omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 آبان ماه ، 1389 21:27:53 موضوع مطلب: ویرایش و گزارش دیباچه شاهنامه
پيشكش به پيشگاه پيشواي پارسيگويان
فردوسي بزرگ
و با ياد و سپاس از:
حمدالله مستوفي، حبيبالله نوبخت، سعيدي سيرجاني، ركنالدين همايونفرخ، جلال خالقي مطلق، محمد دبيرسياقي، محمدامين رياحي، محمدعلي اسلاميندوشن
پيشدرآمد
ويرايش نويني كه از ديباچه شاهنامه در پيش داريد، با نگرش به ويراستههاي بنيادين شاهنامه (چاپ مسكو = با نشانه: م + جلال خالقيمطلق = با نشانه: خ) و نسخههاي يادشده در پانويس آنها، انجام گرفته است. (همچنين ويراستههاي ژول مول = با نشانه: ژ + دبيرسياقي = با نشانه: د). ويراستاران اين چهار نسخه (م + خ + ژ + د) به فراخورِ دريافت و ديدگاهشان، واژهها و مصرعها و بيتهايي را كه درستتر يافتهاند، از ميان نسخهبدلها برگزيدهاند. بنابراين تنها نامگوييِ اين چهار ويراسته را بس دانستيم و اگر هيچيك را درست نيافتيم، با نامگوييِ دستنويسي كه از آن بهره برديم، ديگرگونيها و ناهمسانيهاي نسخهبدلها را نيز نشان دادهايم. اگر واژهاي را در هيچيك از نسخهها درست ندانستيم، گمان و گزينش خود را درون نشانة [ ] نهادهايم. همچنين از آوردن بيتهاي افزوده شده و الحاقي از سوي نسخهنويسان، خودداري ورزيديم.
براي آشنايي با دشواريهاي ويرايش شاهنامه، از قول «احسان يارشاطر» يادآور ميشويم كه:
1. كاتبان كممايه يا بيدقت، ابيات آن را درست نخوانده و به غلط نسخهبرداري كردهاند.
2. ناسخاني كه طبع شعري داشتهاند هرجا دچار مشكلي شده يا در فهم بيتي در ماندهاند، از طبع خود ياري خواسته و در تاليف، شركت جستهاند.
3. گويندگان يا كاتباني كه انديشهاي برخلاف اعتقادات خود در متن يافتهاند و يا سخن فردوسي را در تاييد مطلوب خود، كوتاه پنداشتهاند، به افزودن و كاستن ابيات پرداختهاند.
4. شاعراني كه فريفته سخن فردوسي بودهاند ابيات يا قطعاتي و حتا داستانهايي تمام به تقليد وي براي طبعآزمايي سروده سپس به پيروي از هوسي خام، اين ابيات يا قطعات را داخل شاهنامه كردهاند.
5. از زمان خود فردوسي، و پس از آن هم تا بيش از دويست سال، نسخهاي از شاهنامه در دست نيست و نسخههاي كهن در آشوب ايام از ميان رفته است.
استاد «خالقي مطلق» شيوه ويرايش و تصحيح شاهنامه را بر اين پايهها ميداند:
1) گزينش شكل كهنتر و دشوارتر و دورتر به زبان امروز. به ويژه، گونة ديرينتر حرفها كه گاهي ميتوان در زبان پهلوي بازشناخت. مانند: «ژوپين» به جاي «زوبين»؛ «گيومرت» به جاي «كيومرث»؛ و...
2) برتري دادن صورت سنگينتر بر صورت سبكتر در وزن شعر. مانند: «به پرده اندرون» به جاي «به پرده درون»؛ «اوي» به جاي «او»؛ و...
3) تصحيح انتقادي بيت؛ اگرچه در همه نسخهها به يك گونه آمده باشد. هرگاه ضبطي كه به گمان مصحح از نظر سبك، دستور، واژگان، موضوع، وزن، قافيه، يا خط تباه شده باشد، اصلاح آن بر اساس دلايل فني در روش انتقادي، نه تنها روا بلكه وظيفة مصحح است.
4) پرهيز از پيروي چشم بسته از نسخههاي آغازين يا اقدم و سنجش آنها با نسخههاي جديدتر.
5) ياري گرفتن از نوشتههاي سدههاي پنجم تا هفتم هجري كه بيتهاي پراكنده شاهنامه را دربر دارند.
در اينجا بجاست يادكنيم از «حمد مستوفي قزويني» كه از پيشگامان ويرايش شاهنامه به شمار ميآيد و در حدود 750 قمري درگذشت. وي در «ظفرنامه» اشاره كرده كه با بهرهگيري از نسخههاي گوناگون، ويراستهاي از شاهنامه را در شش سال به انجام رسانده است:
چه بحري پر از پاك دُر خوشاب / شده از رواني او آب آب
وليكن تبه گشته از روزگار / چو تخليط رفته درو بيشمار
ز سهو نويسندگان سر به سر / شده كار آن نامه زير و زبر
در آن بيت بد بود هم ريخته / شبه وار با دُر برآميخته
چو ديدم بسي نسخههاي چنين / ز آن نامه گشتم دل اندوهگين
مروت نديدم كه آن داستان / كژي يابد از جهل ناراستان
بسي دفتر شاهنامه به كف / گرفتم ز دانش چو دُر از صدف
چو گشت از مقابل سخنها تمام / به تجديد شد نظم آن با نظام
براي آشنايي با نمونهاي از دشواريهاي ويرايش شاهنامه، به اين بيت مينگريم كه مصرع نخست آن، در همة نسخهها يگانه است:
خرد گر سخن برگزيند همي...
اما مصرع دوم در دستنويسها اينگونه آمده:
همو را ستايد كه بيند همي
همان را ستايد كه بيند همي
همان را ستاند كه بيند همي
همان را گزيند كه بيند همي
همان راست آيد كه بيند همي
همان راست بايد كه بيند همي
اگر بيشتر ويراستاران پيشين، تنها به همسنجي ميان نسخههاي شاهنامه بسنده كردهاند، در اين ويرايش، به نوشتارهاي اوستايي و پهلوي و نيز ديگر نوشتارها و ديوانها، نگرش داشتهايم. برابري باريكبينانه ميان شاهنامه و اوستا روشنگر رازهايي بسيار است؛ با اين يادآوري كه ترجمان اوستا و بهويژه گاتها، گهگاه دچار سستي و نادرستيست. همچنين جاي هيچ گمان و ترديد نيست كه فردوسي بزرگ حتا يك واژة تازي نيز به كار نبرده مگر آنكه ويژهنام (اسم خاص) بوده باشد. براي نمونه:
درست: چو لشگر به نزديكي دژ رسيد
نادرست: چو نزديكي حصن بهمن رسيد
درست: زبان برگشا همچو تيغ از نيام
نادرست: زمان بركشي چون حسام از نيام
درست: همي مي گساريد فرخنده شاه
نادرست: همي بود تا مستتر گشت شاه
اين پژوهش داراي سه بخش است كه بخشهاي يكم و دوم دربردارندة بيتهاي ديباچة شاهنامه، و بخش سوم برگزيدهاي ميباشد از بيتهايي كه روشنگر شكلگيري شاهنامه و زمان فردوسي است. در هر كدام از بخشهاي سه گانه، هر نيمبيت (مصرع)، از آغاز، شمارهگذاري شده تا خوانندگان از گزارشها و يادداشتهايش آگاه شوند.
اميد است كه اين ويرايش و گزارش پيوسته با آن، گامي بزرگتر و بهتر در راه شناخت شاهنامه، اين برترين شاهكار بشر، باشد.
بر روان فردوسي فرهمند درود باد
امید عطایی فرد
نشانه نسخهها:
آ = دستنويس كتابخانه دانشگاه آكسفورد (Ms. Pers. C. 4.) مورخ 852 هجري قمري/ 1448 ميلادي
ب = دستنويسكتابخانه دولتي برلين (Or. 2 4255) مورخ 894 هجري /1489ميلادي
پ = دستنويس كتابخانه ملي پاريس (Suppl. Pers. 493) مورخ 844 هجري/1441 ميلادي
س= دستنويسكتابخانه توپقاپوسراي استانبول (H. 1479) مورخ731 هجري/ 1330 .م
ف= دستنويس كتابخانه ملي فلورانس(Ms. CI. III. 24/G.F.3) مورخ 614 هجري / 1217 ميلادي
ق= دستنويس دارالكتب قاهره (6006 س) مورخ 741 هجري / 1341 ميلادي
ق2= دستنويس دارالكتب قاهره (73 تاريخ فارسي) مورخ796 هجري / 1394ميلادي
ل= دستنويسكتابخانه بريتانيا در لندن 21. 103) (Add, مورخ 675 هجري / 1276.م
ل2 = دستنويسكتابخانه بريتانيا درلندن (Add. 18 188) مورخ 891 هجري/ 1486.م
لن= دستنويس كتابخانه عمومي دولتي لنينگراد (كاتالوك دُرن، شماره 316-317) مورخ 733 هجري / 1333 ميلادي
لي= دستنويس كتابخانه دانشگاه ليدن(Or. 949) مورخ 840 هجري / 1437 ميلادي
م1= دستنويس انستيتوي شرقشناسي فرهنگستان علوم شوروي، مورخ 850 ؟ هجري. [اين دستنويس در فهرست نسخههاي «خالقي مطلق» ديده نشد و در ويرايش چاپ مسكو داراي نشانه (vI) ميباشد. نشانه «م1» از سوي من (عطايي) است.]
و = دستنويسكتابخانه پاپ در واتيكان (Ms. Pers.118) مورخ 848 هجري/1444.م _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
کاربرانی که برای این ارسال از omidataeifard تشکر کرده اند arya
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 آبان ماه ، 1389 21:29:56 موضوع مطلب:
به نام ايزد بخشاينده (= لن)
1. به نام خداوند جان و خرد
2. [كزو] برتر انديشه برنگذرد (م1: كزآن/ نسخههاي ديگر: كزين)
3. خداوند نام و خداوند راي (= ل + س/ نسخههاي ديگر: جاي)
4. خداوند روزيده و رهنماي
5. خداوند كيهان و گردانسپهر (= د/ م+خ+ژ: كيوان)
6. فروزندة ماه و ناهيد و مهر
7. ز نام و نشان و گمان برترست
8. نگارندة برشده پيكرست (= م/ نسخههاي ديگر: گوهرست)
9. به بينندگان، آفريننده را
10. نبيني، مرنجان دو بيننده را
11. نه انديشه يابد بدو نيز راه (= خ/ م+ژ+د: نيابد بدو نيز انديشه راه)
12. كه او برتر از نام و از جايگاه
13. سخن هرچه از گوهر[ش] بگذرد ( ب: از گوهران/ نسخههاي ديگر: زين گوهران)
14. مر او را به يك جو نسنجد خرد (= لي/ نسخههايديگر: نيابد بدو راه جان و خرد)
15. خرد گر سخن برگزيند همي
16. همو را ستايد كه بيند همي
(= ب / ف: همان راست آيد[ ق: راست بايد]/ م+ژ+ د: همان را گزيند [خ: ستايد] كه بيند همي)
17. ستودن نداند كس او را چو هست
18. ميان بندگي را ببايدت بست
19. خرد را و جان را، همي سنجد اوي
20. در انديشة سخته، كي گنجد اوي؟
21. بدين آلت راي و هوش و زبان (= ق2/ نسخههاي ديگر: جان)
22. ستود آفريننده را چون توان؟ (برخي نسخهها: كي)
23. به هستيش بايد كه خستو شوي (ژ: باشد)
24. ز گفتار بيكار، يكسو شوي
25. پرستنده باشي و جوينده راه
26. به ژرفي به فرمانش كردن نگاه (ژ+د: به فرمانها ژرفكردن نگاه)
27. توانا بود هركه دانا بود
28. ز دانش دل پير برنا بود
29. ازين پرده برتر، تو را گاه نيست
(= آميخته نسخهها / پ: سخن راه/ ف: تو را كار [و: راه]/ نسخههاي ديگر: سخن گاه)
30. ز هستيش، انديشه را راه نيست (= پ / ق2: ز هستي مر انديشه آگاه نيست / خ + م: ز هستي مر انديشه را راه نيست / ف: ز هستي بر انديشه ديدار نيست) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
کاربرانی که برای این ارسال از omidataeifard تشکر کرده اند arya
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 آبان ماه ، 1389 21:34:47 موضوع مطلب:
گزارش امید عطایی فرد
<مصرع شماره 1>
بر اين كار يك سال گر بگذرد / نپيچم ز گفتار جان و خرد (شاهنامه: گفتار بهرام گور)
پيوستگي جان و خرد را در بخشي ديگر (پادشاهي انوشيروان) به اين گونهها ميبينيم:
چنين داد پاسخ كه هر ك او خرد / بپرورد، جان را، همي پرورد
توانا و دانا و دارنده اوست / خرد را و جان را نگارنده اوست [= يزدان]
«خداوند جان» همتراز با «اهورا» ميباشد كه ريشهاش از كلمة «اهي» بوده و در تورات نيز، بنياد نام «يهوه» از واژه «اهيه» دانسته شده است. «اهو» يا «اهي» همان است كه در زبان عربي بهگونه «حي» درآمده و واژههايي چون «حيات» و «يحيا» را پديد آورده است. «خداوند خرد» بازتاب اين آگاهيها از اوستاست كه اهورامزدا: خرد فريبناپذير (رشنيشت، 1) و سرچشمه دانش و آگاهي (هرمزد يشت، 7) و همهآگاه (بندهش) است.
خداي خردبخش بخردنواز / همان ناخردمند را چارهساز (نظامي)
‹ ش 2 ›
در شاهنامه، خداوند هميشه با ضمير «او» ياد شده و نه «اين» يا «آن»؛ بنابراين «كزو» درستتر مينمايد.
‹ ش2 و 11 و 20 و 29 و 30 ›
واژه «انديشه» همخانواده با «اندازه» و «هندسه»، و در ديباچه «ويس و رامين» بهگونه «اندازهگيري» آمده است:
به قدرت آفريد اندازهگيري / ز دادار جهان قدرت پذيري
و نظامي ميگويد:
شود فكرت، اندازه را رهنمون / سر از حد و اندازه نارد برون
و از فردوسي است:
جهان پرشگفت است چون بنگري / ندارد كسي آلت داوري
كه جانت شگفتست و تن هم شگفت / نخست از خود اندازه بايد گرفت
انديشه يا نيروي اندازهگيري انسان، آنچنان نيست كه بتواند به راز آفرينندهاش، راه يابد. خدا حتا از گمان يا قوة تخيل نيز برتر وفراتر است (ش 7).
عقل تا درگاه [خدا] ره ميبرد اما اندرون خانه ره نميبرد. آنجا عقل: حجابست و دل: حجاب و سر: حجاب [.....] عالم خدا بس بزرگ و فراخ است. تو در حقهاي كردي كه همين است كه عقل من ادراك ميكند. پس، كار كسي كه خالق عقل است در عقل محصور كردي. (مقالات شمس تبريزي،180: 1 + 139 :2)
راز درون پرده چه داند فلك خموش / اي مدعي نزاع تو با پردهدار چيست (حافظ)
درباره راه نداشتن به پس پردة هستي، خيام ميگويد:
اسرار ازل را نه تو داني و نه من / وين حرف معما نه تو خواني ونه من
هست از پس پرده گفت وگوي من و تو / چون پرده برافتد نه تو ماني و نه من
و از نظامي است:
چنان بستي اين تاق نيلوفري / كه انديشه را نيست زو برتري
خرد تا ابد درنيابد تو را / كه تاب خرد برنتابد تو را
قياس عقل تا آنجاست بر كار / كه صانع را دليل آرد پديدار
مده انديشه را زآن پيشتر راه / كه يا كوه آيدت درپيش يا چاه
و باز در بخشهاي ديگري از شاهنامه ميخوانيم:
چه بايد همي زندگاني دراز / چو گيتي نخواهد گشادنت راز
از اين راز جان تو آگاه نيست / بدين پرده اندر تو را راه نيست
چنين است و رازش نيايد پديد / نيابي به خيره چه جويي كليد
در بسته را كس نداند گشاد / بدان رنج عمر تو گردد تباه
تو رفتي و گيتي بماند دراز / كسي آشكارا نداند ز راز
چنين است رسم جهان جهان/ همي راز خويش از تو دارد نهان
همي با تو در پرده بازي كند / ز تيزي و از بي نيازي كند
‹ ش 3 ›
در اوستا اهورامزدا كه داراي نامهايي بسيار است، به زرتشت ميگويد: نام من [= اسم اعظم] تواناتر و پيروزمندتر و بلندپايگاهتر و كارآمدتر از هر چيز است. (هرمزديشت، 3)
به نام آنكه هستي نام ازو يافت / فلك: جنبش، زمين: آرام ازو يافت
نام تو كابتداي هر نام است / اول آغاز و آخر انجام است
اي كارگشاي هرچه هستند / نام تو كليد هرچه بستند
چو نام توام جاننوازي كند / به من ديو كي دستيازي كند (نظامي)
با اين همه، اگرچه هر كيش، يك نام ويژه بر خداوند نهاده، فردوسي او را «برتر از نام» ميخواند (ش 12)، زيرا زماني كه او در انديشة سخته نميگنجد (ش 20) و چيستياش را نميتوان دريافت، چگونه ميشود نامي بر او نهاد؟
درباره گزينش «خداوند راي» يادآور ميگردد كه در بيت 164م/ 148خ، آمده است: «خداوند راي» و خداوند شرم.
‹ ش 4 ›
وارون برخي از خدايان، خداي فردوسي نه نان كسي را ميبُرد و نه مردم را گمراه مينمايد. او راهنماي انسان به سوي رفاه و شادماني و دوستيست.
‹ ش5 ›
كيهان و گردانسپهر، همگون هستند. و كيوان نيز بايد مانند ماه و ناهيد و مهر، فروزنده باشد و از آنان جدا نباشد.
زِ هَر بد به دادار گيهان پناه / كه او راست بر نيك و بد دستگاه (شاهنامه: پادشاهي اردشير)
كه شاهان به فرمان كيهانخداي / به تخت بزرگي درآرند پاي (ايرانشاه: بهمننامه)
‹ ش 7 ›
از آن چت گمان آيد او برتر است / وز آن كت نشان آيد او ديگر است (كوشنامه)
وراي هرچه در گيتي اساس است / برون از هرچه در فكرت قياس است
بدو هيچ پوينده را راه نيست / خردمند از اين حكمت آگاه نيست (نظامي)
‹ ش 8 ›
نگارنده يعني: آفريننده و سازنده جهان مادي (= پيكر).
كه بخشنده اويست و دارنده اوي / بلندآسمان را نگارنده اوي (شاهنامه: پادشاهي اردشير)
گوهر ايزدي، مينوي و نامادي ميباشد و بنابراين، «برشده پيكر» درستتر مينمايد. «فرنبغ دادگي» مينويسد كه اهورامزدا: تن بيكران (= پيكر برشده) را از روشنان بيكرانه آفريد و همة آفريدگان را نيز در تن بيكران آفريد. (بندهش، 37) در كتابي نامزد به «روايت پهلوي» بهگونهاي نمادين از آفرينش جهان در بدن هرمزد سخن رفته كه پس از بالندگي، از پيكر او آسمان و زمين و ديگر چيزها پديد آمدند. در «دادستان ديني» آمده كه اهورامزدا جهان را در پيكري روشن و ناسوزنده پديد آورد كه به نام خودش خوانده ميشد.
(آفرينش خدايان، گفتار 12)
‹ ش 9 و 10 ›
در پارهاي نسخهها: «ز بينندگان» آمده كه ميتوان به معني «از ميان پديدارها و باشندگان»، و «دو بيننده» را «چشمان» دانست. بهگمان نميرسد كه فردوسي واژه «بيننده» را دوبار در يك بيت، به يك معنا آورده باشد. «ايرانشاه» ميگويد:
همه ديدني آفريدهست و بس / نديد آفريننده را هيچكس...
يكي آشكارا و ناديدنيست / نشانش شب تيره و روشنيست (كوشنامه)
هرآنچ آفريدست بيننده را / نشان ميدهند آفريننده را (نظامي)
با نگرش به بيت نظامي، ميتوان «بيننده» در نيمبيت شماره 10 را نه چشم، بلكه فرد نگرنده دانست و به پيروي از پارهاي نسخهها، ويرايش آن را «تو بيننده» دانست:
به بينندگان آفريننده را / نبيني، مرنجان تو بيننده را
‹ ش 12 ›
آن مذكِر ميگفت كه: «خدا را در شش جهت تصور مكنيد، و نه بر عرش و نه بر كرسي». مشبهي (تشبيهكنندهاي) برجست و جامه ضرب كرد و فرياد برآورد كه: «واخداي! از جهان گم شوي؛ چنانكه خداي ما را از جهان گم كردي»! (مقالات شمس، ص 213 : 1) «باقر پرهام» با اشاره به يادكرد شاهنامه از «خان براهيم آذر» مينويسد كه فردوسي: تصريح كرده است كه آنجا «پرستشگهي» بوده و خدا نياز به خانه ندارد. همين خود دليلي است بر الحاقي بودن ابياتي كه در آنها گرايش ويژة شاهنامه به مذهب اسلام و شريعت آن به تاكيد نشان داده ميشود. اينگونه اشارهها در شاهنامه به همين مورد ختم نميشود. به عنوان مثال به شرح خواب «كيد» در داستان اسكندر بنگريد[...] در اينجا فردوسي يزدانپرست ضمن تاكيد بر يزدانپرستي و با احترام يادكردن از «مرد پاكيزه و نيكخوي» و «پاك راي» بر اين نكته تصريح ميكند كه كشمكش مذاهب بر سر دين... دشمني ايجاد ميكند. با اين تفصيل چگونه ميتوان باور كرد كه في المثل پس از داستان اسكندر، در پادشاهي شاپور پسر اردشير، هنگامي كه شاعر لحظههاي آخر زندگاني اين پادشاه را به نظم در ميآورد در آخرين بيت داستان خود گفته باشد: درود تو بر گور پيغمبرش / كه صلوات تا جست بر منبرش؟ (با نگاه فردوسي، ص 236)
‹ ش 13 و 14 ›
مجردان طريقت به نيم جو نخرند / قباي اطلس آنكس كه از هنر عاريست (حافظ)
در مصرع دوم در يك بيت الحاقي شاهنامه نيز ميبينيم:
اگر شاه محمود ازين بگذرد / مر او را به يك جو نسنجد خرد
‹ ش 15 و 16 ›
سپاه خرد را سخن پيشرو/ كه زايد همي از سخن نو به نو
خرد كرد اندر سخنها پديد/ سخن دان تو بند خرد را كليد (كوشنامه)
‹ ش 17 تا 26 ›
به بخشايش، اوميد و ترس از گناه / به فرمانها ژرف كردن نگاه
خداوندِ گردنده خورشيد و ماه / روان را به نيكي نماينده راه
ستودن مر او را چنان چون توان / شب و روز بودن به پيشش نوان
بدويست گيهان خرم به پاي / هم او داد و داور به هر دو سراي
ز فرمان و رايش كسي نگذرد / پي مور بي او زمين نسپرد
(شاهنامه: راي زدن زال با موبدان)
‹ ش 18 ›
«ميان بستن» اشاره به كـُشتي (كمربند مزداپرستان) و زنار است. «كشتي گرفتن» از نام اين كمر ويژه (كشتي) برداشت شده كه به اين شيوه بوده: دو هماورد، كشتي يا كمر ديگري را ميگرفتند و ميكوشيدند تا او را بر زمين افكنند. كمربند ورزشهاي رزمي در شرق دور، برگرفته از اين آيين كهن ايرانيست.
‹ ش 21 ›
«هوش» با زبان و راي بيشتر همگون است تا «جان»؛ به ويژه كه از آن بهگونة ابزار ياد شده است.
‹ ش 25 و 26 ›
خداي تعالا از اين همه خلق، سه چيز درخواست: يكي فرمانبرداري؛ دوم بسندهكاري؛ سوم يادداري. فرمانبرداري: عبادتست؛ بسندهكاري: عبوديت است؛ يادداري: معرفتست.
(مقالات شمس تبريزي، 192 : 2)
چو دانستي كه معبودي تو را هست / مدار از جستجوي كار او دست
خرد بخشيد تا او را شناسيم / بصارت داده تا از وي هراسيم
خداونديش با كس مشترك نيست / همه حمال فرمانيم و شك نيست (نظامي)
‹ ش 27 ›
دانش و كارداني گيتي و فرهنگ و آموزش در هر پيشه، و همه كارهاي روزمرة مردم، به خرد وابسته است. (مينوي خرد، 8: 56) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 آبان ماه ، 1389 21:38:55 موضوع مطلب:
گفتار اندر ستايش خرد
31. كنون اي خردمند، ارج خرد (م+ ژ: وصف)
32. بدين جايگه گفتن، اندر خورد
33. ببين تا چه داري، بيار از خرد (= پ/ م: كنون/ ژ+ د: بگو)
34. كه گوش نيوشنده زو برخورد
(= م+ ژ+ د/ آ: كه گوش از سرانيدنش برخورد/ نسخههاي ديگر: ستاينده/ سراينده/ شتابنده)
35. خرد، بهتر از هرچه ايزدت داد
36. ستايش، خرد را به از راه داد
36 الف. [خرد افسر شهرياران بود
خرد زيور نامداران بود
خرد زندة جاوداني شناس
خرد ماية زندگاني شناس] (= د)
37. خرد، رهنماي و خرد، دلگشاي
38. خرد، دست گيرد به هر دو سراي
39. ازو شادماني و زويت غميست (د: وزو مردميست)
40. وزويت فزوني و هم زو كميست
41. خرد تيره و مرد روشن روان
42. نباشد همي شادمان، يك زمان
43. چه گفت آن سخنگوي مرد خرد (= آميخته دستنويسها / خ: سخنگوي مرد از خرد / م: خردمند مرد خرد/ ژ+ د: هنرمند مرد خرد)
44. كه: دانا ز كردار خود برخورد
(= آميخته دستنويسها / ق: كردار او/ آ: گفتار خود/ نسخههاي ديگر:كه دانا ز گفتار او برخورد)
45. كسي كاو خرد را ندارد به پيش
46. دلش گردد از كردة خويش، ريش
47. هشيوار، ديوانه داند ورا
48. همان خويش، بيگانه خواند ورا
49. ازويي به هر دو سراي، ارجمند
50. گسسته خرد، پاي دارد به بند
51. خرد، چشمِ جان است چون بنگري
52. تو بي چشم، شادان جهان نسپري (ژ+ د: تو بيچشم جان، آن جهان نسپري)
53. نخست آفرينش، خرد را شناس
54. نگهبانِ جان است و آنِ سه پاس
55. سه پاس تو چشم است و گوش و زبان
56. كزين سه رسد نيك و بد، بيگمان
57. خرد را و جان را، كه داند ستود (= خ/ م+ ژ+ د: يارد)
58. و گر من ستايم، كه يارد شنود (م 1: سخن ز آفرينش ببايد فزود)
59. خرد را چو كس نيست گفتن چه سود (=آ/ نسخههاي ديگر: حكيما)
60. ازين پس بگو كآفرينش چه بود
61. تو گر كردة كردگار جهان (= آ / نسخههاي ديگر: تويي)
62. نداني همي آشكار و نهان
(= خ / م: ببيني/ ژ+ د: شناسي/ م1: تو بر كردة كردگار جهان ـ نيابي ره آشكار و نهان)
63.هميشه خرد را تو دستور دار
64. بدو جانت از ناسزا دور دار
65. به ديدار دانندگان راه جوي (= ل2/ م+ ژ+ د: به گفتار/ خ: به دانش ز)
66. به گيتي بپوي و به هركس بگوي
67. ز هر دانشي چون سخن بشنوي
68. ز آموختن يك زمان نغنوي
69. چو ديدار يابي به شاخ سخن
70. بداني كه دانش نيايد به بن _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 آبان ماه ، 1389 21:45:41 موضوع مطلب:
‹ ش 31 تا 34›
ميگويم: آفريدگار كه نامش بزرگ باد، خرد از آن به ما ارزاني داشت كه به مددش بتوانيم در اين دنيا و آن ديگر، از همه بهرههايي كه وصول و حصولش در طبع چون مايي به وديعت نهاده شده است برخوردار گرديم. خرد بزرگترين مواهب خدا به ماست و هيچ چيز نيست كه در سودرساني و بهرهبخشي بر آن سر آيد. با خرد بر چارپايانِ ناگويا برتري يافتهايم چندانكه بر آنان چيرگي ميورزيم و آنان را به كام خود ميگردانيم. با خرد بدانچه ما را برتر ميسازد و زندگاني ما را شيرين و گوارا ميكند دست مييابيم و به خواست و آرزوي خود ميرسيم. با خرد به امور غامض و چيزهايي كه از ما نهان و پوشيده بوده است پي بردهايم. حتا به شناخت آفريدگار بزرگ نايل آمدهايم و اين از تمام آنچه براي حصولش كوشيدهايم، والاتر است و از آنچه بدان رسيدهايم سودبخشتر. بر روي هم، خرد چيزي است كه بي آن، وضع ما همانا وضع چارپايان و كودكان و ديوانگان خواهد بود. خرد است كه به وسيله آن، افعال عقلي خود را پيش از آنكه بر حواس آشكار شوند تصور ميكنيم و از اين رهگذر، آنها را چنان درمييابيم كه گويي احساسشان كردهايم. سپس اين صورتها را در افعال حسي خود نمايان ميكنيم و مطابقت آنها را با آنچه پيشتر تخيل و صورتگري كرده بوديم پديدار ميسازيم. چون خرد را چنين ارج و پايه و مايه و شكوهي است، سزاوارست كه مقامش را به پستي نكشانيم، از پايگاهش فرودش نياوريم، و آن را كه فرمانرواست، فرمانبر نگردانيم. هيچگاه نبايد هوا را بر آن چيرگي دهيم زيرا هوا آفت و مايه تيرگي خرد است و آن را از سنت و راه و غايت و راستروي خود به دور ميراند و خردمند را از رشد و آنچه صلاح حال اوست، باز ميدارد. برعكس، بايد هوا را رياضت دهيم، خوارش كنيم و مجبور و وادارش سازيم كه از امر و نهي خرد فرمان برد. اگر چنين كنيم خرد بر ما هويدا ميشود و با تمام روشنايي خود ما را نورباران ميكند و به نيل آنچه خواستار آنيم ميكشاند. از بهرهاي كه خدا از خرد به ما بخشيده و بدان بر ما منت گذاشته است، نيكبختيم. (محمدبن زكرياي رازي: كتاب في نقض الطب الروحاني، فصل اول)
«مهدي محقق» مينويسد: محتمل است كه اين فصل بيش از فصول ديگر بر دانشمندان اسماعيليه گران آمده باشد زيرا آنان ميگويند كه خداشناسي به عقل و نظر نيست و به تعليم امام است و بدين جهت است كه آنان را تعليميه خواندهاند... اهل سنت و جماعت نيز براي دفاع از مسئله نبوت به تخطئه عقل پرداخته و مدلل داشتهاند كه عقول را تصرفي در امور نيست و تعليم ضرورت دارد و آنچه راكه ما، در بهكاربردن زندگي دنيايي خود آموختهايم از منبع نبوت سرچشمه ميگيرد. (فيلسوف ري، ص 166 تا 168)
و همزبان و همراز با رازي، فردوسي، خرد را چنان ميستايد كه نميتوان وي را به هيچيك از فرقهها و مذاهب پس از ساسانيان، منسوب كرد؛ اگرچه آبشخور هر يك از ملل و نحل را ميتوان به گونهاي در بينشهاي باستاني ايران و مكتبهاي مغانه دريافت.
‹ ش 35 ›
از همه نيكيهايي كه به مردم رسد، خرد بهتر است. (مينوي خرد، بند 46 مقدمه) مرا بازگو كز خرد، به، چه چيز؟ (كوشنامه)
‹ ش 36 الف›
اين بيت را تنها در نسخه «دبيرسياقي» يافتيم. در جايي ديگر از شاهنامه (پادشاهي بهرام) آمده: خرد افسر شهرياران بود / همان زيور نامداران بود.
‹ ش 37 ›
برابري دهيد با اوستا (/ گاتها): اي مزدا اهورا؛ با منش نيك به تو روي ميآورم. پاداش هر دو جهان استومند (مادي) و مينوي را كه از اشه (عشق) است و دينآگاهان را گشايش و رامش ميبخشد، به من ارزاني دار. (يسنا،3 :28)
طريق ازين دو بيرون نيست: يا از طريق گشاد باطن... يا از طريق تحصيل علم؛ آن نيز مجاهده و تصفيه است. (مقالات شمس تبريزي، 162 : 1)
سپاس از جهاندار فريادرس / نگيرد به سختي جز او دست كس
كه او رهنمايست و هم دلگشاي / كه جاويد باشد هميشه به جاي
(شاهنامه: نامه منوچهر به فريدون)
‹ ش 38 و 49 ›
چگونه دين خود را بپالايم و از سر شيفتگي، يكباره نياز [تو] كنم تا با آنچه از تو خداوند نيكآگاه و در پرتو شهرياري تو ميآموزم، با شهرياري مينوي ارجمند اشه و منش نيك، به سراي يگانة تو كه [به من] نويد داده شده است، راه يابم؟ (يسنا، 44:9/ ترجمه دوستخواه). به دارندة خرد، از راهيابي سود فراوان دو جهان [مينوي و مادي]، پاداشهاي تازه ميرسد... و [اهورامزدا] از براي افزار (قدرت) خرد كه سودبخشترين است، آنان (خردمندان) را پايدار و بيدشمن و هميشه جاودان، از آن خويش ميكند... گيتي را با خرد ميتوان اداره كرد و مينو را نيز به نيروي خرد ميتوان از آن خود كرد. (مينوي خرد، بندهاي 8 و 13 و 47 مقدمه) روان پارسايان، بيشتر، از نيرو و نگاهباني خرد است كه از دوزخ رهايي مييابد و به بهشت و گروزمان (عرش) ميرسد. و مردمان در گيتي، زندگي خوب و شادي و نيكنامي و همه نيكوييها را به نيروي خرد ميتوانند بخواهند... و هر انساني كه از خرد بهرهوري بيشتر دارد، بهرهاش از بهشت بيشتر است. (19 و 9 :56)
‹ ش 39 و 42 و 52›
هر كس از خرد، خشنود و بيگله؛ و از ابلهي و ناداني، گلهمند و ناخشنود است.
(مينوي خرد، 22: 39)
خرد از هر خللي بست و زِ هر غم فرج است / خرد از بيم امان است و زِ هر درد شفاست
(ناصرخسرو)
پافشاري بر شادي، ريشه در فرهنگ مزدايي دارد. اهورامزدا: به ياري آسمان، شادي را آفريد. بدان روي كه... آفريدگان به شادي درايستند. (بندهش، ص 40)
بغ بزرگ، اورمزدا، اين بوم (زمين) را آفريد؛ آن آسمان را آفريد؛ مردم را آفريد؛ و شادي را براي مردم آفريد… بغ بزرگ اورمزدا، آفريد اين فر و شكوه ديدني؛ آفريد شادي مردم؛ و خرد و خدنگ (؟) فرو فرستاد بر داريوش شاه
(سنگنبشتههاي داريوش بزرگ، نقش رستم)
‹ ش 41 ›
پيوستگي و همسازي خرد با روان را از اين بيت نيز ميتوان دريافت:
خداوند هوش و زمان و مكان / خرد پروراند همي با روان (شاهنامه)
هرآن مغز كاو را خرد روشنست / ز دانش يكي بر تنش جوشنست (پادشاهي خسروپرويز)
‹ ش 43 ›
بيهيچ گمان، «سخنگوي مرد» را بايد زرتشت دانست؛ خردگرايي كه در شماره 191 نيز از او نام برده شده است. از زرتشت در «داستان بهرام چوبينه» بهگونة «سخنگوي بلخ» ياد شده است. در يسنا/گاتها: زرتشت سخنسرايي است كه به او آوايي شيوا بخشيده شده و در گفتار راست، توانا و گشاده زبان است. اين زندباف بيهمتا، به اهورامزدا ميگويد: با بيتهاي بلندآوازه كه از شور دل بر ميخيزد، به تو روي ميآورم.
«جان هينِلز» گاتها را از گرانبهاترين گوهرهاي ادب ديني دنيا ميداند. «مري بويس» از ويژگيهاي شكوهمند و ژرف و ظريف و رازآلود گاتها ياد ميكند. «ريچارد فراي» در اثرگذاري زرتشت در روايات حماسي، بيگمان است. «نيبرگ» زبان گاتها را هنرمندانه و برخوردار از قالب منظوم استوار ميخواند. «دياكونوف» مجردات زباني بهكار رفته را شگفتانگيز ميداند. (براي آگاهي بيشتر بنگريد به: پيامبر آريايي / خنياگر ناشناخته)
‹ ش 44 ›
يكي داستان گويم ار بشنويد/ همانا كه كاريد خود بدرويد
(شاهنامه: پاسخ فريدون به سلم و تور)
چو رفتي، سروكار با ايزدست / اگر نيك باشدت كار، ار بدست
نگر تا چهكاري، همان بدروي/ سخن هرچهگويي، همان بشنوي (آغاز داستان سياوش)
دهقانسالخوردهچهخوشگفتباپسر / ك:اي نورچشم من، بجزازكِشته ندروي(حافظ)
‹ ش 45 و 46 و 63 و 64 ›
براي اينكه بيآزرمي به آدمي نرسد، خويشتنشناسي بهتر است. (مينوي خرد، 1:90)
‹ ش 47 ›
ديوانه در اينجا به معناي ديوپرست نيز هست. «ايرانشاه» ميگويد:
خرد دور دارد ز تو كار ديو / خرد بشكند تيزبازار ديو (كوشنامه)
‹ ش 50 ›
بيخردگرچهرها باشد در بند بود/ باخرد گرچه بود بسته چنان دان كه رهاست
(ناصرخسرو)
‹ ش 51 و 52 ›
كورچشم (نابينا) هنگامي كه چيزها را ميشناسد، بايد او را چشمدرست به شمار آورد. و درستچشم (بينا) هنگامي كه دانش و شناخت ندارد و آنچه او را آموزند نپذيرد، پس او از كورچشم بدتر است. (مينوي خرد، 6-4 :25 )
‹ ش 53 ›
از نخست، من كه «خرد ذاتي» هستم، از مينوها وگيتيها با اهورامزدا بودم. (مينوي خرد،3:56) در كتاب «دينكرد»، خرد، يكي از بنيادهاي ششگانه جهان بهشمار ميرود.
‹ ش 54 ›
آفريدگار بسيار نيك، اين آفريدگان را به [ياري] خرد آفريد. و آنان را بيگمراهي، به خرد، نگهباني ميكند. (مينويخرد، بند 11 و 12 مقدمه)
«مولانا بلخي» درباره پيوستگي جان و خبر (خرد)، ميگويد:
جان نباشد جز خبر در آزمون / هركه را افزون خبر، جانش فزون
جان ما از جان حيوان بيشتر / از چه؟ زان روكه فزون دارد خبر
‹ ش 55 و 56 ›
سري را كجا مغز باشد بسي / گواژه نبايد زدن بر كسي
زبان را نگهدار بايد بُدن / نبايد روان را به زهر آژدن (شاهنامه: گفتار شاپور سوم)
نگاهداري زبان برتر از هر چيزيست. (مينويخرد، 1:92)
هرمزد به «مشي و مشيانه» گفت: شما مردم (انسان) و پدر و مادر جهانيان هستيد. شما را با «منش والا» آفريدم تا «دادگري» كنيد. نيكو انديشيد، نيكو گوييد، نيكو ورزيد و ديوها را مستاييد. (بندهش، 81)
در متن پهلوي «منش والا» بهگونه «بوَندَگ مَنيشنيه» آمده، و آنچه را كه «دادگري» نگاشتهايم، ترجمان «كار دادِستان» است. «مهرداد بهار» اين دو ويژهنام را به ترتيب: «عقل سليم» و «جريان كارها» ترجمه كرده است.
‹ ش 61 و 62 ›
زن يك پاليزبان، «خداوند زرتشت» را اين گونه ياد ميكند «كه بيرون گذاري نهان از نهفت». (شاهنامه: پادشاهي بهرام گور)
‹ ش 65 تا 68 ›
كسي از دانايي سير نميشود… و آن تنها آرزويي كه اورمزدخدا از مردمان دارد اين است كه: «مرا بشناسيد» (مينوي خرد، 19 و 24 : 39)
بياموزي آن را كه آگاه نيست / دلش را بدين بارگه راه نيست...
به دانش به يزدان تواني رسيد / چو دانش جهانآفرين نافريد (كوشنامه)
‹ ش69 و 70 ›
درختيست دانش به پروين سرش (كوشنامه)
درخت تو گر بار دانش بگيرد / به زير آوري چرخ نيلوفري را (ناصرخسرو) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 آبان ماه ، 1389 21:49:01 موضوع مطلب:
‹ ش 73 تا 75 ›
اي جهان را ز هيچ سازنده / هم نوابخش و هم نوازنده (نظامي)
به گزارش «بندهش»: هرمزد از مينو (= ناچيز / عدم) مادهاي روشن (= چيز) آفريد كه دربردارندة تن (جوهره / ژن) آفريدگان بود. آن مينو را توان (= توانايي / انرژي) ميخوانند. «گرگاني» درباره «چيز» ميگويد:
هيولي خواند او را مرد دانا / به قوتها پذيرفتن توانا
پديد آورد آن را از هيولي / چهار اركان بدين هر چار معني (ديباچه ويس و رامين)
‹ ش 76 ›
نه در آفرينش كسي يار او / نه رنجي مر او را ز كردار او (كوشنامه)
درنگ در آفرينش هر گوهر چندان بود كه مژهاي بر يكديگر نهند.
(گزيدههاي زادسپرم،ص 3)
‹ ش 77 ›
گزينش «گوهر تابناك» بهجاي «آتش»، با نگرش به زيباييشناسي شاهنامه و همانندي با شكلگيري گوهرهاي مادي و زميني، بوده است. همچنين:
همان قبلهشان برترين گوهرست / كه از خاك وآب و هوا برترست
(شاهنامه: گفتار خرادبرزين)
گوهرينيكوچودانش،پيكري روشن چو جان/ عكس او اخترنماي و فرق او عنبرفشان
روشنوپاكوفروزان وبلندستايعجب/ چون ضمير و نفس و راي و همت فخرزمان
(عبدالواسع جبلي)
‹ ش 78 تا 82 ›
اهورامزدا: از روشني بيكران: آتش، از آتش: باد، از باد: آب، از آب: زمين و همه هستي مادي را آفريد. (بندهش، 39)
‹ ش 83 تا 86 ›
گهرهاي گيتي به كار اندرند / ز گردون به گردان حصار اندرند
چهارند ليكن همي زين چهار / نگار آيد از گونهگون سدهزار
به هريك درون از هنر دستبرد / پديدست چندان كه نتوان شمرد (اسدي توسي)
بههمينگونه «فخرالدين گرگاني» در ديباچه «ويس و رامين» ميسرايد:
چو هستي يافتند اين چار مادر / هوا و خاك پاك و آب و آذر
ازيشا ن زاد چندين گونه فرزند / ز گوهرها و از تخم برومند
گزينش «گوهر برافراختند» به جاي «گردن برافراختند»، افزون بر زيباتر بودن بيت، با نگرش به سرودههاي اسدي و گرگاني بوده است. _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 آبان ماه ، 1389 21:51:01 موضوع مطلب:
گفتار اندر گردش فلك و آفتاب و ماه
(= پ / ل + ق: گفتار اندر آفرينش افلاك)
87. پديد آمد اين گنبد تيزرو
88. شگفتي نمايندة نو به نو
89. در او ده و دو برج آمد پديد
(= خ / ژ + د: دَرو بخشش و داد [م: درِ بخشش و دادن] آمد پديد)
90. ببخشيد داننده چونان سزيد
(= خ/ ژ+ د: ببخشيد داننده را چون سزيد/ م: ببخشيد دانا چنان چون سزيد)
91. ابر ده و دو، هفت شد كدخداي
92. گرفتند هر يك سزاوار جاي
93. فلكها يك اندر دگر بسته شد
94. بجنبيد چون كار پيوسته شد
95. نگه كن بدين گنبد تيزگرد
96. كه درمان ازويست و زويست درد
97. نه گشت زمانه بفرسايدش
98. نه آن رنج و تيمار بگزايدش
99. نه از جنبش آرام گيرد همي
100. نه چون ما تباهي پذيرد همي
101. ازو دان فزوني وزو هم شمار (خ: نهار)
102. بد و نيك نزديك او آشكار
(مقدمه بايسنغري: ازو دان فزوني وزو هم نياز ــ وزو زارگردي وزو سرفراز)
103. ز ياقوت سرخست چرخ كبود
104. نه از آب و باد و نه از گرد و دود
105. كه با آن فروغي به چندين چراغ (= لي/ م+ خ: به چندين فروغ و)
106. بياراسته چون به نوروز باغ
107. روان اندران، گوهر دلفروز
108. كزو روشنايي گرفتست روز
109. كه هر بامدادي چو زرينسپر
110. ز مشرق برآرد فروزنده سر
111. زمين پوشد از نور پيراهنا
112. شود تيره گيتي بدو روشنا
113. چو از مشرق [؟] او سوي خاور كشد
114. ز مغرب [؟] شب تيره سر بر كشد (= آ+ لي/ نسخههاي ديگر: ز مشرق)
115. ز خاور برآيد سوي باختر (= م/ نسخههاي ديگر: نگيرند مر يكدگر را گذر)
116. نباشد ازين يك روش زاستر (= خ/ نسخههاي ديگر: راستتر)
117. ايا آنكه تو آفتابي همي
118. چه بودت كه بر من نتابي همي؟
119. چراغست مر تيره شب را بسيچ
120. به بد تا تواني تو هرگز مپيچ
121. چو سي روز، گردون بپيمايدا
(= ل/ م+خ: گردش/ ژ+د: دو روز و دو شب روي ننمايدا)
122. دو روز و دو شب روي ننمايدا
(= خ/ م: شود تيرهگيتي بدو روشنا/ ژ+د: همانا ز گردش بفرسايدا)
123. پديد آيد آنگاه باريك و زرد
124. چو پشت كسي كو غم عشق خورد
125. چو بيننده ديدارش از دور ديد
126. هم اندر زمان زو شود ناپديد (= آ + ق / نسخههاي ديگر: او)
127. دگر شب نمايش كند پيشتر (= ژ/ نسخههاي ديگر: بيشتر)
128. تو را روشنايي دهد بيشتر
129. به دو هفته گردد [تم او] درست (نسخههاي ديگر: تمام و [ل: او] درست)
130. بدان بازگردد كه بود از نخست
131. شود هر شب آنگاه باريكتر (= و/ م+ ژ+ د: بود هر شبانگاه باريكتر)
132. به خورشيد تابنده تاريكتر (= آ/ نسخههاي ديگر: نزديكتر)
133. بر اين سان نهادش خداوند داد
134. بود تا كه باشد بر اين يك نهاد (= ل2/ نسخههاي ديگر: بود تا بود هم) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 آبان ماه ، 1389 21:53:13 موضوع مطلب:
‹ ش 89 و 90 ›
چيزهاي گيتي (جهان مادي) در آغاز آفرينش، چنان راست (عادلانه) بخش شده بود كه چيزهاي مينو (جهان معنوي). و آفريدگار همه نيكي اين آفريدگان را سپرد به... آن دوازده برج كه در دين [مزدايي] دوازده سپاهبد ناميده شدهاند. و آنان نيز براي راستي و بخشش سزاوارانه، آن كار را از اهورامزدا پذيرفتند. (مينوي خرد، پرسش11)
‹ ش 91 و 92 و 96 و 101 و 102›
در «بندهش» آمده كه هفت اباختر (سياره) بر دوازده اختر (ستاره / برج / صورت فلكي) چيره شدند و: در سپهر، اين اباختران به دوازده كده (خانه/ برج) اختران هستند... بالست (اوج) و نشيب ايشان، مرز سود و زيان، و شادي و درد است.
(بخش هفتم: درباره زيج گيهان)
پس اهريمن آن هفت اباختر (سياره) را كه هفت سپاهبد اهرين ناميدهاند، براي برهم زدن و ربودن آن نيكي از آفريدههاي اهورامزدا و براي رويارويي با ... آن دوازده برج آفريد. و هر نيكي كه آن برجها به آفريدگان اهورامزدا بخشند، آن اباختران تا آنجا كه توانايي دارند، از آنان ميربايند و به نيروي ديوان و دروغان و بدان، ميدهند... و همه آفريدگان را آن هفت اباختر شكست ميدهند و به مرگ و هرگونه آزار ميسپارند. بدين سان، آن دوازده برج و هفت اباختر، سازندة سرنوشت و چارهگر جهانند.
(مينوي خرد، 21- 17 : 7 و 10- 7 :11)
‹ ش 93 ›
او (اهورامزدا) سپهر (فلك) آن اختران [دوازدهگانه] را چون چرخهاي نهاد كه... در جنبش باشند. سپس بر فراز ايشان، «ستارگان نياميزنده» را جاي داد... بدان روي «ستارة نياميزنده» خوانده ميشوند كه چون اهريمن آمد، با او نياميختند. اخترشماران، سپهر ايشان را سپهر زبر سپهر ميخوانند. (بندهش، ص 44)
‹ ش 94 و 99 ›
ماه و خورشيد و ستارگان... به جنبش افتادند و تا فرجام از آن جنبش باز نميايستند.
(بندهش، 45)
‹ ش 95 تا 134 ›
ردهبندي بيتها با نسخههاي ديگر يكسان نيست. اين بخش با سرنويس «گفتار اندر آفرينش آفتاب و ماه» پس از «گفتار اندر آفرينش مردم» ميباشد و از جاي راستين خود، گسسته گشته است. دستنويسهاي «ل» و «ق» پس از شماره 86 و دستنويسهاي ديگر پس از شماره 106 داراي سرنويس هستند. همه بيتهاي بخش «آفتاب و ماه» و نيز چند بيت پيش از آن را از جاي خود در دستنويسهاي كنوني برداشته و پس از شماره 94 گذاشتهايم. جاي سرنويس و ردهبندي بيتهاي آغازين بخش «اشجار و نبات» نيز ناهمسان با نسخههاي ديگر است؛ و همچنين سرنويس «آفرينش مردم». با نگرش به دستنويسهاي گوناگون، سرنويسها ميبايست در جاي خود ياد گردد. شيوة بخشبندي شاهنامه بي چشمداشت به دفترهايي چون «بندهش» نميباشد. در اين دفتر روند آفرينش با نازكبيني ردهبندي گرديده است: * درباره آفرينش مادي... * فرازآفريدن روشنان... * زيج گيهان... * چگونگي زمينها * چگونگي كوهها * چگونگي درياها... گياهان ... جانوران... مردمان.
‹ ش 96 ›
در شاهنامه گاهي كردارهاي يزدان و چرخ گردان، يگانه هستند:
سپاس از جهاندار پيروزگر/ كزويست نيروي و فر و هنر
همه نيك و بد زير فرمان اوست / همه دردها زير درمان اوست (نامه منوچهر به فريدون)
‹ ش 97 و 100 ›
ويژگيهايي چون «نافرسودني» و «ناتباهي» همان است كه «مينوي خرد» دربارة زمان بيكران (روي ديگر سپهر) ميگويد: زمان بيكران به دور از پيري و مرگ و تباهي و فرسايش و آفت است و تا فرجام، هيچكس نميتواند او را بستاند و از خويشكاري (انجام وظيفه) بازدارد. (پرسش 7، بند 9)
‹ ش 101 ›
به نوشته «بندهش»: از راستگويي (؟= آشكار بودن بد و نيك)، افزونگري (= فزوني) دادار آشكار ميشود كه «آفرينش» است... همة آفريدگان را در «تن بيكران» كه جدا از گذرايي زمان است (ش 146)،آفريد... مينوي آسمان، انديشمند و سخنور و كنشمند و آگاه و افزونگر و برگزيننده است. (بندهش، ص 40)
«شمار گنبد تيزگرد» را در بيتهاي ديگري از شاهنامه ميتوان جست:
بفرمود تا هركه را بود مهر / بجستند يكسر شمار سپهر
همه داد و نيكي و شرمست و مهر / نگه كردن اندر شمار سپهر
بدانست رستم [فرخزاد] شمار سپهر / ستارهشمر بود و با داد و مهر
‹ ش 103 ›
در بندهش چرخ يا گنبد آسمان، بسان خانهاي گوهرنشان نموده شده كه از «ياقوت سفته» درست گرديده است. (ص 113) هرمزد به زرتشت ميگويد: آسمان را بيستون، بهمينويي (بدون اتكاي مادي) ايستاده، دوركرانه، روشن و از گوهر خمآهن آفريدم. (ص 145) خمآهن...گوهر آسمان (ص 71) آسمان را آفريد روشن، آشكارا، بسيار دور، خايهديسه (بسان تخم)، و از خمآهن كه گوهر «الماس نر» است. (ص 41) اين ديدگاه در «فروردين يشت» نيز ميباشد. به نوشته «مينوي خرد»: آسمان از گوهر آهن درخشنده ساخته شده كه آن را الماس نيز خوانند. (8:7) در واژهنامهها درباره خمآهن آمده: سنگي سخت و تيره كه به سرخي ميزند؛ بهويژه زماني كه آن را با آب بسايند. «خاقاني» ميگويد: فيروزة چرخ را، ز آهم / جز رنگ خماهني نيابي.
‹ ش 104 ›
اين نفي را برابري دهيد با قرآن (41:11): پس از آن قصد آسمان كرد و آن دودي بود.
بنا بر يك گزارش: اندر ايام هادي [خليفه عباسي] جماعتي از اهل فضل، زندقه گرفتند، هرچند نه بس فضلي است اما فصيحان وقت بودند چون: عبدالله بن المقفع، عبدالله بن عبدالله، صالح بن عبدالقدوس، و از بنيهاشم: يعقوب... و ظاهر [آشكارا] پيش هادي سخن زندقه گفتند. هادي بعضي را بكشت و بعضي را بياويخت و قمع ايشان بكرد... اين چند تن از فصحا جمع شدند و گفتند: ما نقيضة قرآن همي تصنيف كنيم.
(مجملالتواريخ، ص 338)
‹ ش 107 تا 134›
پيمايش خورشيد و ماه در اساس براي روشنسازي جهان و … درست داشتن روز و ماه و سال و تابستان و زمستان و بهار و پاييز و همه شمارها و انگارههاي ديگري است كه مردمان ميتوانند دريابند و ببينند و بدانند؛ و از براي گردش خورشيد و ماه، بيشتر آشكار ميشود. (مينوي خرد، 27-24: 4
‹ ش 113 تا 115 ›
چهارسوي زمين را در آغاز چنين ميخواندند: خورآيان (خراسان= شرق)؛ نيمروز (= جنوب)؛ خوروران (خاور= غرب)؛ اباختر (باختر= شمال). اما بعدها اين جهتهاي چهارگانه به هم ريخت و به نادرست، شرق را خاور و غرب را باختر خواندند. اينكه چرا در نيمبيت 210، مغرب را به جاي مشرق برگزيدهايم با نگرش به شماره 206 روشن ميشود؛ با اين گمان و يادآوري كه مشرق و مغرب از سوي نسخهبرداران، به جاي واژههاي پارسي آنها نهاده شده است.
چو خورشيد بر باختر گشت زرد / شب تيره گفتش كه از راه برد...
چو از باختر چشمه اندركشيد / شب آن چادر قار بر سر كشيد (شاهنامه: پادشاهي شاپور دوم)
در داراب نامه (نثر: مولانا بيغمي) نيز سرودهاي در ميان گفتارها ديده ميشود كه شب از باختر يا مغرب پديد ميآيد و نه مشرق:
چو شب سر برآورد از باختر / سياهي درآمد به آفاق در
ز شب، روز روشن هزيمت گرفت / ز سياره گردون غنيمت گرفت
‹ ش 116 ›
واژة «زاستر» فشردة «زانسوتر / ازآن سو تر» ميباشد و در اين بيت نيز آمده است:
به مرو آيم و زاستر نگذرم / نخواهم كه رنج آيد از لشگرم
(پادشاهي بهرام گور / بيت 1498 چاپ مسكو)
‹ ش119 و 120 ›
پژوهندگان ميان اين دو نيمبيت (ماه و نيكي) نتوانستهاند پيوندي بخردانه بيايند. «فرنبغ دادگي» مينويسد: ماه فرهبخش جهان است... در پانزده روز ميافزايد و به جهانيان، نيكي ميبخشد... نيكوي آبادمند است. (بن دهش، ص 110)
‹ ش 123 و 124 ›
چو باريك و خميده شد پشت ماه / ز تاريك زلف شبان سياه
به نزديك خورشيد چون شد درست / برآمد به زر آب رخ را بشست
(شاهنامه: داستان اشكبوس)
دگرگون آرايشي كرد ماه / بسيچ گذر كرد بر پشتگاه
شده تيره اندر سراي درنگ / ميان كرده باريك و دل كرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد / سپرده هوا را به زنگار و گرد (سرآغاز بيژن و منيژه)
موبدي از «زال» ميپرسد:
........ ك آن سي سوار / كجا بگذرانند بر شهريار
يكي كم شود باز چون بشمرند / همان سي بود راست چون بنگرند
زال پاسخ ميدهد:
سواران هوشيار گر در رسي / گه او بيست ونه باشد و گاه سي
شمار مه نو بدين گونه دان / چنين كرد پيدا خداي جهان
نگفتي سخن جز ز نقصان [؟] ماه / كه يك شب كم آيد همي گاه گاه
(بنگريد به: شاهنامه خالقي، دفتر يكم، ص 250، پانويسها)
مه گردون مگر بيمار گشتست / بناليد و تنش بگرفت نقصان
سپر كردار سيمين بود و اكنون / برآمد بر فلك چون نوك چوگان
تو گفتي خنگ صاحب تاختن كرد / فگند اين نعل زرين در بيابان
درم گر جود او دانسته بودي / ز كانش نامدي بيرون به پيمان
بدين معني پشيمانست دينار / نبيني زرد رويش چون پشيمان؟ (منطقي رازي/ سده چهارم)
‹ ش 129›
در نسخه لندن آمده: «به دو هفته گردد تمام او درست». شايد با نگرش به واژه «تم» كه در زبان پهلوي به تاريكي و تيرگي گفته ميشد، بتوان اين نيم بيت را چنين ويراست: به دو هفته گردد تم [تن؟] او درست. يعني: تاريكي در دو هفته از پيكر ماه، ميگردد (زدوده ميشود.) واژة «تم» را در بخش ديگري از شاهنامه ميبينيم؛ آنجاكه فريدون درباره فرزندانش ميگويد:
نبردند فرمان من لاجرم [؟] / جهانگشت بر هرسه بر، تار و تم (شاهنامه؛ ويراسته:خالقيمطلق، دفتر يكم، پانويس ص 156). (ل: جهان گشته بر هر سه تار و دژم / د: جهان گشت بر هر سه برنا دژم)
‹ ش 131 و 132›
سخن داند از موي باريكتر / تو را دل ز آهن نه تاريكتر (پادشاهي اسكندر) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 آبان ماه ، 1389 21:58:39 موضوع مطلب:
‹ ش 135›
اهورامزدا: آفريد زمين را گرد، دورگذر، بينشيب و فراز، و با درازا و پهنا و ژرفاي برابر.
(بندهش، ص 40)
‹ ش 139 ›
از اين «درياي خون» كه در نسخههاي ويراستة شاهنامه به متن نيامده، استورهها و تاريخها با رازوارهها و گزارشهايشان، يادكردهاند. «فرنبغ دادگي» از مادهديوي به نام «جهي» سخن رانده كه با بوسة اهريمن، دچار دشتان (خونريزي ماهانه زنان) ميگردد. «جهي» نماد اهريمني زمين و زن است و در برابرش «سپندارمذ» جاي دارد. در «مينوي خرد» از بارش آب آلوده به دشتان، ياد شده و در استورههاي مصرباستان نيز با يك خونبارش و فرو رفتن زمين در آن، روبرو ميشويم. «وليكوفسكي» اين يادواره را برخاسته از ريزش گرد و غبار شخانهها و سنگهاي آسماني ميداند كه خشكيها و درياها را به رنگ خون درآورد. بهنوشته «جاماسپنامه» در شهرياري منوچهر و كاووس، تگرگ سرخ باريد. (نبرد خدايان، گفتار 7) در تورات به خونگرفتگي در زمان موسا اشاره شده است.
بيابان چو درياي خون شد درست/ توگفتي كه روي زمين لاله رست
(تاختكردن منوچهر برسپاه تور) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 آبان ماه ، 1389 22:03:29 موضوع مطلب:
‹ ش 165›
نخستين زوج انسان ــ مشي و مشيانه ــ از گياهپيكري به گونه مردم درآمدند. بهنوشتة «بندهش»: اكنون نيز مردم (= انسان) مانند درخت روييده است. در ادب ايرانزمين بارها آدمي به سرو همانند شده است.
‹ ش 169 تا 172 ›
اگر «از راه خرد نگريستن» درست بود، پس نبايد كسي مردم (انسان) را خيره و بازيچه بهشمار ميآورد تا فردوسي ناچار به روشنگري شود. اگر كسي اندكي از راه خرد بگذرد (منحرف شود)، مردم را «پسين شمار» نميخواند. نيمبيت 131 با نگرش به شماره 134 برگزيده شد. در سرآغاز «بندهش» آمده كه پادشاهي فراگير آفريدگان اهورامزدا، به تنپسين (رستاخيز / روز شمار) ميباشد. اين بيتها برگرفته از نوشتاري چون «مينوي خرد» است كه معني مردم را چنين دانسته: مردم آن باشد كه به آفريدگاري اورمزد و … بودن رستاخيز و تن پسين، بيگمان باشد. (43:6)
زمانه ز مردم شد آراسته / وزو ارج گيرد همه خواسته (شاهنامه)
‹ ش 171 ›
اگر خويشتن را ببيني درست / به يزدان تو را راه بايد نخست
تو خود خويشتن را نداني همي / سخن بر زبان خيره راني همي
از آوردگه چون نداري نشان / چه آزرم جويي ز گردنكشان (بهمننامه)
‹ ش 173 ›
«دو گيتي» نمودار جهان مينوي و جهان مادي است. در سرآغاز «بندهش» آمده كه هرمزد آفريدگانش را نخست مانند يك مادر، بهگونه مينوي پرورانيد و سپس بسان يك پدر، ايشان را بهگونه مادي آفريد. در نوشتارهاي بنيادين دينهاي مغاني (مانند يشتها) و يهودي، سخني از سراي ديگر و جهان مينوي نيست. بهگمان ميرسد كه براي نخستين بار زرتشت با بهرهوري از نيروهاي فرامادي خويش، از سراي ديگر سخن رانده است. از سوي ديگر، چرا فردوسي واژه «برآوردن» را بهكار برده؟ زيرا: آوريدن (آوردن) يا «آورينش» همان واژه «آفرينش» است. ديگر اينكه چرا از كاركرد گروهي (و نه فردي) سخن ميگويد؟ آيا آنان كه انسان را به چندين ميانجي پروردهاند، همان امشاسپندان نيستند؟
‹ ش 174 ›
اين نيمبيت، يادگار دانشيست كهنسال كه سرانجام به نام «داروين» نگاشته گرديد!! در اوستا ردهبندي آفرينش از زمين و گياه و جانور تا انسان است. در بخش نهم «بندهش» آشكارا از زنجيرة بههم پيوستة كپي (ميمون) با انسان، سخن رفته است؛ حتا سگ و خرس نيز داراي پيوندهايي با انسان هستند. اين دانش اوستايي را «ابوريحان بيروني» آينهوار در دفتر «الجماهر» بدين گونه نگاشته كه: انسان در سنجش با جانوران فروتر از خود، بيشترين رشد را داشته؛ و چون به نسخ و گوهر وي مينگرند، ميبينند كه از گونههاي خود به سوي انسانمندي پيش رفته است. تا جايي كه از پايه سگساني به خرسساني، و آنگاه بوزينهساني و سرانجام از آن پايهها به چهر انساني رسيده است.
‹ ش 175 ›
در برابر واژههاي «فكرت» و «فطرت»، واژه «جنبش»، پارسيست. اگر نه، شايد در نسخه بنيادين، واژة «خرد» به كار رفته بود كه سپس بهگونه «فكرت» درآمد. نسخههايي كه به جاي «فكرت» واژه «فطرت» را آوردهاند، به بيراهه رفتهاند. زيرا:
1. در نيمبيت شماره 53 «نخست آفرينش»: خرد است.
2. مولانا ميگويد: اين جهان يك فكرت است از عقل كل.
3. نظاميگنجوي: اول انديشه پسين شمار / اين سخن است، اين سخن اينجا بدار.
«اول انديشه» برابر است با «نخستين فكرت». بهگمان بسيار، فردوسي بهجاي «فكرت»، واژة «خرد» را با تشديد «ر» بهكار برده بود. ناصرخسرو ميگويد: خرد آغاز جهان بود و تو انجام جهان؛ كه برگرفته از بيت شاهنامه است.
4. در «بندهش» دو زمينة «فكرت» و «شمار پسين» مردم را اينگونه ميبينيم كه اهورامزدا پيش از آفرينش انسان با روح (بوي و فروهر) مردمان سگالش ميكند و پس از فرا بردن «خرد همهآگاه» به ايشان، ميپرسد:
ــ در ديدة شما كدام سودمندتر است:
اگر شما را بهگونه مادي و داراي تن، بيافرينم تا براي نابودي دروغ (اهريمن) بكوشيد؛ و سپس شما را به فرجام، درست و انوشه (ناميرا) به گيتي، بازآرايم و جاودانه بيمرگ و پيري و دشمن، بيافرينم؟ يا اگر هميشه پاسدار اهريمن باشيد؟
ايشان با آن «خرد همهآگاه»، بديهاي «اهريمن دروغ» را ديدند كه بر فروهرهاي مردم درجهان ميرسيد؛ و رهايي واپسين از دشمني پتياره (اهريمن) و درست و انوشه بودن در «تنپسين جاودانه» را دريافتند و خواهان رفتن شدند.
5. شمستبريزي از علامتهاي عارف را دلمشغولي به فكرت ميداند. (مقالات، 194 : 2)
6. دو چشم عبرتم از قدرت تو چند فراز / دوگوش فكرت من چندسال مانده ز پند
(آغاجي / سده چهارم)
‹ ش 176 و 221 ›
نه بر بازي آورد ما را پديد / نه كرسي ز بهر نشست آفريد (كوشنامه)
‹ ش 179 تا 230 ›
اين بيتها با سنجش و برابري دادن نسخههاي كهن، در نزديكترين جاي و ردة خود، نهاده شد. دستبرد و آشفتهسازي نسخهبرداران ديرين در اين بخش از شاهنامه، ماية شرمساري و شگفتيست. «قاضي نوراله شوشتري» مينويسد: مخفي نماند كه فردوسي در اصل كتاب شاهنامه، نام خلفاي ثلاثه نبرده... (مجالس المومنين)
به نوشته «باقر پرهام»: نتيجهاي كه از بررسي ساختار تحميديه در قرنهاي سوم تا آخر پنجم هجري ميگيريم اين است كه تحميديه منحصر است به ستايش خدا و پيامبر او؛ كه دربرخي موارد ازستايش پيامبر هم خبري در مقدمهها نيست... در هيچ موردي ذكري از سه خليفة نخست اسلام (ابوبكر، عمر، عثمان) نيست. درود بر امام علي تنها منحصر است به آثار ناصرخسرو قبادياني در نيمه دوم قرن پنجم... ساختار مقدمة شاهنامه فردوسي، ساختاري خردگرا و عقلاني است و اين در مجموعة ادب فارسي كمتر نظير دارد. آنان كه ابياتي را به شيوة گفتارهاي مذهبي ــ تشريعي در اين مقدمه وارد كردهاند، از اين حقيقت غافل بودهاند كه كل ساختمان اين مقدمه و ذهنيت حاكم بر آن، با چنين وصله ناجوري، آنچنان ناسازگار است كه به هيچ ترفندي نميتوان آن را از نظرها پوشانيد... «نولدكه» ميگويد فردوسي يك ميل و علاقة آميخته به دلدادگي به آن آيين مغاني كه هم موافق اصول عقلي و هم به دلخواه اوست، دارد. (با نگاه فردوسي، ص 58 و 64 و 228)
اين سروده نيز به روشني نشان ميدهد كه در شاهنامه بنيادين، هيچگونه مدح مذهبي در كار نبوده است:
اگر گفت فردوسي نامدار / حكايات جمعي ز دين بركنار
مرا اين گرانمايه درهاي بكر / گر آمد به ساحل ز درياي بكر
تعاليالله از غايت مقبلي / به مدح علي بود و آل علي
(ميرزا قاسم گنابادي / مرگ: 982 قمري)
به بيشترين گمان، تحميديه از سوي سراينده يا كاتب منظومه «يوسف و زليخا» به شاهنامه راه يافته است؛ منظومهاي كه در آغاز گمان ميشد از فردوسي هست. به نوشته «خالقي مطلق»: بيتهاي سست و بچگانهاي كه كاتب در شرح حال خود سروده و به پايان شاهنامه افزوده است... سبب گمراهي كساني چون ژول مول، چارلز ريو، شارل شفر، تئودور نولدكه و حسن تقيزاده گرديده كه گمان كردهاند فردوسي سفري به «خان لنجان» اسفهان كرده... (شاهنامه، ضميمه دفتر يكم، ص 30)
براي سنجش و مقايسه، به تحميديههاي «يوسف و زليخا» و شاهنامه مينگريم كه از شاعري ناشناخته است:
* يوسف و زليخا:
ابوبكر صديق شيخ عتيق / كه بد روز و شب مصطفا را رفيق
پس از وي عمر بد كه قيصر به روم / ز سهمش نيارست خفتن به بوم
سيم نيز عثمان ديندار بود / كه شرم و حيا زان پديدار بود
چهارم علي ابن عم رسول / سر شيرمردان و جفت بتول
* شاهنامه:
كه خورشيد بعد از رسولان مه / نتابيد بر كس ز بوبكر به
عمر كرد اسلام را آشكار / بياراست دين را بسان بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزين / خداوند شرم و خداوند دين
چهارم علي بود جفت بتول / كه او را به خوبي ستايد رسول
«خالقي مطلق» در ويرايش خود، بيتهاي يادشدة شاهنامه را وارد متن نكرده و در يادداشتش آورده كه اين بيتها در نسخههاي ق (= قاهره، مورخ 741 قمري)، ل2 ( = لندن، مورخ 891) و س2 ( = استانبول، مورخ 903) نيست. افزون بر اين، ميتوان بر اين باور بود كه هجونامه سلطان محمود، از كاتب ناشناخته شاهنامه و يا همان سرايندة «يوسف و زليخا» بوده است.
‹ ش 181 ›
آدمي را رنج چگونه مستعد نيكيها ميكند. چون رنج نميباشد، انانيت [خودپرستي] حجاب او ميشود. اكنون ميبايد كه بيرنجوري، مرد پيوسته همچنان رنجور باشد و خود را رنجور دارد تا سالم باشد از آفات. (مقالات شمس،82 : 2)
‹ ش182 تا 188 ›
دانا از خود ميپرسد:
ــ اگر آشكار است كه دين و داد (قانون) يزدان برپاية راستي و نيكيست… پس چرا بيشتر مردمان داراي كيشها و گروشهاي گوناگوني هستند كه خوب نميباشند و گزند ميرسانند؟
و دانا براي يافتن پاسخ، چنين ميانديشد كه:
ــ براي رهيافت، بايد رنج برد و به اين چيز آگاه بود. زيرا در پايان كار، تن به خاك آميخته ميشود و پشتگرمي به روان (روح) خواهد بود. و هركس بايد براي روان خود رنج ببرد و از كار نيك آگاه باشد… و از «اوستا» پيداست كه: كسي كه تاكنون كاري براي روانش نكرده، هيچ كوششي نداشته و از اين پس نيز كاري نميكند. زيرا مينو [جهان روحاني] و گيتي [جهان مادي] مانند دو دژ هستند؛ و روشن است كه [از انسان] يكي را [= دژ مادي] ميستانند، اما ديگري را [= دژ مينوي] نميتوانند بگيرند. پس آن چيزي را انباركن كه نيك است و بيگمان پيداست كه كسي نميتواند آن را بگيرد.
(مينوي خرد، بندهاي 14 تا 33 مقدمه)
دين، دانش هرمزد و پناه سپندارمذ (ايزد زمين) است كه همة هستان (كنونيان)، بودان (گذشتگان) و بوندگان (آيندگان) از آن (دين) پيدا شوند... به پرستش دين، رستاخيز و تن پسين كنند و آفريدگان را بيمرگي و آسايش رسد. (بندهش، ص 115) دين مرا از اين آموزش [دانش مزديسنا] بياگاهان. (يسنا، 46:7)
‹ ش 183 ›
در دستنويس «فلورانس» كه پذيرفتة «خالقي مطلق» است، «دانشِ دين» آمده و نه «دين و دانش». اما در چند جاي شاهنامه «دانش و دين» آمده و نيز حافظ ميگويد:
به غير از آنكه بشد دين و دانش از دستم / بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بربستم
و ناصرخسرو بر اين باورست كه:
راست آنست ره دين كه پسند خرد است / كه خرد اهل دين را، ز خداومند عطاست
خرد اندر ره دنيا سره يار است و صلاح / خرد اندر ره دين نيك سلاح است و عصاست
‹ ش 184 و 193 و 198 و 216 و 227 و 230 ›
«درِ رستگاري» يا «اين در» كه به «شارستان زرتشت» گشوده ميگردد (ش 153)، «راه گفتار» و «سخنراني» فردوسي است و بازار او بر «آن در» نيست. در پايان پادشاهي «شاپور پسر اردشير» ميگويد:
«درِ اورمزدي» به پيش آورم / سخن بر ره دين و كيش آورم (= يكي از دستنويسهاي مسكو)
...... وزان پس گشادم «درِ ايزدي» (پادشاهي بهرام گور/ گفتار روزبه موبد)
حافظ نيز بسان فردوسي خاكسار «درِ» پير مغان است:
گـَرم نه پيرمغان «در» به روي بگشايد / كدام «در» بزنم چاره از كجا جويم؟
به كوي ميكده هر سالكي كه ره دانست / دري دگر زدن انديشه تبه دانست
كيمياييست عجب بندگي پيرمغان/ خاك او گشتم و چندين درجاتم دادند
تا ز ميخانه و مـي، نام و نشان خواهد بود / سر ما خاك ره پير مغان خواهد بود
‹ ش 187 و 211 ›
فردوسي ميگويد كسي كه ميخواهد در سراي ديگر، در ردة نيكوكاران باشد، نه تنها بايد نيكي كند بلكه داراي شناخت و آگاهي باشد. در اوپانيشاد (ص 18) ميخوانيم: هركه از اين عالم به آن عالم اصل... بي شناسايي «سوم لوك» [عالم خودي، خويشتن] برود، آن عالم، اين شخص را كه نافهميده است، اگرچه به سبب كردار نيك به آن عالم رفته، پرورش نميكند و از فيضهاي بزرگ خود، سودي نميرساند.
دو گيتي بيابد دل مرد راد / نباشد دل سفله يك روز شاد
بدين گيتي او را بود نام زشت / بدان گيتي اندر نيابد بهشت
دو گيتي نيابد دل مرد لاف / كه بپراگند خواسته بر گزاف
ستوده كسي كاو ميانه گزيد / تن خويش را آفرين گستريد (شاهنامه: گفتار شاپور سوم)
‹ ش 188 ›
با نگرش به شماره 226 برگزيده شد. انوشيروان ميگويد:
نمرد آن كه او نيككردار مُرد / بياسود و جان را به يزدان سپرد
و شيخ شيراز ميگويد:
سعديا مرد نكونام نميرد هرگز / مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند
در اوپانيشاد (ص 46) آمده است: هنگامي كه آدمي ميميرد، آن چيست كه مرده را نميگذارد؟
ــ نام؛ زيرا نام مرده را نميگذارد. چنانچه نامها بينهايتند و فرشتهها هم بينهايت. هركه اين را بداند، بر عالمهاي بينهايت ظفر يابد.
يادآور ميشود كه در آغاز داستان رستم و سهراب، بيت دستخوردهاي است كه در نسخههاي بنيادين چنين بوده:
به گيتي درآن كوش چون بگذري / سرانجام نيكي بر خود بري
‹ ش 191 ›
«پيغمبرراستگوي» ويژهنام پيامبريست كه آيينش برپاية پندار وكردار وگفتار راستاست.
سوي گنبد آذر آريد روي / به فرمان پيغمبر راستگوي (شاهنامه: پديدآمدن زرتشت پيغمبر)
در «كوش نامه» زرتشت به گونه «پيغمبر رهنماي» ياد شده است. (بيت 5305)
‹ ش 192›
سر نامه كرد آفرين از نخست / برآن كاو روان را به دانش بشست
خرد بر دل خويش پيرايه كرد / به رنج تن از مردمي مايه كرد...
ببينيد تا جم و كاووس شاه / چه كردند كز ديو جستند راه
پدر همچنان راه ايشان بجست / به «آب خرد» جان تيره نشُست (شاهنامه: پادشاهي بهرام گور)
آبشويي دل و روشنشدگي آن، بازتاب گستردهاي در عرفان ايران داشته است:
چو دلها كه بيني همه روشن است / بسا دل كه دربند اهرمن است (كوشنامه)
رو،سينهراچون سينها هفتآبشوازكينهها/وانگهشرابعشق را پيمانه شو پيمانه شو(مولانا)
در سراي مغان رفته بود و آب زده / نشسته پير و صلايي به شيخ و شاب زده...
شستوشوييكنوآنگهبه خُرآبات خرام / تا نگردد ز تو اين دِير خُرآب،آلوده...
در همه دير مغان نيست چو من شيدايي / خرقه جايي گرو باده و دفتر جايي
دل كه آيينه شاهيست غباري دارد / از خدا ميطلبم صحبت روشنرايي (حافظ)
‹ ش 193 ›
از ديرباز، دفترها و نامههايي به گونة سروده و نبشته، درباره آيينها و اندرزهاي ديني و بهداشتي و غيره، رواج داشته به نام «سد در»؛ كه دربردارندة يكسد دستور بوده است. در يكي از اين دفترها كه سراييدة «شهمرد» پسر «ملك شاه» ميباشد درباره زرتشت ميخوانيم:
ز علمي كه او را خداوند داد / از آن علم سد در برين برگشاد
ز هر كردني و ز ناكرده نيز / بيانش در اين سد در است اي عزيز
زراتشت شهري بناكرده است / بر او سد در از غيب واكرده است
به هر در كه يابي در اين شهر راه / بيابي بهشت و رهي از گناه
بزرگان ز اُستا و پازند و زند / مر اين سد درش را برون كردهاند
زراتشت بنگر چه دينپرور است / كه در شهر دينش ره از سد در است
كه تا اهل دينش بخوانند شاد / بيابند از اين سد در او مراد (سد در نظم)
در «سد در نثر» آمده: ايزد، اُستا و زند بدو عنايت فرمود و هرچه از ازل تا ابد هست، همه را به علم الاهي دريافت. و اين شهريست سد در كه از جهان حقيقت كه كتاب آسماني است، واكردند. (دبستان مذاهب، جلد دوم، يادداشتهاي رحيم رضازاده ملك)
‹ ش 195 و 196 ›
اين راز و ديدگاه فردوسي از چشم تيزبين دينوران پوشيده نماند و آنان بر پايه باورهاي خود، پرده از درگاه فردوسي برداشتند. پس از مرگ پير توس:
* مذكري بود در طبران. تعصب كرد و گفت: من رها نكنم تا جنازه او در گورستان مسلمانان برند؛ كه او رافضي بود. (نظامي عروضي: چهار مقاله)
* چنين گفت او كه: فردوسي بسي گفت / همه در مدح گبري ناكسي گفت
به مدح گبركان عمري به سر برد / چو وقت رفتن آمد بيخبر مرد
مرا در كار او برگ ريا نيست / نمازم بر چنين شاعر روا نيست (عطارنيشابوري: اسرارنامه)
*... منع ميكرد كه او [فردوسي] مادح كافران و گبران بود.
چنين گفت ك: اين شاعر خوش سخن / همه مدح كفار گفتي ز بن
بود دين او پيش من سخت سست / كه از مصطفا نقل دارم درست:
هرآن كاو بر آيين قومي بود / چنان دان كه او نيز از ايشان بود
(حمد مستوفي: تاريخ گزيده + ظفرنامه)
* چنين گويند كه چون فردوسي را وفات رسيد، او را، هم در باغ او دفن كردند و از وفات او همه مغموم و محزون شدند. اما شيخ بزرگوار «ابوالقاسم كرگاني» كه شيخ المشايخ آن روزگار بود به نماز جنازه حاضر نگشت و گفت: مردي حكيم و زاهد، ترك سيرت خود كرد و عمر در سخن بددينان و آتشپرستان و اسماء بلاطائل و افسانههاي باطل بگذرانيد؛ بر چنين كس نماز نكنيم. (مقدمه شاهنامه بايسنغري)
* شيخ ابوالقاسم كرگاني فرمود كه: حكيم تمام عمر خود را صرف مدحت مجوسيه نمود؛ من بر وي نماز نگذارم. (رضاقليخان هدايت: رياض العارفين)
* گويند كه «قطبالدين» استاد «غزالي» با جمعي از ياران بر قبر فردوسي ميگذشت. يكي از ايشان گفت: به زيارت فردوسي برويم.
قطبالدين او را از آن قصد به اين بهانه كه فردوسي عمر خود را در ستايش مجوس گذرانده، باز داشت. (زكرياي قزويني: آثارالبلاد)
* از اين پيش شايد سخنگوي توس / به دوغ سخن آبش از جوي توس (!)
مغِ مغنسب، گبر آتشپرست / به بيعت به هر موبدي داده دست
كهن موبدي وجه نان مجوس / به هر دخمه مرثيهخوان مجوس
دلش گبر و جان گبر و گبري زبان / ز گبران به گبري زبان قصه خوان
دل و دين به فرمان كسراي كيش / ز اسلام بيگانه، با كفر خويش
به انكارش از كعبه گم كرده راه / تراشيده آتشكده قبلهگاه
ز زردشت احكام دينش ستد / پرستنده هير چون هيربد
ز پازند و زندش به دل وعظ و پند / مفسر به تفسير استا و زند
شب و روز نازنده بر تخت عاج / به زرينه كفش و به زرينه تاج
نويسندة داستان مغان / بزرگي دِهِ خاندان مغان
به سام و به رستم قوي پشت او / به باج و به برسم گره مشت او
كهن شاعري شاهنامه نگار / به فردوسي توسياش اشتهار
به كفري كز آن گبرم آمد به گوش / رگ غيرت دينم آمد به جوش
ز حد گليمش فرو مانده پا / فرو بسته در چشم شرم و حيا
كه كرده به شهنامة خود رقم / به طعن عرب از زبان عجم:
«ز شير شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جايي رسيدهست كار
كه تخت فريدون كند آرزو / تفو بر تو اي چرخ گردون تفو»
همانا به دل، درد دينش نبود / و يا بيم ايزد، قرينش نبود
نيامد خوشش ك اختر كاويان / به آن تيره بختي شود همعنان
چنان سرنگون گردد آن تخت عاج / همان كفش زرين و زرينه تاج
ز پا و سرِ سركشان عجم / برندش غزات عرابي حشم
(ميرزا محمدبخش آشوب هندي: مثنوي فتوحات شام / مرگ: 1199 قمري)
فردوسي را: رافضي،گبر، بددين، آتشپرست و مجوس ميدانستند. از آنجاكه ويژهنام «رافضي» بعدها معناي شيعه را يافت، نگرش به اين گزارش تاريخي، بايسته است:
«شهابالدين تواريخي» از قول علي موسي الرضا (امام هشتم شيعيان) خطاب به «فضل بن سهل ـ ذوالرياستين» وزير مامون نوشته است:
ــ كار شما رافضيان نه خدايي باشد كه همه هوايي باشد... پدرت كه گلگيري كردي در آتشكدهاي گبركان، آورد تا بدين جا رساند كه كليد مشرق و مغرب در دست تو نهاد و خاتم خلافت روي زمين در انگشت تو كرد...
و سپس مينويسد كه «فضل» به «مامون» ميگويد:
ــ اين علوي حجازي قصد تو ميكند و در سِر، شيعه را بر تو بيرون خواهد آوردن...
«تواريخي» در بخش ديگري از نوشتارش رافضيان را از ريشه گبركان ميداند.
(برگرفته از: گنجينه سخن، جلد سوم)
‹ ش 199 تا 208 ›
همانندي گيتي به دريا را در سرآغاز داستان «دوازده رخ» ميتوان ديد:
اگر خود بماني به گيتي دراز / ز رنج تن آيد به رفتن نياز
يكي ژرف درياست بن ناپديد / درِ گنجِ رازش ندارد كليد
و همبسته با اين ديدگاه رمزي، حافظ ميگويد:
به مي، سجاده رنگينكنگرت پيرمغانگويد/كه سالك بيخبر نبود ز راهورسم منزلها
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هائل / كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها...
بسي نماند كه كشتي عمر غرقه شود / ز موج شوق تو در بحر بيكران فراق
در اوپانيشاد (ص 372) نيز گيتي به دريايي همانند شده كه دربردارندة بيم و پيري و مرگ است و كسي كه از اين دريا ميخواهد بگذرد بايد خود را از گناهان پاك كند و رستگار گردد. در بخش ديگري از شاهنامه اين تمثيل آمده است:
درِ پادشا همچو دريا شمر / پرستنده ملاح [؟] و كشتي هنر
سخن: لنگر و بادبانش: خرد / به دريا خردمند خود بنگرد
همان بادبان را كند سايه دار / كه هم سايه دارست و هم مايه دار
كسي ك او ندارد روانش خرد / سزد گر درِ پادشا نسپرد (گفتار بزرگمهر به انوشيروان)
در داستان آفرينش ايزديها (يزيديها) آمده كه خداوند براي خود كشتي ساخته بود و در همه درياها (= آسمانها) گردش ميكرد.
در استورههاي مانوي از كشتي «هرمزد بغ» يادشده كه: انتهاي آن، سپيده و ريسمانهاي نور بر آن بود. سكاندارانش شكوهمند بودند و دريانوردانش سپيده را چون جامه بر تن داشتند. آنان گنج ايزد گرانمايهاي را ميآوردند؛ گنجي كه بياندازه بود.
(اسطوره آفرينش در آيين ماني، ص 107)
بدان كه دانايان، اين عالم را به دريا و احوال اين عالم را به موج دريا تشبيه كردهاند؛ و به آن ميماند از آن جهت كه هر زمان صورتي پيدا ميآيد و هر ساعتي نقشي ظاهر ميشود و هيچيك را بقا و ثبات نميباشد. صورت اول هنوز تمام نشده است و استقامت نيافته است كه صورتي ديگر آمد و آن صورت اول را محو گردانيد.
(عزيزالدين نسفي: انسان كامل، فصل چهارم).
‹ ش 201 ›
شمار هفتاد يا يكسدوچهل (دو هفتاد) كشتي؛ كدام درست است؟ شايد «دو هفتاد» برابر شمار آييني «هفتادودو» باشد. كـُشتي (كمربند آييني ايرانيان) داراي 72 بند، به اندازه بخشهاي «يسنا» است. اما با نگرش به داستاني از نظامي، شمار هفتاد نيز درست مينمايد. در «اقبالنامه» آمده كه «هرمس» انديشمند استورهاي با هفتاد مرد يوناني به گفتگو ميپردازد و چون از ايشان جز ستيزهجويي نميبيند آنان را نفرين ميكند:
سرافكنده چون آب درياي خويش / ز مردي فسردند بر جاي خويش...
كه هرمس به توفان هفتاد كس / به موجي همي ماند و هفتاد خس
همچنين در كتاب «الملل و النحل» آمده كه هفتاد فرشته از درختي بهشتي كه فروهر زرتشت درونش جاي داشت نگهباني مي كردند.
‹ ش 211 تا 213›
گزينش واژة «گواه» به جاي «گناه» با نگرش به شماره 195 انجام شد.
چنان دان كه يزدان گواي منست / بر اين «دين به» رهنماي منست
(شاهنامه: گفتار اسفنديار به رستم)
فردوسي بارها از آرزوي باريابي به نزد يزدان و خدا سخن رانده است. در برابر دستبرد نسخهبرداران، اين بيتها بسيار راهنما و روشنگرِ بينش و آيين فردوسي ميباشد:
گنهكار يزدان مباشيد هيچ / به پيري بِه آيد به رفتن بسيچ (شاهنامه: پادشاهي بهرام گور)
خرد را و دين را رهي ديگرست / سخنهاي نيكو به بند اندرست
گه رفتنآمد به ديگرسراي / مگر نزديزدان، بهآيدمجاي (شاهنامه:آغازجنگهفت گردان)
هرآنكس كه دل بندد اندر جهان / هشيوار خوانندش از ابلهان
بماند دلش بستة اين سراي / خرامش نيابد به نزد خداي
چنان باشي اندر سپنجيسراي / كه رنجه نباشي به نزد خداي
فريدون شد و زو ره دين بماند / به زهاك بدبخت نفرين بماند (گفتار سام به نوذر)
‹ ش 214 و 215 ›
حافظ درباره وفاداري خود به آيين مغان ميگويد:
حلقه پيرمغانم ز ازل در گوش است / بر همانيم كه بوديم و همان خواهد بود
«القباوي» در «تاريخ بخارا» آورده كه مردم روستايي به نام «ورخشه» در پاسخ به «امير اسماعيل ساماني» كه ميخواست كاخ يكهزارسالة آنجا را به مسجد جامع دگرگون سازد، چنين گفتند:
ــ مسجد جامع در ديهه [روستاي] ما راست نيايد و روا نباشد.
و نيز از پيروان مقنع (سپيدجامگان) ياد كرده كه در زمان او دعوي مسلماني ميكردند اما همچنان بر دين «مقنع» بودند. آنان در ولايات «كش» و «نخشب» و بعضي از روستاهاي بخارا ميزيستند. در ديگر گزارشهاي تاريخي آمده كه مقنع ميگفت «ابومسلم» از پيامبر اسلام افضل است. او اموال مسلمانان و كشتن آنان را بر پيروانش مباح كرد.
‹ش 216 ›
«ركنالدين همايونفرخ» اگرچه مانند بيشتر پژوهشگران پيشين، فردوسي را از شيعه ميشمارد، اما بيتهاي شماره 193 تا 220 را [مطابق با دستنويسها و نه ويرايش من] الحاقي ميداند و ميافزايد:
در پايان داستان مرگ «نوشزاد»... ناگهان يك بيت درباره حب حضرت علي است كه به هيچ وجه نميتواند در آن مقطع جا و تناسب داشته باشد زيرا نوشزاد كه مسلمان نبوده است؛ آن هم شيعي...
گرت هست جام مي زرد خواه / به دل خرمي را مدان از گناه
اگر در دلت هيچ حب عليست / تو را روز محشر به خواهش وليست
سفارش به شراب زرد نوشيدن و شادماني كردن چه مناسبتي با حب علي و از ايشان در روز محشر استمداد جستن دارد؟ در شاهنامه چاپ مسكو نيز اين بيت كه در اينجا كاملا بي ربط و بي مناسبت است، در ميان دو قلاب [] جاي داده شده؛ يعني الحاقي است. (شاهنامه و فردوسي، ص 1060 تا 1063)
«محمدامين رياحي» مينويسد: شيعه بودن فردوسي مسلم نيست. حكيم توس به علت اختناق ناشي از سياست خلافت بغداد نميتوانسته است عقايد خود را صريحا بگويد. هيچيك ازآنچه همكه نويسندگان قديم يا محققانمتاخر درباره عقايد ديني او نوشتهاند متكي به دلايل قوي و عاري از تاثير عقيده و احساس نويسنده نبوده؛ نتيجه اينكه داوريها از دايره حدس و گمان فراتر نميرود. (سرچشمههاي فردوسيشناسي، ص 95)
پژوهشگر ديگري مينويسد: اينك كه رونوشتهاي گوناگوني از شاهنامه را در دست داريم به آساني بسياري از بيتهاي افزوده و واژههاي دگرگون شده را باز ميشناسيم و ميبينيم چگونه رونويسان شاهنامه، دست درازي در اين خوان گسترده و سرشار را روا دانستهاند. اگر رونويس، كيش شيعي داشته و آرزو ميكرده فردوسي چامهسراي پاكدل ايراني، شيعي باشد در ستايش نخستين پيشواي شيعيان چامه ميساخته. اگر از گروهي دل خوش نداشته، به بدگويي آن گروه ميپرداخته و اگر جيرهخوار محمود غزنوي بوده در ستايش او چامه ميسروده. (ابوالقاسم پرتو: دروغي بزرگ درباره فردوسي و شاهنامه)
در كتاب «دبستان مذاهب» آمده كه مناظرهاي ميان شيعه و سني در ميگيرد و فرد شيعه ميگويد: شما در اصل دروغگوييد. ابوحنيفه كه امام اعظم شماست مردي بود كابلي نژاد و به شاگردي امام جعفر صادق اختصاص داشت. انجام، برگشته بر مطابق مذهب پدرانش كه مجوس بودند راي وسيع انگيخت و نشان آيين مجوس آنكه مثلث خوردن درست دانست و احتياط را از ميان برگرفت و كافر را نجس نشمرده گفت نجاست معنوي دارد و امثال آن.
سني گفت: تو خود قائلي كه ابوحنيفه شاگرد امام جعفر بود. پس آنچه مذهب امام جعفر است او آشكار كرد و ما قائل نيستيم كه مردم شما را ربطي به امام باشد بلكه مردم شما مجوسانند. چون مقهور و مقلوب شدند ناچار به اسلاميان پيوستند و اسلام را با عقايد مجوسيه آميختند؛ چنانكه از نماز نوروز كه رسم مجوس است معلوم ميشود. و همچنين سه وقت پرستش حق بر آيين مجوس به جاي ميآورند. تَياسُر كه ميل به چپ گرفتن و از جهت قبله منحرف شدن است گزيده ميشمارند. (جلد يكم، ص 291)
‹ ش 217 ›
واژه «هوا» كه بار منفي دارد، بارها در شاهنامه به كار رفته و درستتر از «خطا» مينمايد:
كسي ك او بود بر خرد پادشا / روان را ندارد به راه هوا
و «ايرانشاه» ميگويد:
هوا دور از او گشته و خشم و كين / كه را ديدهاي با دلي اينچنين؟ (كوش نامه)
اين دل مسكين من اسير هوا شد / پيش هزاران هزارگونه بلا شد (معروفي بلخي)
در يك نمونة كمياب، واژة «هوا» به گونة خواستهاي خوب نيز به كار رفته است:
كه يزدان هرآنچت هوا بود داد/ سرانجام اينكارفرخندهباد(شاهنامهخالقي: منوچهر، بيت 497)
‹ ش 217 تا 219 ›
دل و مغز مردم دو شاه تناند / دگر آلت تن سپاه تناند
چو مغز و دل مردم آلوده گشت / به نوميدي از راي پالوده گشت
بدان تن سراسيمه گردد روان / سپه چون زيد شاد بي پهلوان
چو روشن نباشد بپراكند / تن بي روان را به خاك افكند (شاهنامه: گفتار شاپور پسر اورمزد)
ز دانا بپرسيد پس شهريار / كه چون ديو با دل كند كارزار
به بنده چه دادهست گيهان خديو / كه از كار كوته كند دست ديو
چنين داد پاسخ كه دست خرد / ز كردار آهرمنان بگذرد...
هرآنكس كه او كردة روزگار / بداند گذشت از بد روزگار
پرستيدن داور افزون كند / ز دل كاهش ديو بيرون كند
بپرهيزد از هرچه ناكردنيست / نيازارد آن را كه نازردنيست
به يزدان گراييم فرجام كار / كه روزيده اويست و پروردگار (گفتار بزرگمهر)
مده ديو را بر دل خويش راه (بهمن نامه، بيت 8135)
‹ ش 220 ›
به نوشته «بندهش» در روز رستاخيز، اهريمن در دوزخ (كه چاهي ژرف در ميان زمين است) با فلزي گداخته و آتشين، به دست هرمزد نابود مي شود. چنين باوري را در «مكاشفه يوحنا» نيز مي بينيم.
و ديگر كجا مردم بدكنش / به فرجام روزي بپيچد تنش
به بادافراهي شتابيدمي/ و تفسيده آهن بتاميدمي
(فرستادن فريدون: منوچهر را به جنگ سلم و تور)
و «بهرامگور» به خاك پدرش (يزدگرد بزهكار) ميگويد: روان را به آتش چرا سوختي؟
كرا هست خودكامگي زيردست / به مينو رسيد و ز آتش برست (كوش نامه)
‹ ش 222 ›
چرا مهر بايد همي بر جهان / چو بايد خراميد با همرهان (شاهنامه: پايان رستم و سهراب)
‹ ش 227 تا 230 ›
دوش از مسجد سوي ميخانه آمد پير ما / چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما
در خرابات مغان ما نيز هممنزل شويم / كاين چنين رفتست در عهد ازل تقدير ما
ما مريدان روي سوي كعبه چون آريم چون / روي سوي خانةخمار دارد پيرما (حافظ) _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com