست که دیگر پند هیچ کس را نمی پذیرد
و به مازندران لشکر فرود می آورد.
ــــ که مازندران1 را بهشت است جفت:
لشکرِ ایران به فرماندهی شاهنشاه در دامنه ی کوهِ اسپروز فرود می آید، سراپرده و
خیمه ها برپا می شود؛ شب سپری می گردد و بامدادِ پگاه، پهلوانان هر یک از شاه
دستوری می گیرند. گیو با سپاهش به شهرِ مازندران درمی آید. شهری چونان بهشت می
بیند، با مردمانی که چهره بسان ماه دارند. شهر آنسان زیبا و هوا آنگونه روشن است که
گویی از برگِ گل انار چهره ی شهر را شسته اند.
از آن شهرِ فرهمند به کاووس کی خبر بردند. و کاووس گفت: «زندگانی آن نوازنده، خُرم
باد که گفت مازندران چونان بهشت است. همه ی شهر زیباست گویی از دیبای چین بر آن
آذین بسته اند».
به کاووس بردند از آن آگهی
بدان خُرمی جای و، آن فرهی
همی گفت:«خُرم زید آن که گفت
که مازندران را بهشت است جفت»
شاهِ مازندرانچون از سپاهِ ایران خبر یافت، بزرگترین پهلوانش را از لشکرکشی کاووس
شاه آگاه نمود. دیوِسپید شبانه بر ایرانیان تاخت و شاه و لشکریان را اسیر کرد.
زالاز این رویدادِ تلخ آگاه شد و فرزندش رستم را برای رهایی شاه و سپاه، به
مازندران گُسیل ]روانه[ کرد. رستم از هفت خان گذشت و شاهنشاهِ خویش را از بند رهایی
داد و پادشاهی مازندران را به اولاد که خود از مرزبانانِ مازندران بود سپرد و این
سرزمین پیوسته ایران شد.
· زیستبانی سیاوش
ــــ گل و سنبل و نرگس و لاله کِشت:
سیاوش آن گاه که نشست در توران زمین نمود، بر آن شد که در آنجا بنایی برپا کند. وی
نخست کنگ دژ را بنیان نهاد و رنج ها برد.
سیاوش، دژی بر فراز کوه ساخت، که در آن شهری بود بس فراخ، پُر از گلشن و باغ و
میدان، و رود و جوی فراوان. شهری که جای شادی و شادمانی است. هوایش نه گرم و نه
سرد. در آن شهر کسی را بیمار نمی یابی، گویی بوستانی است از بهشت. بَر و بومش چون
بهار است و آبش روشن و خوشگوار.
سیاوش، شارسانی ]شهرستانی[ چنان دلگشای را بنا کرد و درختان بسیار در آن نشانید؛ در
گلستانش نیز نرگس و سنبل و لاله و گلهای گوناگون بکاشت.
که چون کنگ دژ در جهان، جای نیست
برآنسان زمینی دلارای نیست
که آن را سیاوش برآورده بود
بسی اندرو رنجها برده بود
بنا کرد جایی چنان دلگشای
یکی شارسان اندر آن خوب جای
به در: کاخ و میدان و ایوان بساخت
درختانِ بسیارش اندر نِشاخت
بسازید جایی چنانچون بهشت
گل و سنبل و نرگس و لاله کِشت
ــــ کجا آمدی جای از این سان به پای:
آباد گردانیدن زمین، شیوه ی زیستِ ایرانیان بوده است. سیاوش که نشست در توران زمین
دارد، او که نمادِ راستی، نیک اندیشی، آشتی و پرهیزگاری است، شارسانی دیگر به نام
سیاوشگرد بنیان نهاد که در ایران و توران زبانزد بود. زیستگاهِ ایرانیان که مردمانی
سخت کوش و درست اندیش بوده اند با روانِ جهان همتراز بوده است، پُر از درخت و گیاه
و آب روان، شهری که بیماری در آن راه نمی یابد.
پیراناز هند و چین بازمی گردد. آوازه ی سیاوشگرد را می شنود، سپهبَد به سوی
سیاوشگرد می شتابد تا شهرِ سیاوش را ببیند.
سپهسالارِ توران ]پیران[ با سیاوش، گِردِ شهر می گردند، زمینی که خارسانی بیش
نبود، سیاوش، از آن شارسانی برآورد پُر از کاخ و ایوان و باغ و آبِ روان. سپهدار
پیران به هر سوی آن شهر می رانَد و بر سیاوش آفرین می خوانَد و به او می گوید: «اگر
فّرِ کیانی و دانش را نمی داشتی چنین جایی را چگونه می توانستی برآوری؟»
بگشتند هر دو بدان شهر، باز
سیاوخش و پیرانِ گردن فراز
بگشتند بر گِردِ آن شارسان
که بُد پیش از آن سربه سر خارسان
سراسر همه کاخ و ایوان و باغ
همی تافت هر سو چو روشن چراغ
سپهدار پیران به هر سو براند
بسی آفرین بر سیاوش بخواند
بدو گفت:«گر فّر و بُرزِ کیان
نبودیت با دانش اندر میان
چو آغاز کردی بدین گونه جای
کجا آمدی جای از این سان به پای؟»
ــــ برو شارسان سیاوش ببین:
سپهدارِ ترکان چون به ختن بازمی گردد و به شبستان خویش درمی آید به بانویِ مشکویش،
گُلشهر می گوید: «آن کس که بهشت را ندیده است، اگر بدان جای خُرم [سیاوشگرد] بنگرد
به گمانش آنجا بهشت است. رای او پسندیده و جای او نیز پسندیده است.
کاخِ سیاوش، کاخِ خجسته سروش است و سیاوش، خورشید آن کاخ. با روانی شاد و آرام،
زمین را اندکی بپیمای، برو و شارسان سیاوش را ببین».
چو آمد به شادی به ایوانِ خویش
پدیدار شد در شبستانِ خویش
به گُلشَهر گفت آن که خُرم بهشت
ندید و نداند که رضوان چه کِشت
بدان جای خُرم کنون بنگرد
سراسر ببیند، گمانی برد
که خُرم بهشت است آن جای او
پسندیده هم جای و، هم رای او
چو خورشید در کاخِ فرخِ سروش
نشسته سیاوخش با فّر و هوش
به رامش بپیمای لختی زمین
برو شارسان سیاوش ببین
· زیستبانی کیخسرو
ــــ همه بومِ ایران سراسر بگشت:
کیخسرو، چون دیگر پادشاهان بر گِرد پادشاهیِ [سرزمین] خویش بگشت و شهرهای آباد و
ویران را سراسر بدید. آن بومی را که از بیداد ویران بود، آباد نمود.
همه بومِ ایران، سراسر بِگشت
به آباد و ویرانی اندر گذشت
هر آن بوم و بَر، کان نه آباد بود
تبه بود و، ویران زبیداد بود
درم داد و، آباد کردش ز گنج
ز داد و ز بخشش نیامد به رنج
شهریارِ نیک بخت، به هر شهری که درآمد چندی در آنجا بنشست و به دینار آنجا را آباد
نمود و از آن شهر نیز به شهر دیگری شد، و بدین سان ایران زمین را آبادانی و خرمی
بخشید.
ــــ چراگاهِ ما بود و بنیادِ ما:
شاهنشاه کیخسرو با پهلوانانِ خویش روزی به رامش نشسته بود که از شهرِ مرزی ایران
یعنی ارمان، ]ارمن، ارمنستان[ دادخواهان به دادخواهی آمدند.
کیخسرو آنان را پذیرفت و دادخواهان چنین گفتند: «شهرِ ما کنار بیشه یی است که هم-
مرزِ توران زمین است و ما همیشه از آن بیشه نگران بوده ایم. در کنار آن بیشه،
کشتزاران بسیار با درختان میوه داشته ایم. آنجا نیز چراگاهِ چارپایان ما بوده است
که چارپایان و درختان و کشتزاران بنیانِ زندگانی ما هستند.
ای شاهِ ایران، بر ما دادِ خویش بگستر. گرازان بسیار که از شمارش افزونند سراسر
بیشه و مرغزار و کشتزاران ما را گرفته اند و از کِشت و زرع و چارپایان به ما گزند
فراوانی رسانیده اند.
گرازان مانند پیلان، درختانِ کهن را که کاشتن آنان را به یاد نداریم به دندان به دو
نیم کرده اند. شهر ارمان نیز از آن گرازانِ پیل پیکر به ستوه آمده است. دندانشان به
سنگ هم کار می کند، گویی بخت از ما روی تافته است».
سَرِ مرزِ ایران دَرِ شهر ماست
به یک روی از ایشان، به ما بر بلاست
سوی شهرِ ایران یکی بیشه بود
که ما را بدان بیشه، اندیشه بود
چه مایه بدو اندرون کشتزار
درخت برآور، همه میوه دار
چراگاهِ ما بود و بنیادِ ما
ایا شاهِ ایران، بده دادِ ما
گراز آمد اکنون فزون از شمار
گرفت آن همه بیشه و مرغزار
به دندان چو پیلان، به تن همچو کوه
وزیشان شده شهرِ ارمان ستوه
هم از چارپای و هم از کِشتمند
از ایشان به ما بر چه آمد گزند
درختان که کِشتن نداریم یاد
به دندان، به دو نیمه کردند شاد
نپاید به دندانشان سنگِ سخت
مگرمان به یکبار برگشت بخت
شاه کیخسرواز شنیدن این خبر سخت اندوهگین می شود و به گُردانِ گَردنکش می گوید:
«چه کسی جویای نام است که بر آن بیشه بشتابد و سَرِ گرازان را از تن دور سازد که
تباهی بیشه و کِشتزار و درختان از آنان است؟ از چنین پهلوانی گنج و گوهر دریغ
ندارم».
بیژن فرزند گیو، جنگِ گرازان را پیشگام می شود و به راهنمایی گرگین به شهر ارمان می
رود و گرازان را یک به یک می کُشد و درختان و کشتزاران و چراگاه و چارپایان و
مردمان را از تباهی رهایی می بخشد.
ــــ نگه کن به شهری که ویران شدست:
از پندهایکیخسرو به گودرز: به آشکار و نهانِ کارِ جهان نیک بنگر، گاه گنج را
بایستی آکند ]انباشت[ و در روزِ سختی نیز آن را پراکند ]خرج کرد[ آنگاه که
کاروانسرایی و پلی و یا آبگیری که از جنگها و گزندها، خراب گشته، شهری که ویران
شده، چاهساری که بی آب گردیده، درم را خوار بدار و آنها را با گنج و سیم و زر آباد
کن.
نگه کن رباطی که ویران بُوَد
پلی کان به نزدیکِ ایران بُوَد
دگر آبگیری که باشد خراب
از ایران و، از رنجِ افراسیاب
نگه کن به شهری که ویران شدست
کُنامِ پلنگان و شیران شدست
دگر: چاهساری که بی آب گشت
فراوان برو سالیان برگذشت
بدین گنج و سیم و زر، آباد کن
درم خوار کن، مرگ را یاد کن
· زیستبانی گشتاسپ
ــــ جهان گشته آباد و هر جای کِشت:
گشتاسب، اسفندیار را به گِرد جهان می فرستد تا دینِ بهی را بگسترد و اسفندیار چنین
می کند. آنگاه فرستاده یی نزد پدر می فرستد و از کارکرد خویش او را آگاه می کند که:
«ای شاهِ پیروزگرِ نامور، جهان را به فّرِ خداوند، پاک کردم و همه ی کشور را به زیر
سایه ی همای ] درفش این دودمان نیز نقش همای داشته است[ درآوردم. اکنون کسی در بیم
و هراس نیست و همه را دارایی بخشیدم. گیتی، بسان بهشت آراسته شد و جهان را آباد
گردانیدم. به هر جای کِشت و زرع است. سواران و جنگجویانِ من جهان را سامان بخشیدند
و وَرزیگران و کشاورزان تخم بِکشتند و من با سپاهم بدینسان به گِرد جهان بگشته ایم.
بدی نهان گردیده و خوبی آشکار شده است. اکنون به دیدار تو به درگاه بیایم و یا
فرمانِ دیگری داری؟ از این دو یکی را بفرمای».
فروزنده گیتی، بسان بهشت
جهان گشته آباد و، هر جای کِشت
سواران، جهان را همی داشتند
و وَرزیگران، وَرز می کاشتند
برین بر، بگردیدمی در جهان
به گیتی بدی بود اندر نهان
· زیستبانی داراب
ــــ گشایند از این آبِ دریا دَری:
داراب فرزندهمای، بر تختِ کیانی نشست. روزی برای دیدن گله ی اسبان به دشت رفت و بر
فراز کوه شد. دریایی ژرف و بی کران دید. فرمان داد از هند و روم، آگاهانِ
کارآزموده بیاورند و از آب دریا به هر شهری بهره یی رسانند. دانندگان چون این کار
بکردند، فرمان داد شهری سودمند بسازند و چون آن شهر ساخته شد و دیوارش را برآوردند
نام دارابگرد را بر آن نهاد.
چنان بُد که روزی ز بهر گَله
بیامد که اسبان ببیند یله
ز پَستی برآمد، به کوهی رسید
یکی بی کران، ژرف دریا بدید
بفرمود کز هند و، وز رومیان
بیارند کارآزموده ردان
چو بگشاد داننده زآن آب بند
یکی شهر فرمود پس سودمند
گشایند از این آبِ دریا، دری
رسانند رودی به هر کشوری
چو دیوارِ شهر اندر آورد گِرد
وِرا نام کردند دارابگرد
· زیست بانی اردشیر ساسانی
ــــ یکی شارسان کرد پُر کاخ و باغ:
اردشیر ساسانیاز ری به پارس رفت. در پارس شارسانی ]شهرستانی[ برآورد با کاخ و باغ
و دشت و چشمه های جوشان و این شارسان را «خُره ی اردشیر» خواند.
یکی شارسان کرد پُر کاخ و باغ
بدو اندرون چشمه و دشت و راغ
که اکنون گرانمایه دهقان پیر
همی خواندش «خُره ی اردشیر»
ــــ فراوان از آن چشمه بگشاد جوی:
همچنین شاه اردشیر از چشمه یی جوشان و ژرف، فرمان داد تا جویها گشادند و در کنار آن
چشمه، آتشکده یی بنا نهاد، که جشن مهرگان و سده در آنجا برگزار می شد. به
گِرداگِرد آن، باغ و میدان و کاخ برآورد. جایگاهی بود بس فراخ و آن را شهرِ گور
خواند. در کنار چنین جای آبادی، روستاها بساخت و مردمان را در آن جای داد.
یکی چشمه بُد بی کران اندر اوی
فراوان از آن چشمه، بگشاد جوی
برآورد زان چشمه، آتشکده
برو تازه شد مهرگان و سده
به گِرد اندرش باغ و میدان و کاخ
برآورده شد جایگاهی فراخ
چو شد شاهِ با دانش و فّر و زور
همی خواندش مرزبان، شهرِ گور
به گِرد اندرش روستاها بساخت
چو آباد کردش کِهان را نشاند
ــــ که تا هر سویی شهرها ساختند:
شاهاردشیر ساسانی در قانون کشوری خویش چنین داد گسترید که: بخردان را به گِرد
پادشاهی ]سرزمین[ خویش فرستاد و فرمان داد تا شهرها بسازند و برای شهرسازی گنجها
پرداخت تا آنها را که بی خانه بودند و بخت از آنان روی تابیده بود، خورش و جایگاهِ
نشست دهند تا دارایی آنان افزون گردد و هنجار کشور و زیستمان کشوری از هم نگسِلد.
به هر سو فرستاد پس، موبدان
بی آزار و بیدار دل بخردان
که تا هر سویی شهرها ساختند
برین نیز، گنجی بپرداختند
بدان تا، کسی را که بی خانه بود
نبودش نوا، بخت بیگانه بود
خورش ساخت با جایگاهِ نشست
بدان تا فراوان شود زیردست
ــــ زمینِ کسان خوار نگذاشتی:
شاه اردشیر ساسانی به گِرد کشور، کارآگهانِ خردمند و بیدار را فرستاده بود که هر
جایی که زمینی خراب گشته بود و رودی که آبش تُنُگ بود بر آن چاره کنند. نخست،
خراج و مالیات از آن بوم و بَر، نستانند و سپس در اندیشه ی آباد گردانیدن زمینِ
مردمان باشند و آن را خوار نگذارند.
فرستاده بودی به گِردِ جهان
خردمند و بیدار، کارآگهان
به جایی که بودی زمینی خراب
وگر تُنُگ بودی به رود اندر آب
خراج او، از آن بوم برداشتی
زمینِ کسان خوار نگذاشتی
ــــ به گیتی مرا شارسانست شش:
اردشیر ساسانیدر اندرز [وصیت] خویش به فرزندش شاپور از شهرهایی که بنا کرده نام می
برد و ویژگی هر شهر را که زیستگاهی نیک برای ایرانیان بوده است چنین بازمی گوید:
شش شارسان [شهرستان] بنا نموده ام که هر یک هوایی خوشگوار دارند و پُر از آبِ
روانند.
ـــ یکی را «خُره ی اردشیر» نامیده ام که هوایش مشکبو و جویهای پاکیزه و دلپذیری
دارد.
ـــ دیگری را «رام اردشیر» که آن را هنگام رفتن به پارس ساخته ام.
ـــ شارسان دیگر: «اورمزد اردشیر» است. شهری است بازرگانی؛ پُر از جویهای آب که
مردمانِ پیر از یادِ آن شهر، جوان می گردند و سرزمین خوزیان ]اهواز[ از آن تازه شد
و رونق یافت.
ـــ شارسان دیگری به نام «برکه ی اردشیر» ساختم که پُر از باغ و گلشن و آبگیر است.
ـــ دو شارسان به نام «سناباد شاه اردشیر» را که پُر از چشمه و گیاهان بسیارند در
بوم بغداد ساخته ام. که هر دو نزدیک آب فرات هستند.
سخنهای مرا چون شنیدی یک به یک را یاد بگیر و آنها را به کار بند.
به گیتی مرا شارسانست شش
هوا خوشگوار و پُر از آب کش
یکی خوانده ام «خُره ی اردشیر»
هوا مشکبوی و به جوی آب، شیر
چو «رام اردشیر» است شهری دگر
کزو بر سوی پارس کردم گذر
دگر شارسان «اورمزد اردشیر»
که گردد ز یادش جوان، مردِ پیر
کزو تازه شد کشورِ خوزیان
پُر از مردم و آب و سود و زیان
دگر شارسان «برکه ی اردشیر»
پُر از باغ و پُر گلشن و آبگیر
دو در بومِ بغداد و آبِ فرات
پُر از چشمه و چارپای و نبات
که خوانی «سناباد شاه اردشیر»
چو از من سخن بشنوی یاد گیر
· زیستبانی شاپور ساسانی
ــــ نَبُرد درختِ کسان نیک بخت:
قیصرِ روم، «شاپور اورمزد» را که در پوشش بازرگانان به روم و به کاخ قیصر رفته بود
در بند کشید و خود با سپاهیان رومی به ایران تاخت و بوم آبادِ ایران زمین را ویران
کرد و نشست در تیسفون نمود.
شاپورنیز با همیاری گنجورِقیصر روم که ایرانی نژاد بود، از بند رهایی یافت و با آن
کنیزک به ایران گریخت. شاپور، دَرِ باغی را بزد و باغبان چون دانست که آن سوار
ایرانی است، در را به رویش گشود. شاپور با کنیزک چند روزی نشست در آن جا نمود.
شاهنشاه شاپور سرانِ لشکری را گِرد آورد و اندک اندک سپاه بدانان پیوستند آن گاه
کارآگهان را در پی قیصر روان کرد. چون از قیصر خبر یافت که در تیسفون روزگار را به
شادکامی می گذراند، با لشکری که گِرد آورده بود، در یک نبرد ناگهانی سپاه روم را
شکست داد و قیصر را در بند کشید.
شاپور درباره ی ویرانی که قیصر در ایران به بار آورده و درختانی را که بُریده به وی
چنین می گوید:
«ای بدگهرِ بدنهاد، چرا این سرزمین را زیر و زبر کرده یی؟ هرچه را از ایران ویران
کرده یی و آن را کنام ]لانه ی[ شیران و پلنگان نموده یی سراسر را باید به دینارِ
کشورِ خویش آباد گردانی.
مردمانِ نیک بخت، درختِ کسان را نمی بُرند و تو درختان را نیز بُریده یی. هر چه از
ایران درخت بُریده یی باید به جایش درخت بکاری و دیوارهایی را که خراب کرده یی باید
برآوری که خشم ما، کم گردد».
بدو گفت شاه: «ای بدِ بدگهر
چرا کردی این بوم، زیر و زبر؟
از ایران دگر هر چه ویران شدست
کُنامِ پلنگان و شیران شدست
سراسر برآری به دینارِ خویش
بیابی مکافاتِ کردارِ خویش
دگر: هر چه ز ایران بُریدی درخت
نَبُرد درختِ کسان نیکبخت
بکاری و، دیوارها بَرکُنی
ز دلها مگر خشم کمتر کُنی»
· زیست بانی خسرو انوشیروان
ــــ مبادا که آن بوم ویران بُوَد
خسرو انوشیروان به کاردارانش درباره ی گزند هوا به کِشت و کار چنین فرمانی داده بود
که:
«کِشتی که ملخ و تابش خورشید بدان زیان رسانیده و یا کِشتمندی که از برف و باد گزند
دیده است، همان اگر در نوروز باران نبارد و هوا خشک و دُژم گردد، از آن سرزمین باژ
[زری که پادشاهان از شاهان زیردست می گرفتند] مخواهید و کِشتمندان و کارندگان را
برای تخمِ کِشته و رنج برده از گنجِ شاهی، گنجها ببخشید.
زمینی را که خداوندش [صاحبش] مرده است و او را خویش و پیوندی نیست، مبادا بگذارید
که آن زمین ویران گردد، زیرا در سایه ی شاه ایران است».
به جایی که باشد زیانِ ملخ
وگر تَفِ خورشید تابد به شخ
دگر: برف و باد از سپهرِ بلند
بدان کِشتمندان رساند گزند
همان: گر نبارد به نوروز، نَم
ز خشکی شود کِشتِ خُرم، دُژم
مخواهید باژ اندر آن بوم و رُست
که ابر بهارش به باران نَشُست
ز تخمِ پراکنده وز مزدِ رنج
ببخشید کارندگان را ز گنج
زمینی که او را خداوند نیست
بِمُرد و، ورا خویش و پیوند نیست
مبادا که آن بوم ویران بُوَد
که در سایه ی شاه ایران بُوَد
ــــ گل و سنبل و آب و نخجیر دید:
نوشیروان چنانکه آیین پادشاهان بود، به گِردِ پادشاهی [سرزمین] خویش بگردید تا داد
گسترد و زمین را آباد گرداند و ایمنی بخشد. وی به آیینِ ساسانیان با سپاهِ گُزیده ی
خویش از خراسان به هر شهر گذشت و به کار مردم پرداخت تا به گرگان لشکر فرود آورد و
از گرگان به ساری و آمل بشد. نوروز بود و هنگامِ آوای بلبل، در و دشت را بیشه زاران
فرا گرفته بود و دلِ شاه ایران پر اندیشه.
نوشیروانبر اسبی نشست و از هامون ]دشت[ به بلندی کوه برآمد، به سوی بیشه ها نگریست،
همه جا را پُر از گل و سنبل و آب بدید. شاه، بر کردگار ستایش کرد که: «ای داورِ
داوران، ای جهاندار و ای پروردگارِ پیروزگر، تویی آفریننده ی خورشید و ماه؛ و تویی
گشاینده و نماینده ی راه. تویی که جهانی بدین خُرمی آفریده یی که آسمان و زمینش از
زیبایی به هم پیوسته است. کسی که جز تو را بپرستد روانش به دوزخ می گراید».
سپس نوشیروان می گوید: برای این همه زیبایی، فریدونِ یزدان پرست نشستگاهی بدینگونه
دلپذیر در این بیشه ساخته بود که آبش خوشبو چون گلاب و خاکش عبیرآگین است.
ز گرگان به ساری و آمل شدند
به هنگامِ آوای بلبل شدند
در و دشت یکسر همه بیشه بود
دلِ شاهِ ایران پُر اندیشه بود
ز هامون به کوهی برآمد بلند
یکی باره یی برنشسته سمند
سوی کوه و آن بیشه ها بنگرید
گل و سنبل و آب و نخجیر دید
چنین گفت: «کای داورِ کردگار
جهاندار و پیروز و پروردگار
تویی آفریننده ی هور و ماه
گشاینده و، هم نماینده راه
جهان آفریدی بدین خُرمی
که از آسمان نیست پیدا زمی
کسی کاو جز او تو پرستد همی
روان را به دوزخ فرستد همی
از ایرا، فریدونِ یزدان پرست
بدین بیشه برساخت جای نشست
بسی خوب جایست و هم دلپذیر
که آبش گلابست و خاکش عبیر»
گوینده به انوشیروان گفت: «ای شاهنشاهِ دادگر، اگر گذرگاهِ ترکان بدینجا نبود، از
این جایگاهِ مایه ورِ با فرهی دل ما به رامش و آسایش بود. اکنون در این جایگاهِ
خُرم توانِ گردن افراختن نداریم، زیرا ترکان بر ما می تازند و می کُشند و غارت می
کنند. از پرنده و چارپای آنچه را که به دست آورند بسیار و اندک با خود می برند.
راهِ تاختن آنها که به ایران گزند می رساند تنها اینجاست. چون بازرگانان و دهقانان
سر برون آورند سر به رایگان می دهند. پیش از این مرزبانان در اینجا بسیار بودند و
گذرگاه ترکان راه خوارزم بود. اکنون که سپاه بدینجا آورده یی روزگارِ بد را از ما
بِگردان، از گنجِ شاهنشاه کاسته نمی شود که بر آن نیز افزوده می گردد. بر ما اکنون
جای بخشایش است».
بدو گفت گوینده: «ای دادگر
گر ایدر نبودی ز ترکان گذر
ازین مایه ور جا و، این فرهی
دلِ ما ز رامش نبودی تهی
نیاریم گردن برافراختن
ز بس کُشتن و غارت و تاختن
نماند ز بسیار و اندک به جای
ز پرنده و مردم و چارپای
گزندی که آید به ایران سپاه
ز کشور به کشور جز این نیست راه
بسی پیش ازین کوشش رزم بود
گذر ترک را، راهِ خوارزم بود
کنون چون ز دهقان و بازارگان
برون آورد سر، دهد رایگان
سپاه آوریدی بدین جایگاه
بِگَردان بَد از ما و، بربند راه»
شاهنشاه چون این سخنان را از فریادخواه بشنید، اشک از دیده ببارید و به دستور
[وزیر] خویش فرمود که: چاره ی این کارِ دشوار بس آسان است. از این پس شایسته نیست
که ما به رامش نشینیم و به اندیشه ی خویش باشیم. جهاندار از ما ستم نمی پسندد که
ما، در شادی به سر بریم و دهقان دُژم [غمگین] باشد. این کوه و این دشتهای فراخِ پُر
از نخجیر و آبِ روان که از دیدنش روان تازه می گردد، همه شایسته ی میدان و کاخ
هستند. ما نمی گذاریم که این بوم و بَر را ویران نمایند و از کشور ایران غارت کنند.
شایسته ی شاهی، فرزانگی و مردانگی ما نیست که ایران زمین ویران گردد.
سرشک از دو دیده، ببارید شاه
چو بشنید گفتارِ فریادخواه
به دستور گفت آن زمان شهریار
که: «پیش آمد این کارِ دشوار، خوار
نشاید کزین پس چمیم و چریم
وگر تاج را خویشتن پروریم
جهاندار نپسندد از ما ستم
که ما شاد باشیم و، دهقان دُژم
چنین کوه و این دشتهای فراخ
همه از دَرِ باغ و میدان و کاخ
پُر از گاو و نخجیر و آبِ روان
که از دیدنش تازه گردد روان
نمانیم کاین بوم ویران کنند
همی غارت از شهرِ ایران کنند
ز شاهی و از رای و فرزانگی
نشاید چنین هم ز مردانگی
نخوانند بر ما همی آفرین
که ویران بُوَد بوم ایران زمین»
انوشیروان به دستورِ خویش فرمود از هند و روم استادان بدین کار گمارند و بارویی
[سدی] از سنگ و ساروج از آب برکشند که بُنش پهن و بالای آن ده کمند باشد. بندی چنین
سازند تا از توران به ایران گزند نیاید. دَرِ گنج بگشای و هرآنچه که می خواهند به
آنان دِه. نباید که مردمان در رنج و سختی به سر برند. حتا از باد، کشاورزان،
دهقانان و مردم نژاده نباید آزار یابند.
شاه، موبدی بدان کار گمارد و بیابان را نیز دیوار نمودند ]سنگربندی کردند[ و دَری
بزرگ از آهن بر آن گذاشتند و همه ایمن گشتند و شاهنشاه بر این مرز نگهبانان نشانید
و چون ایمنی بدانجای بخشید لشکر براند و به راه الانان برفت.
ــــ یکی مرز ویران و بی کار دید:
نوشیرواناز دریا به راه الانان لشکر کشید، مرزی ویران و بی کار بدید، به آزادگان
[ایرانیان] گفت این بر ما ننگ است که بوم ایران زمین ویران باشد. دشمنان نیز ما را
ناشایست خواهند خواند و سرزنشها خواهند کرد.
ز دریا، به راهِ الانان کشید
یکی مرزِ ویران و بی کار دید
به آزادگان گفت: «ننگ است این
که ویران بُوَد بومِ ایران زمین
نباید که باشیم همداستان
که دشمن زند زین نشان، داستان»
چون خورشید روی بتافت نوشیروان از لشکر، فرستاده یی سخنگوی و دانا چنان که شایسته
بود برگزید و به او گفت شبگیر [سپیده دَم] از اینجا تازان به نزد مرزبانان این مرز
برو و به ایشان بگوی کسرا گفت:
«از کارآگهان هرچه در آشکار و نهان گفته اید شنیده ام. شنیده ام که گفته اید ما را
از کسرا باکی نیست، ایران نزد ما چون مشت خاک است. اکنون ما نزد شما آمده ایم و
سراپرده و خیمه زده ایم. اینجا بیابانش فراخ و کوهش نیز بلند است، کمرها و غارها
کمینگاه شماست و بَر و بوم و کوه نیز زمین شما می باشد. ما جنگجو اما بیگانه با این
بوم هستیم. سپاهِ من و من نیز در خانه ی شما نشست نداریم».
فرستاده نزد مرزبانان رسید و پیامِ سالار ایران را به آنان رسانید. سپاه الانانی
انجمنی از بزرگان و رایزنانِشان را گِرد آوردند و به رایزنی نشستند.
سپاهی که از آزادمردی و اندیشه، بهره یی نداشتند و تاختن و غارت را پیشه ی خود
ساخته بودند و شهر ایران از آنان به بیم و هراس بود، چون فرستاده، پیامِ شاهِ جهان
را به آنان رسانید، رخسارشان تیره و دلشان از گفتارِ نوشیروان خیره گشت.
آنگاه بزرگان آن مرز با باژ و ساوِ گران با پیران سخنگویِ دانش پذیر همه پیش
نوشیروان آمدند و از کار گذشته نوان ]نالان / پشیمان[ گشتند. بر دَرِ سراپرده ی
شهریار خروشان با دیدگان پُر از آب به خاک غلتیدند. شاهنشاهِ آگاهِ پوزش پذیر، گناه
آنان را ببخشود و فرمان داد هر جایی را که ویران شده شارسانی بسازند و به کِشت و
کار بپردازند و باره یی [دیواری] گِرد آن کشیدند تا از دشمنان بدانجا گزندی نرسد.
بر ایشان ببخشود بیدار شاه
ببخشید یکسر گذشته گناه
بفرمود تا هر چه ویران شدست
کُنامِ پلنگان و شیران شدست
یکی شارسانی برآرند زود
بدو اندرون، جای کِشت و درود
یکی باره ای گِردش اندر بلند
بدان تا ز دشمن نیاید گزند.
ــــ نگه کرد باید بدین مرز و بوم:
نوشیروانبا قیصر روم می جنگد و رومیان را شکست می دهد و سرانجام به شهر «انطاکیه»
درمی آید. اسیران رومی را به «مداین» می فرستد و گِردِ شهر انطاکیه می گردد. زمین
انطاکیه را از بسیاری باغ و آبِ روشن و روان، درخشان تر از ماه می بیند. شهریار به
موبدان می گوید: «باید بدین مرز و بوم نگاه کرد. سرزمین روم آباد باد که شهری چون
انطاکیه دارد».
او از مهندسان و کارشناسانِ ایرانی می خواهد که بدین شهر به دیده ی کارشناسی
بنگرند و نقشه ی شهر انطاکیه را در ایران زمین پیاده کنند.
بگردید بر گِرد آن شهر، شاه
زمین دید رخشان تر از چرخِ ماه
ز بس باغ و میدان و آبِ روان
همی تازه شد پیر گشته جوان
چنین گفت با موبدان شهریار
که: «انطاکیه است این، وگر نوبهار
کسی کاو ندیدست خُرم بهشت
ز مُشکش همه خاک و زرینش خشت
درختش ز یاقوت و، آبش گلاب
زمینش: سپهر، آسمان: آفتاب
نگه کرد باید بدین مرز و بوم
که آباد بادا همه بومِ روم»
ــــ ورا زیب خسرو نهادند نام:
انوشیروانفرمان داد شهری به کردار ]مانند[ انطاکیه پُر از آب و گلشن و کاخ و میدان
و باغ در ایران بنا کنند و آن شهر را «زیب خسرو» نامیدند. «زیب خسرو» بهشتی پُر از
بوی و رنگ و نگار گشت.
شاه فرمود از اسیران بند بگشایند و در آن شارسانِ نوبنیاد، شاد زندگانی کنند.
نوشیروان فرمود این جای نوبرآورده که پُر از گلشن و بوستان است برآوردیم تا هر یک
از رومیان به کامِ دل و سزاوار خود در آن زندگانی کنند، و بر هر یک از اسیران
خواسته ها ببخشید.
در شهر «زیب خسرو» کوی و برزن و بازارگاه فراوان بود. کفشگری رومی، به نزد شاه پر
سخن ]طلبکار/ گستاخ[ آمد و گفت: «ای شاهِ بیدادگر به «قالینیوس» خانه ی من بود که
درخت تودی ]توت[ به پیش بالان ]سرای[ من بود. از این شارسانِ «زیب خسرو» مرا سودی
نیست، زیرا در پیشِ کاخ من، درخت تود نیست. خسروانوشیروان فرمود تا چندین درخت در
پیش سرای این اسیر بکارند. خسرو بسیار بخندید که اسیری درختِ تودِ خود را خواستار
است.
یکی شهر فرمود نوشیروان
بدو اندرون کاخ و آبِ روان
به کردار «انطاکیه» بوم و راغ
پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ
بزرگانِ روشن دل و شادکام
ورا «زیب خسرو» نهادند نام
شد آن «زیب خسرو» چو خُرم بهار
بهشتی پُر از بوی و رنگ و نگار
اسیران کزان شهرها بسته بود
به بندگران دست و پا خسته بود
بفرمود تا بند برداشتند
بدان شهرِ نو، شاد بگذاشتند
چنین گفت کاین نوبرآورده جای
همه گلشن و بوستان و سرای
بکردیم تا هر کسی را به کام
یکی جای باشد سزاوار نام
ببخشید بر هرکسی خواسته
زمین چون بهشتی شد آراسته
ز بس برزن و کوی و بازارگاه
تو گفتی نمانده است بر خاک راه
بیامد یکی پُر سخن کفشگر
چنین گفت ک: «ای شاهِ بیدادگر
به «قالینیوس» اندرون خانِ من
یکی تود بُد پیش بالانِ من
از این «زیب خسرو» مرا سود نیست
که پیشِ دَرِ کاخ من تود نیست»
بفرمود تا بر دَرِ شوربخت
بِکِشتند شاداب چندین درخت
بخندید بسیار از آن شهریار
که آمد بر آن تودِ خود، خواستار _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
کاربرانی که برای این ارسال از omidataeifard تشکر کرده اند seyghaly, arya, yazdan
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 17 بهمن ماه ، 1389 09:40:14 موضوع مطلب:
ــــ که هم شارسان بود و هم کارسان:
خسروانوشیروان، شارسانی در راه ایران به روم بنیان نهاد که شیوه ی ساخت آن از چندین
شهربود که در روم برآورده بودند. این شهر از دو فرسنگ فزون تر بود و در آن کاخها و
ایوانها و باغها ساخته بودند. یک سوی آن رودِ آب بود و سوی دیگرش راغ ]دامنه ی سبزِ
کوه که به صحرا وصل باشد[. کسرا این شهر را برآورد و از آن بهره وَر شد.
یکی شارسان کرد در راهِ روم
فزون از دو فرسنگ بالای بوم
بدو اندرون کاخ و ایوان و باغ
به یک دست رود و، به یک دست راغ
چنان بُد به روم اندرون چند شهر
که کسرا برآورد و برداشت بهر
برآورد زو کاخهای بلند
نبُد نزد کس از جهان ناپسند
در آن شارسان کاخهای بلندی بنا کرد که نگار [نقش] ایوان آن از گوهر بود. تاقهایش از
سیم و زر و شوشه [ریزه ی طلا و نقره]. در زر نیز چند گونه گوهر نشانده بودند. گنبدش
از آبنوس [چوب سیاه و سخت و شفاف، درخت آن در هندوستان می روید] و پیکره ی آن را از
عاجِ پیل و شیز و ساج ساخته بودند و هنرمندان و استادان ایران و هند و روم و دیگر
کشورها را گِرد کرده بود و آن شارسان را که کارسانِ [محل کار] اسیران هم بود به
زیبایی به انجام رسانید؛ و برای هر یک از اسیران و گروگانهایی که از بربر و روم و
گیلان و بلوچ و دیگر کشورهایی که جنگ کرده و رنج دیده بود، سرایی ساخت و آنان را در
آن شهر نیکو جای داد و به هر یک کاری درخورِ منش آنان بداد و بدینسان به دادگری
جهان را نواخت. چون شهر بدینسان پرداخته شد، به گِردش روستاها ساختند و به هر سویش
کِشتزاران برآوردند و درختان میوه در آن نشانیدند.
ز روم و ز هند آن که استاد بود
وز استاد خویشش، هنر یاد بود
از ایران و از کشورِ نیمروز
همه کاردانانِ گیتی فروز
همه گِرد کرد اندر آن شارسان
که هم شارسان بود و، هم کارسان
اسیران که از بربر آورده بود
ز روم و زجایی که آزرده بود
از آن هر یکی را، یکی خانه ساخت
همه شارسان جای بیگانه ساخت
بدان شارسان اندرون جای کرد
دل آرای را کشور آرای کرد
چو از شهر یکسر بپرداختند
به گِرد اندرش روستا ساختند
بیاراست بر هر سویی کشتزار
زمینِ برومند و هم میوه دار
کسراآن شهر را «سورسان» نامید که شهر «سور» کامِ جهاندار را برآورده بود، زیرا جز
گسترش داد و آباد گردانیدن جهان رای دیگری نداشت.
بیاراست آن شارسان چون بهشت
ندید اندر آن چشم، یک جای زشت
ورا «سورسان» خواند کسرا به نام
که در سور یابد جهاندار کام
کسرا، چون از گرگان باز می گشت سپاه را به تیسفون فرستاد و خود با گُردانِ ویژه و
آزادگان به سوی آذرآبادگان رفت و جاهایی که ویرانه بود و فرمان آبادی شان را داده
بود یک به یک نگریست.
کسرا انوشیروان با گُردانِ ویژه اش از هر شهری که می گذشتند کِشتمندان و کارندگان
را نمی آزردند و از مردمان نان و آب نمی خواستند و جای خواب را در راه می ساختند.
او بدینگونه با داد، گِرد گیتی بگشت و فرمان خویش را انجام یافته دید.
کِشتمندان را در کِشتزاران بدید و در و دشت را پُر از گاو و گوسفند. زمینی را که
هرگز آباد نبود و بر آن کِشتزار ندیده بود، یک به یک را نگاه کرد و آنان را برومند
و پُربار دید. با درختان سرسبز و شاخه های پُربار.
به فّرِ جهاندار کسرا، سپهر
دگرگونه تر شد به آیین و مِهر
به شهری کجا برگذشتی سپاه
نیازاردی کِشتمندی به راه
نجُستی همی از کسی نان و آب
به ره بر، بیاراستی جای خواب
بدینسان همی گِرد گیتی بگشت
نگه کرد هر جای، هامون و دشت
جهان د ید یکسر پُر از کِشتمند
در و دشت پُر گاو و پُر گوسفند
زمینی که آباد هرگز نبود
بر او بر ندیدند کِشت و درود
نگه کرد و، یکسر برومند یافت
به هر خانه ای چند فرزند یافت
خمیدی سر از بار، شاخ درخت
به فّرِ جهاندار پیروز بخت
ــــ شد ایران به کردار خُرم بهشت:
انوشیروان، ایران را بسان بهشت بیاراست که گویی خاکش از عبیر و خشت آن از زر است.
مردمان از سراسر جهان روی به ایران زمین نهادند. گویی از ابر، گلاب می بارید و
مردمان در چنین زیستگاهی از درد و رنج آسودند و نیازمند پزشک نبودند، باران به
هنگام می بارید و کِشت وَرزان از نباریدنِ باران دُژم نبودند. رودها چون دریا پُر
آب و خروشان بود و در پالیزها، گلها فراوان. در و دشت پُر از سبزه و چارپای و بام و
سرای ایرانیان پُر از گُل بود.
شد ایران به کردارِ خُرم بهشت
همه خاک: عنبر شد و، زرش خشت
جهانی به ایران نهادند روی
برآسود از درد و از گفت و گوی
گلابست گفتی هوا را سرشک
برآسود مردم، ز دردِ پزشک
ببارید بر گُل به هنگامِ نَم
نبُد کِشت وَرزی ز باران دُژم
جهان گشت پُر سبزه و چارپای
در و دشت: گُل بود و بام و سرای
همه رودها همچو دریا شده
به پالیز، گُل چون ثریا شده
ــــ ز داد جهاندار باشد به پای:
انوشیروانکه دربارش نشستگاهِ خردمندان، بینش وَران، شناساگران و فرزانگان بوده است
از وزیرِ دانشمندش بزرگمهر می پرسد که: «شهر آباد کدام است و ما از آن، چه بهره یی
داریم؟»
بزرگمهر می فرماید: «جای آباد از دادِ جهانداران برپای می باشد».
بدو گفت کسرا که: «آباد شهر
کدامست و، ما زو چه داریم بهر؟»
چنین داد پاسخ که: «آباد جای
ز دادِ جهاندار باشد به پای»
· زیست بانی خسروپرویز
ــــ همه ره همی آب را برزدند:
خسروپرویزبدین شیوه به شکار می رفت که گرد و خاک برنمی خاست و هوا عطرآگین می گشت:
پیشاپیش خسرو دویست پرستنده با مجمر افروخته که بر آن عود و عنبر می سوختند و دویست
مرد بُرنا ]جوان[ که دسته های نرگس در دست داشتند روان بودند تا از هرسویی که باد
می آید بوی آن را به خسرو برساند.
همراه پیشاهنگان که عود و عنبر می سوختند، صد مَشک با صد آبکش او را همراهی می
کردند تا به راه آب ریزند که هوا گردآلود نگردد و باد بر آن شاه فرخ نژاد، گرد
نیفشاند.
دوصد بنده، تا مجمر افروختند
برو عود و عنبر همی سوختند
دوصد مردِ بُرنا ز فرمانبران
ابا دسته ی نرگس و زعفران
همی پیش بودند تا باد، بوی
چو آید ز هر سو، رساند بدوی
هم از پیش، آن کس که با بوی خوش
همی رفت با مَشک صد آبکش
همه ره، همی آب را برزدند
تو گفتی گلابی به عنبر زدند
که تا ناگهان ناورد گرد، باد
فشاند بر آن شاهِ فرخ نژاد
ــــ که ایران چو باغی است خرم بهار:
خسروپرویزدر بندِ فرزندش شیرویه گرفتار می شود؛ شیرویه، پدر را به زندان می افکند و
فرستاده یی با سخنانِ تند نزد پدر می فرستد. خسروپرویز، حکیمانه سخنان شیرویه را
پاسخ می دهد و درباره ی کشورداری دَستانی [ضرب المثلی] از زیست بانی می زند که
نگاهداری یا حفاظت از باغ و گلستان و بوستان، خود نمونه یی از کشورداری است که در
سایه ی این داده های نیکِ اهورایی به رامش می توان زیست و مردمان را زندگانی نیکو
بخشید. وی می گوید:
ایران، چون باغ بهار است که گلهای رنگارنگ همیشه شکوفا دارد. پُر از نرگس و سیب و
انار و بِه است، اما اگر در پالیز مردمان نباشند، دشمنان رُستنی های خوشبوی و
ریاحین را از جای می کَنند و شاخه ی درختان را می شکنند. سپاه و سلاح جنگ مانند
دیوار باغ است و خارش نیز مانند تیر، اگر تو بر خیره سری دیوارِ باغ را خراب کنی،
آن باغ مانند دشت و راغ و دریا خواهد شد
نگاه کن که دیوار آن را تباه نکنی و دل و پشتِ ایرانیان را نشکنی.
که ایران چو باغی است خُرم بهار
شکفته همیشه گل کامکار
پُر از نرگس و سیب و نار و بهی
چو پالیز گردد ز مردم تهی،
سپرغم یکایک ز بُن بَرکَنند
همه شاخِ نار و بهی بشکنند
سپاه و سلیح است دیوار اوی
به برجش همه تیرها، خارِ اوی
اگر بفکنی خیره دیوارِ باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریا چه راغ
نگر تا تو دیوارِ او نفکنی
دل و پشتِ ایرانیان نشکنی
ــــپایان سخن:
چه نیک است که باریک بینانه به شهرهایی که در آن دوره ها می ساخته اند بنگریم.
مهندسان و کارشناسانِ درست اندیش و خردمند، به آرامش و تندرستی مردمان نگرش ژرف
داشته اند، سبک معماری همتراز با فرهنگ و طبیعت را در شهرها و روستاها پیاده می
کرده اند. شهرهایی را که بنیانگذار سلسله ی ساسانیان بنیان نهاده و ویژگی اش را
برمی شمارد، چه نیک است که در شهرسازی کنونی به کار بریم.
همچنین شهرهایی را که خسروانوشیروان بنیان نهاد، نیکوتر بنگریم. بنگریم که چه سان
برای اسیران، شهرهایی با حال و هوای سرزمین اسیران جنگ بنا می کردند تا روان آنان
کاسته نگردد. گذشته از جوانمردی و بزرگ منشی در مورد اسیران، ساختن چنین بناهایی در
بهبود زندگانی ایرانیان نیز کارگر بوده است. چنانکه در مورد شهر انطاکیه می گوید:
باید بدین بوم و بر نگاه کرد. او می خواهد کارشناسان ایرانی نگاهی آگاهانه بدان شهر
بیفکنند و نقشه ی آن شهر را در ایران زمین پیاده نمایند و چنین می کنند.
آنان با کاردانی ساختن شهرها را به انجام می رساندند و سپس مردمان را در آن جای می
دادند. شهری را نیمه کاره رها نمی کردند که مردمان ناچار با دشواری در آن زیست
نمایند.
کاشتن درختان و گلهای رنگارنگ که بام و سرای ایرانیان را نیز در برگرفته بود، کندن
چاهسارها و راه گشایی آبِ آن در سرزمینهای خشک، و آباد گردانیدن آن زمینها نشانه ی
زیبایی شناسی و سخت کوشی آنان بوده است.
سیستان و بلوچستان را بنگریم که زمانی پُر از گلستان و بوستان و نخجیرگاه بود. و
جهان پهلوانِ ما رستم، در آنجا نشست داشت. به گواه شاهنامه، این سرزمین یکی از
سرسبزترین و زیباترین و پُر آب ترین جای ایران بوده است. نیاکان ما مردمانی کوشا،
توانمند، درست اندیش، راستگو و با طبیعت یگانه بوده اند. آنان روانِ جهان را نمی
آزردند و روانشان آزرده نمی شد. بر ما چه گذشته است که روی از داده های نیک اهورایی
تافته ایم و طبیعتِ مهرآفرین را می آزاریم و زیستگاهمان را به دستِ خویش تباه می
سازیم؟ در تاریخ آمده: تختِ ساسانیان نگونسار شد و سپهبَدان به بندِ تازیان گرفتار آمدند. هرمزان را دست
بسته به نزد عمربن خطاب بردند. عمر نگاهی در وی افکند و گفت: «ای سپهدارِ ایران،
چیزی از من بخواه». هرمزان گفت: ای خلیفه جایی از ایران را که چندین سال از ویرانی اش گذشته به من ده تا
آباد گردانم». خلیفه، کارآگهان را گُسیل [روانه] کرد تا جای ویرانی از ایران را بیابند. آنان
بازگشتند و گفتند: «خلیفه به سلامت باد از ایران زمین جای ویرانی نبود که آن را
بیابیم». خلیفه گفت: «ای سپهدار ایران چیز دیگری بخواه».
هرمزان گفت: «این را از آن سبب گفتم تا بدانی که شاهنشاه مینو آرامگاه ما پرویز در اندیشه ی شادی مردم و آبادی کشور بوده است».
______________________________
پانوشتها:
1- مازندران سرزمینی بوده در آفریقا در همسایگی مصر (تو مازندران شام را دان و
بس).
نک: شاهنامه و مازندران / صادق کیا+ شکرستان: مازندران یا یمن/ محمودی بختیاری. _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com