yazdan جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 685 امتياز: 1851 تشکر کرده: 974 تشکر شده 700 بار در 418 پست
ارسال شده در: جمعه، 18 تير ماه ، 1389 12:24:59 موضوع مطلب: {دوره} مهرپرستی
به نام یزدان پاک
از: فریدون جنیدی
کتاب "زندگی و مهاجرت آریائیان بر پایه گفتارهای ایرانی"
مهرپرستی[/b]
باری فریدون به جنگ ضحاک می رود و به برادران خود نوید می دهد که اگر بر ضحاک پیروز شود:
جهان را همه زیر داد آورم چو از نام دادار یاد آورم
فریدون به خورشید بر برد،سر کمر تنگ بستش به کین پدر
و این نخستین اشاره به نیایش مهر نژاد اریا است و در همین دوران فریدون یک بار هم اشاره به این دین می رود که:
پرستیدن مهرگان دین او است تن آسانی و خوردن آیین او است
باید در اینجا روشن بگویم که همانطور که دیگران نیز دریافته اند، «مهر» ایزدی جز از خورشید است و دلایل زیاد بر این سخن می توان آورد از جمله آن که در یَشت های اوستا، یَشتی مخصوص مهر و یَشتی دیگر ویژه ی خورشید است در نامگذاری روزهای ایرانی روز یازدهم از هر ماه خورشید روز و شانزدهم، مهر روز است.
در کرده 4 از مهریشت می خوانیم که:
«مهر را می ستاییم که دارای دشتهای فراخ است، از کلام راستین آگاه است زبان آوری که دارای هزار گوش است، خوش اندامی که دارای هزار چشم است بلند بالایی که در بالای برج فراخ (ایستاده)، زورمندی که بی خواب پاسبان است.»
«نخستین ایزد مینوی که پیش از خورشید فناناپذیر تیز اسب، در بالای کوه هرا برآید، نخستین کسی که با زینت های زرین آراته از فراز کوه زیبا سر بدر آورد از آن جا (آن مهر) بسیار توانا، تمام منزلگاهان آریایی را بنگرد..» فقرات 12 و 13.
و نیز در کرده 12:
«جایگاهی که امشاسپندان با خورشید، هم اراده، به طیب خاطر و صفای عقیده ساختند تا آن که او (مهر) از بالای کوه هرائیتی به سرتاسر جهان مادی تواند نگریست.»
و در کرده 17:
«کسی که با گردونه چرخ بلند به طرز مینوی ساخته شده، از کشور ارزهی به سوی کشور خونیرث شتابد..»
و بلاخره در کرده 24:
«.. کسی که پس از فرو رفتن خورشید به پهنای زمین بدر آید، دو انتهای زمین فراخ کروی را بسوده، آن چه در میان زمین است بنگرد.»
در این مثالهای، نخستین و آخرین به خوبی نشان می دهد که مهر، قبل از طلوع خورشید و پس از غروب آن، به جهان می نگرد.
در مثال دوم، خورشید نیز به امشاسپندان کمک کرده است تا جایگاه مهر ساخته شده.
و در مثال سوم، از کشور غربی به خونیرث می آید که خلاف حرکت ظاهری خورشید است، و اشاره به نوری است که پس از فرو رفتن خورشید در آسمان غربی موج می زند. اما در شاهنامه چند بار دیگر نیز از خورشید، به جای مهر، نام برده شده، از آن جمله سخن اسفندیار زردشتی به رستم مهرپرست:
شنیدم که دستان جادوپرست به هر کار یازد به خورشید دست
یا:
بنالید سر سوی خورشید کرد
در شاهنامه در مورد مهرپرستی ایرانیان و حتی رومیان در زمان گشتاسب (پیش از رواج آیین مسیحیت) تصریح شده است. آن جا که «میرین» داماد دوم قیصر روم، اهرن، داماد سوم را پذیرا می شود:
چو میرین بدیدش به بر در گرفت پرستیدن مهر، اندر گرفت
و ملاحظه می شود که در شاهنامه ی ایرانیان، حتی از آیین رومیان به صراحت نام می رود، و این یکی از آن مظاهر پیوستگی بین ایرانیان و اروپا است که به وسیله ی ایرانیان شناخته می شد، و در مقدمه و نیز در بخش «اژدها» بدان اشاره کردم (و البته باز هم رشته های دیگر این پیوستگی را باز خواهم نمود) و در همین جا باید بگویم که تصوراتی که اروپاییان درباره ی رواج آیین مهر پیش از مسیح و پس از آن فقط در طول سه قرن دارند، اشتباه به نظر می رسد، و اروپاییان آیین مهر را هنگام مهاجرت از آریاویج با خود به مسکن فعلی برده اند نه آن که به وسیله ی دریانوردان دزد به آن سرزمین برده شده باشد، و همین اشاره و آگاهی شاهنامه ایران از مذهب میترایی آنان که پیروی از فریدون در زمان افسانه ای گشتاسب، یعنی پیش از زردشت است، تأییدی بر این ادعا است.
شیوه ی مهرپرستی که با تولد فریدون رواج پیدا کرد، همان است که در اشارات قبل با «نهادی دیگر در جهان» از آن سخن رفت:
خجسته فریدون ز مادر بزاد جهان را یکی دیگر آمد «نهاد»
فریدون گاو اوژن
مجسمه ها و تصویر های بسیار از «مهر» در حال قربانی کردن «گاو» در سرتاسر اروپا، ایران و آسیای میانه (یعنی سرزمین هایی که آریاییان پس از سه بهره شدن در تصرف گرفتند) پیدا شده است در حالی که به گفته ی مهرشناسان اروپایی مهر بر گرده ی گاو نر سوار است و کلاهی قیف مانند که دهانه ی آن بر سر مهر فرو رفته و قسمت بالایی آن به طرف جلو شکسته یا خم شده است، بر سر دارد،(1) به طوری که برای پژوهشگران مذهب میترایی شکی باقی نمانده است که این تصویر یا تندیس از «مهر» است!
اما معلوم است که قربانی گاو جزو مراسم آریاییان پیش از مهاجرت بوده است که دین آنان نیز مهرپرستی به شمار می رفته.
از این قربانی ها ر یشت های اوستا که از ملحقات بعدی اوستا است و بیشتر از تاریخ و عادات آریایی پیش از زردشت متأثر است، تا از عقاید زردشت، بارها به وسیله ی پادشاهان و سرداران سخن رفته است، منتهی این قربانی ها در اوستا برای «مهر» صورت نمی گرفته، بلکه برای آناهیتا و درواسپ، که نخستین، موکل آب های جهان، و دیگری موکل جانداران مفید گیتی بوده اند، انجام می شده. جمله ای ه برای مثلاً فریدون در یشت های مختلف مثل ارت یشت، بهرام یشت، رام یشت آمده، چنین است:
«او را بستود فریدون پسر خاندان آبتین از خاندان توانه در چهار گوشه ورن در روی تخت زرین در روی بالش زرین در روی فرش زرین نزد برسم گسترده با کف دست سرشار...»
این جمله با تغییرات مختصری، در همه ی یشت ها برای هوشنگ، تهمورث، جمشید، ضحاک، فریدون و در برخی یشت ها برای زردشت و گشتاسب و گرشاسب و دیگر ناموران آریایی تکرار می شود.
اما در مورد تقدیم قربانی در آبان یشت برای آناهیتا جمله چنین است:
« از برای او کی گشتاسب بلند همت بر روی آب فرزدان، سد اسب، هزار گاو، و ده هزار گوسفند قربانی کرد..»
قربانی های خونین در هندوستان به وسیله بود، در ایران به وسیله زردشت نهی شد، با این تفاوت که خوردن گوشت گاو و سایر دامان برای پرورش تن در اندیشه زردشت پسندیده آمد و در اندیشه بودا ناپسند.
در هر صورت معلوم است که گذشتگان برای جلوگیری از خشم طبیعت برای نیروهای خشمگین همچون توفان و رعد و برق و اژدها قربانی می دادند و این قربانی آن چنان که از تصاویر مهرابه ها بر می اید در دین مهر فقط به گاو اختصاص یافت و تصور همگان بر این است که آن که گاو را قربانی می کند «مهر» است در حالی که عطار نیشابوری در یکی از قصاید خویش، راز را به صورتی دیگر آشکار می کند:
کو فریدونی که گاوان را کند قربانی عید؟ تا من اندر عیدگاه الله اکبر گویمی
بدین صورت این «فریدون» یعنی «نژاد آریا در هنگام سه بهره شدن» است که گاو را در عیدگاه یا جشن گاه قربانی می کند البته برای «مهر».. و اشاره ی عطار به آن که در عیدگاه الله اکبر خواهد گفت به این است که عید فریدون و جشن فریدون و مذهب فریدون که همان «کیش مهری» بوده باشد بر خق باشد.(2)
بنابراین جای دارد که پس از این مجسمه مهرابه ها را «فریدون گاو اوژن» یا «آریایی گاو اوژن» بنامیم، نه مهر گاو اوژن زیرا که اگر چه در اروپا بعدها، زایش مهر از سنگ با خنجری به دست و مشغلی در دست دیگر روایت شد، اما در افسانه های ایرانی که به وسیله ی «مهریشت» از تطاول زمان در امان ماند و روایتی پنج هزار ساله است، مهر را عبارت از نور سپیده دمان یا نور غروبگاهان می دانیم، که شرح و وصف آن در صفحات پیش آمد.
این روایت مهم عطار نیشابور، در شهری که از دیر زمان تا هنگام ستم مغولان پایتخت فرهنگی جهان آریا بوده و دارای معابد زردشتی و عیسوی و میترایی(3) فراوان بوده است و برخی از نوشته های پهلوی که تاکنون بر جای مانده به تصریح در آن شهر نوشته شده است. خود تأییدی دیگر بر شیوه ی مهرپرستی آریاییان پیش از سه بهره شدن است و به بیان دیگر کوشش برخی از نویسندگان یا تاریخ سازان بر این که نشان دهند که شیوه ی مهرپرستی در اروپا در حدود سه قرن پیش از میلاد رواج پیدا کرده و پس از عیسی نیز به فراموشی گراییده یکی از شتاب هایی است که آنان برای تأیید تحقیق ناپخته خود می کنند، در حالی که گذشت زمان و پیدایی مدارک بیشتر این شتاب را آشکار خواهد کرد.
پی نوشت:
1. این کلاه قیفی شکل که با نخ یا پشم بافته می شود، کلاهی است که در همه ی نقاط ایران کنونی، بر سر می نهند و آن چه که پژوهش کردم تا بدانم اصل این کلاه از کدام ناحیه است چیزی دستگیرم نشد مگر آن که بگوییم این کلاه ایرانی است که در تابستان یا هوای گرم با تا کردن کوچک می شود، و در هوای سرد تا پایین چانه کشیده می گردد و چون چنین شود، سرِ کلاه از بخش پیشیت، اندکی خم می شود.
2.پژوهشگران امروز آثار زیادی از مهرپرستی در اندیشه و عرفان ایرانی پس از اسلام یافته اند که تداوم اندیشه ی ایرانی را از زمان مهرپرستی تاکنون نشان می دهد رجوع کنید به نوشته های ذبیح بهروز در مورد مهر، جستار در مورد مهر و ناهید نوشته ی محمد مقدم، بغ مهر نوشته احمد حامی.
مهرپرستی و نیایش خورشید اگر چه در اشعار به صورت رمز و کنایه آمده اما در فلسفه شیخ اشراق سهروردی روشن و آشکار دیه می شود و نیایش «هوَرَخش کبیر» او شکی در این انتساب باقی نمی گذارد. این خورشید نیایش به زبان عربی در صفحه هجیده مقدمه سه رساله از شیخ اشراق آمده است.
3.از معابد زرتشتی و کلیساها و کنیسه های نیشابور در کتاب های فراوان نام برده شده، اما از شگفتی های جهان، برجای ماندن یکی از معابد میترایی به نام «مهرآباد»، در یک کیلومتری جنوب شهر کنونی است که دخمه ی آن نیز درست به شیوه مهرابه های پیدا شده در اروپا و آسیا است منتهی چون این مهرابه در شهر ساخته شده بوده است دخمه آن را نیز، با آجر ساخته اند و کاملاً سالم و بی عیب مانده است... و دیگر از اتفاقات روزگار یکی هم این است که خطاطی، کتاب تذکره الاولیاء شیخ عطار را در کنار «قدیسه ی مقدس مهرآباد» نوشته است.
yazdan جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 685 امتياز: 1851 تشکر کرده: 974 تشکر شده 700 بار در 418 پست
ارسال شده در: جمعه، 18 تير ماه ، 1389 15:26:16 موضوع مطلب:
درود
دنباله:
تن آسانی و خوردن
در آیین میترایی فریدون از «تن آسانی» و «خوردن» نیز نام برده می شود.
مقصود از تن آسانی در آیین آریاییان، گذران زندگی با خوشی و تنعم و آسایش تن است، نه تنبلی و گوشه نشینی.
خوردن و تن را در آسایش نگه داشتن نیز از آیین هایی است که ویژه آریاییان بود و حتی به آیین زردشت نیز منتقل گردید.
در پاره های 47 و 48 وندیداد(1)، از فرگرد چهارم، چنین آمده:
«به درستی به تو بگویم، مرد زن گرفته را برتری می دهم، ای سپیتمان زرتشت، به آن کس که زن نگرفته زندگی کند..
و از آن دو مرد، آن که شکم به گوشت انباشته، منش پاک بهتر دریافته . تا آن کس که نه این چنین کرده است» یادداشتهای گاثاها صفحه 154.
به نظر من، تمام فلسفخ زندگی اجتماعی ایرانیان در همین چند جمله خلاصه شده است، زندگی که توأم با حرکت و جنبش و کوشش و به دست آوردن وسایل آسایش و آرامش در خانه های خوب و کنار همسران و فررندان با تنعم و خوشبختی بگذرد.
در اوستا قسمتهایی دیگر نیز هست که به این جریان اشاره می رود. نگهداشتن عصاره ی «هوم» به منزله در زندان نگه داشتن هوم بوده است و مرد پاک دین، هوم را هر چه زودتر می نوشید.
نگه داشتن گوشت گاو و نبخشیدن آن به درویشان نیز از زمره همین گناهان به شمار می رفته و گاو و هوم، به چنین کسانی نفرین می کرده اند.
روزه گرفتن نیز در آیین زرتشت گناه به حساب می آمده است، زیرا که با این کار به تن، رنج می رسد و در رنج نگه داشتنِ تن نیز شایسته ی مرد بهدین نبوده، و کسی که به علتی روزه می گرفته می بایست که درویشان را در مقابل آن سیر کند.
در گزیده اندرز پوریوت کیشان (نخستین آموزگاران دینی) دستور زندگانی چنین صادر شده:
سه یک (یک سوم) روز و سه یک شب به هیرپتستان(مدرسه دینی) شدن و خرد پرهیزکاران پرسیدن.
سه یک روز و سه یک شب خوردن و راش و آسایش کردن..
باز در ادبیات پهلوی به این مضمون بر می خوریم که مرد پاکدین بایستی که:
«تن را به داد تن و روان را به داد روان دارد..»
یعنی تن را از آسایشی که شیوه عدل او است بایستی برخوردار کرد و هیچگونه پرهیزی در آیین ایرانیان پسندیده نبوده است همان گونه که زیاده روی در خوردن و آشامیدن نیز منع شده.
حتی هم آغوشی مرد و زن و کسب لذات ناشی از آن نیز در ایران جنبه ی تقدس داشته. به طوری که در اعتقاد ایرانیان، مثلاً «اَرِدویسور اناهیتا» از جمله وایفی که داشته است یکی هم پاک نگاه داشتن نطفه ی مردان و تخمدان زنان بوده.
دیگر، «تن آسانی» در مذهب آریاییان است و این آسانی به معنی تنبلی و بیکارگی نیست بلکه به معنای آن است که با ثمره ای که از کار و کوشش بدست می آید، تن را در رفاه و آسایش و آسانی باید داشت، نه در سختی و تعب و رنج، چنان که در بعضی ادیان هست.
تنبلی به زبان پهلوی و فارسی دری، «اشگهانی» است و اشگهان مرد در نظر ایرانیان، بسیار منفور بوده است، به عنوان مثال در نامه ی پهلوی «اندرز دستوران به بهدینان» آمده است که:
«مرگ ارزان مردم را در زندگانی، باید به آیین خورش دادن، و اشگهان را نه به آیین دادن»(2)
یعنی قاتلان و کسانی را که به علت ارتکاب جرمی مستحق مرگ اند، از غذا محروم نباید کرد، اما تنبل ها را باید محروم کرد.
در ارداویراف نامه (3)، فرگردی هست که در آن، روان ارداویراف، مردی را در دوزخ می بیند که در دیگی رویین می جوشانندش و پای راست او از دیگ بیرون است می پرسد که این روان کیست و تن او در گیتی چه گناه کرد؟
ایزد آذر و سروش پاک پاسخ می دهند که این روان اشگهان مردی است که هرگز به گیتی هیچ کار نکرد، و بدین پای راست یک بار دسته ای گیاه به پیش گاو ورزا (زراعتی) افکند.
و بنابراین آن پایی که یک بار کار کرده مستحق آتش دوزخ نیست.
به اعتقاد ایرانیان، دیوی به نام «بوشاسپ»، سحرگاهان مردمان را به خواب وا می دارد و این سروش پاک است که جهانیا را به وسیله بانگ خروسان از خواب «بوشاسپ» می رهاند.
خواب سحرگهان در نزد ایرانیان گناهی بزرگ به شمار می آمده و جمله ی «شب خیر تا کار روا باشی» از پندهای آتورپات مانسپندان است که امروز آن را از اندرزهای بزرگمهر به شمار می آوریم، این سحرخیزی و عشق ایرانیان به جلوه ی سحرگاه، هنوز هم در رگهای ایرانیان جاری است که به گفته ی سعدی:
شورش بلبلان،سحر باشد خفته از عشق بی خبر باشد
یا:
به نیمت شمر ای دوست، دم عیسیِ صبح تا دل مرده مگر زنده کنی، کاین دم از اوست
ای دم خدای جهان آفرین است که با پیغام سروش خفتگان را از خواب بیدار می کند و «خفتگام را خبر از زمزمه ی مرغ سحر» نیست.
پی نوشت:
1.وندیداد یا وی دیودات به معنی قانون ضد دیو از ملحقاتی است که به اوستا افزوده شد و از آیین های پیش از زردشت متأثر است.
2.متن های پهلوی صفحه 122.
3.کتابی است از روایات متأخر زردتشتی که همچون اثر دانته، وادی های مختلف بهشت و دوزخ را شرح می دهد، و موضوع آن، سیر و گشت روان موبدی به نام ویراف است در بهشت و دوزخ.
دنباله دارد... _________________ یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند human, Ariyadokht
محل سكونت: ایران زمین
Ariyadokht سر دبیر کارگروه ها وضعيت: آفلاين 19 بهمن ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 401 امتياز: 1005 تشکر کرده: 522 تشکر شده 289 بار در 185 پست
محل سكونت: ایران زمین
ارسال شده در: شنبه، 19 تير ماه ، 1389 00:22:45 موضوع مطلب:
بن مایه ای که آوردی کتاب بسیار خواندنی است.
سپاس یزدان گرامی از نوشتار پربارت. _________________ همه دنیا تن است و ایران دل
نیست گوینده زین کلام خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
yazdan جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 685 امتياز: 1851 تشکر کرده: 974 تشکر شده 700 بار در 418 پست
ارسال شده در: شنبه، 19 تير ماه ، 1389 18:30:28 موضوع مطلب:
درود
دنباله:
افسون فریدون
آریاییان بر ضحاک چیره شدند و در جریان این نبرد و اتفاقاتی که بعدها روی داد، برخی وقایع چنان به سهولت به نفع آنان صورت گرفت که بعدها در افسانه ها موجب شگفتی گویندگان و شنوندگان شد، بنابراین گمان کردند که فریدون از طرف خداوند، دارای نیرویی شد که افسونها را می شکست.
چو شب تیره تر گشت از آن جایگاه خرامان بیامد یکی نیکخواه
فرو هشته از مشگ تا پای موی به کردار حور بهشتیش روی
سروش بُد آن آمده بسان پری نهانش بیاموخت افسونگری
که تا بندها را بداند کلید گشاده به افسون کند ناپدید
فریدون بدانست کان ایزدیست نه اهریمنی و نه کار بدیست
اما در برگهای آینده ی این داستان خواهیم دید که در «پیروزی فریدون، افسون به معنای امروزینش در کار نبوده است.»
نخستین افسون فریدون را در نگه داشتن سنگ می دانند، و آن چنان است که دو برادر فریدون به هنگامی که از «فر» و نیرویش بترسیدند، سنگی گران از کوه بغلتاندند، تا فریدون را که پایین کوه خفته بود تباه کنند، اما:
به فرمان یزدان سر خفته مرد خروشیدن سنگ بیدار کرد
چنان که در مقدمه ی شاهنامه ی ابومنصوری آمده فریدون آن سنگ را با پای خود نگهداشت اما شاهنامه فردوسی حکایت می کند که او با افسون سنگ را بر جای نگهداشت.
ممکن است این داستان اشاره بدان باشد که در جریان انقلاب، تیره ی اصلی انقلابیون را سرمستی پیروزی های مقدماتی به خواب غفلت برده باشد و دو قبیله ی دیگر ایرانی سنگی جلو پای آنان افکنده باشند اما همین پیشگیری از حرکت، که با سنگ انداختن توجیه شده خود به بیداری انقلابیون کمک کرده باشد.
وگرنه می دانیم هنگامی که امیری خفته باشد نه چنان است که تنها، بر پای کوهی بخوابد، تا سنگ غلتانن بر روی مغزش فرود آید، باری اگر چنین هم بوده باشد، دو برادر می توانستند با سنگ مغر برادر خفته را بدست خویش بکوبند، نه آن که امید بدان بندند که سنگ غلتان بر مغزش فرود خواهد آمد... .
شاهنامه می گوید که پس از این جریان:
فریدون کمر بست و اندر کشید نکرد آن سخن را بر ایشان پدید
و این نشان می دهد که انقلابیون، مخالفت پنهان برخی قبایل را نادیده گرفتند و پس از مدتی خاموشی به راه خود ادامه دادند و در این راه «کاوه» پیشرو بود یعنی ایرانیان ساکن در زاگرس و لرستان یا اصفهان، و یا هر جای دیگری که نخستین بار فلز از آن جا پیدا شده نزدیک ترین ایرانیان به بابلیان بودند..
حرکت ایرانیان به سوی «اروندرود» بود که نام پهلوی «دجله» باشد.(1) (دجله نیز معرب نام تیگره ی اوستایی است که آن به معنی تیزرونده است که همان اروند باشد) و همین آشکار، نشان می دهد که ایرانیان به سوی شهر «بابل» حرکت کرده اند.
اکنون این خبر شاهنامه را با خبری از تاریخ دیاکونوف مقایسه می کنیم.
«... در همان زمان (اواسط هزاره سوم قبل از میلاد) طایفه ی گوتی ها که محتملاً از نواحی کوهستانی زاگرس بیرون آمده بودند، حکومت بابل را مقهور و مغلوب ساختند ولی بعدها این طایفه از بین رفت و با این همه در اواخر دوران بابل، تمام فلات ایران را به نام همان اصطلاح قدیمی «گوتیوم» می نامیدند..»(صفحه 51)
و فراموش نکنیم که گوتی و گوتیوم نامی است که بابلیان به اینان داده بودند، نه نام واقعی خود آنان، همانطور که اعراب به ایرانیان «عجم» به معنی گنگ و کودن لقب داده اند؛ و ما خود را «ایرانی» و «آزاده» می دانیم، یا آن که ایرانیان اعراب را «تاریک» می نامند و آنان خود را عرب می دانند...
بنابراین «گوتی» تنها نام اینان نبود، بلکه همانطور که در عبارات نقل شده اشاره رفته است، بابلیان به همه ی اقوام ایران «گوتی» لقب داده بودند.
در این که حمله ی ایرانیان از ناحیه کوهستان زاگرس بوده است، حرفی نیست زیرا شاهنامه نیز می گوید که فریدون با بریدن سه منزل به لب دجله رسید و اشاره به منزل نشانه ی نزدیکی راه از محل حرکت و شورش است تا بابل.
آریاییان بر لب دجله از کشتی رانان برای عبور کمک می طلبند، اما کشتی رانان جواز شاه بابل را می طلبند و چنان حکایت شده است که آنان با اسب به آب می زنند و از دجله عبور می کنند... .
مشخصاتی که شاهنامه در مورد پایتخت ضحاک می دهد، سندی دیگر است بر این که دشمن ایران «بابل» بوده است زیرا که مشخصات آن با «برج بابل» تطبیق می کند:
ز یک میل کرد آفریدون نگاه یکی کاخ دید اندر آن شهر شاه
که ایوانش برتر ز کیوان نمود تو گفتی ستاره بخواهد ربود
بت ها یا خدایان بابلی بر دست ایرانیان تباه می شود. این خدایان از نظر ایرانیان «طلسم» بوده اند:
طلسمی که ضحاک سازیده بود سرش به آسمان بر فرازیده بود
فریدون ز بالا به زیر آورید که آن جز به نام جهاندار دید
و این بیت خود نشان می دهد که ایرانیان را مذهبی جز از بت پرستی بوده است و آن چنان که پیش از این نیز گفته آمد از خدایان ایرانی «ایندره» و «وارونا» و «مهر» در آثار به دست آمده یاد گردیده است و به زبان دیگر ایرانیان مظاهر طبیعت را که نشانه هایی از قدرت خداوند بودند نیایش می کردند. نه نشانه و مجسمه ای چون «بت» را.
از نزدیکی راه که پیش از این با سه منزل راه بیان شد و سرعت حرکت ایرانیان که با این ابیات معلوم می شود:
بگفت و به گرز گران دست برد عنان باره ی تیز تگ را سپرد
چنین پیدا است که بابلیان منتظر حمله ایرانیان نبوده، امیران و سپاهیان بابلی نیز در آن هنگام دور از شهر خویش بوده اند. بنابراین ایرانیان جز از نگهبانان و مردان معدودی که در شهر به سر می بردند کسی در مقابل خویش ندیدند و با غلبه بر آنان شهر به اسانی به دست ایرانیان افتاد.
مین غلبه آسان بر دشمنانِ اژدها مانند ایران که قرنها ایران را به خون و خاکستر کشیده بود و هیچگاه در ضمیر ایرانیان اندیشه ی پیروزی بر آنان راه نمی یافت. خود به صورت یکی دیگر از افسون های فریدون متجلی شد.
از عظمت شهر بابل، البته پس از دو هزار سال ویرانی ایرنزمین، در نامه ی شهرستانهای ایران نیز با نام «باپل Baapeel» یاد شده است.
این جمله را که در شهرهای خاوران(2) آمده، کاملاً نتوانستن بخوانم، اما آن چه که از آن بر می آید، تقریباً مسلم است و آن جمله چنین است:
«شهرستان باپیل را با پیل، به خدایی جم کرد و بدان، تیر اپاختر آن جای ببست و «ماریک» هفت و دوازده اختران و اپاختران و هشتم بهرک به جادویی در مهر «اپیریک» بنمود.»
و از این جمله به خوبی بر می آید که اولاً بابل در زمان تابندگی (جم) آریا بنا شده است. بنابراین در زمان جمشید تمدن سفال و خط بوده است که از ایران به بابل رفته (و امروز گنج دره ی کرماشان چنان که گذشت با سفال ده هزار ساله آن را تأیید می کند). ثانیاً شهر بابل متعلق به قوم بابل بوده است که همان «بئور» یا «بوری» اوستایی است، ثالثاً هفت اختر (سیارات) و دوازده برج و ستارگان شمال که هفتورنگ بوده باشند در آن هنگام شناخته می شد، اما در بابل به صورت «جادویی» از آن استفاده می گردیده.
این مطلب نیز قابل ذکر است که در تواریخ یک بار دیگر، اشغال نظامی بابل، بی کشتار از سوی «کاسیان» اشاره رفته است که به حدود سالهای یک هزار قبل از میلاد مربوط می شود اما این اشغال نمی تواند اشغال نظامی عهد سه گانگی بوده باشد، زیرا که در آن هنگام یعنی زمان فریدون همه نژادهای آریایی یک جا بوده اند در حالی که در زمان کاسیان از پراکندکی آنان به اطراف، همچون هندیان در مشرق و هیتیان در مغرب آگاهی داریم.
پی نوشت:
1.چو اینان نخستین همسایگانشان در کشور ایران بوده اند ایرانیان همه را با همین نام خوانده اند.
2.خاوربا تلفظ خوروران یعنی محلی که خورشید در آن فرو می رود به معنی مغرب بوده است که اکنون جای خود را عوض کرده. در مورد چهار جهت و شش جهت در فصل سلم توضیح کامل داده ام.
بن مایه:
زندگی و مهاجرت آریائیان بر پایه گفتارهای ایرانی، فریدون جنیدی، رویه های 167 تا 178. _________________ یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه