کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 4 خرداد ماه ، 1391
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - حافظ مهرآیین (13-17)

حافظ مهرآیین (13-17)

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ادب و سروده

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


omidataeifard
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 679
امتياز: 1747
تشکر کرده: 114
تشکر شده 812 بار در 424 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 6 مرداد ماه ، 1389 10:04:51    موضوع مطلب: حافظ مهرآیین (13-17) پاسخ همراه با اعلان

حافظ مهرآیین (بخش ۱۳)

م.ص. نظمی افشار

فلسفه
شهاب‌الدين سهروردي در ابتداي كتابِ «حكمت‌الاشراق» گفته است: اين كتاب با نوشته‌هاي ديگرم فرق دارد‌ و تمام مطالب مندرج آن را از روي فكر و انديشه به دست نياورده‌ام، بلكه ذوق و رياضت در كشفِ آن بيشتر دخالت داشته و چون همة گفتار ما از راهِ برهان نيست و به عيان و مشاهده دانسته خواهد شد، پس به تشكيك و وسوسة شكاكان از ميان نمي‌رود. (خلاصة حكمت‌الا‌شراق ص 3)
(غزل شمارة 10)
گر چه بدنامي است نزد عاقلان/ ما نمي‌خواهيم ننگ و نام را
(غزل شمارة 44)
َورايِ طاعتِ ديوانگان ز ما مطلب/ كه شيخِ مذهبِ ما عاقلي گنه دانست
(غزل شمارة 50)
اي كه از دفتر عقل آيت عشق آموزي
ترسم اين نكته به تحقيق نداني دانست
(غزل شمارة 51)
كنون كه بر كفِ گل، جام بادة صاف است
به صد هزار زبان بلبلش در اوصاف است
بخواه دفتر اشعار و راه بستان گير
چه وقتِ مدرسه و بحث كشف كشاف است
فقيه مدرسه دي مست بود و فتوا داد
كه مي حرام، ولي به، ز مال اوقاف است
(غزل شمارة 80)
ما را به منع عقل مترسان و مي بيار
كان شحنه در ولايت ما هيچ‌كاره نيست
(غزل شمارة 103)
بهاي بادة چون لعل چيست جوهر عقل
بيا كه سود كسي برد كاين تجارت كرد
(غزل شمارة 105)
مشكل عشق نه در حوصلة دانش ماست
حلِ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
(غزل شمارة 113)
هر آبروي كه اندوختم ز دانش و دين
نثار خاكِ رهِ آن نگار خواهم كرد
(غزل شمارة 125)
در كارخانه‌اي كه رهِ عقل و فضل نيست
وهمِ ضعيف راي فضولي چرا كند
(غزل شمارة 140)
حريمِ عشق را درگه، بسي بالاتر از عقل است
كسي آن آستان بوسد، كه جان در آستين دارد
(غزل شمارة 142)
ز باده هيچت اگر نيست اين نه بس‌كه تو را/دمي ز وسوسة عقل بيخبر دارد
اقبال لاهوري سروده است:
خواب بر من دميد افسوني/ چشم بستم ز باقي و فاني
نگهِ شوق تيزتر گرديد/ چهره بنمود پير يزداني
آفتابي كه از تجليِ او/ افقِ روم و شام نوراني
شعله‌اش در جهانِ تيره نهاد/ به بيابان چراغِ رهباني
معني از حرفِ او همي روييد /صفتِ لاله‌هايِ نعماني
گفت با من چه خفته‌اي برخيز/بر سرابي سفينه مي‌راني
به خرد راهِ عشق مي‌پويي/به چراغ آفتاب مي‌جويي
(غزل شمارة 163)
هر نقش كه دستِ عقل بندد/جز نقشِ نگار خوش نباشد
شيخ محمود شبستري مي‌فرمايد:
هر آنكس را كه ايزد راه ننمود/ز استعمالِ منطق هيچ نگشود
فلاسفة مشايي پيروانِ منطق و استدلال و گروه مخالف متصوفه و اشراقي بوده‌اند. به گفتة شاهِ سنجان:
رندان مي دانش از سرِ حال كشند/ني چون جهلا براهِ اشكال كشند
علمي كه به درس و بحث مفهوم شود/آبي است كه از چاه به غربال كشند
ابيات زير از اديب معاصر «پرويز شهريار افشار» است:
عشق بايد كه تا كسي باشد/ مردِ اين راهِ پر نشيب و فراز
ورنه هرگز بپايِ خستة عقل/ ره نيابد كسي به پردة راز
اقبال لاهوري سروده است:
دانش اندوخته‌اي، دل ز كف انداخته‌اي/آه زان نقدِ گرانمايه كه در باخته‌اي
(غزل شمارة 216)
اگر نه باده غمِ دل ز يادِ ما ببرد/نهيبِ حادثه بنيادِ ما ز جا ببرد
وگرنه عقل به مستي فرو كشد لنگر/چگونه كشتي ازين ورطة بلا ببرد
(غزل شمارة 223)
عقلم از خانه بدر رفت و اگر مي اين است
ديدم از پيش كه در خانة دينم، چه شود
(غزل شمارة 226)
كرشمة تو شرابي به عاشقان پيمود/كه علم بي خبر افتاد و عقل بي حس شد
(غزل شمارة 232)
بيا اي شيخ و از خمخانة ما/ شرابي خور كه در كوثر نباشد
بشوي اوراق اگر همدرسِ مايي/كه علمِ عشق در دفتر نباشد
ز من بنيوش و دل در شاهدي بند/كه حسنش بستة زيور نباشد
شرابِ بي خمارم بخش يا رب/كه با او هيچ دردِ سر نباشد
(غرل شمارة 239)
دفتر دانش ما جمله بشوييد به مي/كه فلك ديدم و در قصدِ دلِ دانا بود

_________________
به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
!/profile.php?id=100001411667551&v=wall

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


omidataeifard
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 679
امتياز: 1747
تشکر کرده: 114
تشکر شده 812 بار در 424 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 6 مرداد ماه ، 1389 10:05:47    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

حافظ مهرآیین (بخش ۱۴)

از: م.ص.نظمی افشار

وصل، هجران
(غزل شمارة 4)
حافظ ز ديده دانة اشكي همي فشاند/باشد كه مرغ وصل كند قصدِ دام ما
(غزل شمارة 5)
بشدكه ياد خوشش باد روزگاروصال/خودآن كرشمه كجارفت و آن عتاب كجا
(غزل شمارة 21)
حافظ ازدولت عشق توسليماني يافت
يعني ازوصل تواش هست كنون باده به دست
(غزل شمارة 30)
حافظ هرآنكه عشق نورزيدو وصل خواست
احرامِ كعبة دل وجان بي وضو ببست
(غزل شمارة 32)
از پاي فتاديم چو آمد غمِ هجران
در درد بمانديم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان يافت
عمري است كه عمرم همه در كار دعا رفت
احرام چه بنديم كه آن قبله نه اينجاست
درسعي چه كوشيم چو از كعبه صفا رفت
(غزل شمارة 39)
دي وعده داد وصلم و در سر شراب داشت
امروز تا چه گويد و بازش چه در سر است
(غزل شمارة 73)
شنيده‌ام سخني خوش كه پيركنعان گفت
فراق يار نه آن مي‌كند كه بتوان گفت
حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر
كنايتي است كه از روزگار هجران گفت
(غزل شمارة 97)(از نظر پژمان بختياري اين غزل الحاقي است.)
داد مسكينان بده اي روزِ وصل/ از شبِ يلداي هجران الغياث
شب يلدا طولانيترين شبِ سال است و از روز بعد، روز‌ها شروع به طولاني‌تر شدن مي‌كنند. لذا ايرانيان باستان تولد خورشيد (مهر) را در اين روز جشن مي‌گرفتند.
(غزل شمارة 121)
طاير دولت اگر باز گذاري بكند/يار باز آيد و با وصل قراري بكند
(غزل شمارة 125)
ما را كه دردِ عشق و بلاي خمار كشت
يا وصل دوست يا مي صافي دوا كند
اصلِ كل وصل است ليكن اهلِ راز/ عيش‌ها در بوتة هجران كنند
مولانا مي‌فرمايد:
هر كسي كو دور ماند از اصلِ خويش/باز جويد روزگار وصلِ خويش
(غزل شمارة 166)
عشقِ تو نهالِ حيرت آمد/ وصلِ تو كمالِ حيرت آمد
بس غرقة حال وصل كاخر/ هم بر سرِ حال حيرت آمد
يكدل بنما كه در رهِ او/ بر چهره نه خالِ حيرت آمد
نه وصل بمانَد و نه واصل/ آنجا كه خيال حيرت آمد
از هر طرفي كه گوش كردم/ آوازِ سئوال حيرت آمد
شد منهزم از كمالِ عزت/ آن را كه جلال حيرت آمد
سر تا قدمِ وجود ِ حافظ/ در عشق نهان حيرت آمد
شاعر معاصر استاد مجيد يكتايي در بابِ وصل و هجران سروده‌اند:
گوئي كه كج بدار و مريز اي دليل راه/ اين در طريق عشق نباشد ميسرم
از هجرِ اوست اين همه افغان و دردِ من/از مهرِ اوست جمعِ پريشانِ خاطرم
خواهانِ اوست دل‌كه به‌زندان فتاده‌ام/از شوقِ وصل اوست رَوَدهرچه بر سَرم
دارم هوايِ همدميِ دوستان به‌سر/ ور دولت وصال نباشد ميسرم
”يكتا“ تو آرزويِ وصالش ز دل مبر/ هر چند مشكل از غمِ او جان بدر برم
(غزل شمارة 173)
از دست رفته بود وجودِ ضعيفِ من/صبحم به بويِ وصل تو جان باز داد جان
(غزل شمارة 194)
بهاي وصل تو گر جان بُوَد خريدارم
كه جنسِِِ خوب مُبصر به هر چه ديد خريد
افتخارالدين دامغاني شاعر قرن هفتم قمري سروده است:
آخر اين محنت هجران به سر آيد روزي
وين دلِ خسته از اين غم به در آيد روزي
هم بر اين حال نماند مگر اين محنت من
شبِ اندوهِ مرا هم سحر آيد روزي
زين همه يا رب و اين آهِ سحرگاهي من
شك ندارم كه يكي كارگر آيد روزي
يا رب آن دولت جاويد بيابم گويي
كه خرامان ز درم يار درآيد روزي
چند باشد دلِ من خستة خارِ غمِ عشق
گلبنِ وصل هم آخر به در آيد روزي
افتخارا مشو از شاديِ وصلش نوميد
كاخر اين محنتِ هجران به سر آيد روزي
خاقاني سروده است:
چرا ننهم؟ نهم دل بر خيالت/ چرا ندهم؟ دهم جان در وصالت
و در جاي ديگر در شرح هجران آورده است:
از شبِ هجران بپرس تا به چه روزم/ زآتشِ سودا ببين كه در چه گدازم

قفس تن، زندان تن
(غزل شمارة 8)
همه را خوابگه آخر چو به زير خاك است
گو چه حاجت كه به افلاك كشي ايوان را
ماه كنعاني من مسند مصر آن تو شد
جاي آن است كه بدرود كني زندان را
اقبال لاهوري‌ سروده است:
خاكِ تاريكي كه نامِ او تن است/ عقل از بيداد او در شيون است
شير حق اين خاك را تسخير كرد/ اين گلِ تاريك را اكسير كرد
رضا قلي خان هدايت (1215 الي 1288 قمري) سروده است:
سگي ماده است دنيا و سگي نر طالب دنيا
كه دشوار است اخراجش گر آسان است ادخالش
مگر از سردي آبِ قناعت بگسلد اين سگ
وگرنه ناگزير آمد كه پيوندد به دنبالش

_________________
به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
!/profile.php?id=100001411667551&v=wall


آخرين ويرايش توسط omidataeifard در تاريخ پنجشنبه، 7 مرداد ماه ، 1389 09:28:04; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


omidataeifard
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 679
امتياز: 1747
تشکر کرده: 114
تشکر شده 812 بار در 424 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 6 مرداد ماه ، 1389 10:07:31    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

حافظ مهرآیین (بخش ۱۵)

از: م.ص.نظمی افشار

طريقت
(غزل شمارة 28)
در طريقت هر چه پيش سالك آيد خير اوست
بر صراط مستقيم اي دل كسي گمراه نيست
تا چه بازي رخ نمايد بيدقي خواهيم راند
عرصة شطرنجِ رندان را مجالِ شاه نيست
(غزل شمارة 46)
قلندران طريقت(حقيقت) به نيم جو نخرند
قباي اطلس آن كس كه از هنر عاري است
(غزل شمارة 82)
خيالِ روي تو در هر طريق همره ماست
نسيم مويِ تو پيوند جانِ آگه ماست
به رغم مدعياني كه منعِ عشق كنند
جمالِ چهرة تو حجتِ موجهِ ماست
(غزل شمارة 95)
در طريقت رنجش خاطر نباشد مي بيار
هر كدورت را كه بيني چون صفايي رفت رفت
(غزل شمارة 107)
تو كز سراي طبيعت نمي‌روي بيرون
كجا به كوي طريقت گذر تواني كرد
(غزل شمارة 120)
يا بخت من طريقِ محبت فرو گذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
عبادالدين دامغاني سروده است:
نخواهم‌بي‌غمِ عشقت زماني شادماني را
ندانم جزلبِ لعلت حيات جاوداني را
نكردم اختيار ِخود طريقِ عشق را ليكن
كه مانع مي‌تواند شد قضايِ آسماني را
حيات از بهر آن خواهم، كه وصلِ يار دريابم
وگرنه در غمِ هجران چه راحت زندگاني را
بدان اميد كز وصلت مرا حاصل شود كامي
درين سودا بسر بردم همه عمرِ جواني را
روا نبود كه بي‌جرمي بقولِ دشمنِ بد گو
بيكسو افكني كلي، طريقِ مهرباني را
(دامغان شش هزار ساله. ص 176)
محمد علي طاهريا شاعر معاصر سروده است:
در طريقت چشم ما را كور بين/ وز شريعت كامِ ما را دور بين
جمله اديانِ دگر را در جهان/ بهر ما يك وصلة ناجور بين
(دامغان شش هزار ساله. ص 205)
(غزل شمارة 240)
ساقيا جام دمادم ده كه در سير طريق
هر كه عاشق وش نيامد در نفاق افتاده بود
در مقامات طريقت هر كجا كرديم سير
عافيت را با نظربازي فراق افتاده بود
رهرو - سالك
مولانا مي‌فرمايد:
عالمِ وهم و خيال و طبع و بيم/ هست رهرو را يكي سدِ عظيم
(غزل شمارة 184)
تركِ گدايي مكن، كه گنج بيابي/ از نظرِ رهروي كه بر گذر آيد
(غزل شمارة 188)
سالك ار نورِ هدايت طلبد راه به دوست/كه به جايي نرسدگر به ضلالت برود
ابيات زير از شاعر معاصر مرقاتش خوئي است:
لحظه‌اي سر گران ز بادة عشق/ شو به دردي كشانِ حق دمساز
بشنو اندرزِ رهروانِ طريق/ تا حقيقت نمايدت ز مجاز
تا تو را آگهي دهد از خويش/ فيضِ الهامِ حافظِ شيراز
(غزل شمارة 215)
به وجهِ مرحمت اي سالكانِ صدرِ جلال/ز رويِ حافظ و آن آستانه ياد آريد
رندي
(غزل شمارة 5)
صلاح كار كجا و من خراب كجا/ ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا
چه نسبت است به رندي صلاح و تقوي را/سماع و وعظ كجا نغمة رباب كجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقة سالوس/كجاست دير مغان و شراب ناب كجا
ز روي دوست دل دشمنان چه دريابد/چراغ مرده كجا شمع آفتاب كجا
(غزل شمارة 8)
حافظا مي خور و رندي كن و خوش باش ولي
دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
(غزل شمارة 18)
توبة زهدفروشان گرانجان بگذشت
وقت شادي و طرب‌كردن رندان پيداست
چه ملامت رسد آن را كه چنين باده خورد
اين نه عيب است برِ عاشقِ رند و نه خطاست
(غزل شمارة 40)
حافظ شراب و شاهد و رندي نه وضع توست
في‌الجمله مي‌كني و فرو مي‌گذارمت
حافظ در اين بيت اعتراف مي‌كند كه با وجود تتبعات عاشقي به آيين عرفان عمل مي‌كند.
(غزل شمارة 52)
ميخواره و آشفته و رنديم و نظر باز
وانكس كه چو ما نيست درين دهر كدام است
(غزل شمارة 53)
نام حافظ رقم نيك پذيرفت ولي
پيش رندان خطر سود و زيان اين همه نيست
(ازل شمارة 56)
عيب رندان مكن اي زاهدِ پاكيزه سرشت
كه گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نيكم و گر بد تو برو خود را باش
هر كسي آن درود عاقبت كار كه كشت
نا اميدم مكن از سابقة لطف ازل
تو چه داني كه پسِ پرده چه خوب است و چه زشت
همه كس طالب يارند چه هشيار و چه مست
همه جا خانة عشق است چه مسجد چه كنشت
نه من از پردة تقوي به در افتادم و بس
پدرم نيز بهشت ابد از دست بهشت
باغ فردوس لطيف است وليكن زنهار
تو غنيمت شمر اين ساية بيد و لب كشت
سر تسليم من و خاك در ميكده‌ها
مدعي گر نكند فهم سخن، گو سر و خشت
حافظا روز اجل گر به كف آري جامي
يكسر از كوي خُرابات برندت به بهشت
(غزل شمارة 65)
رندان تشنه لب را جامي نمي‌دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
(غزل شمارة 80)
فرصت شمر طريقة رندي كه عاشقي
چون راه گنج بر همه كس آشكاره نيست
(غزل شمارة 84)
مصلحت نيست كه از پره برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبري نيست كه نيست
شير در بادية عشق تو روباه شود
آه ازين راه كه در وي خطري نيست كه نيست
همانطور كه از مفهوم واژة تركيبي نيست كه نيست مستفاد مي‌شود منظور حافظ از آوردن دو نيست، به دست آوردن مفهوم ”هست“ است. يعني نيست دوم، نيست اول را برعكس كرده و جمع دو لغت به معني هست مي‌باشد.
(غزل شمارة 92)
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظر باز
بس طور عجب، لازمِ ايامِ شباب است
(غزل شمارة 125)
گر مي فروش حاجت رندان روا كند/ ايزد گنه ببخشد و رفع بلا كند
(غزل شمارة 130)
زاهد ار رندي حافظ نكند فهم چه باك
ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند
(غزل شمارة 139)
من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه‌سياه
هزار شكر كه يارانِ شهر بي گنهند
(غزل شمارة141)
به صفايِ دلِ رندان و صبوحي زدگان/ بس درِ بسته به مفتاح دعا بگشايند
(غزل شمارة 148)
اي دل طريق رندي از محتسب بياموز
مست است و در حقِ او، كس اين گمان ندارد
(غزل شمارة 172)
شراب و عيش نهان چيست، كارِ بي بنياد/زديم بر صفِ رندان و هرچه باداباد
(غزل شمارة 193)
بر سرِ تربتِ ما چون گذري همت خواه/كه زيارتگه رندانِ جهان خواهد بود
(غزل شمارة 213)
دامني گر چاك شد در عالمِ رندي چه باك
جامه‌اي در نيكنامي نيز مي‌بايد دريد
(غزل شمارة 200)
گر چه بي سامان نمايد كار ما سهلش مبين
رند را آبِ عِنب ياقوتِ رماني بُوَد
(غزل شمارة 224)
مرا روزِ ازل كاري به جز رندي نفرمودند
هر آن قسمت كه آنجا شد بر آن افزون نخواهد شد
(غزل شمارة 28)
گر چه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندي آموز و كرم كن كه نه چندان هنر است
حيواني كه ننوشد مي‌ و انسان نشود
(غزل شمارة 233)
آن نيست كه حافظ را رندي بشد از خاطر
كاين سابقة پيشين تا روزِ پسين باشد
(غزل شمارة 234)
ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست
عاشقي شيوة رندانِ بلا كش باشد
فخرالدين عراقي سروده است:
من آن قلاش و رند بي‌نوايم/كه در رندي مغان را پيشوايم

_________________
به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
!/profile.php?id=100001411667551&v=wall


آخرين ويرايش توسط omidataeifard در تاريخ پنجشنبه، 7 مرداد ماه ، 1389 09:28:30; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


omidataeifard
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 679
امتياز: 1747
تشکر کرده: 114
تشکر شده 812 بار در 424 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 6 مرداد ماه ، 1389 10:10:32    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

حافظ مهرآیین (بخش ۱۶)

از: م.ص.نظمی افشار

مهر
در آيين مزدايي، مهر، ايزدِ عهد و پيمان، فروغِ خورشيد و عشق و مهرباني است. در كتابِ ودايِ هنديانِ آريايي، نام او با وارونا در يكجا آمده است، وارونا خدايِ آسمان و شب است و مهر خداوندِ فروغ و روشنايي. در اوستا مهر يكي از ايزدان است و بخشي از اوستا به نام مهريشت در ستايش اوست. در بسياري از سنگ نوشته‌هاي هخامنشي و اشكاني و ساساني نامِ مهر به بزرگي و فر و شكوه ستوده شده است. در گاه‌شمار ايراني، نام ماه هفتم از سال و همچنين روز شانزدهم هر ماه به نام ايزد مهر است. در روز شانزدهم مهر ماه كه روز و ماه مهر با هم تقارن دارند جشني برگزار مي‌شده كه به آن مهرگان مي‌گفته‌اند. در دورة اشكاني آيين مهر دين رسمي ايران بوده است. (گاهشماري چهارده‌هزار سالة ايراني. ص 32)
(غزل شمارة 40)
صد جوي آب بسته‌ام از ديده بر كنار
بر بوي تخمِ مهر كه در دل بكارمت
محراب ابروان بنما تا سحرگهي
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
(غزل شمارة 45)
بي مهرِ رخت روز مرا نور نمانده است
وز عمر مرا جز شبِ ديجور نمانده است
صبر است مرا چارة هجران تو ليكن
چون صبر توان كرد كه مقدور نمانده است
(غزل شمارة 85)
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه
رند از رهِ نياز به دارالسلام رفت
ديگر مكن نصيحت حافظ كه دًر نيافت
گم گشته‌اي كه بادة مهرش به كام رفت
(غزل شمارة 129)
ز مهر باني جانان طمع مبر حافظ
كه نقشِ جور و نشان ستم نخواهد ماند
(غزلِ شمارة 135)
حافظ از شوقِ رخِ مهر فروغ تو بسوخت
كامگارا نظري كن سويِ ناكامي چند
(غزل شمارة 137)
سرشكِ گوشه‌گيران را چو دريابند، دُر يابند
رخِ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند
(غزل شمارة 147)
سر و زر و دل و جانم فدايِ آن محبوب
كه حقِ صحبت مهر و وفا نگه دارد
(غزل شمارة 176)
دلم جز مهرِ مهرويان، طريقي بر نمي‌گيرد
ز هر در مي‌دهم پندش، وليكن در نمي‌گيرد
خدا را اين نصيحتگو، حديثِ ساغر و مي گو
كه نقشي در خيالِ ما، از اين خوشتر نمي‌گيرد
(غزل شمارة 185)
آنچنان مهرِ توام در دل و جان جاي گرفت
كه اگر سر برود مهرِ تو از جان نرود
در طالع بيني ايراني عدد يك :مثبت، مبدا اعداد طبيعي و معرفِ خدايِ يكتا است. سمبلِ نجومي آن خورشيد مي‌باشد. عدد يك و ستارة خورشيد همواره مورد تكريم و تقديس بودند و از اين رو در ستاره‌شناسي، سعد اكبر(خوش يمن ترين) نام گرفته‌اند. (طالع بيني ايراني. ص 23)
(غزل شمارة 210)
بهار مي‌گذرد مهر گسترا درياب
كه رفت موسم و حافظ هنوز مي نچشيد
(غزل شمارة 223)
واعظِ شهر چو مهرِ ملك و شحنه گزيد
من اگر مهرِ نگاري بگزينم چه شود
خواجه بدرالدين دامغاني از شعراي قرن هفتم قمري سروده است:
اي جانِ زندگاني چوني و چيست حالت
روزم به آخر آمد در حسرت وصالت
هر چند بي قرارم، عقلم غلامِ زلفت
با آنكه تيره حالم، جانم فدايِ خالت
پر نور شد ضميرم، از آفتابِ مهرت
روشن شد اندرونم، از پرتو جمالت
خورشيد وار سايد، بر چرخِ چارمين سر
گر بدر باز بيند، ابرويِ چون هلالت
خاقاني شرواني سروده است:
مهر بريدن ز دوست مذهبِ ما نيست
ليك چنين هم طريق و رسم تو را بود[b]

_________________
به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
!/profile.php?id=100001411667551&v=wall

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


omidataeifard
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 679
امتياز: 1747
تشکر کرده: 114
تشکر شده 812 بار در 424 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 6 مرداد ماه ، 1389 10:13:03    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

حافظ مهرآیین (بخش ۱۷)

از: م.ص. نظمی افشار

مهريسم
(غزل شمارة 222)
ياري اندر كس نمي‌بينم، ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد، دوستداران را چه شد
آبِ حيوان تيره گون شد، خضرِ فرخ پي كجاست
گل بگشت از رنگِ خود، بادِ بهاران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگِ مرغي برنخواست
عندليبان را چه پيش آمد، هزاران را چه شد
لعلي از كانِ ُمُروت بر نيامد سال‌هاست
تابشِ خورشيد و سعيِ باد و باران را چه شد
كس نمي‌گويد كه ياري داشت حقِ دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد، ياران را چه شد
شهرِ ياران بود و خاكِ مهر بانان اين ديار
مهر باني كي سر آمد شهرياران را چه شد
گويِ توفيق و كرامت در ميان افكنده‌اند
كس به ميدان در نمي‌آيد، سواران را چه شد
زهره سازي خوش نمي‌سازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوقِ مستي، ميگساران را چه شد
حافظ َاسرارِ الهي، كس نمي‌داند خموش
از كه مي پرسي كه دورِ روزگاران را چه شد
مهر در يكي از هبوط‌هايش از درخت سرو متولد مي‌شود. لغت فرانسوي Noel به معني متولد شده است كه عيد نوئل و بابا نوئل در روز تولد مهر از آن گرفته شده است. دختراني كه در شب تولد مهر(جشن نوئل) به دنيا مي‌آيند به همين سبب ناتالي Natalie مي‌نامند.
(غزل شمارة 60)
قدم دريغ مدار از جنازة حافظ
كه گرچه غرق گناه است مي‌رود به بهشت
در يونان باستان ”ديونيزس“ خداي جوانان است (از وجود واژة ديو در ابتداي اين اسم معلوم است كه ريشة ايراني دارد). اين خدا هميشه خوشحال بوده و خداي شراب نيز تلقي مي‌شود. او دنيا را با همراهان خود كه زنهاي شهوت پرست و بيعار هستند ديدن مي‌نمايد. جشن‌هايي كه به افتخار او مي‌دهند با قرباني گاو مقدس كه از اساس و لوازم جشن مي‌باشد، در يك محيط هيجان آميز و محرك برگذار مي‌شود. اين جشن‌هاي مذهبي اكثرا در شب و در كوه‌ها در روشنايي مشعل‌ها انجام مي‌گرفته. حالات و كيفيت مخصوص جشن و موزيك و صداي فلوت و سنتور و شعله‌هاي لرزان يك جاذبه و بهت مقدس و آميخته به ترس را ايجاد مي‌كرده است. زنها هم در اين جشن‌ها شركت داشته‌اند. زنها ملبس به لباسي بوده‌اند كه از پوست بز تهيه شده بود موهاي زنها افشان و دور گردن و شانه‌هاي آنها ريخته و با يك نوع چوب مخصوص زينت داده مي‌شده. شركت كنندگان در اين مراسم در ميان صداها و فريادهاي بلند و ناله‌هاي هيجان انگيز كه آنها را از خود بي خود مي‌كرده سرود مي‌خواندند و مي‌رقصيدند و ناگهان همگي خود را به روي گاو قرباني انداخته و دندان‌هاي خود را در گوشت خام و نپختة حيوان فرو مي‌بردند. انجام مراسم و آداب اين جشن‌ها مردم را در قدرت خدا سهيم مي‌كرده و با اين ميل خونين آنها در حلقة خدايان وارد مي‌شده‌اند. در تاريخ ضبط است كه مادر اسكندر مقدوني در اين جشن‌ها شركت مي‌كرده است.
روح انسان عبارت از جرقه‌اي از روح كلي و يا تجلي عشق جهاني است كه در همه چيز وجود دارد. روح در عالم بالاتر زندگي مي‌كند و بعد در جسم داخل شده و با هيولي(ماده) متحد مي‌گردد و بعد براي كارها و خطاهايي كه در دوران زندگي مرتكب شده رنج كشيده و مجازات مي‌شود. روح براي اينكه افتخار و فضيلت ابتدايي خود را به دست آورد بايستي به واسطة تحمل رياضت و توجه و احترام به اخلاق خود را تصفيه نمايد. در اين صورت روحي كه تصفيه شده است پس از مرگ و فناي جسم به جايگاه خوشبختي يعني جائيكه قبلا در آنجا بوده خواهد رفت. بايستي روح كه قسمتي از خداست آزاد شده و نجات يابد. اسرار مربوط به «ارفه» داراي روش و تشكيلاتي است كه نشانة يك آيين روحي فوق‌العاده بزرگ مي‌باشد. براي تازه واردين تشريفات و آزمايش‌هايي وجود داشته كه نشانة جدايي و متاركه او با زندگي قديم و ورود به زندگي جديد بوده است. معتقدين پس از مردن در قبر يك نوع نقشة جغرافيايي مربوط به آرامگاه در كنار مرده مي‌گذاشتند تا در موقعي كه مرده به طرف سرزمين اموات مي‌رود از نزديك شدن به چشمة فراموشي اجتناب و پرهيز نمايد.
ايران اثر عميقي در بت پرستي رم داشته و اسرار ميترا در آنجا انتشار پيدا كرده و آيين ماني هم اثر نسبتا مهمی در بعضي از قسمت‌هاي آيين مسيحي نموده است. اين منطقة شرقي كه بين هندوستان و سرزمين سامي‌ها است هم محل تلاقي و برخورد افكار مذهبي مختلف بوده و هم از اين ناحيه عقايد مذهبي در ساير نقاط پراكنده شده است.
يكي از خدايان(قديمي‌تر) كه به وسيلةزرتشت خلع شد ميترا نام داشت. اين خدا يك گاو را قرباني كرد كه از خون آن تمام موجودات زنده به وجود آمد. اين خدا در قرن چهارم(ميلادي) به معابد سلطنتي روم رخنه كرد و حافظ و نگهبان مخصوص شاه گرديد. از اين خدا يك مذهب در ارتباط با آفتاب به طور سري به وجود آمد و در مقابل مسيحيت كه تازه ظهور كرده بود قرار گرفت. ميترا خود را خدايي معرفي مي‌كند كه فناناپذيري و ابديت مي‌بخشد و در ازای حسن نيت مردم به آنها پاداش مي‌دهد. رموز و اسراري كه به اين آيين اضافه شده ارزش و عظمت آن را زياد كرده است و عللي كه باعث پذيرش آداب و آئين ميترا شده دو موضوع است: يكي اينكه در اسرار و عقايد مربوط به ميترا روح برادري و همكاري وجود دارد و به همين دليل مورد پسند سربازان رومي كه به شرق فرستاده شده بودند واقع شده و آنها آن خداي خارجي را در سال‌هاي قبل از ميلاد به امپراتوري رم آوردند. از طرف ديگر محبوبيت ميترا به اين دليل بوده كه در تمام مغرب افكار مذهبي مربوط به خورشيد از قبل وجود داشته است. براي افرادي كه اين آيين را قبول مي‌كردند آزمايشها و امتحاناتي وجود داشته كه پس از انجام اين تشريفات پذيرفته مي‌شده‌اند. روحانيون اين مذهب به وسيلة ايجاد ظلمت و يا روشنايي زياد و تظاهرات اسرارآميز واردين را آزمايش مي‌كردند. معتقدين به آيين ميترا دستورات اخلاقي و روح برادري و يگانگي را در آيين خود ترويج مي‌كردند. ميترائيسم در حقيقت مذهب ايراني است كه در مقابل بت‌پرستي لاتین قرار گرفته و در آنجا تاثير و نفوذ كرده است. (مذاهب بزرگ/ امانوئل اژرتر/ ص ۳۹ و ۷۶و 83).
(غزل شمارة 115)
ميانِ مهر بانان كي توان گفت
كه يارِ ما چنين گفت و چُنان كرد
(غزل شمارة 152)
به قولِ مطرب و ساقي برون رفتم گه و بي گه
كزين راه گران قاصد خبر دشوار مي‌آورد
عجب مي‌داشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه
ولي منعش نمي‌كردم، كه صوفي‌وار مي‌آورد
مجيد يكتايي در بارة آيين مهر نوشته است:” مهر پرستي در آغاز با ستايش خورشيد كه مظهر مهر بوده آغاز شده از اين رو گاه مهرپرستي را آفتاب پرستي و ستاره پرستي خوانده‌اند. ميثره به اوستايي و ميترا به سنسكريت و ميثر و مهر به پهلوي و ميشا و ميسا و مشيها و مسهير و مهلاب و مسيحا همين واژه است. در كتاب‌هاي تاريخ اسلامي شماش و شمس نيز آمده است. استرابن جغرافيا نويس يوناني در كتابِ خويش نوشته: ايرانيان خورشيد را بنامِ ميترس مي‌نامند. مهر را هليوس ، آپولون، سول، سولي و ميترا (كه از خدايانِ پيش از زرتشت بوده) خوانده‌اند. مهر به معني خدا، ايزد، فرشته، سوشيانس، آفتاب، محبت و عشق نيز آمده است. پيش از مسيحيت دين شاهنشاهي اشكاني و دين امپراتوري روم و اروپا و آسياي كوچك و بخشي از چين مهري بوده است. بخشي از ايران نيز زرتشتي بوده‌اند. در سال 539 ميلادي اردشير بابكانِ ساساني و بزرگان ايران بر آن شدند كه دينِ مهر را براندازند. (ميترائيسم و سوشيانس مهر. ص 2و 6)
(غزل شمارة 214)
شرابِ لعل و جايِ امن و يارِ مهر بان ساقي
دلا كي به شود كارت اگر اكنون نخواهد شد[b]

_________________
به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
!/profile.php?id=100001411667551&v=wall

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ادب و سروده

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir