کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 4 خرداد ماه ، 1391
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - پارتی ها / اشکانیان

پارتی ها / اشکانیان

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ایران بزرگ ( تاریخ ) -> پارتی ها ( اشکانیان )

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 4 آبان ماه ، 1389 16:15:21    موضوع مطلب: پارتی ها / اشکانیان پاسخ همراه با اعلان

امید عطایی فرد

یادداشت: تاریخ و اسطوره با یکدیگر پیوندی تنگاتنگ دارند. در بسیاری از دوره ها، هرگاه چهره ای تاریخی نامدار می گشت، کم کم پیرامونش را هاله ای از اسطوره ها فرامی گرفت که ریشه در گذشته ها داشتند. یکی از این چهره ها «ارشک بزرگ» است که زندگی تاریخی-اسطوره ای وی، به گونه ای نیرنگ آمیز در کالبد فرد رسوایی به نام «آلکساندر مقدونی» دمیده شد. آنچه که فردوسی و نظامی و دیگران درباره ی سفرهای جنگی اسکند در شرق آورده اند، همه از آن ارشک می باشد. اوج داستان اسکندر (ارشک بزرگ) رفتن وی به سرای تاریکی و ظلمات است. جایی که چشمه ی زندگی یا آب حیات درون آن می جوشد. شگفتا که نام شهبانوی تاریکی در اسطوره های ایرانی غربی «ارشکی گال» می باشد.(گال یعنی بزرگ). نمایه ی ظلمت در کتاب «اشعیای نبی» درباره ی کورش (ذوالقرنین) نیز دیده می شود؛ آنجا که خداوند به کورش می گوید: گنج های ظلمت و خزاین مخفی را به تو خواهم بخشید.( باب 45، آیه 3)
در «افسانه آفرودیتسیان» که به زبان رومانیایی است، از ستونی در کاخ کورش بزرگ یاد شده که بر فراز آن، تاج شاهنشاهی به چشم می خورد و از پای ستون، چشمه ی زندگی روانه بود.[1] در ادب اوستایی، آبِ زندگی بخش و دوردارنده ی مرگ، باده ای بغانه به نام «هوم» است که در آیین مسیحا و عرفان ایرانی بازتاب گسترده ای دارد.
نادرستی دیگر در داستان اسکد، یگانه دانستن آلکساندر مقدونی با ذوالقرنین است. ذوالقرنین یعنی: دارنده ی تاج دو شاخ؛ و آن، افسر ویژه ای برگرفته از هلال ماه (خدایگان شباهنگ) بوده که گاهی از شاخ گاو درست می کردند. بنابراین ذوالقرنین اسطوره ای، همان ایزد ماه است که در تاریکای شب در جستجوی چشمه ی زرین و زنده ساز خورشید، سراسر آسمان را می پیماید. البته خود ماه نیز هستی بخشِ گیاهان و جانداران به شمار می آمد. از دیرباز بسیاری از پادشاهان، افسر ماه را به سر می نهادند و ذوالقرنین می گشتند. نامدارترین ایشان که شاهنشاهی جهانی یا حکومت بین المللی را بنیاد نهاد، کورش کبیر می باشد که برپایه پژوهشهای مولانا «ابوالکلام آزاد» همان ذوالقرنین یاد شده در قرآن است. تقدس و شکوهمندی و انسان-ایزدی آلکساندر مقدونی، برداشتی آینه وار از سیمای ارشک بزرگ می باشد.


محمد جواد مشکور: تاریخ سیاسی و اجتماعی اشکانیان

اشکانیان در سکه های خود، ارشک را مقدس شمرده او را به لقب «نامدار» و «سرفراز» می خواندند و مورد ستایش قرار می دادند. به همین جهت بود که نام مقدس او را بر سر اسم خود می افزودند... برادرش «تیرداد» در سکه های خود، او را همچون ایزدی نمایانده که کمانی در دست دارد و بر فراز سنگ ناف مانند اسطوره های آسمانی نشسته است.


یادداشت: آیا این نقش و نگار، همبسته با تصویرهای ایزد میترا (مهر) است که کمان به دست دارد و برای بارش باران، به ابرها تیراندازی می کند؟ نمایه های آیین میترا که به نادرست: «هلنیزم» خوانده می شود، در سراسر داستان اسکندر دیده می شود. مسیحی بودن اسکندر، کنایه از «ارشک مهرآیین» است و می توان وی را «مهر پیامبر» یا «مسیحای مصلوب نشده» دانست. این که اسکندر از نژاد ابراهیم بوده و به دیدار کعبه رفته، باز می گردد به پیروی او از کیش مهر که در نگاشته های پس از ساسانی، به نام آیین حنفی و یا صابئی خوانده شده است؛ یعنی آیینی که ابراهیم پیامبر ایرانی داشت.
روی هم رفته، به انگیزه هایی چند، هاله ای از اسطوره های و داستانها، آلکساندر مقدونی را فراگرفته تا از یک سو، چهره ای دلنشین، از وی برای عامه بسازند و از سوی دیگر، بر نیرنگها و دروغهای نگارندگان غربی، سرپوش گذاشته شود.
افزون بر این، تاریخهای کهن ایرانی با قاطعیت و اطمینان، سخن از آن دارند که پس از آشوبهای آلکساندر مقدونی، اشکانیان دنباله ی پادشاهی هخامنشیان را گرفتند و هیچگاه حکومت موسوم به «سلوکی» در ایران وجود نداشته است. کاوش های باستان شناسی نیز هیگونه مدرک و اثر استواری از سلوکیان در ایران به دست نداده است.


یحیی بن عبداللطیف قزوینی: لُب التواریخ

«دارای بن داراب» به حکم وصیت پدر، پادشاه شد. میان او و «اسکند رومی» بر سر خراج بعضی از ولایات ایران که در تصرفات رومیان بود، مخاصمت افتاد؛ آهنگ جنگ یکدیگر کردند... چون اسکندر جهان بر ملوک طوایف بخش کرد، خراسان و عراق و بعضی از فارسی و کرمان، بدو [انطخس رومی] داد و او مدت چهار سال مباشر بود تا بر دست «اشک بن دارا» کشته شد... اشک به دارا در زمان عمش [برادر پدرش] اسکندر، از بیم او پنهان شد. بعد از آن، بر «انطخس» خروج کرد و او را بکشت و مُلک انطخس او را مسلم شد. بار دیگر پادشاهان اطراف را مقرر کرد که نام او را در فرمان ها، بالای نام های خود نویسند.


یادداشت: بر پایه روایتی که خواندیم، کل دوره ی موسوم به سلوکی در ایران چهارسال بوده است! در «لب التواریخ» از سه فرقه (دودمان) پس از هخامنشیان یاد شده است:
فرقه اول: انطخس رومی / چهار سال فرمانروایی.
فرقه دوم : اشکانیان / دوازده پادشاه/ 165 سال پادشاهی.
فرقه سوم: اشغانیان (از نسل فریبرز بن کاووس) / هشت پادشاه / 153 سال پادشاهی.


[؟]: اسکندرنامه

[اسکندر] برفت تا آنجا که گور «سیاوش» بود... پس آنجا فرمود که فرود آمدند و لشگرگاه بزدند؛ و آن ترکان خود ندانستند که او از نژاد «لهراسپ» است. می پنداشتند که او از روم است و پسر «فیلفوس» است [...]و لشگر شاه در شهر آمدند و شاه [اسکندر اشکانی] بر تخت «توران شاه» بنشست.. «توران شاه» را می آوردند بند بر نهاده... بفرمود تا او را گردن زدند و گفت: این کین جدم «لهراسپ» است که «ارجاسپ» او را در بلخ کشته است؛ چنان که در «شهنامه» معروفست.[2]


تاریخ طبری

پس از اسکندر [مقدونی]، «بلاکوس سلیکس» [سلوکوس] پادشاه شد و پس از او «انتیخوس» به پادشاهی رسید و شهر «انتاکیه» را بنیاد کرد. و «سوادکوفه» در تصرف این پادشاهان بود و در ناحیه ی جبال و اهواز و فارس، تاخت و تاز داشتند تا مردی به نام «اشک» ظهور کرد. و او پسر «دارای بزرگ»، و تولد و رشد وی به «ری» بود. گروهی بسیار فراهم آورد و آهنگ انتیخس کرد و بر «سواد» تسلط یافت و از «موصل» تا «ری» و «اصفهان» به دست وی افتاد. و به سبب نسب و شرف که داشت و هم به سبب پیروزی وی، دیگر ملوک الطوایف به تعظیم او پرداختند و برتری وی بشناختند و در نامه ها، نام وی را مقدم داشتند[...] رومیان به خونخوای انتیخس که «اشک» پادشاه «بابل» او را کشته بود، به دیار پارسیان حمله بردند و پادشاه بابل، «بلاش» پدر «اردوان» بود... هر یک از ملوک الطوایف چندان که توانست مرد و سلاح و مال به سوی «بلاش» فرستاد و چهارصد هزار کس بر او فراهم آمد. و فرمانروای «حضر» را که یکی از ولوک الطوایف بود و شاهی وی از مرز «سواد» تا «جزیره» بود، سالاری داد. و او برفت تا با شاه روم روبرو شد و او را بکشت و اردویش را غارت کرد. همین قضیه، رومیان را به بنیان «قسطنطنیه» وادار کرد که جای پادشاهی را از «رومیه» به آنجا بردند[...] بعضی ها گفته اند که ملوک الطوایف که اسکندر مملکت را میانشان تقسیم کرده بود، پس از او پادشاهی کردند و هر ناحیه، پادشاهی داشت به جز «سواد» که تا 54 سال پس از مرگ اسکندر به دست رومیان بود. و یکی از ملوک الطوایف که از نسل شاهان بود و پادشاهی جبال و اصفهان داشت- و پس از وی فرزندانش- بر «سواد» تسلط یافتند[...] بعضی ها گفته اند پس از اسکندر نود پادشاه در عراق و شام و مصر، بر نود قوم پادشاهی داشتند[3] که همگی پادشاهان «مداین» را که اشکانیان بودند، بزرگ می داشتند [...] از جمله حوادث ایام ملوک الطوایف، اقامت بعضی قبایل عرب در «حیره» و «انبار» بود[...] قلمرو ملوک الطوایف دهکده «نفر» در سواد عراق تا «اُبله» و حدود بادیه بود و عربان که در قوم خویش حادثه ای می آوردند یا به تنگی معاش دچار می شدند، سوی عراق می شدند و به «حیره» مقر می گرفتند.


ذبیح بهروز: تقویم و تاریخ در ایران

نام اولین شخص از خاندان اشکانی که از اولاد دارا بوده «اس کنتار» یا «اس جنتار» است که بعدها آن را جبار خوانده اند. در این مورد، اختلاف رسم الخط نسخه های خطی «آثار البافیه» که در نسخه چاپی عربی داده شده، قابل توجه است. «کنتار» یا «جنتار» در فارسی کنونی: جانتار، جاندار، کندآور شده و شعرا آن را در شعر به کار برده اند. معنی این کلمه: دلیر و جنگجو است. تواریخ ارمنی نام سرسلسله اشکانیان را «ارشاک دلیر» نوشته اند. چون «اسکنتار» از فرزندان «دارا» بوده و این شهرت را ممکن بوده است از صفحات تاریخ محو کنند، بعد از کشانیدن نام الکسنادر [مقدونی] به سوی«اسکنتار»، قصه ی شرم آور همخوابگی مادر اسکند با «دارا» و پس فرستادنش به «روم» ساخته شده تا اینکه الکساندر همان «اسکنتار» فرزند دارا بشود. بدون چنین قصه ای، الکساندر از هر جهت «اسکنتار» نمی شده است که «تاریخ اسکندری» پیدا شود و جای تاریخ اشکانی را بگیرد.

دنباله دارد..

پی نوشت:

1.یافته های ایران شناسی در رومانی، 115.
2.تصحیح: ایرج افشار، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1343.
این گزارش گرانبها که از دید پژوهشگران به دور مانده و یا مورد توجه قرار نگرفته، سند استواریست درباره ی دروغ بودن سفر جنگی آلسکاندر مقدونی به شرق دور.
3.در «بن دهش» آمده که «اسکند قیصر»: ایرانشهر را به نود کرده-خدایی [سلطنت محلی] بخش کرد.

بن مایه: عطایی فرد، امید.1384، ایران بزرگ. انتشارات اطلاعات، رویه های 127 تا 131.

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند omidataeifard, arya, amir_hesam33


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 4 آبان ماه ، 1389 21:54:23    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

امید عطایی فرد


اصلان غفاری: قصه سکندر و دارا

هنوز نعش اسکندر [مقدونی] روی زمین بود که نزاع بر سر جانشینی او شروع می شود و علیرغم شرح جزئیات، مسائل کلی تاریخی در پرده ابهام باقی مانده و عموم مورخان جدید، از قلت منابع و نقایص مدارک و تاریکی وقایع این عصر شکایت دارند. روی هم رفته به مدارک کلی و اجمالی مورخان شرق بیشتر می توان اعتماد نمود. عموم مورخان شرقی، سلوکیان را حکمران بابل دانسته و در دوران ملوک الطوایف برای آنها در ایران تسلط و نفوذی قایل نشده اند و برعکس، ابتدای حکومت اشکانیان را 14 سال بعد از «ملک اسکندر» یا تسلط او بر بابل دانسته اند. اتفاقاً تاریخهایی که روی سکه ی بعضی از شاهان اشکانی ذکر شده، این تاریخگزاری را تأیید می کند... مورخین جدید چون «بلخ» را با «باختر» یکی دانسته اند یک حکومت «یونان و باختری» در این نقطه تصور نموده اند که بعدها به وسیله اشکانیان منقرض می شود؛ ولی .. باختر نمی تواند بلخ باشد... کاوش های باستان شناسی هیچگونه اثری از نفوذ و استیلای مقدونیان در داخل و شرق ایران و هند نشان نمی دهد. عاقبت نیز اشکانیان، بابل و شام را از سلوکیان منتزع و به سلطنت آنها در این نواحی خاتمه می دهند و در همین احوال، رومیان نیز یونان و مقدونیه را متصرف و با اشکانیان هم مرز می شوند. دوران فرمانروایی اشکانیان از حدود 312 یا 320 پیش از میلاد شروع و تا 266 میلادی یعنی حدود 580 سال ادامه داشته است.


احمد حامی: بغ مهر

شهر تاریخی بلخ [همان] «باکتریا» (Baktra) در اسکندرنامه ها نیست... رود Oxus هم که به نوشته ی اسکندرنامه نویسان از کوه های قفقاز سرچشمه گرفته و به دریای کاسپیان [خزر] می ریزد، «آمودریا» نیست... آیا می شود باور کرد که اسکندر [مقدونی] و سپاهش از بیست فرسخی پایتخت پارت ها گذشته و به سوی افغانستان و هندوستان رفته باشند، بی آنکه با پارت های دلیر و زورمند و جنگاور، درگیری پیدا کرده باشند؟ ... از اینها باورنکردنی تر، دوباره به پادشاهی رسیدن یونانیان در کشور باختر Baktri است در آغاز سده ی دوم پیش از میلاد. آیا می توان پذیرفت که همزمان با زورمند شدن اشکانیان، گروهی یونانی نزدیک پایتخت کشور پهناور پارت، کشوری از نو برپا کرده باشند که نزدیک به دو سده دوام آورده باشد؟ آیا اشکانیان می گذاشتند چنین کشوری درون کشورشان برپا شود و خودنمایی کند؟ ... باستان شناسان در پیوستگی سکه ها و شمار پادشاهان یونانیِ کشور باختر و جاهایی که این سکه ها زده شده اند، یکدل و یک زبان نیستند.


ا.و.زیمال: تاریخ سیاسی ماوراءالنهر

مدرکی درباره ی رخنه ی یونانیان در خوراسمیا [خوارزم]... و گسترش نفوذ سیاسی فرمانروایان یونانی آسیا در آن سرزمین وجود ندارد[...] از سالهای دهه ی 1930 .م که پژوهشهای باستان شناسی گسترده ای در دره ی «زرافشان» آغاز گردیده تا اکنون، با وجودی که صدها تل گور مربوط به دو سده ی یکم پیش و پس از میلاد خاکبرداری شد و ده ها محل، دژ و ماندگاه را کاویدند، حتی یک سکه ی یونانی به دست نیامده است.[1]



لئورادیتسا: ایرانیان در آسیای صغیر
«آنتیوخوس یکم» پادشاه کوماگنه (حدود 34 تا 69 ق.م) در پرستشگاهی واقع در کوه های «آنتی توروس» در «نمرود داغ»، از در آمیختن ایزدان ایرانی، مقدونی و محلی، و نیز در آمیختن سنت های ایرانی، یونانی و محلی سخن گفت... اجداد پدری ایرانی خود را از نسل هخامنشیان و نیاکان مادری خود را ذریه ی اسکندر فرا نمود ... خود و نیاکانش جامه ی ایرانی می پوشیدند و تصریح کرد که کاهنان پرستشگاه او، باید به شیوه ی ایرانیان جامه بپوشند. وی اهورامزدا را می پرستید.[2]


یادداشت: در کتابهای اول و دوم «مکابیان» [3] که به نوشته ی ف.م.آبل (F.M.Abel) سندی ارزشمند درباره ی تاریخ آن دوران است، اشاره هایی به قلمرو سلوکیان شده؛ این کتابها گزارشی دارند از یوررش «آنتیوخوس چهارم»، نامور به اپیفانس (Antiochus Epiphane) به خاک ایران. با نگرش به این گزارش ها که بر سه گونه هستند، چشم اندازی از مرزهای ایران اشکانی در آن روزگار پدیدار خواهد شد.


گزارش(1)

آنتیوخوس: بر آن شد تا به سرزمین پارس رود تا خراجهای ولایات را فزون تر سازد و مال بسیار گرد آوَرَد. «لوسیاس» را که مردی از اشراف و از خاندان سلطنتی بود، در رأس امور مملکت خویش از فرات تا سرحد مصر گمارد... و از «انتاکیه» پایتخت مملکتش در سال صد و چهل و هفت [=بهار 165 ق.م] رهسپار شد؛ از فرات گذشت و راه خود را از اقلیم های مرتفع دنبال کرد[...] او آگاه گشت که در سرزمین پارس شهری به نام «ایلام» هست که به سبب ثروت و سیم و زرش شهره است؛ و معبدی بس غنی دارد با جوشن های زرین و زره ها و سلاحهایی که «اسکندر» پسر «فیلیپوس» فرمانروای مقدونیان و نخستین شهریاری که بر یونانیان سلطنت کرد، در آن بر جای نهاده است. پس آهنگ تسخیر این شهر کرد تا به تاراج آن دست بزند اما کامیاب نشد؛ زیرا مردم شهر از نیت او آگاه شده بودند. آنان سلاح به دست، برابر وی به پا خاستند. آنتیخوس راه گریز در پیش گرفت و با اندوه بسیار آنجا را ترک گفت و به «بابل» بازگشت... چون خویشتن را در آستانه ی مرگ دید، جمله دوستانش را فراخواند و آنان را گفت:
-... از اندوهی سخت در «سرزمین غریب» می میرم.[4]
در سال صد و هفتاد و دو [=اکتبر 141 تا سپتامبر 140 ق.م] پادشاه «دِمِتریوس» سپاه خویش را گردآورد و به سرزمین ماد رفت تا برای نبرد با «تریفون» کمکهایی فراهم آورد. «ارشک» پادشاه پارس و ماد، چون آگاه گشت که دمتریوس به سرزمین او در آمده است، یکی از سرداران خود را گسیل داشت تا او را زنده دستگیر کند. این سردار روانه شد و سپاه دمتریوس را به نبرد خواند و دمتریوس را دستگیر کرد؛ او را به نزد ارشک برد و ارشک به زندانش افکند.


گزارش (2)

سرکرده ی ایشان [سپاهیان آنتیوخوس] که به سرزمین پارس رفت، به همراه سپاه خویش که می پنداشتند کس را برابر آن یارای پایداری نیست، در معبد «ننایه» به حیله ای که کاهنان ایزدبانو به کار زدند، قطعه قطعه شد. آنتیوخوس به بهانه ی نکاح با «ننایه» به این مکان رفت، اما مراد او این بود که ثروتهای بس سرشار آن را به عنوان کابین تصاحب کند.[5] کاهنان ننایه این ثروتها را عرضه داشتند و او با تنی چند، به محوطه مقدس گام نهاد. چون آنتیوخوس به معبد درآمد، درها را ببستند و درگاه مخفیِ تعبیه شده در پوشش چوبین سقف را گشودند و سرکرد را با پرتاب سنگ به هلاکت رساندند. آنتیوخوس را قطعه قطعه کردند و سرِ او را در برابر آنان که بیرون بودند، افکندند.


گزارش(3)

آنتیوخوس با حالتی رقت انگیز از مناطق سرزمین پارس باز میگشت. در واقع چون به شهری که «پرس پولیس» نام داشت، [6] در آمد، به تاراج معبد و بیدادگری در شهر دست یازید. از این روی، مردم به پا خاستند و سلاح به دست گرفتند و واقع شد که ساکنان آن شهر، آنتیوخوس را به گریز واداشتند و او تن به عقب نشینی خفت باری داد... به ناگه از ارابه ای که می تاخت، با صدایی مهیب سرنگون گشت، سقوطی سخت کرد و تمامی اندام هایش در هم پیچید ... گوشت تنش با دردهایی جانکاه قطعه قطعه شد... و به دور از سرزمین خویش، در دل کوهساران جان باخت.


یادداشت: برای آشنایی بیشتر با اشتباهات تاریخ نگاران معاصر، این نوشته از «بیوار» (Bivar) را بخوانید تا مصائب گریبانگیر تاریخ ایران را بهتر دریابید:
گویند که وی [آنتیوخوس چهارم] در «تابه» درگذشت که باید آن را به «گابه» نام قدیمی «جی» و اکنون حومه اصفهان، اصلاح کرد.[؟!]
«تابه» اکنون در مغرب «آناتولی» و به فاصله ی نود مایلی جنوب شرقی «اِفسوس» واقع است و نمی تواند ارتباطی با این رویدادها داشته باشد [؟!]. هیچ نشانه ای در دست نیست که در ایران جایی با این نام وجود داشته، و بهترین مفسران، اصلاح [!] کوچکی در کتاب «پولبیوس» کرده، تابه را به «گابه» تغییر می دهند[!!].[7]


پی نوشت.
1و2. تاریخ ایران / کمبریج: از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی. بخش های سوم و ششم.
3.این کتابها راوی سرگذشت پیکارهای قوم یهود با پادشاهان سلوکی بر سر کسب آزادی دینی و سیاسی اند. عنوان آنها برگرفته از لقب «مَکابی» است که به قهرمان اصلی این سرگذشت داده شد و پس از او، به برادرانش نیز تعلق گرفت. / کتابهای قانون ثانی، 181.
4.اینکه آنتیوخوس بابل را سرزمینی غریب می دانسته، نشان می دهد که سلوکیان بخش شرقی فرات را از آنِ خود نمی دانستند.
5.معبد ننایه (ننه!) همان پرستشگاه آناهیتا (ناهید) است. پادشاهان از دیرباز به گونه ای نمادین، با این ایزدبانو، پیوند همسری می بستند.
6.مترجم (پیروز سیار) به اشتباه نوشته است: تخت جمشید؛ در حالی که با نگرش به گزارش (1)، این شهر، در ناحیه ی ایلام (شوش) بوده است. بنابراین آشکار می شود که پای اسکندر مقدونی هرگز به تخت جمشید نرسیده و به بیشترین گمان، وی به شهر شوش دست اندازی کرده است. و به یاد می آوریم که آنتیوخوس از «اقلیم های مرتفع» می گذشته است.
7.تاریخ ایران / کمبریج: از سلوکیان تا فروپاشی دولت ساسانی، 134. یادآور می شود که به نوشته کتاب مکابیان، آنتیوخوس چهارم در بابل درگذشت و نه گابه(سپاهان)!

بن مایه: عطایی فرد، امید.1384، ایران بزرگ. انتشارات اطلاعات، رویه های 131 تا 133.

_________________
یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه

تارنما:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند omidataeifard, arya, amir_hesam33


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 5 آبان ماه ، 1389 15:40:13    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

امید عطایی فرد


محمدجواد مشکور: ایران در عهد باستان

مورخان ارمنی عقیده دارند که اشکانیان به چند تیره یا خانواده، بخش بوده اند و هر کدام در کشوری نشیمن داشته اند. مثلاً تیره ای در «ماد» و نیز ارمنستان، تیره ایی در افغانستان کنونی به اسم دولت «هندوسکایی» و تیره ای در ماورای سیحون تا حدود چین از سوی مشرق، و دریای «آزف» از سوی مغرب. بنابراین آسیای میانه و «دشت قبچاق» و نواحی پست کوههای قفقاز تا دریای «آزف» به گمان مورخان جزو دولت اشکانی بوده و دریای خزر، میانه ی سرزمینهای اشکانیان بوده است.


یادداشت: بیشتر شاهان «کوشان» پسوند نامشان به واژه ی «ایشکا» ختم می شد که به آسانی می توان دریافت همان «اشک» یا «ارشک» است. یکی از ایشان به نام «کنیشکا» مرزهای شرقی ایران بزرگ را دوباره تا «کاشغر»، «یارکند» و «ختن» رسانید. پادشاهی کوشانی از هر سو به یکی از چهار رود جیحون، سند، گنگ، تاریم، می رسید. «فاوستوس بیزانسی» کوشانها را از خاندان اشکانی می دانست.
یک اشتباه بزرگ درباره ی اشکانیان، جداکردن فرمانروایی کوشانیان از ایشان است؛ حال آن که پادشاهی «کوشانی» بخشی از شاهنشاهی اشکانی به شمار می رفت. به نوشته ی بیوار (Bivar) زبان رسمی «کوشان» گویشی ایرانی بود و جامه آنها تفاوتی با جامه ی دیگر ایرانیان دشتهای آسیای میانه نداشت. در پادشاهی بعدی، ساسانیان مستقیماً بر سرزین های پادشاهی کوشان فرمانروایی می کردند.
به نوشته ی امریک (Emmerick) ساکنان ایرانی «ختن» به زبانی سخن می گفتند که با زبان سکاهایی که از سده ی نخست ق.م در شمال باختری هند ساکن بودند، پیوند داشته است. در شمال رودخانه «یارکند» نسخه ای خطی پیدا گشته که به یکی از زبانهای ایرانی نوشته شده و چنان پیوند نزدیکی با زبان ختنی دارد که این دو را باید گویشهای گوناگون زبان واحد سکایی دانست. بررسی شهر «تون هوانگ» نشان از نشیمن سُغدیان دارد. پس از آنجا، مشهورترین جایی که در آسیای میانه با ایرانی زبانان پیوستگی داشت، ناحیه ی «تورفان» است. شرقی ترین ناحیه ای که ایرانیان در آنجا رخنه کرده بودند، «چن چیانگ» است که حدود 220 کیلومتری مصب رودخانه «یانگ تسه» قرار داشت.[1]


تقی نصر: ابدیت ایران

زیر تأثیر فرهنگ و هنر ایرانیان در دوره پانصد ساله اشکانیان، در تمام سرزمین از مرزهای چین تا روسیه جنوبی، و از رود دانوب تا رود سند، یک هم ذوقی و همرنگی هنری پدید آمد که آثار آن از یک طرف به ساسانیان رسید و طرف دیگر در اروپا تا اقیانوس اتلس و کشورهای اسکاندیناوی پیش رفت. همین نزدیکی و ارتباط بین ایرانیانِ ایران و خارج از ایران است که شباهت میان نقاشی ها و زیورهای روسیه را با آثار هند، و رابطه بین آثار هنری شام (سوریه) تا چین را بیان می کند.


پرسی سایکس: تاریخ ایران

مهرداد [دوم اشکانی] حقیقتاً تا این درجه موفقیت حاصل نمود که ولایت چندی را در طرف مشرق گرفته، ضمیمه کرد. از سکه هایی که در دست است ثابت می شود که در خلال آن ایام، شاهزادگانی دارای اسامی و القاب اشکانی در نزدیکی جبال هیمالیا سلطنت داشته اند.


مارکوارت: ایرانشهر

در نیمه دوم قرن اول میلادی، عمان در تصرف امپراتوری ایران بوده است[...] در اولین سده های پس از میلاد مسیح، ناحیه ی سفلای هند: «سکستانه» نامیده می شد زیرا سکاهای ایرانی، پنجاب را به تصرف درآورده بودند.


نیلسون دوبواز: تاریخ سیاسی پارت

نفوذ پارت را در هندوستان باید مربوط به یک دوره فرهنگ «هندوایرانی» دانست... از زمان حمله ی سکاها به هندوستان، تاریخ این قوم به قدری هم از جهت سیاست و هم از حیث فرهنگ با تاریخ پارتها متصل و مربوط است که یکی را از دیگری نمی توان جدا کرد... به طور عادی در آن زمان سه حکمران با یکدیگر با مقام و درجه ی پادشاهی در ایران و شمال غربی هندوستان سلطنت داشته اند: اول شاه شاهان (اشکانی) در ایران؛ دوم یکی از افراد کهتر خاندان او که با وی شریک بوده است؛ سوم شاه شاهان در هندوستان. غالباً این شاهزاده کهتر که در ایران بوده است، در مواقع معین، خود، پادشاه عالیمقام هند نیز شمرده می شده ... سلاله ای که ونونس (Vonones) در هند تأسیس نمود؛ غالباً به پهلوا (Pahlava) موسومند؛ برای آنکه از خاندان سلطنتی دیگر پارت ها تشخیص داده شوند ... منابع چینی که در این زمان [25 تا 81 میلادی] اشاره به قتوحات پارت ها می نمایند، مقصودشان توسعه و هجوم طوایف کوشان بوده است[؟!] ... و نیز محتمل است که پارتهای اصلی در آن زمان دست به حملات و تهاجمات جدیدی زده اند [...] ممالک واقع در شرق فرات به طور قطع جزو قلمرو پارت قرار گرفت و آن شط عظیم، خط سرحدی بین دو کشور روم و ایران، مقرر گشت... پاکوروس [پسر اُرُد] با لشگر خود در سواحل میدترانه پیش رفت و یکی از سرداران او موسوم به «بارزافارنس» در داخل کشور شام [سوریه] پیش رفته و تا حدود ولایات جنوبی شام را فتح کرد. تمام بلاد آن مملکت در برابر او تسلیم شدند... در بعضی از بلاد مانند سیدون (Sidon) و بطلمیوسیه (Ptolemias) اهالی با اعزاز و اکرام فراوان، مقدم شاهزاده ی اشکانی را استقبال کردند... پارت ها شهر اورشلیم و نواحی اطراف آن را غارت [؟!] و شهر «مارساح» یا «ماریسا» (تل السند احنا فعلی) را ویران کردند... یک سلطنت یهودی از نو در شهر مقدس اورشلیم در تحت حمایت پارت تأسیس گشت و آرزوی دیرین آن قوم یعنی ایجاد سلطنت عبرانی، تحقق حاصل کرد. نفوذ قدرت اشکانیان در شام [سوریه] که ابتدا به وسیله ی تجارت و بازرگانی شروع شده بود، اینک به قوه ی سپاهی و لشگری، در همه جا پهن گردید و آنقدر وسیع گشت که مالکوس (ملک) (Malchus) پادشاه اعراب نبطی به اوامر ایشان گردن نهاد... خلاصه آنکه در واقع تمام ممالک متصرفه ی رومیان در آسیا، یا مستقیماً در تحت استیلای پارت افتاد یا آنکه در معرض مخاطره و تهدید ایشان قرار گرفت[...] در سال 40 ق.م قوای نیرومند پارت در تحت سرداری مشترک شاهزاده ی اشکانی «پاکوروس» و سردار رومی نژاد هم پیمان پارت ها «لابینوس» توانست ضربتی شدید بر قلب روم شرقی وارد آورد. در آن واقعه، لشگریان پارت، تمام ایالات و ولایات آسیا را در «پامفیلیا» و «سیلیسیه» و شام از دست رومان گرفتند و از سوی جنوب تا شهر پترا (Petra) (مدینت الحجر) پیش رفتند. و فرمان شاهنشاه اشکانی در آن دیار، حکم قانون مطلق پیدا کرد[...] از زمان «سیسرون»، در آن کشور، علایم شورش بر ضد رومیان نمودار گردید[...] محروسه ی امپراتوری میتراداتس [مهرداد یکم اشکانی] در هنگام حیات او عبارت بود از: پارت، هیرکانیا [گرجستان]، ماد، بابل، آشور، ایلام، پارس، نواحی «تاپوریا» ماوراءالنهر؛ همه در زیر نگین او بوده اند.


پی نوشت
1.تاریخ ایران / کمبریج: از سلوکیان تا فروپاشی ساسانیان.

بن مایه: عطایی فرد، امید.1384، ایران بزرگ. انتشارات اطلاعات، رویه های 134 تا 136.

_________________
یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه

تارنما:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند omidataeifard, apadana, amir_hesam33
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ایران بزرگ ( تاریخ ) -> پارتی ها ( اشکانیان )

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir