اين محقق، بدنبال ارتباط اين تمدن كه در ايران شرقى بوده با بابل و بين النهرين كه در غرب ايران است به اين نتيجه مى رسد كه هيچيك از اين دو از يكديگر تمدن و صنعت را نگرفته اند، بلكه هر دوى آنها از ملتى گرفته اند كه بتعبير او «نيا» و يا مادر آنهاست; و مى دانيم كه جز ايران قديم ظرفيت و امكان و احتمال قابل قبول اين نظريه را ندارد، كه هم از ناحيه شرق آن را به چين و هندوستان صادر مى كرده، و هم از ناحيه غرب و شمال غربى آن را به بين النهرين و مصر و سوريه و آسياى صغير مى فرستاده است.
رابطه نزديك بين زبان پارسى قديم با زبان سانسكريت، و همچنين خط ميخى ايرانى و بابلى نيز مؤيد اين نظر است.
محقق مزبور در مقايسه اى ديگر از راه شناسايى روى سراميك شوش و سراميك چين، و يا شباهت بين گورهاى زمان سلسله دوازدهم فراعنه مصر با پرسپوليس (همان تخت جمشيد) و سنگ نبشته هاى آن، گستردگى و پهناى اين خويشاوندى و نزديكى فرهنگى بين ايران و ملل همسايه را نشان مى دهد. و همين تحقيقات كه گذشت، مى تواند در برداشتهاى تاريخى ما در مركزيت حكمت و علوم در ايران باستان مؤثر باشد.
يكى از محققان ايرانى كه به اين روابط فرهنگى ميان ملل معروف آن دوران، از زاويه ديگرى نگريسته و مركزيت فرهنگ و تمدن و حكمت ايرانى را اثبات نموده در اين باره چنين مى گويد:
بسبب فتح سارد ـ پايتخت ليديا ـ بدست كورش بزرگ (در سال 546 يا 547 ق.م) قسمت باخترى آسياى صغير را ـ كه يونانى نشين بود ـ تصرف كرد و از آن پس يونانيان اين نواحى تابعيت ايران را يافتند و بتدريج روابط ايرانيان با اقوام مختلف يونان افزون گشت.
جنگهايى بين ايران و يونان كه بنام «مادى» (Mediques) در تاريخ معروف شده و در زمان داريوش بزرگ (521-486 ق.م) و پسرش خشايارشا (486-466 ق.م) اتفاق افتاده اطلاعات اين دو ملت را از شئون ملى و مذهب يكديگر افزايش داد.[34]
واقعيت اين است كه حسن شهرت ايران در سرزمين يونان و تمدنهاى نزديك به آن تا سرزمين مصر، فقط از راه لشگركشيهاى كورش و اخلاف وى نبود، اگر چه حضور اين پادشاهان و دستگاه و ارتش پرشكوهشان تأثير بيشترى مى بخشيد; بلكه ايران دست كم از قرن ششم پيش از ميلاد همواره براى سرزمينهاى غربى آسياى صغير ـ كه يونان جزء كوچكى از آن شمرده مى شد ـ شناخته شده، بلكه كعبه آرزوهاى طلاب و تجار و حتى رزمندگان يونانى بود تا با خدمت در ارتش ايران به ثروت و جاه و جلال برسند.
همين محقق مى گويد:
رفت و آمد سياحان يونان و قبول خدمت برخى از يونانيان در دربار هخامنشى، مانند دموكدوس (پزشك داريوش اول) و كتزياس (پزشك اردشير دوم) و پناه آوردن بزرگان يونان، مانند تميستوكلس ـ سردار مشهور ـ به دربار ايران، در زمان اردشير دراز دست، و استخدام رزم آوران يونانى توسط شاهان و سفرهاى جنگى، نظير مسافرت سيزده هزار تن يونانى در سال 401 ق.م ـ كه بكمك كورش دوم آمده بودند و پس از قتل او، برياست گزنفون، بازگشتند; و وجود مورخانى از قبيل هرودوتس، توكيديدس، گزنفون، دينون، پوليپوس، ديودورس، پلوتارخس و غيره ـ كه ايران را به هم ميهنان خود شناساندند... موجب تكميل روابط گرديد به طورى كه بسيارى از آداب و رسوم ايران در يونان نفوذ كرد.[35]
از جمله حكمت مغان در فلسفه فيثاغورس، مقتبس از حكمت «مزديسنا» است.[36] افلاطون و ارسطو نيز از فلسفه مغان استفاده كرده اند چنانكه «مُثُل» افلاطون فَروَهرهاى آيين «مزديسنا» را به خاطر مى آورد. حكماى اسكندريه مانند فيلون، افلوطين، فرفوريوس نيز چنانكه بايد از آيين مغان بهره مند شدند.[37]
يكى از محققان هندى (كريشنا) در اين باره چنين مى گويد:
نخستين برخورد شرق و غرب زمان كورش در سال 600 ق.م بود كه جزيره ايونيا را فتح كرد و يونانيان از زمان ثالس با مشرق تماس پيدا كردند. نومينيوس (Numenius) اهل آپاميا مى گويد: «فيثاغورس و افلاطون، حكمت قديم مغان ايرانى و نيز حكمت برهمنان هندى را كه به ايران آمده بود ]؟[ به يونان معرفى كرده اند».[38]
برخى «مُثل» افلاطونى را برگرفته از «فَروَهر» يا «فروشى» دانسته اند، زيرا فروشى در فلسفه ايران قديم حقايق لاهوتى بود كه جهان مادى سايه هاى آن محسوب مى گرديد. فروشى حقيقت ازلى و ابدى جاويدان و غايت حركت تكاملى بشر و سعادت او مى باشد، كه بعدها بر اثر كوته بينى و عوامى مردم، اين حقيقت محض و مجرد گاهى بصورت فرشته و گاهى روح انسان فرض گرديد.
پلوتارخ ـ مورخ معروف يونانى ـ نيز در كتاب خود ـ كه از كتب اروپاييها در دو قرن اخير به حقيقت نزديكتر و از تعصب اروپاى مركزى دورتر است ـ مى نويسد:
«گروهى از فلاسفه يونان براى تحصيل علم به خاور زمين سفر كرده بودند، از جمله ثالس مالتى به مصر و فيثاغورس به مصر و ايران و ذيمقراطيس به بابل».
لاسال نيز در كتابى ـ كه بنام هراكليتوس نوشته و سفر او به ايران و بهره گيرى از دانش مغان ايرانى را يادآور شده ـ مى گويد: هراكليتوس كه مبدأ اشياء را آتش مى دانست، آن را از مزديسنا الهام گرفته است.
مركزيت ايران مخصوص به دوره هخامنشيان نبوده است، بلكه حتى در دوره مادها نيز كانون علم و حكمت و هنر بوده است. مورخ مشهور ـ دياكونوف ـ كه متخصص دوره سلسله مادهاى (Madi) ايرانى است مى گويد: «بايد به اين نكته جالب توجه كنيم كه سرزمين ماد در قرنهاى هفتم و ششم ق.م كانونى بوده كه از آنجا مفهومات دينى و فلسفى انتشار يافته».[39]
سپس با ذكر اين نكته كه وجود برخى لغات و مفاهيم پارسى مادى درباره صلح و كاميابى و سوگند و نيروى سحر آميز و دليرى و پيروزى (كه در كلمات فرن و أرد و اَخسَر و مانند آنها و مشتقات آنهاست) كه در همسايگان قديم ايران يعنى آشوريان، و يا اسكيتها (سكاها) ـ در كرانه درياى سياه ـ ديده مى شود، مى گويد: «بنابراين، در قرنهاى هفتم و ششم ق.م سرزمين ماد مركز اشاعه فعاليتهاى معيّنى در زمينه فرهنگى و دينى بوده است».
نامبرده درباره رابطه فرهنگى و دينى ايران و يونان مى گويد:
ارسطو و ديگر شاگردان افلاطون (ظاهراً وى اولين كسى بود در يونان كه جداً به تعاليم مغان، يا مجوسان، علاقه ورزيد) به تعاليم مغان توجه كردند و شايد كتسياس نيز از زردشت نام برده باشد. روايات باستانى، تعليمات فيثاغورس را مأخوذ از زردشت مى دانند، ولى مسلماً اين نظر نادرست است».[40]
مورخ مشهور ديگر ـ ويل دورانت ـ مى نويسد:
تاكنون دست كم ششهزار سال مى گذرد كه در نيمى از اين مدت ـ تا آنجا كه بر ما معلوم است ـ خاور نزديك مركز امور و مسائل بشرى بوده (...) فرهنگهاى مختلف وجود داشته، كشاورزى، بازرگانى، صنايع، رياضيات و پزشكى، هندسه و نجوم و تقويم و ساعت، منطقه البروج، الفبا و خط و كاغذ و مركب، كتاب و كتابخانه و مدرسه (...) يكتاپرستى (...) و چيزهاى فراوان ديگر براى نخستين بار پيدا شده و رشد كرده و فرهنگ اروپايى و امريكايى ما در طى قرون، از راه جزيره كرت و يونان و روم، از فرهنگ همين خاور نزديك گرفته شده است.
و در جاى ديگر مى نويسد:
يونانيان سازنده كاخ تمدن بشمار نمى روند (...) يونان در واقع همچون وارثى است كه ذخاير سه هزار ساله علم و هنر را ـ كه با غنايم جنگ و بازرگانى از خاور زمين به آن سرزمين رسيده- بنا حق تصاحب كرده است.
با مطالعه مطالب تاريخى مربوط به خاور نزديك و احترام گذاشتن به آن در حقيقت وامى را كه نسبت به مؤسسّان واقعى تمدن اروپا و امريكا داريم ادا كرده ايم.[41]
اگر چه اين فقط گوشه اى از حقيقت تاريخى در اين باره است، ولى بهر حال، تقدم مشرق را بر يونان مى رساند و همان گونه كه ديديم خاور نزديك نيز، خود وامدار و مديون ايران و بابل است.
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت نویسنده
[1]) سوره بقره، آيه 31 (و به آدم همه اسماء را آموخت، سپس آنها را به ملائكه نشان داد...).
[2]) حكمة الاشراق، شهاب الدين سهروردى، ص11.
[3]) تاريخ الحكماء، قفطى، ص1.
[4]) رسالة في الحدوث، ملاّصدرا، ص153.
[5]) همان، ص 153-154.
[6]) حكمت يونان، شارل ورنر، صص 5 و 6 (فارسى).
[7]) همان، صص 5،6،7.
[8]) همان.
[9]) تاريخ فلسفه غرب، برتراند راسل، ص 27(فارسى).
[10]) دين ايرانى بر پايه متنهاى كهن يونانى، اميل بنونيست، ص هفت و هشت.
[11]) زردشت و جهان غرب ، گيمن، صص 119-121.
[12]) همان، صص 129-134.
[13]) تاريخ ايران، كمبريج، ج1، ص 154.
[14]) دين ايرانى، اميل بنونيست، صص 69-70 و 107.
[15]) تاريخ فلسفه، اميل بريه، ج1، صص 3-4.
[16]) همان، ص 51.
[17]) همان، ص 61.
[18]) استنباط ديگر اين است كه از يكسو به بابل و ملل همسايه ديگر رفته، و از سوى ديگر بوسيله افرادى مانند فيثاغورس به يونان برده شده باشد.
[19]) پيدايش دانش نجوم، واندر وِردِن، ص191-193.
[20]) زردشت و جهان غرب، گيمن، ص 125 و 158.
[21]) دين ايرانى، اميل بنونيست، ص 11.
[22]) همان، ص 9 و ص 111.
[23]) تاريخ ماد، دياكونوف، ص 346.
[24]) پيدايش دانش نجوم، واندر وردن.
[25]) گيرشمن، ايران از آغاز تا اسلام، ص38.
[26]) تاريخ ماد، دياكونوف، ص 254 (فارسى).
[27]) تاريخ فلسفه شرق و غرب، راداكريشنا، ج2، ص 54; تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج1، ص 141.
[28]) تمدنهاى باستانى (خاور نزديك)، ژرژ كنتنو، ص 84-85، (فارسى).
[29]) همان، ص 90.
[30]- و نيز ر.ك به تاريخ آسيا، رنه گروسه، ص 40 (فارسى): «ايرانيان هخامنشى بهنگام استيلاى خود (529-330 ق.م) آسياى خاورى را در زير يك لوا در آورده بودند. ايران، بين النهرين، آسياى صغير، سوريه و مصر چنانكه ديده شده فقط يك امپراتورى فراخ تشكيل مى دادند كه نژادها و مذاهب گوناگون اتباع آن ـ كه در آرامش همكارى مى كردند ـ اسماً ايرانى خوانده مى شد»، «چنان آرامشى كه در دو قرن (539-330 ق.م) در دوره هخامنشيان بر شرق باستانى ـ از رود سند گرفته تا بوسفور و از سرداريا تا مصر- فرو افتاده بود دنيا هرگز به خود نديده است، و حتى نا كاميهاى داريوش و پسرش نيز اين سكون را بر هم نزد.» ص23، ص40، تاريخ آسيا.
[31]- و نيز ر.ك به تاريخ آسيا، رنه گروسه، ص 40 (فارسى): «ايرانيان هخامنشى بهنگام استيلاى خود (529-330 ق.م) آسياى خاورى را در زير يك لوا در آورده بودند. ايران، بين النهرين، آسياى صغير، سوريه و مصر چنانكه ديده شده فقط يك امپراتورى فراخ تشكيل مى دادند كه نژادها و مذاهب گوناگون اتباع آن ـ كه در آرامش همكارى مى كردند ـ اسماً ايرانى خوانده مى شد»، «چنان آرامشى كه در دو قرن (539-330 ق.م) در دوره هخامنشيان بر شرق باستانى ـ از رود سند گرفته تا بوسفور و از سرداريا تا مصر- فرو افتاده بود دنيا هرگز به خود نديده است، و حتى نا كاميهاى داريوش و پسرش نيز اين سكون را بر هم نزد.» ص23، ص40، تاريخ آسيا.
[32]) تمدنهاى باستانى، ژرژ كنتنو، صص 132-133.
[33]) تمدنهاى باستانى، كنتنو، صص 86 و 88 و 132.
[34]) مجموعه مقالات، دكتر محمد معين، 1/47.
[35]) اسكندر لباس شاهان ايرانى را مى پوشيد و سرداران او نيز آداب ايرانى داشتند.
[36]) Porphyrius Vhita Pytagorae 12,14.
[37]) مزديسنا و تأثير آن در ادب فارسى، دكتر معين، ص 147.
[38]) تاريخ فلسفه شرق و غرب، كريشنا، ج1، ص3.
[39]) تاريخ ماد، دياكونوف، ص 245.
[40]) مقصود وى وجود فاصله زمانى ميان زردشت پيامبر و فيثاغورس است، نه انكار و سلب رابطه فيثاغورس با ايران.
[41]) تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج1، ص141.