کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 19 بهمن ماه ، 1390
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - فریدون (سه بهره شدن نژاد آریا)

فریدون (سه بهره شدن نژاد آریا)

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ایران بزرگ ( تاریخ ) -> پیشدادیان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 685
امتياز: 1851
تشکر کرده: 974
تشکر شده 700 بار در 418 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 11 تير ماه ، 1389 10:07:54    موضوع مطلب: فریدون (سه بهره شدن نژاد آریا) پاسخ همراه با اعلان

به نام یزدان پاک

از: فریدون جنیدی
کتاب "زندگی و مهاجرت آریائیان بر پایه گفتارهای ایرانی"



فریدون
سه بهره شدن نژاد آریا


اخبار سلطنت ضحاک به همین دو سه مورد خلاصه میشود، و علت آن هم روشن است ، زیرا که ستم و مردم کشی بابلیان اجازه نمی داد که مردمان ایرانشهر به چیزی دیگر بپردازند ، یا این که مردان ایرانی به ستم کشته می شدند، و زنان را توانایی ضبط تاریخ نبود. در این قسمت شاهنامه، خواب هولناک ضحاک می آید که عیناً آن چه را که در آینده از قیام فریدون رخ خواهد داد، در رویا می بیند که البته معلوم است که مقصود از این رویا، ترسی بوده است که بابلیان از قیام بازماندگان نژاد آریا داشته اند.
در اینجا از یک موبد، به نام «زیرک» یاد می شود که بایستی در مورد او تحقیق کرد، اما من هنوز بدان دست نیافته ام، در هر صورت، موبدان خواب ضحاک را تعبیر می کنند و او را از آبتین و فریدون و گاوی که فریدون را خواهد پرورد می آگاهانند، و این هم اشاره به مواردی از زندگی آریاییان است که در همین فصل باز خواهم گفت.
ضحاک، کارآگهان به اطراف می فرستد تا «آبتین» و «گاو پر مایه» را که دایه فریدون بوده است به قتل رسانند و در اینجا شاهنامه وارد مبحث ولادت فریدون می شود، اما قبل از آن که به این مبحث وارد شوم لازم می دانم که معنای فریدون را باز نمایم.
فریدون به زبان اوستایی ثَرایِتَون thraetaona خوانده می شود و این نام از دو بهر تشکیل یافته و خلاصه شده است.
بخش نخست آن ثری؛ thri است که در اوستا و سانسکریت به معنی عدد سه و همان است که امروز نیز به زبان انگلیسی three خوانده میشود.
بخش دوم آن aetavanat اَئِتَوَنَت است که به زبان اوستایی همان است که در زبان پهلوی «ایتون» و به زبان فارسی «ایدون» به معنی «چنین» تلفظ میشود.
و از آنجا که ثری به واک صدادار «ای» پایان می یابد، طبق قانونی که در این گونه اتصالات در زبانشناسی بررسی شده، در اتصال با aetavanat که خود دو واک صدادار در ابتدا دارد (و این دو واک همانست که در تعریف بیوراسب نیز یادآور شدم) واک صدادار خود یعنی «ای» را از دست می دهد و این دو واژه بر روی هم به صورت thr[i] aetavanat در می آید که پس از سایش مختصر دیگری «ت» آخر آن می افتد و thraetaona خوانده میشود که معنی آن در اصل «سه ایدون» یا «سه اینچنین» می باشد.
و گر چه درستیِ این گفتار به روشنی آفتاب است و دانش زبانشناسی آن را تأیید می کند، اما تأیید دیگری بر آن این است که در زبان سانسکریت، فریدون ثریت هه thritaha خوانده می شود، در حالی که عدد سه نیز در آن زبان ثری thri است و این نام در سانسکریت نیز نشانه سه بهرگی است و بر روی هم،فریدون به معنی دورانی است که در ان، آریاییان به سه شاخه تقسیم گردیدند و این تقسیم، پس از تسلط بابلیان یا تازیان صورت گرفته و به مهاجرت هایی که در دوره تابندگی نژاد آریا صورت می گرفت ارتباطی ندارد.
زیرا که در آن مهاجرت ها، آریاییان بدون آن که بستگی خود را با اصل خود فراموش کنند، در دشتهای جنوبی به طرف سرزمین های گرم پیش می آمدند. بار دیگر نیز گفتیم که اشاره داستان «ورجمکرد» به این که، جمشید با اشاره ی عصا و انگشتری زمین را به سوی نیمروز (جنوب) فراخ گردانید مؤید همین است.
اما در این دوران نژاد آریا، به سه جانب رخت بر کشید و داستانش را خواهیم خواند. دیگر آن که اگر فریدون، شخصی بود، نام او می بایست در هر دو زبان اوستایی و سانسکریت یکسان تلفظ شود. اما می بینیم که مفهوم آن در دو زبان یکسان است که حکایت از سه بهرگی می کند، نه نام او.
و «فریدون» دورانی است که در آن نژاد آریا به سه بهره می شود، آن را پانسد سال ذکر کرده اند که مقدار حقیقی آن به مقدار اسمیش نزدیک است، زیرا که در این داستان به تاریخ مدون نزدیک تر می شویم و فضای مه آلوده ی دورانها در آن روشن تر می شود.
شاهنامه پس از رویای هولناک ضحاک به دورانی وارد می شود که در آن فریدون، به دنیا می آید، با عنوان:
گفتار اندر زادن فریدون از مادر

