omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389 22:14:55 موضوع مطلب: پادشاهی 4
امید عطایی فرد
فره کیانی: شرط لازم برای پادشاهی
«فرة كياني» و ديگر فرهها از ديدگاه عرفاني و نيز دانش امروز آنسان كه بايد، كاويده نشده و هنوز دريافت درستي از آن نداشتهايم. امروزه كه به ياري ابزارهاي فني و آزمايشگاهي ، اسراري بيشتر از پندار و پيكر انسان فاش شده، زبان پيشينيان را بهتر ميفهميم و در باره اش ميانديشيم .
مير جلال الدين كزازي : از گونه اي ديگر
«فره» در اوستايي: «خُوَرِنَه»، در پارسي باستان : « فَرَنه» ، در پهلوي « خُوَرَه» يا «خُرَه»، در پارسي دري : فَرَه ، فرّه ، فر آمده است [ ...] فرّ در باورشناسي كهن ايران ، فروغ يا نيرويي مينوي و ايزدي است كه هر كس از آن برخوردار گردد، به سروري و نيكبختي دست خواهد يافت. به ويژه فرمانروايان ايران را از فر گزيري نبوده است. به باور ايرانيان هر شهريار تا زماني كه فرة ايزدي با اوست، در كامگاري و بشكوهي فرمان ميتواند راند ... ليك اگر فره از شهرياري بگسلد، هم او به ننگ و نفرين، هم ايرانشهر به آشوب و ويراني دچار خواهند آمد [ ...] شايد بتوان فره را با آنچه در فرا روانشناسي از آن با نام «اورا» ياد ميكنند ، سنجيد و درپيوست . «اورا» هالة اثيري است. چيزي تابان كه چهره و پيكر مردمان را در ميان گرفته ... تنها نهانبينان ميتوانند «اورا» را ببينند [ ...] تابش فرة اسفنديار كه ماية شگفتي رستم ميشود، با مرگ او يكباره از ميان ميرود و تيرگي ميپذيرد. آنـگاه كـه رستم از ديدار اسفنديار باز ميآيد به زال ميگويد :
سواريش ديدم چو سرو سهي خـردمند و بـا زيب و با فـرهي
توگفتيكه شاه آفريدون گُرد بزرگـي و دانـايـي او را سـپـرد
به ديدن فزون آمد از آگهـي همـي تـافت زو فــرّ شـاهنشهي
ليك، آنگاه كه اسفنديار به تير جانشكاف رستم از پاي در ميآيد ، بهمن پور اسفنديار را بدين گونه از مرگ او آگاهي ميدهند :
همـان گـه به بهمن رسيد آگهي كه تيره شـدآن فــر شـاهنـشهي
قطب الدين شيرازي:
چنـانـكه زرتـشت گفتـه است «خُ ره» [فـره] نـوري است كـه از ذات آفـريـدگـار ميدرخشد و به وسيلة آن، آفريدگان بعضي بر بعضي ديگر فرمانروايي ميكنند و هر يك از آفريدگان به نيروي آن نور ميتواند كار يا هنري انجام دهد. و آن بخش كه ويژة پادشاهان دانشمند ميباشد، آن را «كيـان خُ ره» [فـره كيـانـي] مـينـامنـد و «راي» كه جمع آن: «آراء» است، سرچشمة تابشهاي مينوي «خُ ره» قرار داده شده.
برهان قاطع:
خوره نوري است از جانب خداي تعالا كه بر خلايق فايض ميشود [فرو ميريزد] كه به وسيله آن قادر شوند به رياست و حرفتها [پيشه ها] و صنعتها؛ و از اين نور، آنچه خاص است به پادشاهان بزرگ عالم و عادل تعلق ميگيرد.
***
هريك از ايزدان، به گونهاي فرهبخش هستند. در «بن دهش» دربارة نرسي يا ايزد نريوسنگ آمده است كه او را آن فرهاي برآفريده شده است كه هر روز در بازارها بگذرد و همة خورشها را پاك كند. در «ارت يشت» ايزد اَشَي به مردان همراه (پيروان) خويش «فره نيك» ميبخشد. در «مهريشت» دربارة ايزد مهر (نماد پرتو خورشيد) ميخوانيم: آن ايزد مينوي بخشندة «فره» به سوي همه كشورها روان شود.
چو پيدا شد آن فـرّ خورشـيد زرد بـــپـيـچـيـد زلـف شب لاژورد
چو خورشيد رخشنده شد بر سپهر بياراست روي زمين را بـه مـهر
(شاهنامه )
سپيده چو بگشاد چون «باز» پـر بگسـترد بـر دشـت خورشيد فر
(كوش نامه)
بن دهش : درباره بزرگ كرداري ايزدان مينوي
مـاه، فـره بخش جهان است ... از آغـاز تـا پنجمين [شـب] را كـه ميافـزايـد، «اندر ماه» ميخوانند ... بدان يك پنجه [پنـج شـب آغـازين] فـره ميبخشـد.
***
در «بن دهش» به چهار فره اشاره شده است :
1- فرة روشن (سود Sud )
2- فره كياني : آن است كه با هوشنگ و جم و كاووس و ديگر شاهان آفريده شده.
3- فره ايراني : آن است كه ايرانيان دارند .
4- فرة ناگرفتني : آن است كه آتوربانان [نگاهبانان آتش / موبدان] دارند، زيرا همواره دانايي با ايشان است. هرمزد خود آتوربان است . بدان روي وي را داراي فره ناگرفتني ميخوانند كه هرمزد در ميان مينوان (ارواح مقدس) به گونة مينوي (غيرمادي) ميتواند باشد كه «ناگرفت فره» است . از اين رو او را حتا مينوان نميبينند .
اوستا : اَشتاد يشت
اهورامزدا به زرتشت گفت: من «فرة ايراني» را بيافريدم كه رمة خوب دارد و توانگر است؛ خرد نيكو بخشد؛ آز (ديو حرص و طمع) را در هم شكند و دشمن را فرو كوبد . «فره ايراني» اهريمن پرگزند را شكست دهد.
اوستا : زامياد (كيان) يشت
به خوشنودي «فرة كياني» و «فرة ناگرفتني» آفريدة مزدا ... «فـرة كياني» نيرومند و آفريدة مزدا را ميستاييم كه بسيار ستوده، زبردست، پرهيزكار، كارآمد و چالاك و بـرتر از ديگر آفريدگان است؛ كه اهـورا مـزدا با آن، آفريدگان را پديد آورد ... ميستاييم با زبان خِرد و مانترا، با انديشه وگفتار وكردارنيك، با سخن رسا ... فرهاي كه از آن امشاسپندان ... ايزدان مينوي و جهاني و سوشيانتهاي زاده و نزاده، نو كنندگان گيتي، است ... فرهاي كه ديرزماني از آنِ هوشنگ ... تهمورس... جمشيد بوده ... پس از آن كه جمشيد به سخن نادرست و دروغ، دهان بيالود، فره آشكارا به كالبد «مرغ وارغن» از او به بيرون شتافت. «سپند مينو» و «انگره مينو» براي به چنگ آوردن اين فره ناگرفتني كوشيدند... افراسياب توراني تباهكار به آرزوي ربودن «فرة ناگرفتني»، فرهاي كه هم اكنون و از اين پس، از آنِ تيره هاي ايراني و زرتشت پرهيزكار است، جامه از تن برگرفت و برهنه به درياي «فراخ كرت» جست و شنا كنان در پي فره شتافت. فره تاختن گـرفت و بـه در رفـت ... «فرة كياني» پناه تيرههاي ايراني و جانوران پنجگانه و ياريرسان پرهيزگاران و دين مـزداپـرستي است ... افـراسياب تـباهكار در آرزوي «فرة زرتشت» همة هفت كشور را بپيمود [...]
اهورامزدا چنين گفت: اي زرتشتِ پرهيزكار، بر هر يك از شما مردمان است كه خواستار به چنگ آوردن «فرة ناگرفتني» باشد. چنين كسي از بخشش پاداش درخشان آتورباني بهرهمند ميشود .
مينوي خرد:
در تن و روان مرد استهزا كننده، فره نبود.
بن دهش:
مشي و مشيانه [نخستين زوج انسان] بهگونة گياه روييدند: يكي به ديگري پيوسته، همقد و همديسه [اندازه] بودند. ميان هر دو ايشان، «فره» بـرآمد. چنـان همگـون مينمودندكه پيدا نبودكدام نر،كدام ماده وكدام آن فرة آفريدة هرمزد است! فرهاي كه مردمان بدان آفريده شدند... سپس هر دو از گياه پيكري به مردم پيكري گشتند و آن فره به مينويي (به گونه اي غيرمادي) در ايشان شد كه روان (روح) است ... روان زودتر آفريده شد و سپس تن؛ روان (روح) در تن، خويشكاري (وظايف) را فرمان ميدهد.
***
در شاهنامه، زهاك به خواب ميبيند كه فريدون «به بالاي سرو و به فرّ كيان» و «هويدا بدو فرة ايزدي» ميباشد. در «كوش نامه» دربارة فريدون خردسال ميگويند:
كه آن نـامور شــاه بـا داد و ديـن پـديـد آمـد از پـشت شـاه آبتين
چنان فرّش از چـهره تـابـد هـمي كه گردون به مهرش شتابد همي ...
سپاهي و شهري بدان مژده يافـت كه فرّ فريدون بـدان مـرز تـافـت
بن دهش : دربارة تخمه و پيوند كيان
فريدون از برادرانش پر فرهتر بود ... فرة فريدون در درياي «فراخ كرد» به نيِ بُن (نيزار) نشست. وِدَرگا نياي مادري كي اپيوه به جادويي، گاوي در آنجا رها كرد. يك سال آنجا، نِي درود و به گاو داد تا فره در گاو شد . سپس شير گاو را دوشيد و به سه پسرش داد... اما فره نه به پسران، بلكه به دخترش فرانك پيوست. ودرگا خواست فرانك را بكشد. فرانك كه داراي فره بود، براي رهايي از تيغ پدر، پيمان كرد كه: نخستين فرزند را به ايزد اوشبام دهم. پس اوشبام او را از پدر رهايي بخشيد. پس از زايش كي اپيوه نخستين فرزند فرانك، وي به اوشبام داده شد.
***
اينك گزيده هايي درباره فره ايزدي و كياني در شاهنامه :
كيومرس:
به گيتي در او سال سي شـاه بـود به خوبي چـو خورشيد بـر گاه بود
هـمي تافـت زو «فـر شـاهـنشهي» چـو مــاه دو هـفته ز ســرو سـهي
دَد و دام هـر جانور كه ش بدين ز گــيتي بــه نـزديـك او آرمــيد
دو تا ميشدنـدي بـرِ تخت اوي از آن «فــرة بـر شـده بــخت» اوي
هوشنگ:
به جوي و بـه رود آبـها راه كرد به «فـر كيـي» رنج كوتاه كرد ...
بدان ايـزدي جـاه و «فـر كـيـان» ز نخجير و گـور و گـوزن ژيــان
جدا كرد گـاو و خـر وگـوسفند به ورز آوريد آنـچه بـُد سودمـند
تهمورس:
چو آن شاه پالوده گشت از بدي بـتــابـيـد ازو «فـــرة ايــــــزدي» ...
بـه «فـر جـهـانـدار» بستش مـيان بـه گـردن بــر آورد گــرز گــران
جمشيد:
كـمر بسـت بـا «فرّ شاهنشهي» جهان گشت سرتاسر او را رهي ...
منـم گـفت بـا «فـرة ايــزدي» هـمم شـهريـاري همم مـوبـدي ....
براي شناسايي كيخسرو :
بدو گفت گيو : «اي سرِ سـركشان ز فـرّ بــزرگي چـه داري نـشان؟
نــشان سـياوش پــديــدار بــود چــو بــرگـلستان نـقـطة قـار بــود
تو بگشاي و بنماي بـازو بـه مـن نـشـان تـو پيــداسـت بـر انـجمـن»
برهـنه تـن خـويـش بنمـود شـاه نـگه كــرد گــيو آن نـشان ســياه
كـه مـيراث بـود از گـَهِ كي قباد درستي بــدان بــُد كـيان را نــژاد
و گودرز دربارة كيخسرو به كاووس ميگويد :
بهجيهونگذركردوكشتينجست بـه «فـّر كيانـي» و راي درسـت
بــسـان فــريـدون كـز اروندرود گذشت و به كـشتي نيامد فرود
ز مــردي و ز «فــــرة ايــــزدي» از او دورشد چشم و دست بدي
هنگامي كه اردوان ــ واپسين شاه اشكاني ــ به دنبال كنيزش گلنار و اردشير بابكان، از مردم پرس و جو ميكند:
يكيگفت زيشانكه: اندرگذشت دو تن بر دو «باره» درآمد بــه دشت
همي بــرگــذشتند پـويـان بــه راه يكي بـاره اي خـنـگ و ديــگر سياه
بــه دم سواران يكي «غرم» پــاك چـو اسپـي همي بــر پــراكند خاك
بـه «دستور» گـفت آن زمان اردوان كـه: ايـن غـرم بـاري چـرا شـد دوان
چنين داد پاسخ كه: آن فـــرّ اوسـت بـه شـاهـي و نـيك اختري پرّ اوست
گـر اين غـرم دريــابــد او را، مــتاز كـه ايــن كار گـردد بـه مـا بـر دراز
و چون اردوان در پي اردشير به شارساني ديگر ميرسد، چنين ميشنود:
بدين شهر بگذشت پـويـان دو تـن پــر از گـرد و بي آب گشته دهن
يــكي غـرم بـود از پس يك سوار كــه چـون او نديدم به ايوان نگار
در گزارش پهلوي «كارنامه اردشيربابكان» آمده كه وي به كنيزك اردوان ميگويد:
ــ اگر «يزدان فره»ي ايرانشهر به ياري ما رسد رهايي يافته و به نيكي و خوبي ميرسيم.
در اين گزارش «فرة خدايي» به گونة «بره اي بس ستبر كه از آن نيكوتر بودن نشايست» نمودار شده است:
اردوان از «دستور» پرسيدكه: آن بره كه با او(اردشير) به اسب نشسته، نمودار چيست؟ دستور گفت كه: به اردشير «فرة كيان» رسيده؛ به هيچ چاره گرفتن نتوان !
... چون «فرة كيان» با اردشير بود، به پيروزي دست يافت و اردوان را كشت.
در هنگام جنگ با هفتواد: فرة كيان كه به دور بود، اندر پيش اردشير ايستاد و اندك اندك همي رفت تا اردشير را از آن جاي سخت گذر، از دست دشمنان و گزندها بيرون آورد...
اردشير چون شاپور فرزند خويش را ديد ، به روي افتاد و اندر اورمزدخداي و امشاسپندان و «فرة كيان» و آذرانشاه پيروزگر(آتش بهرام) بسيار سپاس گزاشت.
***
در تورات اشارههايي روشن دربارة فرة ايزدي و كياني پادشاهان هخامنشي به چشم ميخورد. يونانيان نيز بر اين باور بودند؛ هرودوت در كتاب هفتم مينويسد هاتف دلفي (پرستشگاه يوناني) خشايارشا را برخوردار از سطوت و قدرت زئوسي (فره ايزدي) ميدانست. _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com