massina کاربر تازه وارد وضعيت: آفلاين 11 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 4 امتياز: 16 تشکر کرده: 5 تشکر شده 10 بار در 3 پست
محل سكونت: tehran
ارسال شده در: چهارشنبه، 28 بهمن ماه ، 1388 16:55:16 موضوع مطلب: مولانا
وصیتنامه ی مولانا
شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان
و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و
کناره گرفتن از جرم و جريت¬ها و مواظبت بر روزه
و نماز برپا داشتن و فرونهادن هواهاي شيطاني
و خواهش¬هاي نفساني و شکيبايي بردرشتي مردمان
و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان
و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران همانا بهترين
مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه
و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.
منبع: www.mowlana.org _________________ « قلب هر ايراني كه براي ايران نتپد بهتر است كه اصلا نتپد »............ دكتر حسابي
nastaran_gh هموند عادی وضعيت: آفلاين 17 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 22 امتياز: 78 تشکر کرده: 26 تشکر شده 53 بار در 20 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 4 مهر ماه ، 1389 22:03:20 موضوع مطلب: مولانا
آغاز زندگی مولانا
مولانا جلال الدین محمد در ششم ربیع الاول سال 604 ه.ق/ سی ام سپتامبر 1207 در بلخ تولد یافته است. پدرش محمد بن حسین بن احمد خطیبی است که به "سلطان العلما بهاء الدین ولد" شهرت دارد.
قرن هفتم هجری/ سیزدهم میلادی که مولانا در آن عصر زیسته و بالیده بود، از بدترین دوره های سلجوقیان آسیای صغیر بود. بی نظمی اجتماعی که ترکتاز مغول در این عصر به بار آورده بود، قدرت حکومت مرکزی را بکلی از بین برد و ناتوانی حکومت از ایجاد وحدت سیاسی، تمام سرزمین را دستخوش نا امنی ساخت. در اواخر این عصر، پادشاهان سلجوقی به صورت حکام دست نشانده مغولان در آمده بودند. این قرن دوره اختلاط مذاهب، حتی ادیان در آناطولی است.
سلطانالعلما در سال ۶۱۰ هجری قمری، همزمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچید. در راه مهاجرت، در نیشابور با فریدالدین عطار نیشابوری عارف بزرگ دیدار کرد. عطار در این دیدار، مولانا را ستود و نسخه یی از اسرارنامه را به او هدیه داد. مولانا از این کتاب بهره ها برد و برخی از حکایات آن را در مثنوی باز آورده است. مولانا در نوزده سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد.
سلطان العلما در حود سال 628 ه.ق جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. مولانا بعد از وفات پدرش بهاءالدین ولد، از طرف مریدان پدر به مقام ارشاد و جانشینی نامزد شد. مریدان پدر، گرداگرد او بودند و وی نیز مانند پدر مفتی شرق و غرب شده بود.
"همه کردند رو به فرزندش که تویی در جمال مانندش
شاه ما زین سپس تو خواهی بود از تو خواهیم جمله مایه و سود"
سالی بعد از وفات بهاءالدین، یکی از خلفای او به نام سید برهان الدین محقق ترمذی خبر مرگ او را شنید و به قونیه آمد. در قونیه دریافت که یک سال از وفات شیخ گذشته و فرزندش جلال الدین بر جای وی نشسته است. به صلاحدید برهان الدین، مولانا در شام و حلب به تحصیل پرداخت. برهان الدین تأثیری عمده در حیات مولانا داشته است، او نه سال ارشاد مولانا را بر عهده داشته و سر انجام در قیصریه روی در نقاب خاک کشیده است. مولانا بعد از مرگ برهان الدین بیش از ده هزار مرید گرد آورد. خاص و عام دست ارادت به مولانا دادند و او به وعظ پرداخت و هر مریدی عارفی با تمکین و عالمی اندیشمند شد. _________________ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
کاربرانی که برای این ارسال از nastaran_gh تشکر کرده اند arya, parisa-s
nastaran_gh هموند عادی وضعيت: آفلاين 17 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 22 امتياز: 78 تشکر کرده: 26 تشکر شده 53 بار در 20 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 5 مهر ماه ، 1389 19:41:18 موضوع مطلب: مولانا
پیوستن شمس به مولانا
در این گیر و دار ناگهان شمس تبریزی به قونیه وارد شد و از مولانا مولانایی دیگر ساخت؛ این انسان شگفت توانست صوفی با تمکین و متبحری چون مولانا را از او بگیرد و به دریای محبت اندازد.
"زاهد بودم ترانه گویم کردی سر حلقه بزم و باده جویم کردی
سجاده نشین با وقاری بودم بازیچهٔ کودکان کویم کردی"
روزی مولوی از راه بازار به خانه بازمیگشت که عابری ناشناس گستاخانه از او پرسید: «صراف عالم معنی، محمد برتر بود یا بایزید بسطامی؟» مولانا با لحنی آکنده از خشم جواب داد: «محمد(ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟» درویش تاجرنما بانگ برداشت: «پس چرا آن یک سبحانک ما عرفناک گفت و این یک سبحانی ما اعظم شأنی به زبان راند؟» مولانا اندیشید و گفت: «بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام عقل و سکون خود را از دست نداد.»پس از این گفتار، بیگانگی آنان به آشنایی تبدیل شد. نگاه شمس به مولانا گفته بود از راه دور به جستجویت آمدهام اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات الله میتوانی رسید؟
ونگاه مولانا به او پاسخ داده بود: «مرا ترک مکن درویش و اینبار مزاحم را از شانههایم بردار.»
شمس در حدود سال ۶۴۲ هجری قمری به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع پرداخت و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پر شور عرفانی پرداخت. کسی نمیداند شمس به مولانا چه گفت و آموخت که دگرگونش کرد؛ اما واضح است که شمس عالم و جهاندیده بود و برخی به خطا گمان کردهاند که او از حیث دانش و فن بیبهره بودهاست که نوشتههای او بهترین گواه بر دانش گستردهاش در ادبیات، لغت، تفسیر قرآن و عرفان است.
شمس نیز چون مولانا معارض فلسفه و فیلسوفان بود. اساساّ مولانا عناد با فلسفه را از شمس و از پدر خویش میراث دارد. حتی رفتار خشونت آمیز وی با مشایخ نیز به تاثیر شمس بوده است. اگرچه شمس به شدت معارض فلسفه و حکیمان است، ولی در تصوف، مخصوصاّ در اعتقاد به "وحدت وجود" از صوفیان متعالی به حساب می آید. بعد از ملاقات با شمس، تحولی عظیم در حیات مولانا روی نمود. شمس در نظر مولانا رمز جمله کائنات بود. مولانا او را از ذات باری تفریق نمی کرد و ظهور کمال مطلقش می دانست:
" منم آن حلقه در گوش و نشسته گوش شمس الدین
دلم پر نیش هجرانست بهر نوش شمس الدین
چو آتشهای عشق او ز عرش و فرش بگذشتست
در این آتش ندانم کرد من روپوش شمس الدین
در آغوشم ببینی تو ز آتش تنگها لیکن
شود آن آب حیوان از پی آغوش شمس الدین
چو دیگر پخت عقل من، چشیدم بود نا پخته
زدم آن دیگ در رویش ز بهر جوش شمس الدین
در این خانه تنم بینی یکی را دست بر سر زن
یکی رنجور در نزع و یکی مدهوش شمس الدین
زبان ذوالفقار عقل کاین دریا پر از در کرد
زبانش باز بگرفت و شد او خاموش شمس الدین" (کلیات شمس)
چون خورشید وجود افسانه آسا و فاجعه آمیز شمس غروب کرد، مولانا آنی او را فراموش نکرد و تا پایان حیاتش، از شمس یاد کرد. _________________ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
کاربرانی که برای این ارسال از nastaran_gh تشکر کرده اند parisa-s, yazdan
nastaran_gh هموند عادی وضعيت: آفلاين 17 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 22 امتياز: 78 تشکر کرده: 26 تشکر شده 53 بار در 20 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 8 مهر ماه ، 1389 21:12:51 موضوع مطلب:
مولانا و صلاحالدین زرکوب
مولانا شمس را از یاد نبرده بود و نمی خواست از یاد ببرد. شمس را در خود یافته بود. او به این عقیده صوفیانه ایمان داشت که جهان هرگز از مظهرحق خالی نمیگردد و حق در همهٔ مظاهر پیدا و ظاهر است. سر انجام روزی اعلام کرد که مظهر شمس را یافته است:
"آن سرخ قبایی که چو مه پار بر آمد
امسال در این خرقه زنگار برآمد
آن ترک که آن سال به یغمایش بدیدی
آنست که امسال عرب وار برآمد
آن یار همانست اگر جامه دگر شد
آن جامه به در کرد و دگر بار برآمد
آن باده همان است اگر شیشه بدل شد
بنگر که چه خوش بر سر خمار برآمد
آن قوم گمان برده که آن مشعل ها مرد
آن مشعله زین روزن اسرار برآمد
این نیست تناسخ سخن وحدت محض است
کز جوشش آن قلزم زخار برآمد..." (ابتداء نامه)
روزی مولانا از کنار زرکوبان میگذشت. از شنیدن آواز ضربه چکش صلاح الدین بوجد آمد و به سماع و چرخ زدن پرداخت. شیخ صلاحالدین زرکوب آن حالت را محافظت کرد و از اتلاف زر نیندیشید و مدام چکش زد، سپس کار را به شاگردان واگذاشت و خود بیرون آمد. مولانا او را در آغوش کشید و بوسه بر روی و موی او زد و سماع کرد. صلاح الدین که به علت سالخوردگی یارای برابری با مولانا را نداشت، عذرها خواست و به دکان بازگشت و به شاگردان اشاره کرد که بی وقفه بکوبند. و مولانا از نیمروز تا غروب سماع مرد و غزلی به مطلع زیر ساخت:
"یکی گنجی پدید آمد در آن دکان زرکوبی زهی صورت زهی معنی زهی خوبی زهی خوبی" (مناقب العارفین)
بدین ترتیب مولانا شیفته صلاحالدین شد و شیخ صلاحالدین زرکوب جای خالی شمس را تا حدودی پر کرد. صلاحالدین مردی عامی و درسنخوانده از مردم قونیه بود و پیشهٔ زرکوبی داشت. مولانا زرکوب را جانشین خود کرد و حتی سلطان ولد با همه دانشش از او اطاعت میکرد. هر چند سلطان ولد تسلیم سفارش پدرش بود ولی مقام خود را به ویژه در علوم و معارف برتر از زرکوب میدانست؛ اما سرانجام دریافت که دانش و معارف ظاهری چارهساز مشکلات روحی و معنوی نیست. او با این باور مرید زرکوب شد. صلاحالدین زرکوب نیز همانند شمس مورد حسادت مریدان بود اما به هر حال مولانا با او انس داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و جان باخت و در قونیه دفن شد.
مولانا و حسامالدین چلبی
مولانا بعد از وفات صلاح الدین، حسام الدین را به همدمی و خلافت خود برگزید. حسام الدین به مولانا علاقمند بود، مولانا هم به وی دلبستگی داشت. هر هدیه و نثاری که برای مولانا می فرستادند، تا دینار آخر آن پیش حسام الدین می فرستاد و او نیز هدیه ها را نسبت به استحقاق بین افراد قسمت می کرد.
حسام الدین، کمالات این عارف کمال یافته، منقلب شده و در انقلاب زیسته را اشاعه داد و این خورشید به اوج رسیده را از ورای ابرهای روحانی محض به در آورد و با پرتو آن، جهان را نورانی ساخت. _________________ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
nastaran_gh هموند عادی وضعيت: آفلاين 17 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 22 امتياز: 78 تشکر کرده: 26 تشکر شده 53 بار در 20 پست
ارسال شده در: شنبه، 10 مهر ماه ، 1389 23:49:54 موضوع مطلب: مولانا
درگذشت مولانا
مولانا، آخرین روزهای حیات خود را با تفکر مدام سپری می کرد. این هستی، آرام آرام درون خود او غرق می شد . آهسته آهسته آن آرامش ابدی و آسایش سرمدی را که عمری به دنبالش بود، لمس می کرد. هستی محدودش به هستی مطلق نزدیک تر میشد. طنینی که در گوشش می پیچید، صدای خودش بود:
"مرغان، که کنون از قفس خویش جدایید
رخ باز نمایید و بگویید کجایید؟
کشتی شما ماند بر این آب شکسته
ماهی صفتان، یکدم از این آب برآیید
آن باد، وبا گشت شما را فسرانید؟
یا باد صبا گشت به هر جایی که در آیید؟
این آنک بزادیت چو در مرگ رسیدید
این زادن ثانی است، بزایید بزایید ..." (کلیات شمس)
آخرین ایام حیات او به بیماری گذشت. تب آنی رهایش نمی کرد. در این اثنا زلزله هایی پیاپی قونیه را می لرزاند. مردم از بیم زلزله پیش مولانا آمدند. مولانا تبسم کنان گفت: مترسید، شکم زمین گرسنه است و دنبال لقمه یی چرب می گردد. به زودی این لقمه چرب را می رباید و از لرزیدن باز می ایستد.
سرانجام در روز یکشنبه ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ هجری قمری، هنگامی که خورشید پلک بر هم نهاده می شد، مولانا جلال الدین چشمان پر نور خود را بر قونیه فرو بست و به شمس خود ملحق شد. _________________ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست