seyghaly مدیر سایت وضعيت: آفلاين 8 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 920 امتياز: 2903 تشکر کرده: 372 تشکر شده 1053 بار در 598 پست
محل سكونت: تهران
ارسال شده در: سه شنبه، 31 فروردين ماه ، 1389 21:11:51 موضوع مطلب: شهین و اسناد تاریخی
شهین و اسناد تاریخی
نوشته فروغ مهرآفرین
امروز هفتم فروردین سال 1389 است و شهین که چهارماهه باردار است و کمی سنگین شده و آرام آرام راه می رود، دست پسر هشت ساله اش را رها کرد تا برود توی زمین بازی، سرسره بازی کند و خودش روی نیمکت پارک نشست تا روزنامه بخواند.
همینکه روزنامه را باز کرد چشمش به ستون اظهار نظرها و در واقع خبرهای تلفنی مردم افتاد، یکی از قسمت ها توجهش را جلب کرد، خبر از موزه ملی، نمایشگاه شکوه ایران بود. متن حاکی از آن بود که در طبقه دوم موزه جایگاه نگهداری سند جانشینی خشایارشا مناسب سازی نشده و شیشه ندارد و اثر در معرض آسیب قرار گرفته است. شهین مدتی به متن روزنامه خیره ماند، انگار باورش نمی شد. مگر نه اینکه موزه جایگاه نگهداری اسناد و اشیاء تاریخی است پس این خبر چه معنی دارد؟!
از جایش بلند شد و پارسا را صدا زد و گفت : حالا که پدر امروز دیر می آید بیا با هم برویم تا یک جای خوب را به تو نشان بدهم. دست پارسا را گرفت و از پارک بیرون آمدند.
کاربرانی که برای این ارسال از seyghaly تشکر کرده اند yazdan
محل سكونت: تهران
seyghaly مدیر سایت وضعيت: آفلاين 8 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 920 امتياز: 2903 تشکر کرده: 372 تشکر شده 1053 بار در 598 پست
محل سكونت: تهران
ارسال شده در: يكشنبه، 5 ارديبهشت ماه ، 1389 09:20:44 موضوع مطلب: شهین و اسناد تاریخی2
در حالیکه فکرش خیلی مشغول شده بود تاکسی گرفت و یک ربع بعد داخل موزه بودند. شهین یکراست به طبقه دوم رفت نگاهی به کل سالن انداخت و به راحتی سند جانشینی خشایارشا را پیدا کرد، چون تنها همین یک اثر بدون قاب شیشه ای بود. از تعجب دهانش بازماند، در همین لحظه دختربچه ای به سنگ نوشته نزدیک شد و آن را نوازش کرد. شهین دخترک را کنا کشید و به مادر آن بچه توضیح داد که عرق و چربی کف دست باعث پوسیدگی این اثر گرانبها خواهد شد.
مادر آن دختر گفت : اگر اینطوره پس چرا روی آن شیشه نگذاشته اند؟
شهین با افسوس گفت : من هم نمی دانم، ولی این را می دانم که این سنگ نوشته مهم است چون در آن علاوه بر چگونگی جانشینی خشایارشا، به این موضوع اشاره شده که خشایار شا کارهای نیمه تمام ساخت و ساز در زمان داریوش بزرگ را به پایان رسانده است.
مادر و دختربچه پس از این گفتگو از آنجا رفتند و شهین هنوز مات و مبهوت به سنگ نوشته نگاه می کرد که پارسا به مادرش گفت: مادر ببین آنجا یک تنگ سفید چینی هست که نقش اژدهای قشنگی دارد برویم آن را ببینیم؟ شهین به وسط سالن جایی که پارسا نشان می داد رفت. پسرش درست گفته بود تنگ مربوط به سال 800 ه.ق بود و در قاب شیشه ای قرار داشت و لی سنگ نوشته 2500 ساله قاب شیشه ای نداشت ، این یعنی چه؟
کاربرانی که برای این ارسال از seyghaly تشکر کرده اند yazdan, Ariyadokht
محل سكونت: ایران زمین
Ariyadokht سر دبیر کارگروه ها وضعيت: آفلاين 19 بهمن ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 401 امتياز: 1005 تشکر کرده: 522 تشکر شده 289 بار در 185 پست
محل سكونت: ایران زمین
ارسال شده در: يكشنبه، 5 ارديبهشت ماه ، 1389 15:34:59 موضوع مطلب:
درود و سپاس وهومن گرانمایه
نویسنده این داستان کیست؟؟
به گمانم مربوط به موزه شکوه ملی ایران که در فروردین آغاز شد و در تالار پیرامونش سخن رفت باشد؟ _________________ همه دنیا تن است و ایران دل
نیست گوینده زین کلام خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد
seyghaly مدیر سایت وضعيت: آفلاين 8 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 920 امتياز: 2903 تشکر کرده: 372 تشکر شده 1053 بار در 598 پست
محل سكونت: تهران
ارسال شده در: دوشنبه، 6 ارديبهشت ماه ، 1389 19:19:20 موضوع مطلب: شهین و اسناد تاریخی3
علامت سوال توی فکر شهین بزرگ و بزرگ تر می شد، باخود گفت یعنی نمی شود حتی این طناب های حفاظ را حداقل در یک و نیم متری اثر بگذارند که دست بچه ها و اشخاص مشکل دار به چنین اثر با ارزشی نرسد؟ و بعد باز خود می پرسید، این یعنی چه؟؟
انگار یکدفعه چیزی بیخ گلویش را فشرد، می خواست گریه کند، فریاد بزند، با خود گفت : نکند به خاطر بارداریش باشد ویا خسته شده است. اما یادش آمد که چند ماه پیش هم که باردار نبوده این حالت را تجربه کرده است. بله پنج ماه پیش، شهین به خوزستان سفر کرد. همیشه دلش می خواست، آن قسمت از ایران را ببیند. همان مناطقی که دو برادرش زمان جنگ در آنجا بودند و برادر کوچکش ریه اش را درآنجا از دست داد و اکنون مدت هاست که با دستگاه اکسیژن نفس می کشد. هربار که برادرش را می دید یاد خوزستان می افتاد و برای همین به خوزستان رفت، هم آنجا بود که پسرعمویش شهید شد و هم آنجا بود که خیلی خانواده های دیگر عزیزانشان را برای نجات این آب و خاک از دست داده بودند.
شهین در خوزستان به خیلی جاها سرزد.به چغازنبیل و هفت تپه هم رفت و در شوش پس از دیدن باقی مانده های کاخ آپادانا به موزه ی شوش رفت که ای کاش نمی رفت. آنجا دو نقش برجسته سربازان هخامنشی که بوسیله کاشی لعاب دار رنگی ساخته شده بودند را دید. نقش برجسته های زیبا روی دیوار نصب شده بودند ولی شیشه ی محافظ نداشتند و بدتر آنکه چند نفر با خودکار روی یکی از آنها یادگاری نوشته بودند و یکی از بازدید کننده ها می گفت : فرهنگ ما ایرانیان همین است دیگر، برای میراث خود ارزش قائل نیستیم.
ادامه دارد...
کاربرانی که برای این ارسال از seyghaly تشکر کرده اند Ariyadokht
محل سكونت: تهران
seyghaly مدیر سایت وضعيت: آفلاين 8 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 920 امتياز: 2903 تشکر کرده: 372 تشکر شده 1053 بار در 598 پست
محل سكونت: تهران
ارسال شده در: دوشنبه، 3 خرداد ماه ، 1389 19:09:28 موضوع مطلب: شهین و اسناد تاریخی 4
آنجا هم شهین حالش بد شده بود و با ناراحتی به آن بازدید کننده گفته بود که : به فرض بعضی از کسانی که به موزه می آیند قدر این آثار را ندانند، مسئولین موزه که کار اصلی شان محافظت از این آثار است، چرا روی این آثار شیشه کار نگذاشته اند؟ تازه آثار دیگر هم که داخل قاب شیشه ای است تهویه مناسب ندارد و از فلش دوربین ها در امان نیست.
بله شهین آن روز با ناراحتی فراوان از موزه ی شوش بیرون آمده بود و تازه داشت آن ناراحتی را فراموش می کرد که حالا در موزه ملی در تهران چنین صحنه ای را می دید.
در سالن پایینی موزه هم چندین اثر قاب شیشه ای نداشتند ولی شهین می دانست که یک سند تاریخی حداقل ارزش داشتن یک قاب شیشه ای را که دارد! ایکاش این آثار زیر خاک مانده بود و اینطوری در معرض تخریب قرار نمی گرفت. خاک با این آثار مهربان تر است.
با ناراحتی از موزه بیرون آمد از خود می پرسید که چه کار می تواند بکند. او یک زن خانه دار بود که مسئولیت کودکش را داشت. بارداری و دیگر وظایفش آنقدر دست و پایش را بسته بودند که وقت و توان کافی برای پیگیری این موضوع نداشت.
هما خانم، همسایه ی میانسالشان هم که از این محله رفته بود. حالا حتی کسی را نداشت که درو دل کند. چه باید می کرد؟ تمام راه فکرد کرد. به خانه که رسید متن خبر را برای همه ی دوستان و آشنایانش رایانامه و پیامک کرد به این امید که شاید کسی فرصت و توان پیگیری داشته باشد. شاید! کاشکی؟! قطره اشکی گرم از روی گونه اش غلتید و در همین موقع شوهرش که تازه از سرکار برگشته بود، پرسید : عزیزم شام چی داریم؟
شهین از خود پرسید : به راستی کدام مهمتر است، شام امشب و فردا شب ما یا نجات سندی تاریخی که نشانگر چگونگی پیشینه ی ما است؟