siavosh هموند عادی وضعيت: آفلاين 7 مرداد ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 13 امتياز: 46 تشکر کرده: 0 تشکر شده 29 بار در 13 پست
محل سكونت: تهران
ارسال شده در: يكشنبه، 10 مرداد ماه ، 1389 00:16:08 موضوع مطلب: فرشبافي در دوره هخامنشيان
با اطمينان مي توان گفت آنچه كه در سال 1949 ميلادي كشف شد تنها نادرة فرش از دوران شكوهمند پادشاهان هخامنشي است كه تا به امروز به عنوان يگانه سند موجود از قاليبافي آن عهد مورد توجه تمام فرش شناسان و محققان شرقي قرار گرفته است . در سال 1949 ميلادي سرگئي رودنكو باستان شناس روس هنگام كاوش در كوره هاي اقوام سكايي منطقة پازيريك در دامنه هاي جنوبي جبال آلتايي در سيبري به يافتن دستبافته اي كامياب شد كه تاريخ فرشبافي را به يكباره دگرگون كرد . دره پازريك كه از نظر باستان شناسي بسيار غني است در دهه 1920 ميلادي كشف شد . و متعاقباً در ادامه كشفيات ، 5 تپه در اين دره شناسايي و مورد اكتشاف قرار گرفت . حفاريهاي اولين تپه در سال 1929 صورت گرفت و فعاليت هاي اكتشافي بار ديگر در سال 1947 با حمايت آكادمي علوم روسيه و موزه آرميتاژ آغاز شد و حفاري ها به چهار سرزمين ديگر بسط يافت . مدارك كشف شده از زير تپه ها حاوي برخي يافته هاي اساسي مربوط به سال 430 قبل از ميلاد است و حكايت از زماني مي كند كه در آن اين قبايل از دره پازريك به عنوان گورستان استفاده مي كرده اند . نوشته اي بدست آمده روي چوب حاكي است كه پنج گورستان طي دوره زماني هشت ساله ساخته شده است . يافته هايي كه در اين پنج گور بدست آمده عبارت از دهها وسيله زندگي ، ابزار آلات شكار ، لباس و .... مي باشد كه در بازسازي روش زندگي اين جوامع يعني قبايل بيابانگرد سكايي نقش بنيادي دارند . اما مسحور كننده ترين يافته ها در گور يا تپه پنجم پازيريك بدست آمده كه عبارتست از فرشي در اندازه تقريباً مربع به ابعاد 23/189 در 200 سانتيمتر و از آنجايي كـه همراه بـا اين فرش ابزار و وسايل ديگري همچون يـك دستگاه گـاري نيز پيدا شده . عده اي نظرات خاصي در مورد كاربرد اين قاليچه داده اند و حتي فرض بر اين است كه از آن براي مفروش كردن روي سطح گاري استفاده مي شده است . اين فرش كاملاً از پشم درست شده و تار آن اندكي كشيده شده و پودهاي آن به طور شل به تعداد سه ( و بعضاً چهار ) بار بين هر دو رديف گره پيچيده شده است . رجشمار اين فرش تقريباً برابر با 3600 گره در هر دسيمتر مربع است كه تعداد 39 گره در هر 5/6 سانتيمتر و 42 گره در هر 7 سانتيمتر براي آن محاسبه شده ��ه در مقايسه با فرشهاي امروزي در رده فرشهاي خوب و نسبتاً نفيس قرار مي گيرد . نـوع گـره مورد استفاده در ايـن فرش از نـوع گرة معروف بـه تـركـي است.
رنگ اين فرش در طول زمان تغيير يافته و رنگ اصلي به سايه هاي صورتي روشن و سبز كم رنگ تبديل شده و بايد در اصل رنگ بسيار روشني مي داشته . تحقيقات شيميايي وجود نيل را در آن اثبات كرده و حاكي از آن است كه از آن براي رنگ آبي يا متمايل به آن استفاده مي شده است . همچنين در رنگهاي آن اسيد kermes آميخته با اسيد كارمينيك يافت شده كه احتمالاً براي رنگ قرمز ( قرمز دانه ) مورد استفاده قرار مي گرفته است . تصاوير و نقوش موجود بر روي اين قالي عبارت است از : متن فرش به تعداد 24 عدد مربع كه داخل هر يك ستاره اي هشت پر وجود دارد.
در رديف دوم پس از زمينه تصاوير حيواني افسانه اي شبيه به يك شير بالدار قرار دارد كه در اصطلاح به گريفين شهرت يافته . رديف سوم عبارتست از 24 عدد گوزن شاخ پهن . رديف چهارم يا حاشيه چهارم ستاره اي شبيه به ستاره هاي هشت پر متن فرش به تعداد 62 عدد. و رديف يا حاشيه پنجم 28 تصوير اسب سواراني كه بطور دو نفر در ميان به تناوب بر روي اسبها نشسته يا در كنار آن ايستاده اند . و بالاخره آخرين حاشيه يا رديف ششم مجدداً همان تصوير حيوان افسانه اي بالدار يا گريفين قرار دارد . اين فرش در واقع به دليل محلي كه در آن كشف شده پازيريك نام گرفته است . اگر چه زمستانهاي پر از يخ سيبري باعث سالم ماندن اين فرش گرديد ولي تابستان به اندازه كافي گرم بود تا اجازه دفن رؤساي قبايل و جادوگران در گذشته را به قبايل شان بدهد . هواي گرم تابستان همچنين به باستان شناسان قرن بيستم اجازه داد كه با گروه خود بتوانند به اين منطقه كوچ كرده . تخته سنگهايي را كه اين گورها را مي پوشانيدند جابجا نمايند تا با كار تهوّر آميز خود به كشف اين دفينه ها بپردازند . آنها يخها را به كمك آب جوش آب كردند . پرفسور سر گئي رودنكو اولين كسي نبود كه به سراغ اين قبرها مي رفت . دزدان زمان كوتاهي پس از دفن براي غارت طلاهايي كه همراه مردگان دفن مي شد به اين مقبره ها دستبرد مي زدنند . خوشبختانه اين دزدها اعتنايي به ديگر اشياي اين مقبره ها از قبيل نمد و منسوجات نداشته اند . دزدان به طور ناخواسته و به واسطه كار خويش بزرگترين لطف را در حق آيندگان انجام داده و شكافي كه آنها ايجاد كرده بودند باعث ورود آب به اين مقبره ها گرديد كه در سرماي زمستان اين مقبره را به گورستان هميشگي از يخ تبديل كرد و همين قطعات يخي اجازه دادند تا دو هزار و پانصد سال بعد از دفن اين اشياء ما بتوانيم آنها را تقريباً سالم كشف كنيم و از مطالعه آنها لذت ببريم . رودنكو پس از مشاهده اين قاليچة افسانه اي كه از گور پنجم پازيريك به دست آمد به جهت شباهت بسياري از تصاوير آن با شاهكارهاي هنر هخامنشي بيدرنگ گفت: «تخت جمشيد را به ياد مي آورد.»
فرش پازيريك يافته اي است از هر جهت استثنايي و از اين جهت خلاف توقع نظريه پردازان تاريخ بافندگي بوده است تا پيش از پيدايش فرش پازيريك عمده نظرها متوجه تركان به عنوان مبتكران اين صنعت بود و پازيريك در اين مورد دست كم ايجاد شك و ترديد كرد. ديگر اينكه براي مورخان اين زمينه قابل تصور نبود كه بافته اي از حدود چهارصد سال پيش از ميلاد بدست آيد كه تا اين حد كامل و پيشرفته و از نظر فنون بافت و حتي نقشه در رديف بافته هاي امروز باشد. سوم اينكه نمي توانستند تصور كنند كه ممكن است فني چنين پيشرفته در مراكز تمدن كه مورد توقع آنها بود، يعني بين النهرين، يونان يا مصر پيدا نشود و از گور پادشاهي سكابي كه قومي بيابانگرد را رهبري مي كرد به دست آيد. براي اطلاع از نظرياتي كه در مورد فرش پازيريك بيان شده به چند مورد از اين دست عقايد كه توسط كارشناسان و مورخان مشهور و سرشناس غربي ارايه شده است مي پردازيم. يكي از اين نظريات متعلق به خانم جني هاوسگو jenny Housego است كه در سال 1989چنين منتشر شد: «محل بافت اين فرش سخت مورد بحث بوده است كساني هستند كه مي كوشند آغاز قالي بافي را در سرزمين هاي مغولستان و آسياي مركزي بشناسند و اين كه اين قالي در جايي بافته شده كه آن را يافته اند زيرا نقش هاي آن شبيه نقش اشياي ديگري است كه از همان منطقه به دست آمده است. دانشمندان ديگر بحث مي كنند كه آن را در نقطه اي غربي تر بافته اند زيرا عناصر آشوري و هخامنشي در آن هويداست. به علاوه شباهتي بين تركيب فرش با نقش هاي سنگ در كاخهاي اين شاهنشاهي وجود دارد پس شايد در شاهنشاهي ايران بافته شده باشد. در فقدان اطلاعات مشخص شايد بهتر باشد آن را چون دستاوردي هنري بنگريم از دوره اي در جهان باستان كه در آن روابط نيرومند فرهنگي در سرزميني وجود داشت كه از يونان تا مغولستان و حتي آن سوتر تا چين گسترده است.»
البته نويسنده در بخش بعد خوشبختانه متذكر اين نكته مي شود كه بافته اي چون پازيريك بايستي بر سنتي پر سابقه متكي باشد اما به قول دكتر علي حصوري ملاحظه شد كه نويسنده چگونه در فقدان مدارك، پازيريك را از يونان تا چين تقسيم كرد تا نه اروپاييان ناراضي باشند و نه چينيان. نه مغولان نه مردم آسياي مركزي و مردم بين النهرين و ايران و اين هنگامي صورت گرفت كه كهن ترين مدارك مربوط به بافت فرش از گور زنان در نزديكي عشق آباد كنوني به دست آمده بود و بعيد است كه خانم هاوسگو از آن بي خبر بوده باشد. همچنين پس از آن نيز در سالهاي اخير و در طي برگزاري سومين كنفرانس بين المللي فرش ايران علي حصوري ابزارهاي فرشبافي عهد مفرغ را كه از سراسر ايران غربي و جنوبي به دست آمده است معرفي كرد . قبل از خانم هاوسگو، اولين بار در سال 1978 يكي از طرفداران پان توركيسم كه تمامي آثار تمدن آسياي مركزي را دستاورد تركان مي دانند، مقاله اي در مجله ي فرش Hali نوشت و با برهاني چند تلاش كرد نشان دهد كه فرش پازيريك كار بيابانگردان ترك نژاد آسياي مركزي بوده است اين مقاله بازتاب دلخواه نويسنده اش را نداشت. اندك اندك و همراه با جريانهاي سياسي فرهنگي ضد ايران، پژوهندگاني معدود برانگيخته شدند تا آثار هنري ايران باستان را هر چه بيشتر از اين آب و خاك بركنند و به سرزمينهاي ديگر، تمدنهاي ديگر و اقوام ديگر منسوب دارند. و به گفته ي دكتر سيروس برهام، گور به گور كردن قالي پازيريك از همين جا آغاز شد، چهار دهه پس از كشف پازيريك و چند سالي پس از چاپ مقاله نويسنده ترك بنياد فورد در سال 1989 وجوهي به پژوهش درباره قالي پازيريك اختصاص داد و چند پژوهنده را بر اين كار گماشت. ماحصل اين پژوهشها همان بود كه اولياي بنياد مي خواستند و اينكه «قالي پازيريك بافت ايران هخامنشي نيست و در همان محل آلتايي بافته شده است.»
مهمترين و به ظاهر محكمترين پشتوانه اين نظريه كاربرد نوع خاصي از قرمز دانه در فرش پازيريك بود كه از حشره اي به دست مي آمد كه در آن منطقه فراوان بوده است. اين قسم خاص قرمز دانه به قرمز دانه لهستاني شهرت يافته كه علاوه بر فرش مورد بحث ما يكي از نمدهاي همان دوران منطقه آلتايي نيز به همان رنگمايه است. گفته اند رنگمايه قرمزي كه در ايران هخامنشي فراوان بوده قرمز دانه ي آرارات است كه در سيبري آسان به دسترس نمي آمده است. البته اثبات اين ادعا كه قرمز دانه اي لهستان در سرزمين اصلي ايران حتي به قدر اندك، فراهم نبوده تقريباً محال است چون از پارچه ها و فرش هاي ايران هخامنشي چيزي نمانده كه ملاك سنجش باشد. در سال 1990 ميلادي نيز خانم كارن رابينسون K.Rubinson با نوشتن مقاله «فرشهاي پيش از اسلام» در دايره المعارف ايرانكا پيشتاز بررسي دوباره يا به قولي كالبد شكافي مجدد فرش پازيريك شد. خانم رابينسون در مقاله خود بر اين استدلال ضد و نقيض تكيه كرد كه قالي پازيريك كه به غلط آن را ايراني دريافته اند در همان حال كه ممكن است طرح و نقش فرش هاي هخامنشي را به خوبي نشان دهد، محتمل است به عصر هخامنشي تعلق نداشته باشد. همين فرضيه با شرح و بسط افزونتر در مقاله ديگر خانم رابينسون در ميان نهاده شد و همزمان و هماهنگ با آن اين نويسنده مقاله اي ديگر نگاشت با عنوان «منسوجات پازيريك، پژوهشي در نقل و انتقال نقشمايه هاي هنري».
همزمان با خانم رابينسون، باستان شناسان مشهور ديويد استروناخ (D.Stronach) بازنگري در نقشمايه هاي قالي پازيريك را از مسير ديگر و زاويه اي ديگر آغاز كرد، ليكن كم و بيش به همان جايي رسيد كه كارن رابينسون رسيده بود استروباخ در سخنراني مفصلي كه در ششمين كنفراني بين المللي فرش آيكوك (سانفرانسيسكو، 1990) ايراد كرد مدارك فراواني نشان داد كه ايراني بودن و هخامنشي بودن تمامي نقشمايه هاي فرش پازيريك را به اثبات مي رساند. منتها نتيجه گرفت كه فرشبافان كوچرو آلتاييايي، آن فرش را از روي قالي هاي مشابه ايراني بافته اند. فرضيه استروناخ قابل ترديد است، چون با عرف و رسم اقتباس و تقليد و بدل سازي در هنر و صناعت فرشبافي درست نمي آيد و ما نيز در ادامه جواب اين نظر آقاي استروناخ را به نقل از دكتر سيروس پرهام كه اول بار در مجله آمريكايي Oriental Rug Review در سال 1993 به چاپ رسيد بيان مي نماييم. همچنين نظريه جيمز اوپي (James Opie) فرش شناس مشهور، خصوصا فرش ايلياتي شناس كه در همه نوشته هاي خود بر منشأ ايراني و به تصريح لري بخش عمده نقشمايه هاي باستاني فرشبافي تأكيد دارد و نظريه «منشأ تركي قاليبافي» را همواره مردود شمرده است قابل توجه است. وي در كتاب مشهور خود Tribal Rugs (1992) پا به پاي ديويد استروناخ رفته و فرش پازيريك را كار عشاير بيابانگرد منطقه آلتايي دانسته و حتي از كوچروان سكايي فراتر رفته و قبيلة همسايه دور دست آنان، يعني كوچندگان «ماساگته» را بافنده آن فرش معمايي به شمار آورده است. همچنين كورت اردمان فرش شناس آلماني كه پس از ژوزف اشترزيگووسكي و كتاب مشهورش در سال 1917 پيرو مكتب تركي فرشبافي بود نيز در نهايت ايراني بودن فرش پازيريك را پذيرفت اما آشكارا به سفسطه و تناقض گويي پرداخت و حتي به جعل و تحريف تمسك جست و بي آنكه فرش را ببيند به اين نتيجه بي بنياد و غريب كه سالهاست دروغين بودن آن آشكار گشته است دست يافت كه قالي پازيريك گره بافته نيست و پيچ بافته است. به همان شيوه قاليهاي چيني كه كلاف پشم را پس ا�� گذراندن از تار بر گرد ميله اي چوبي مي پيچانند و پس از پايان پذيرفتن بافت ميله ها را بر مي دارند. جالبتر آنكه اردمان عنوان «هفتصد سال فرش مشرق زمين» را براي دومين كتاب خود در سال 1966 برگزيده تا قالي پازيريك خود به خود از حوزه بررسي او بيرون افتد ما در ادامه با استفاده از مطالعات و نظريات دو تن از فرش شناسان و محققان فرش ايران آقايان دكتر سيروس پرهام و دكتر علي حصوري، دلايل قوي و محكم را در بحث ايراني بودن طرحها و بافت فرش پازيريك ارائه داده، بررسي مي نماييم.
دكتر علي حصوري با بررسي دقيق نقشه و طرح هاي قالي ايران نتيجه گرفته است كه اساس و بنياد نقشه هاي فرش ايران كه عبارتست از چندين حاشيه در كناره هاي فرش كه يكي حاشيه پهن و در ميان ديگر حاشيه ها قرار دارد، اساساً منطبق با همان ديوارهاي مكرر آبادي ها و باغهاي فردوس باستاني است كه ايرانيان باستان به آن اعتقاد داشته اند. چنان كه مي دانيم قالي پازيريك هم داراي همين نوع حاشيه و در واقع طرح ايراني است و طبيعي است كه توسط قومي ايراني بافته شده باشد همچنين در خصوص فرضيه بافت عشايري فرش پازيريك توسط كوچروهاي آلتايي و در جواب اين ادعاي ديويد استروناخ و همچنين اثبات نقوش ايراني قالي پازيريك و تفاوت آن با هنر سكايي، دكتر سيروس پرهام به بررسي نقوش فرش پازيريك پرداخته و چنين مي نويسد: «به گواهي بافته هاي بدلي عشايري- روستايي، در همه دورانها و سرزمينها، رسم و قاعده متعارف اين است كه بافنده عشايري هرگاه از يك الگوي كاملاً بيگانه تقليد و باسمه برداري كند اثر و نشانه اي هرچند ناچيز از خود و نگاره هاي متداول سرزمين و فرهنگ يا طايفه خود بر جاي مي گذارد. چنان نيست كه بافنده همه چيز را عيناً و مو به مو و گره به گره تقليد كند، حتي نگاره هاي بسيار كوچك را كه هيچ نقشي در برآوردن طرح و نقش اصلي ندارند و بسا كه براي بافنده هم يكسره بيگانه و نامفهوم باشند. (مانند دو نگاره هشت پر در بخش زيرين حاشيه سمت راست قالي پازيريك و دو گل هشت پر كوچكتر در منتهي اليه حاشيه باريك بيروني همان سمت) مگر آنكه قصد بافنده تقليد كامل و تمام نما باشد به سفارش يا فرمايش كه تازه آن هم از يك بافنده بيابانگرد خانه به دوش سخت بعيد و نا محتمل است و تنها كارگاههاي متمركز و بسيار پيشرفته فرشبافي از عهده اين مهم برمي آيند كه وجود چنين كارگاههايي در منطقه آلتايي همانقدر محل ترديد است كه بافته شدن قالي پازيريك در همان جايي كه پيدا شده است. كار هنري دستبافت از چند جهت ماهيت عشايري و ايلياتي پيدا مي كند كه مهمتر از همه وجود عناصر عيني عشايري در نقشمايه ها و شيوه نقش پردازي است. عوامل و عناصر ساختاري و اسلوب بافت و رنگمايه هاي مورد كاربرد نيز در كار سنجش دستبافته هاي قبايل كوچرو بي اثر نيست نهايت اين كه رنگمايه ها و رنگيزه ها به ندرت دليل قاطع براي تشخيص هويت عشايري يك فرش دستبافت است. اين به آن دليل است كه مواد رنگي كمتر مورد استفاده انحصاري يك طايفه معين قرار مي گيرد و دست يافتن ديگر گروههاي بافنده به اين مواد بسيار سريعتر از نقل و انتقال و داد و ستد نقشمايه ها صورت مي پذيرد. چنين است كه در كار سنجش بافته هاي عشايري اغلب ناگزيريم بر عناصر نقش پردازي و ويژگيهاي اسلوب بافت تكيه كنيم. در قالي پازيريك چندين عامل ساختاري هست كه درجه بسيار بالايي از مهارت فني و فرشبافي كمال يافته را نشان مي دهد. به اندازه اي كه ممكن است به راحتي دلالت بر فرشبافي شهري داشته باشد. اهم اين عوامل ساختاري بدين شرح است: استمرار يكنواختي و يكدستي بافت و همساني نزديك به يكساني نقشمايه ها، قرينه سازي كامل نقشمايه ها در چهار چوب يك طرح و نقش كاملاً منسجم و متقارن و متوازن نگاه داشتن اندازه ها و ابعاد و فاصله ها به دقت و وسواس تمام در بافت آدمهايي همانند، اسبهاي همانند و گوزنهاي همانند كه جملگي در صفهاي منظم و آراسته به يك فاصله سنجيده بي كم و زياد در حركت هستند. ديگر، طراحي دقيق و سنجيده تمامي اجزاي اصلي هر يك از 14 سوار، 14 ستوربان، 28 اسب، 24 گوزن، 24 چهارگوشي كه درون هر يك نگاره اي هشت پر به ظرافت و موزوني تمام نقش بسته است».
سيروس پرهام در ادامه دلايل خود بر بافت غير عشايري فرش پازيريك مي نويسد: «سخت و دشوار است تصور در وجود آمدن دستبافته اي گره بافته و عشايري كه در هزاره اول پيش از ميلاد مسيح بدين درجه از كمال و سنجيدگي بافت رسيده باشد. اين مطلب مسلما در مورد فرشهايي ايلياتي مناطق نزديك به مراكز فرشبافي شهري بهتر و آسانتر صدق مي كند تا فرشهايي كه گمان مي رود در آن سرزمين دوردست وحشي يخزده بافته شده باشد. حتي امروز هم نمي توان يافت فرشي عشايري را اصيل و درست كه از روي يك نقشه شطرنجي يا يك الگو و سرمشق و يا يك نمونه دستبافته عيناً و جزء به جزء بافته شده باشد. گذشته از سنجيدگي و ظرافت اعجاب آور بافت، قالي پازيريك آكنده از نقشمايه ها و نگاره هايي است استوار بر طرحي بغايت سنجيده و قانونمند و هدفدار كه چنانكه خواهيم ديد. اين همه با تمدن و فرهنگ مردمان كوچرو و خانه بدوش آلتايي، خواه سكايي، خواه ماساگته ناسازگار و گاه متضاد است. سكايبان و ماساگتيان بدان مرتبه از ثبات و آرامش اجتماعي نرسيده بودند كه انگيزه و ضامن دست يافتن به اينچنين صورت هنري منسجم و مستحكم و تزلزل ناپذيري باشد. حقيقت آن كه از آن خيالپردازي هاي لجام گسيخته و خشونت آميزي كه در آثار هنري اصيل و راستين آلتايي خروشان و بي امان و سيلاب وار موج مي زند، كمترين اثري هر چند گمرنگ در قالي پازيريك نيست. هنر آلتايي در هزاره نخست بطور عمده هنر احساس (امپرسيونيسم) و تجريد و انتزاع واقعيتهاي عيني و تلخيص مشهودات بود. اين هنر خاص، گرداگرد سبك ويژه اي از جانور نگاري شيوه يافته تنيده و باليده شده بود كه به گفته يكي از متبحران «تاماراتالبوت رايس» شايد از نابترين نمونه هاي تجريد و انتزاع باشد. وي چگونگي تحول و تكامل اين هنر را در طول ساليان به شيوايي تمام بيان مي دارد كه: «اين بيابانگردان با حساسيتي شگرف و غير متعارف در برابر محيط پيرامون خود واكنش نشان مي دادند. هماهنگ با موج زدن زندگي بر پهن دشت هاي اور آسيايي بيان متعالي امپرسيونيستي و نمادين هنر آنان جان مي گرفت و اين سرزندگي فراگير در سبك خاصي از هنر جانور نگاري خود جوش تجلي مي يافت چنين بود كه دست و پاي يك جانور اجزاي بدن جانور ديگر مي شد. در هيچ زمان اين هنر خالص تجريدي و آكنده از خيالپردازي و توهم بيابانگردان آلتايي نتوانست حتي به سواد ساحت نگاره سازي طبيعت گراي قالي پازيريك نزديك شود. تا جايي كه مي دانيم از مقابر دره پازيريك يا از گنجينه نقشمايه هاي سرتاسر آن سرزمين پهناور حتي يك شي واحد به زمان ما نرسيده كه اندك مانندگي به سبك جانور نگاري دقيق و راستين قالي پازيريك داشته باشد. بر اسبها و گوزنها بنگريد، استوار و متين و بي دغدغه و طبيعي و واقعي آزاد از هر گونه گرايش تجريدي و آنها را مقايسه كنيد با همانندهايشان كه در انواع و اقسام اشياي بازيافته آن سرزمين صورت پذيرفته اند. يگانه نمونه مقايسه شدني صف شيراني است كه با طبيعت گرايي تمام بر پارچه اي نقش بسته است كه از گور شماره 5 بدست آمده و اصل آن بي چون و چرا ايراني است. اشياي هنري سكاييان آلتايي و جنوب روسيه عموماً و بازيافته هاي پازيريك خصوصاً سرشار است از انواع و اقسام آهو و قوچ و گوزن شمالي پهن شاخ و گوزن پيچيده شاخ. اما چند تا از اين جانوران در حالتي تجسم يافته اند كه به حالت چراي آسوده خاطر و بي خيال گورنهاي خرامان قالي پازيريك نزديك باشد. بنگريد كه چگونه تقريباً جملگي آنان پريشان و در تقلا هستند يا به گونه اي زير بار گران اضطراب و تشنج و آشفتگي خيمده شده اند. اين جانوران خواه شكارگر باشند خواه طعمه و شكار، پيوسته گوش به زنگ اند و بي قرار و جهنده و در تكاپو، ناآرام و آشفته خاطر و رميده و هراسان سبعانه هجوم مي آورند يا سراسيمه درهم مي پيچند و جدل مي كنند. سرزميني كه هنرمندان و صنعتگرانش به ندرت از تجسم جانوري كه آسوده و نارميده باشد به وجد مي آمدند و اين همه بر خلاف قالي سر به سر يكپارچه و انعطاف ناپذير پازيريك است.»
همچنين انديشه بنيادي و نيز طرح و نقش زمينه قالي پازيريك از حيث سبك پردازي، در پيوند با فرش سنگي كشف شده در حفاريهاي كاخ سلطنتي نينوا (Nineveh) مي باشد كه تاريخ آن به قرن 6 تا 7 قبل از ميلاد برمي گردد. اين شهر باستاني در كنار رودخانه دجله مقابل موصل كنوني قرار داشت و پايتخت امپراتوري آشور بود. اما سرانجام به دست مادها افتاد و ويران شد. در اين قاليچة سنگي طراحي گلهايي شبيه به گلهاي هشت پر قالي پازيريك كه در داخل مربعهايي قرار گرفته اند و جملگي متن فرش را پر كرده اند شباهت فوق العاده اي با فرش پازيريك را بوجود آورده است. همچنين تصوير قاليچه سنگي ديگري شبيه به قاليچه سنگي نينوا در تخت جمشيد به دست آمده كه اولين بار توسط A.B. Tilia باستان شناس ايتاليايي از روي پيكر كنده اي در تخت جمشيد طراحي شده است . آنچه كه در قاليچه سنگي تخت جمشيد بيش از هر چيز حايز اهميت است بنياد يكسان از لحاظ طراحي و سبك قرار گرفتن نقوش در آن است. در اين قاليچه نيز متن فرش با مربعهايي كه هر يك ستاره اي شبيه ستاره هشت پر قالي پازيريك را در ميان گرفته اند پر شده است.
همچنين رديف شيراني كه در حاشيه جاي گوزنها را در قالي پازيريك گرفته اند بسيار مورد توجه است. خاصه آنكه در كشفيات از تپه پنجم پازيريك و همراه قالي كشف شده تكه پارچه اي پيدا شده كه نقش موجود بر آن همان رديف شيران قاليچه سنگي تخت جمشيد است. شباهت در بازسازي پيكر و لباس خشيارشا كه به كمك خراشيدگي هاي روي نگاره حرم سرا در كاخ تخت جمشيد انجام شده نيز يك نقش برجسته از صف شيران مشابه شيران قاليچه سنگي تخت جمشيد و پارچه سكايي ديده مي شود و باز در نقش برجسته حجاري شده در نقوش بالاي تخت شاهنشاه در تالار صد ستون تخت جمشيد نيز اين رديف شيران با همان ويژگي هاي قبلي مشاهده مي شود. مشابهت حاشيه دندانه اره اي در بالا و پايين رديف شيران در پارچه كشف شدة پازيريك و حاشيه رداي لباس خشيارشا و قاليچه سنگي تخت جمشيد تأكيدي است بيشتر بر منشأ واحد هر سه طرح در ارزش قاليچه سنگي كشف شده در تخت جمشيد با توجه به طراحي و سبك پردازي آن بهترين تفسير آن است كه سيروس پرهام بيان مي كند:
«هر چند ممكن است قاليچه سنگي تخت جمشيد از قاليچه سنگي كاخهاي نينوا اثر پذيرفته باشد، اما تقريباً بايد يقين كرد كه بافندة قالي پازيريك از فرشهاي مشابه هخامنشي الهام يافته و لاجرم به سنگفرشهاي آشوري كه در سرزمين دوردست و چه بسا نهفته در خاك بوده نظر نداشته است.»
همچنين طرح سربازاني كه همراه با اسبهاي خود در حاشيه چهارم قالي پازيريك كه همگي به يك فاصله معين از پي يكديگر مي آيند به روشني يادآور رسمهاي هخامنشي و آشوري است و تصوير آن با تصاوير موجود بر تخت جمشيد كه نشان دهنده بار عام تمام ملتها در حضور شاه است مشابهت قريبي دارد. جالبتر آنكه هم در پيكر كنده هاي تخت جمشيد و هم در قالي ماه ستوربانان در سمت چپ اسب گام مي زنند و دست راست خود را بر پشت گردن اسب نهاده اند. در بخش زيرين حاشيه هاي پهن و باريك سمت راست در قالي پازيريك گلهاي جفتي هشت پري قرار گرفته اند كه به همين صورت كم يا بيش بصورت جفت در آثار مفرغي لرستان به تفاوت ديده شده است و شايد هم برخوردار از همان معاني رمزي و نهادي و يا تمغابي باشد.
اما مهمترين نقش پردازي قالي پازيريك ويژگي هاي آشكار و اشتباه ناپذير گوزن زرد و شاخ پهن ايراني است در حاشيه دروني قالي پازيريك كه تا حدودي با گوزن شمالي ني�� شباهت دارد به حكم شباهت شاخهاي پهن گوزنهاي قالي پازيريك به شاخهاي گوزن شمالي اكثريت مورخان هنر و فرش شناس غربي درنگ روا نداشته و اين گوزنها را كه مي پنداشته اند هرگز در ايران ديده نشده است از جنس گوزنهاي سرزمين سيبري شناختند و برهان قاطع خواستگاه آلتاييايي قالي پازيريك برشمردند. رودنكو كاشف تپه هاي پازيريك اولين كسي بود كه اين گوزنها را از تيره گوزن زرد خالدار باز شناخت. پس از رودنكو، رمان گيرشمن باستان شناس فرانسوي به مانندگي گوزن زرد ايراني مشهور به گوزن بين النهرين و گوزن پهن شاخ روزگار ساسانيان توجه يافت كه پيكره خالدارش يا همان شاخ هاي پهن بر چندين ظرف سيمين و نيز چند صحنه در سنگهاي طاق بستان نقش بسته است. وجود اين گوزن كه تصوير مي شد هيچگاه در ايران ديده نشده است توسط باستان شناس انگليسي و كاشف نينوا، سراستين هنري لايارد (Sir A. H. Layard) در شمال خوزستان و قلمرو جنوبي بختياريها در نيمه هاي سده نوزدهم مسيحي گزارش شده است. همچنين در پي شناسايي و ازدياد نسل اين حيوان كمياب كه زيستگاه اصلي آن در كرانه هاي كرخه مي باشد، در سال 1955 يك گروه آلماني به سرپرستي فون اپل، يك نر و يك ماده از اين گوزن را پس از مدتها جستجو و در حالي كه هيچ اميدي به پيدا شدن نمونه اي از آن نبود در جنگلهاي حاشيه رودخانه كرخه در خوزستان پيدا نمودند و براي تكثير نسل به آلمان بردند. اما در سال 1342 نيز هيئتي ايراني به سرپرستي خسرو سريري توانست پس از شش هفته تلاش چهار راس از اين حيوان (يك نر و سه ماده) را زنده دستگير و به پارك وحش دشت نار سازي منتقل كند. در حال حاضر با تكثير اين حيوان تعداد زيادي از آنها در جزيره اشك در درياچه اروميه نگهداري و محافظت مي شوند. جاي ترديدي نيست كه نسل گوزنهاي شاخ پهني كه در شكارگاههاي ساسانيان پراكنده بودند و بر روي آثار آن دوره باقي مانده، پيوسته است به نسل گوزنهاي گسترده شاخ روزگار هخامنشي و گوزنهاي قالي پازيريك. جز گستردگي برگ نخلي شاخهاي گوزن زرد ايراني، ويژگيهاي ديگري است كه اهميت آنها از يك جهت بيش از ويژگي شاخها است زيرا پيوند مفروضي ميان گوزنهاي قالي پازيريك و گوزنهاي منطقه سيبري را يكسره و به تمامي مي گسلد و نيازي براي توجيه و استدلال باقي نمي ماند. اين ويژگيهاي نمايان و كارساز پوست خال خالي و خصوصاً نوار خالداري است كه از گردن تا دم گوزن ايراني كشيده شده است. ويژگيهايي كه هيچ يك از انواع اهوان و گوزنهاي آلتايي ندارند. حتي يك اثر از تمدن و فرهنگ سرتاسر آلتايي به چشم و دست ما نرسيده كه كمترين نشانه اي از اين ويژگيها بر آن باشد. اين بار نيز رودنكو اول بار بر اين ويژگيهاي گوزن پازيريك تكيه كرد. گذشته از اينها گوزن پازيريك برخوردار از نشانه هاي خاص ديگر است كه باز هم او را از گوزنهاي شمالي دورتر مي برد و به گوزنهاي زرد آسيايي – اروپايي نزديك تر مي كند يكي دم به نسبت بلندي است كه خاصه گوزن زرد آسيايي – اروپايي است و ديگري شيوه خاص نشان دادن عضلات سردست و ران حيوان است كه با سبك هنري منطقه آلتايي فرق دارد رمان گيرشمن در اين خصوص مي گويد:
«عضلات حيوانها در محل رانها و شانه ها به وسيله مارپيچ هايي شبيه به ويرگول مجسم گرديده اند و در ميان آنها سنگهاي رنگين به صورت ترصيع نشان داده شده است و اين از خصوصيات جواهرسازي هخامنشي است.»
اين ويژگي يعني نشان دادن عضلات حيوان با دايره و ويرگول، بر روي عضلات شيراني كه در قاليچه سنگي تخت جمشيد وجود دارد و حاشيه رداي لباس خشايار و پارچه كشف شده در پازيريك ديده مي شود.
استاد بافته هاي فارس سيروس پرهام در جلد دوم از كتاب دستبافهاي عشايري فارس به نمونه هايي از جل اسب هاي سوزن دوزي قشقايي معروف به طاووس يا طاووسي اشاره مي كند كه بر روي آنها نقشمايه غريب ديگري غير از طاووس ديده مي شود و هويت آنها در بعضي جلها مشخص نيست اما در برخي ديگر شاخهاي پهن و دندانه دار و دهان گشوده جانوري از جنس گوزن واضح است. وي مي نويسد: «به بركت پيدا شدن گوزنهاي زردي كه سر هنري لايارد در يك و نيم قرن پيش در جنوب غربي بختياري و نواحي غربي لرهاي كهكيلويه گزارش كرده است، رازگشاي همان نقش مايه غريبي شد كه قرنها است در سوزني هاي ايلات قشقايي و لر فارس پراكنده است. چنانكه از اين نقش ماية بغايت ساده شدة هندسي و شيوه يافته پيدا است، تصور الگوي طبيعي (يا خيالي) ديگري جز گوزن زرد ايراني براي نقشمايه به ظاهر غريب و نا متعارف ذكر شده ممكن نمي گردد و اينك بايد يقين كرد كه لرهاي كهكيلويه جانوري را كه به چشم ديده اند الگو قرار داده اند. اين بدان معني است كه گوزن شاخ پهن لري – قشقايي به سبك هندسي و تجريدي و گوزن شاخ پهن قالي پازيريك به سبك طبيعي هر دو نياز واحد داشته و از يك سرزمين برخاسته اند.»
در بررسي نقوش قالي پازيريك نقش ديگري مورد توجه قرار گرفته است و آن شيوه گره زدن دم اسبها و همچنين كاكل آنها به رسم ايرانيان است كه عينا در حجاريهاي تخت جمشيد مشاهده مي شود. و اين در حالي است كه طبق رسم سكاييان آنان به جاي گره زدن دم اسب آن را به شيوه گيس باف مي بافتند.
همچنين حيوان افسانه اي بالدار كه در دو حاشيه مجزا در قالي پازيريك بافته شده است به كرات در نقوش مختلف در ابزار و وسايل بدست آمده در اقصي نقاط ايران ديده شده است. نگارنده اين سطور خود در مقاله اي كه در ششمين كنفرانس بين المللي فرش ايران ارائه نمود نشان داد كه پس از گذشت قرنها همان شيوه نگارگري گوزن زرد خالدار ايراني و حيوان افسانه اي بالدار در يك نمونه منحصر به فرد قاليچه هاي ايراني ديده مي شود كه تا به اين لحظه از نظرها دور بوده است و آن قاليچه هاي روستاي سنگان از توابع خواف در مركز خراسان مي باشد. حيوان بالدار اين قاليچه هاي كمياب از نوع شيران بالداري است كه شبيه آن و با كمترين تفاوت در آثار به جاي مانده از روزگار ساسانيان و ادوار بعد از آن ديده مي شود و احتمالا اين قاليچه ها توسط سيستانيان كه از نژاد سكاها هستند و از روي نقوش ايراني تقليد شده است. سيستانياني كه از سيستان به مراكز شمالي يعني مركز خراسان كوچ كرده اند. اما متأسفانه هيچ قاليچه اي از سيستان قديم و با اين نقش تا به اين لحظه به دست نرسيده و گزارش نشده است. گذشته از نقوش فرش پازيريك نوع گره مورد استفاده در اين قالي نيز توسط چندين پژوهشگر ايراني و غير ايراني مورد توجه قرار گرفته است.
با مشاهده دقيق نقوش موجود بر روي يافته هاي كوهستان آلتايي كه بيانگر هنر اقوام كوچنده سكايي مي باشد و مقايسه با نقوش ايراني بويژه حجاري هاي تخت جمشيد بهتر مي توان به تأثير هنر نگارگري هخامنشي بر هنر سكايي پي برد و در اين ميان بررسي بيشتر بين نگاره هاي قالي پازيريك و نگاره هاي برگرفته از هنر انتزاعي و تخيلي اقوام آلتايي ما را هرچه بيشتر در ايراني بودن پديد آورندگان اين نادره قرن رهنمون مي گرد _________________ به یزدان که تا در جهان زنده ام / به کین سیاوش دل آکنده ام