آبتین


موبدان در تعبیر خواب هولناک ضحاک او را از خطر جنبش و انقلاب آریاییان آگاهی دادند و او تا آنجا که توانست باقی مانده مردان این قوم را از دم تیغ گذرانید که در داستانها، به صورت کشته شدن «آبتین» پدر فریدون در آمده است:
آبتین که در زبان اوستایی «آثویه» و به زبان سانسکریت «آپتیا» خوانده میشود. بنا به روایت اوستا، دومین کسی بوده است که عصاره ی هوم را گرفته و چون عصاره ی هوم مشروبی الکلی، مفرح و ملایم بوده است که در پزشکی نیز به کار گرفته می شده، باید او را دومین پزشک جامعه آریایی به حساب آورد،(که نخستین آن ویونگهان، پدر جمشید است.)
اما چنان که «فریدون» شخص واحدی نیست، باری پدرش «آبتین» نیز نمی تواند فردی از افراد آریایی بوده باشد، بلکه او نیز قبیله ای یا قومی یا دورانی از زندگی این نژاد به حساب می آید، زیرا که گیاه هوم در همه نقاط سرزمین آریاها موجود نبوده و در اوستا به کوههایی که این گیاه را در خود داشته اشاره رفته است اما از آنجا که آن نامها، با هیچکدام از نامهای امروزی مطابقت داده نشده(1)از ذکر آن صرف نظر میکنم، اما از همین جا معلوم می گردد که پرورش دهندگان هوم در نقاط مخصوصی بوده اند.
این که هوم، چهار بار، از طرف چهار شخص آریایی (ویونگهان پدر جمشید و آثویه پدر فریدون، و اثرت پدر گرشاسب و پوروشسب پدر زرتشت) فشرده شده اشاره به این است که هوم، در چهار منطقه از «آریاویج» به وسیله قبایلی که در آن کوهها اقامت داشته اند، شناخته شده است، اگر چه دور بودن زمان آن چهار کس جای گمان بهتری را باز میگذارد که در چهار مرحله پزشکی در ایران ترقی کرده است.
حرفه ی پزشکی فریدون که در شاهنامه و اوستا بدان اشاره رفته متأثر از همین مورد است.
در فقره 131 فروردین یشت، آنجا که فروهر درگذشتگان ستایش میشود چنین میخوانیم:
«فروهر پاکدین فریدون از خاندان آبتین را می ستاییم، از برای مقاومت کردن بر ضد جرب و تب و لرزه تب (و دو بیماری گه در زمان حاضر این نامها شناخته نمی شوند haeza و vaavarshaa) و از برای مقاومت کردن بر ضد آزِمار»>(2)
بلعمی نیز می گوید، نخست پادشاهی که در نجوم نگریست، او بود و در علم طب نیز رنج برد و تریاق او بساخت.
در کشته شدن آبتین بر دست روزبانان ضحاک دو روایت در شاهنامه هست.
یکی کشته شدنش و دیگری روایتی که فرانک، مادر فریدون برای او باز کی گوید که هر دو مکمل هم اند.

روایت نخست:

فریدون که بودش پدر،آبتین -------------- شده تنگ،بر آبتین بر زمین
گریزان و از خویشتن گشته سیر -------- برآویخت ناگاه در کام شیر
از آن روزبانان ناپاک مرد -------------- تنی چند،روزی بدو باز خورد
گرفتند و بردند، بسته چو یوز ---------------- بر او بر سر آورد،صحاک،روز

ضحاک که از انقلاب آریاییان در اضطراب است، دسترو می دهد که باقیمانده مردان آریایی را تا آنجا که می شود نیز از دم تیغ بگذرانند.
اما روایت دوم زمانی است که فریدون، نژاد خود را از مادر می پرسد و او پاسخ می دهد:

تو بشناس کز مرز ایرانزمین ------- یکی مرد بُد، نام او آبتین
ز تخم کیان بود و بیدار بود -------------- خردمند و گرد و بی آزار بود
ز تهمورث گرد بودش نژاد ------------- پدر بر پدر بر، همی داشت یاد
پدر بد ترا، مر مرا نیک شوی ----- نبد روز، روشن مرا جز بدوی
به ضحاک گفتش ستاره شمر ------------ که روز تو آرد فریدون به سر
چنان بد که ضحاک جادو پرست -------------- از ایران به جان تو یازید دست
از او من نهانت همی داشتم ------------- چه مایه ببد، روز، بگذاشتم
پدرت آن گرانمایه مرد جوان ----------- فدا کرد پیش تو شیرین روان
ابر کتف ضحاک جادو دو مار ------------- برُست و بر آورد ز ایران دمار
سر بابت از مغز پرداختند ------------ مر آن اژدها را خورش ساختند

در ای ابیات چهار نکته در خور تأمل است.
نخست اشاره به بی آزاری آبتین که از ویژگی های نژاد آریا بوده است و آریاییان به همین دلیل خویش را «آزاده» می نامیدند که در فصل «ایران و سلطنت ایرج» از آن بیشتر خواهم گفت.
دو دیگر این که آبتین «پدر بر پدر همی داشت یاد» که نشانه ی نگاهبانی از تاریخِ کشور است.
سدیگر آن که گرچه در شاهنامه اشاره به پیشه ی پزشکی آبتین نرفته است اما در همین مصرع این معنی با واژه ی خردمند، باز خوانده میشود:
خردمند و گرد و بی آزار بود.
و نیز با آن که در شهنامه از نیاکان آبتین نام برده نشده اما به موجب روایات مذهبی نسبت آبتین، پس از هشت پشت به جمشید می رسد.
همین اشاره فردوسی که آبتین پدر بر پدر را به یاد دارد و سلسله نسبت او که در بن دهش آمده خود روشنگر این است که که در زمان ضحاک لااقل هشت سلسله یا هشت پشت بر آریاییان گذشته است که خود نشان می دهد ضحاک نمی تواند یک نفر بوده باشد.
فریدون پسر اثویه، پسر پورترا (پو گاو)، پسر سیاک ترا (سیاه گاو)، پسر گفرترا، پسر رماترا، پسر ونفرغشن، پسر جمشید، پسر ویونگهان.
که هر بار آسپیان به عنوان پسر آنان تکرار شده مثل اسپیان پسر رماترا...
معلوم است که سپید گاو لقب قبیله ای آریایی بوده است که دارای گاوان سپیده بوده اند، زیرا از این القاب در جامعه آریایی بسیار معمول بوده است و زردشت که در اصل «زرتوخشترا» نامیده می شده به عنوان «دارای شتر زرد» است و «سپیتامان: که جد نهم زردشت بوده است به معنای «دارنده ی خانه ی سپید» را دارد و نه تنها لقب زردشت، سپیتمان بوده، بلکه کلیه افراد خانواده ی او سپیتمان نامیده می شده اند.
سدیگر مطالب بسیار مهم در این اشعار، این مصرع است که:
«از ایران به جان تو یازید دست»
ایران چنان که پیش از این گفته شد در این بیت جمع «ایر» است به معنی آریاییان.
این اشاره بدان است که بابلیان از بین قبایل آریایی، قبیله ای را که بیش از هم، در حال انقلاب بوده است مورد حمله قرار می دهند، ولی آن قبیله (چنان که بعداً خواهد آمد، به البرزکوه) فرار می کنند.
اما قبیله ای دیگر یا عده ای از همان قبیله که با نام اثویه و آبتین مشهور است از دم تیغ روزبانان ضحاک می گذرند، و یا آن که مردان آن قبیله کشته می شوند، و زنان، فزندان خرد را با فرار به کوهها از کشته شدن نجات می دهند.
مورد چهارم این سات که آبتین هم ماننده ی دیگر مردان ایرانی، قربانی اژدها و کوه آتشفشان یا امیال ضحاک جادو می گردد.

پی نوشت:
1.برای آگاهی بیشتر بدر این مورد به زامیاد یشت از جلد دوم یشت ها و حواشی آن در صفحه 233 به بعد مراجعه کنید.
2.به نقل از حاشیه صفحه 152 از جلد دوم یشت ها

دنباله دارد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند Ariyadokht, niloofarmehrzamin


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 685
امتياز: 1851
تشکر کرده: 974
تشکر شده 700 بار در 418 پست


ارسالارسال شده در: جمعه، 11 تير ماه ، 1389 15:15:16    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

درود

دنباله:

گاو پر مایه

در هر صورت فریدون زاده می شود:

خجسته فریدون ز مادر بزاد -------- جهان را یکی دیگر آمد نهاد
ببالید بر سان سرو سهی --------- همی تافت زو فر شاهنهشی
جهانجوی با فر جمشید بود --------- به کردار تابنده خورشید بود
جهان را چو باران به بایستگی -------- روان را چو دانش به شایستگی
به سر بر همی گشت گردان سپهر-------- شده رام با او فریدون، به مهر

در این اشعار، از نهادی دیگر در جهان سخن می رود که درباره ی آن در آینده، در بخش مهرپرستی سخن خواهم گفت و از فر جمشید که به فریدون منتقل می شود.
در اوستا نیز انتقال فر از جمشید به فریدون چنین بیان شده.
«دومین بار فر بگسست، آن فر جمشید، فر جم پسر ویونگهان به پیکر مرغ «وارِغنَ» بیرون شتافت، این فر را پسر خاندان اثویه فریدون، برگرفت. چنان که او در میان مردم پیروزمندترین بود.»
در مورد مرغ وارغن در فصلی دیگر گفتگو خواهم کرد.(1) اما در شاهنامه پس از این ابیات از به دنیا آمدن گاوی عجیب سخن می رود که بعدها موقع فرار فرانک، دایه ی فریدون میشود، نام این گاو در شاهنامه پرمایه است که در دیگر نامه ها پرمایون و برمایون نیز آمده مثال از فرالاوی شاعر بزرگ هم دوره ی رودکی که از او بیش از سی بیت آن هم در فرهنگ های لغت و به عنوان شاهد واژه ها، باقی نمانده است:

ماده گاوان گله ات هر یک --------- شاه پرور بود چو پرمایون

اما شاهنامه در مورد این گاو عجیب این چنین می گوید:

همان گاو، کش نام پر مایه بود ---- ز گاوان ورا برترین پایه بود
ز مادر جدا شد چو طاوس نر ---------- -به هر موی بر،تازه رنگی دگر
شده انجمن بر سرش بخردان -------- ستاره شناسان و هم موبدان
که کس در جهان گاو چونان ندید--------- نه از پیر سر کاردانان شنید

و پس از کشته شدن آبتین بر دست روزبانان ضحاک فرانک، فریدون را در آغوش می کشد و :

دوان، خسته دل گشته از روزگار --- همی رفت گریان سوی مرغزار
کجا نامور گاو پرمایه بود ------- که بایسته بر تنش پیرایه بود
به پیش نگهبان آن مرغزار --------- خروشید و بارید خون در کنار
بدو گفت کاین کودک شیر خوار ----------- ز من روزگاری به زنهار دار
پدر وارش از مادر اندر پذیر ----------- از آن گاو نغزش بپرور به شیر
پرستنده ی بیشه و گاو نغز-------------- چنین داد پاسخ بدان پاک مغز
که چون بنده بر پیش فرزند تو --------------- بباشم، پذیرنده ی پند تو

فریدون سه سال با شیر گاو پر مایه پرورده می شود و سرانجام فرانک به سوی مرد باز می گردد و می گوید:

که اندیشه ای در دلم ایزدی ------------ فراز آمده است از ره بخردی
همی کرد باید کز آن چاره نیست ------------ که فرزند و شیرین روانم یکیست
شوم ناپدید از میان گروه ------------- مر این را برم سوی البرز کوه
چو گفت این سخن خوب را رخ ببرد--------- ز بس داغ، او خون دل می سترد

و گروهی از بازماندگان و زنان آریایی برای فرار از ستم ضحاک به سوی البرز کوه می گریزند که آخرین پناهگاه ایرانیان به شمار می رفت.
البرز کوه، کوه بلند افسانه ای است که به اعتقاد ایرانیان باستان، جهان را در بر گرفته است و همان است که پس از اسلام به کوه قاف مبدل شد، بنابراین این ستم دیدگان، بدانسوی مهاجرت می کنند و فرزندان آریایی در دامان مردان کوه نشین آریایی پرورش می یابند فرانک، فریدون را به مردی دینی و وارسته که بر فراز کوهی می زیست می سپارد تا او را بزرگ کند:

خبر شد به ضحاک بد روزگار ------- از آن گاو پر مایه و مرغزار
بیامد بدان کینه چون پیل مست--------- مر آن گاو پر مایه را کرد پست
همه هر چه دید اندرو چارپای ---------- بیفکند و زیشان بپرداخت جای
سبک سوی خان فریدون شتافت---------- فراوان پژوهید و کس را نیافت

این شعر به خوبی نشان می دهد که سپاهیان بابل در آخرین یورش خود چارپایان قبایل آریایی را از بین بردند، اما بازماندگان آریایی قبلاً خود را نجات داده بودند.

گاو


در بیان دوره تهمورث از اهمیت اسب و خروس و گاو در بین نژاد آریا سخن گفتم و مطلب مربوط به گاو را به این بخش محول کردم و اگر بخواهم راجع به تقدس گاو و اهمیت آن در بین آریاییان به بحث بپردازم رشته سرِ دراز دارد، بنابراین سعی می کنم به کوتاه سخنی در این مورد بسنده کنم.
چنین به نظر می رسد که آریاییان پس از اهلی کردن گاو، شیفته ی رفتار با وقار و شکوه این جانور شدند، زیرا که او علاوه بر رفتار دلپذیرش، پناهگاه بسیار خوبی نیز برای گوسفندان و حیوانات اهلی کوچکتر در مقابل حمله ی گرگ و جانوران موذی بود.
گاو علاوه بر آن که بسیار مهربان بود تنها جانور اهلی به شمار می رفت که یارای مبارزه حتی با شیر نر را نیز داشت.
آریاییان از این حیوان، برای بارکشی نیز استفاده می کردند و اولین گرودنه ها نیز با این جانور کشیده می شد، چنانکه هنوز در هندوستان مرسوم است. عزت این جانور بدانجا کشیده شد که از ادرار او برای ضد عفونی کردن دست استفاده می کردند و پس از آن دست را با آب شستشو می دادند.
و این یکی از پیشرفته ترین مظاهر تمدن آریایی است که در زمانی که دارو های ضد عفونی کننده موجود نبوده است بدین وسیله دستهای خود را با آمونیاکی که همراه با ادرار گاو بود سترون می کرده اند.
تقدس گاو در بین آریاییان به لقب «اسفند» یعنی مقدس را داده بود و «گاو اسفند» یعنی گاو مقدس که امروز به دام کوچکتری به نام «گوسفند» اطلاق می شود.
در روایات مذهبی نیز به «گُوشوروَن» یا روان جانوران، اشارات زیادی شده است که تفاسیر زیادی به همراه دارد که از آن جمله یکی از آنان را از قول روانشاد پورداود شرح می دهم:
«گوشوروَن روان عمومی جانوران آفریده ی مزدا است و نیز ایزدی است که نگاهبان چارپایان سودمند است، به موجب روایت بُندَهِش نخستین آفریده ی مزدا، گاو نر بود، اهریمن دیو آز و رنج و گرسنگی را برای آزار و گزند آن گماشت.
ورزا (گاو نر) ناتوان گردید و جان سپرد، هنگام مردن از هر یک از اعضایش 55 قسم گیاه درمان بخش به وجود آمد، آن چه از نطفه ی آن، پاک و توانا بود به کره ی ماه انتقال یافت و در آنجا تصفیه گردید و از آن یک جفت جاندار نر و ماده پدید گشت و از آنها 282 جانور دیگر تولد یافت در هنگامی که ورزا جان می سپرد روان آن از کالبدش به در آمد و خروش بر کشید که ای اهورامزدا کجا است مردی که تو وعده آفریدن کردی؟ کسی که آیین رستگاری و نجات آورد؟
هرمزد در پاسخ گفت ای گوشورون، رنج تو از اهریمن است، آنگاه گوشورون به کره ی ستارگان رفت سپس به کره ی ماه در آمد پس از آن به فلک خورشید شتافت، در آن جا هرمزد، فروهر زرتشت بدو نمود و گفت این است آن کسی که خواهم آفرید و آیین نجات خواهد آورد، آنگاه گوشورون خشنود گشت و پذیرفت که وسیله ی تغذیه مخلوقات گردد.»
در مهریشت اوستا، در کرده 22 می خوانیم که:
«مهر،دارنده ی دشتهای فراخ به کسانی که از وی یاری بخواهند، یاری می کند و از یاری خواهندگان چنین نام می برد، شهریار مملکت، کدخدای ده، هر دو نفر که به حمایت یکدیگر برخیزند، رییس خانواده، هر پیرو آیین راستین که حقش پایمال شده، گله داری که نزد مهر شکایت برد، و نیز گاو همچنین گاوی که به غنیمت برده شود به اشتیاق گله خویش، او را به یاری می خواند: چه هنگام دلیر ما، مهر دارنده ی دشتهای فراخ از پی تاخته، گله گاوان را نجات خواهد داد؟»
این مقدمات همه از بهر آن بود که اهمیت گاو در نزد آریاییان روشن شود، اما در بندهش پس از ذکر سلسله نسب فریدون، آمده است که ضحاک «پورترا» را بکشت و فریدون به انتقام او با گرزه ای گاو سر به چنگ ضحاک شتافت.
اگر قبول کنیم که پورترا به معنی پور گاو (پسر گاو یا نخستین گاو(2)) نام یکی از قبایل آریایی قبل از آبتین بوده، می توانیم باور کنیم که «پور گاو» در داستانها، معکوس گردید، و به صورت «گاو پور» در آمده است و آنگاه «گاو پور مایه» و «گاو پور مایون» شده.
ابوریحان بیرونی نیز به گاوهای نژاد آریا چنین اشاره می کند:
چون فریدون ضحاک بیوراسب را از میان برد، گاوهای اثفیان را که ضحاک در موقعی که او را محاصره کرده بود و نمی گذاشت اثفیان به آنها دسترسی داشته باشد، راها کرد و به لانه ی او باز گردانید.
بنابراین معلوم میشود که علاوه بر قبیله یا سلسله ای که با نام آبتین معروف است قبیله یا سلسله ی قبلی هم که با نام «پورترا» مشهور است با ستم دشمنان آریایی معدوم شده اند.
در هر صورت فریدون نژاد خود را از مادر می پرسد و بخش زیادی از گفتار های این فصل را قبلاً در بحث های پیشین آوردم اما یک نکته دیگر نیز در سخنان فرانک هست که در موقع بیان فرار خود بازگو می کند.

ز بیشه ببردم ترا ناگهان ------------------- بریدم ز ایران و از خانمان

و این بیت مؤید گفتار های قبلی است که فرزندان آریایی در دوران پایان استیلای بابلیان، از دیگر ایرانیان دور می شوند، و به کوهستانها پناه می برند.

وَرِنَ

فریدون، در اوستا از ایالت «ورن» معرفی گردیده و اوستاشناسان به علتی که در هیمن بخش خواهد آمد، این ایالت را «ایالت چهارگوشه» خوانده اند.
پورداود روانشاد به استناد تحقیقات «دارمستتر» و «کیکر» در حاشیه صفحه 57 جلد اول یشت ها این جملات را در مورد آن آورده:
«ورنا varena اسم مملکتی است، مستشرقین را در سر تعیین محل آن اختلاف است. به قول سنت، آن مملکت پتشخوارگر است که عبارت باشد از دیلم یا گیلان حالیه، بنابراین مملکت مذکور در ناحیه کوهستانی جنوب قفقاز و ناحیه جنوب غربی دریای خزر واقع است.
این مملکت همان است که در نخستین فرگرد وندیداد، در فقره 18 از آن یاد شده، چهارمین مملکت روی زمین شمرده گردیده و مسقط الرأس فریدون خوانده شد رجوع شود به دارمستتر Z.A.2.14 و گیکر G.I.R.Ph. ..»

اما در بخش «اژدها» ثابت کردم که پتشخوارگر، همین کوهستانهای البرز کنونی است، یا سرزمینهای پیرامون آن قزوین، ری، خوار، سمنان، گرگان، تبرستان، و گیلان است، یعنی بهتر از همه ی حدسهای خاورشناسان به این نقطه می توان پتشخوارگر گفت.
این ناحیه، چهارگوشه هم نیست، اما از آنجا که در اوستا هر جا از فریدون در «ورن» یادشده، «چهارگوشه» نیز به آن اضافه گردیده، مستشرقان را به این گمان افکند که این ناحیه چهار گوشه است یا صفت «ورن» چهارگوشه بودن است.
اما عجیب این است که در ترجمه ی اوستای پورداود که در آن به ترجمه های غربیان نظر داشته، همه جا قبل از عبارت چهارگوشه ی ورن واژه ی (مملکت) نیز داخل پرانتز آمده در حالی که در متن اوستایی هیچ جا چنین چیزی به چشم نمی خورد... .
و اما چرا این ناحیه چهار گوشه نیست:
هر نامداری در محلی ویژه خود یکی از ایزدان را ستایش کرده و از او برای پیروزی بر دشمن یاری خواسته، و این مکانها در سرتاسر یَشتها برای هر فرد یکنواخت است، اما برای همه نیز پس از بردن نام محل، این عبارت اضافه میشود در روی تخت زرین در روی بالش زرین، در روی فرش زرین، نزد برسم گسترده، با کف دست سرشار...»
مثال برای جمشید از فقره 15 رام یشت و فقره 28 ارت یشت:
«او را بستود جمشید دارنده ی گله و رمه خوب در بالای «هکر» یا «هرا» بلند (نام کوه است) سراسر درخشان و زرین در روی تخت زرین..
مثال برای اژی دهاک از فقره 19 رام یشت:
«او را بستود اژی دهاک سه پوزه، در «کویرینت» سخت راه، در روی تخت زرین..»
مثال برای گرشاسب از فقره 27:
«او را بستود گرشاسب دلیر در «گوز» آبشار رنگهای مزدا آفریده در روی تخت زرین...»
مثال برای ائوروسا از فقره 21:
«او را بستود ائوروسا بزرگ در بیشه ی سفید، در پیش بیشه ی سفید در میان بیشه سفید در روی تخت...»
برای دوشیزگانی که آرزوی شوی نیک می کنند:
«او را بستودند دوشیزگان هنوز به مرد ها نرسیده در روی تخت زرین...»(3)

از این میان فقط زردشت و کی گشتاسب در کنار آب دائیتا بر روی تخت نیستند. در ستایش هایی که پهلوانان و پادشاهان برای خشنودی ایزدان می کرده اند، و نیز گاهی اشاره به این می رود که مثلاً زریر سپاهبد جنگ مذهبی گشتاسب و ارجاسب پادشاه «هیونان» بر روی اسب نیاز قربانی سد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند برای اردوی سور آناهیتا می کند.
اما در کلیه مطالبی که راجع به فریدون آمده، نه از «تخت زر» سخنی به میان می آید و نه چنان که ترجمه کرده اند، نشانی از (مملکت) آمده.
فقره 220 رام یشت و ارت یشت 33:
«او را بستود پسر خاندان آبتین از خاندان توانا در چهار گوشه ی ورن سد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند قربانی کرد..»

پی نوشت:
1.چند سخن کوتاه در پایان کتاب.
2.پئوئیریو به زبان اوستایی به معنی نخستین است که در زبان پهلوی به صورت «فرتوم» در آمده و همان است که به زبان فرانسه premier خوانده می شود، اما این واژه در کلمات مرکب در پهلوی به صورت «پور» تلفظ می شود مثل پوریوتکیشان، یعنی نخستین آموزگاران دینی، و احتمالاً واژه پور در «پورترا» باید به همین معنی باشد و شاید مراد از نخستین قبیله ای بوده گاو را اهلی کرده اند.
3.آرزوی این دوشیزگان را، باری دخترانی که این نامه را می خوانند می آورم: «از او درخواستند این کامیابی را به ما ده، ای «اندروای» زیردست که ما خانه خدای (شوهر) زیبا بالا، و جوانی بگیریم که با ما در مدتی که ما (زن و شوهر) در حیات هستیم خوب سلوک کند و اعقاب دانا و هوشیار و خوشگو، او از ما به وجود آورد.»
رام یشت- یَشت ها پورداود،جلد دوم، صفحه 152.

دنباله دارد...

_________________
یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه

تارنما:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند arya


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 685
امتياز: 1851
تشکر کرده: 974
تشکر شده 700 بار در 418 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 12 تير ماه ، 1389 16:03:28    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

درود

دنباله:

چهار گوشه


بنا به همه این شواهد، چهارگوشه نام دیگر «ورن» نیست بلکه همیشه به جای تخت زرین، یا اسب یا روبرو و یا کنار آمده و معنی «چهار سوی ایالت ورن» را می دهد، و در همین عبارت رمزی نهفته است، و آن این است که، آریاییان از چهار طرف بر خاسته اند، و تخت زرین نداشته اند و اثباتی دیگر هم بر این است که فریدون یک نفر نبوده است.
چرا در اوستا به جای «تخت» که برای جمشید و اژی دهاک می آمده، برای فریدون چهارگوشه آمده است؟ در حالی که آن نامها نیز اسامی دوره هایی بوده اند، همچون دوره فریدون؟
برای آن که دوره ی جمشید و اژی دهاک، بسیار دورتر به زمان ما بوده است تا زمان سه بهره شدن نژاد آریا.
نکته بسیار قابل توجه دیگر در این مکان این است که هوشنگ و تهمورث همواره در «کوه هرا» نیایش کرده اند و فریدون در «ورنه» و این خود نشان می دهد که مرکزیت قبایل آریایی پس از هجوم بابلیان تغییر یافته است! همانطور که این مکان برای پادشاهان بعدی مرتباً در تغییر است، و بدان اشاره خواهد شد.
اما شاهنامه، پایتخت آریاییان را در این دوران یعنی پس از پیروزی بر بابل، در جایی به نام «کوس» می خواند:

ز آمل، گذر سوی تمّیشه کرد نشست اندر آن نامور بیشه کرد
کجا کز جهان «کوس» خوانی همی جز این نیز نامش ندانی همی

اگر زمان یابم در جای دیگری از این دفتر اشاره خواهم کرد که نام شهر ها به مناسبت مهاجت قبایل در زمانهای مختلف به مکانهای مختلف اطلاق می شده، کما آن که «پارس» محل اولیه مهاجران پارسی در آذربایجان و حوالی دریاچه «چیچست» یا «ارومیه» و رضاییه بوده است و بعداً بنا به مهاجرت پارسیان به جنوب، به محل امروزی اطلاق شده.
نام آمل و تمیشه، از نظر ایرانیان همواره پایتخت آریاییان در زمان سه بهره شدن در شرق مازندران در محلی نزدیک ساری و گرگان و آمل، دانسته شده، زیرا که در مسافرت انوشیروان به سوی گرگان و مازندران چنین آمده:

ز گرگان،به ساری و آمل شدند به هنگام آوای بلبل شدند
در و دشت یکسر همه بیشه بود دل شاه ایران پر اندیشه بود
ز هامون به کوهی بر آمد بلند یکی باره ای بر نشسته سمند
سوی کوه و آن بیشه ها بنگرید گل و سنبل و آب و نخجیر دید
چنین گفت کای داور کردگار جهاندار پیروز پروردگار
تویی آفریننده، هور و ماه گشاینده و هم نماینده راه
جهان آفریدی بدین خرمی که از آسمان نیست پیدا زمی
کسی کاو جز از تو پرستد همی روان را به دوزخ فرستد همی
از ایران فریدون یزدان پرست بدین جای،برساخت جای نشست
بسی خوب جایست بس دلپذیر که آبش گلابست و خاکش عبیر

و پس از این مقدمات، نیکخواهی، از انوشیروان می خواهد که برای جلوگیری از هجوم ترکان که به تازگی در دشتهای آسیای مرکزی پدیدار شده بودند در آن سامان دیواری بسازد و انوشیروان نیز چنین دستور می دهد.
امروز قسمتی از این دیوار در نزدیکی گرگان پیدا شده است و آن را در محل (با توجه به روایات قرآن در مورد سد یاجوج و ماجوج که به وسیله ذوالقرنین ساخته شده) سد سکندر می نامند.
البته اگر باستان شناسی ایران قدری به خود زحمت بدهد دنباله ی آن دیوار عظیم هم پیدا خواهد شد، زیرا محلی که اکنون پیدا شده دیوار آجری دارد و آجرها در هر منطقه نسبت به خاک آن با دیگر مناطق متفاوت است، اما روایت شاهنامه در آمل دلالت بر دیوار سنگ و ساروج می کند.
آن چه که مهم است این است که نژاد اهالی شرق مازندران با اهالی کومش و دامغان یکی است و حتی بیان و لهجه ی مردمان این دو ناحیه به یکدیگر شباهت تام دارد چنان که پیش از این نیز یادآور شدم، حتی مقدسی جغرافیایی نویس مغربی، هزار سال پیش در احسن التقاسیم به این شباهت در گفتار اشاره کرده است و به طور یقین می توان نژادکلیه ساکنان اطراف دماوند را از نیمه ی مازندران گرفته، تا گرگان و کومش و دامغان(1) و ورامین یکی دانست..
و اگر مهاجرت این نژاد را از طرف کومش به بابل و آمل بدانیم، قدمت تمدن را در این قسمت بیشتر دانسته ایم و بالعکس، (در اطراف بهشر آثار زندگی غارنشینی هفتاد و پنج هزار ساله کشف شده.)
بررسی های جامعه شناسی شباهتهای زیادتری را بین اهالی مازندران شرقی و کومش نشان خواهد داد، از جمله وجود آلتی است برای نگهداری کودک شیرخوار که گهواره است و کودک را در آن می بندند و این نوع گهواره فقط در کومش (دامغان و بسطام و شاهرود) و مازندران و گیلان یافت میشود و من در تاجیکستان نیز آن را دیده ام.
به گفته ی شاهنامه فریدون 16 ساله آهنگ جنگ ضحاک را می کند، اما فرانک او را از این کار پرهیز می دهد و از او می خواهد که تا یافتن قدرت کافی، درنگ کند و این هنگامی است که فرزندان قبیله ی آریایی از دشمن گریخته، بالیده اند، اما هنوز از نظر قدرت نظامی و سازمانهایی که در جنگ لازم است یارای نبرد با سپاهیان بابل را ندارند.

پی نوشت:
1. مطالعه ی مختصری که با کمی امکانات من در روستاهای اطراف دامغان چند ماه پس از نوشتن این قسمت از کتاب، صورت گرفت نشان داد که لهجه ی روستاهای «چهارده کلاته» دامغان بیش از آن چه که انتظار می رود با لهجه مازندران و به ویژه روستاییان مازندران شباهت دارد، و این شباهت هم در واژه ها و هم در طرز صرف افعال و ضمایر و حروف موجود است، دیگر از روستاهایی که کمتر مورد حمله تمدن جعلی امروز از طریق رادیو و تلویزیون قرار گرفته، سه روستای «تویی» و «دربار» و «سَ sa» است که در داخل یک دره ی طولانی واقع اند.
هشدار؛ به فرهنگستان زبان ایران، مردم شناسی، دانشگاه های ایران، که مطالعه در لهجه های محلی را داخل اطاق های در بسته انجام می دهند، که حرارت آن، با «فن کوئل» تنظیم می شود!

بن مایه: کتاب زندگی و مهاجرت آریاییان بر پایه گفتارهای ایرانی، فریدون جنیدی، رویه های 145 تا 160.

_________________
یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه

تارنما:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ایران بزرگ ( تاریخ ) -> پیشدادیان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir