من اینجا غوطه ور در خونِ خود بی دست و پا این گوشه افتادم!
ولی افسوس...!
نباشد هیچ کس در سرزمین پاکِ مزدایی؛
یکی دم در پی و یادم...!
_منم بابک!
به خون غلطیده در خویشم!
تبارم آریایی،
و ایرانی بود کیشم!
دو دست و پای خود را با سرم دادم برای تو،
مر از آن رو که رنجیدی؛
تو از کردار دینِ نو!
مرا سینه بدریدند و دستانم جدا کردند!
روانم را به رنجی سخت؛
روانه سوی دیدار خدا کردند!
تو اما نام بابک را نمی دانی!
دمی از یاد خود را سوی بابک ها نمی رانی!
همه یادت بود با تازیان ای آه...،
نباشد راه تو با راه ما یک راه!
به مزدا رنج این کارت فزون باشد ز هر دردم!
تو کی دانی که بهر خاک این میهن چه ها کردم!؟
مزن دیگر به ما تیغ فراموشی!
وگر خوابی بشو بیدار،
شو هشیارا چو مدهوشی! _________________ افشین مارابی _ دبیر ادبیات پایگاه پژوهشی هخامنشیان
تارنما: