nastaran_gh هموند عادی وضعيت: آفلاين 17 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 23 امتياز: 82 تشکر کرده: 32 تشکر شده 55 بار در 21 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 9 آبان ماه ، 1389 23:26:27 موضوع مطلب: سروده های جشن های ایرانی
مهرگان
مهرگان در دوران اسلامی:
در دربار خلفای عباسی، به نوروز و مهرگان اهمیت ویژه داده می شد و این دو جشن با تشریفات ویژه ای برپا می گشت و بزرگان برای خلفا هدایای گرانبها می فرستادند. در کتاب المحاسن و الاضداد شرح هایی در این زمینه آمده و اغلب با هدایا، اشعاری به صورت شاد باش جشن همراه بود. یکی از شاعران دوران متوکل شعری در تبریک مهرگان به متوکل فرستاد:
المهر جان لنا یوم نسر به
یوم تعظمه الاشراف و العجم
و انت فیه لنا بدریضئی کما
ان السما ببدر اللیل تبستم
=
مهرگان برای ما روز جاری شدن است، روزی است که بزرگان عجم بزرگ و گرامی دارند.
تو در آن برای ما، بدری، که می درخشی؛ همانطور که آسمان در شب بدر (مهتابی) میخندد.
در یکی از قصاید بحتری، ابیاتی هست در توصیف مهرگان. قصیده مذکور در مدح ابراهیم بن حسن بن سهل که یکی از افراد خاندان وزارت بوده، سروده شده. «بحتری از شعرای نیمه قرن سوم هجری است»:
ان المهر جان حقا علی کل
کبیر من فارس و صغیر
عید آبائک الملوک ذوی التیجان
اهل النهی و اهل الخیر
من قباد و یزجرد و فیروز
و کسری و قبلهم اردشیر
شاهدوه فی حلبه الملک یغدون
علیه فی سندس و حریر
هو یوم و فیه من کل شهر
خلق فهو جامع للشهور
و کان الایام اوثر بالحسن
علیها ذوالمهر جان الکبیر
=
راسنی مهرگان را بر خرد و بزرگ ایرانیان حقی است. مهرگان عید نیاکان تاجدار توست که صاحبان فرهنگ و دانش و خیر و نیکی بوده اند، چون قباد و یزدگرد و و فیروز و کسرا و اردشیر که پیش از آنان بود.
این شهریاران در میدان عرض سپاه با جامه سندس و حریر به اقامت این جشن می پرداختند. مهرگان روزی بیش نیست، لکن از صفت هر ماهی چیزی به همراه دارد، پس او را جامع اوصاف ماهها باید شمرد. ستاره شعرا را در این وقت حکمی نیست و گرمای نیمروز را تأثیری نه. پنداری روز بزرگ مهرگان از جمیع ایام به حسن و خوبی ممتاز است. (دیوان بحتری، ص 270)
در زمان ساسانیان، شاعران به جای هدایایی که اشراف و و حکام می فرستادند، قصایدی در توصیف جشن و شاد باش به حضور شاه و ستایش می ساختند. بر اثر رواج چنین وضعی بود که عنصری شاعر دربار محمود غزنوی و مدّاح وی، از در خوش آمدگویی و تحقیر آداب و سنن و مراسم ایرانی و تحریک احساسات تعصب آمیز دینی در این شاه، چنین گفته:
خدلیگانا گفتم که تهنیت گویم
به جشن دهقان آیین و زینت بهمن
چنین که بینم آیین تو قوی تر بود
به دولت اندر ز آیین خسرو بهمن
تو مرد دینی و این رسم، رسم گبران است
روا نداری بر رسم گبرکان رفتن
جهانیان به رسوم تو تهنیت گویند
تو را به رسم کسان تهنیت نگویم من
نه آتش است سده، بلکه آتش، آتش توست
که یک زبانه به تازی زند یکی به ختن
چنانکه آشکار است، جشن سده بوده و تبریکات به رسم ایران قدیم انجام می شده که این شاعر مداح را آزرده و کلام و قلم را آلوده کرده است.
ابیات فردوسی درباره مهرگان و علت و انگیزه بر پایی اش:
فریدون چو شد در جهان کامگار
ندانست جز خویشتن شهریار
به رسم کیان تاج و تخت مهی
بیاراست با کاخ شاهنشهی
به روز خجسته سر مهر ماه
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
زمانه بی اندوه گشت از بدی
گرفتند سر یک ره ایزدی...
می روشن و چهره شاه نو
جهان گشت روشن سر ماه نو
بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند
پرستیدن مهرگان دین اوست
تن آسایی و خوردن آیین اوست
کنون یادگار است ازو ماه مهر
به کوش و به رنج ایچ منمای چهر
اسدی نیز در گرشاسپ نامه همین وجه تسمیه را جهت مهرگان در اشعار خود آورده است:
همان سال ضحاک را روزگار
دژم گشت و شد سال عمرش هزار
بیامد فریدون به شاهنشهی
وز آن مارفش کرد گیتی تهی
سرش را به گرز کیی کوفت خرد
به بستش به کوه دماوند برد
چو در برج شاهین شد از خوشه مهر
نشست او به شاهی سر ماه مهر
بر آرایش مهرگان جشن ساخ
به شاهی سر از چرخ مه برافروخت
و این اشعار از رودکی است:
ملکا جشن مهرگان آمد
جشن شاهان و خسروان آمد
جز به جای ملحم و خرگاه
بدل باغ و بوستان آمد
مورد به جای سوسن آمد باز
می به جای ارغوان آمد
تو جوانمرد و دولت تو جوان
می به بخت تو جوان آمد
در سروده های منوچهری چندین جا از مهرگان یاد شده، بویژه در یک مسمط چنین آمده:
شاد باشید که جشن مهرگان آمد
بانگ و آوای درای کاروان آمد
کاروان مهرگان از خزران آمد
یا از اقصای بلاد چینستان آمد
نه از این آمد، بالله نه از آن آمد
که ز فردوس برین، و ز آسمان آمد
مهرگان آمد، هان در بگشاییدش
اندر آرید و تواضع بنماییدش
از غبار راه ایدر بزداییش
بنشانید و به لب خرد بخاییدش
خوب دارید و فراوان بستاییدش
هر زمان خدمت لختی بفزاییدش
نیز مسعود سعد سلمان در تهنیت جشن مهرگان گفته:
خسروا شب های عمرت روز باد
مهرگان ملک تو نوروز باد
رأی نورانی تو خورشیدوار
در جهان عدل ملک افروز باد
نیز در یک قصیده:
به خدمت پیش روی او میان بسته ست شاخ گل
ز حشمت پیش زلف او سرافگندست سیسنبر
به خوی و عادت آبا به جمع زایران زر ده
به رسم وسیرت اجداد جشن مهرگان می خور
***********************************
دقیقی:
گاه آن آمد که باد مهرگان لشگر کشد
دست او پیراهن اشجار از سر بر کشد
باغ ها را داغ های عریان بر برزند
شاخ ها را چادر نسطوریان بر سر کشد
زانکه سی سنبرچون ما مست ونرگس شوخ چشم
هردو بدخو راهمی درزر و درزیور کشد
مهرگان آمد و جشن ملک افریدونا
آن کجا گاو خوشش بودی بر ما یونا
امیرهوشنگ ابتهاج (هـ الف. سایه):
بــگشاییم کفتران را بــال
بــفروزیم شعله بـر سر کوه
بـسـرایـیـم شادمانه سرود
وین چنین با هزار گونه شکوه
مهرگان را به پیشباز رویم ...
رقص پر پیچ و تاب پرچم ما
زیر پرواز کفتران سپید
شادی آرمیده گام سپه
خنده ی نوشکفته ی خورشید
مهرگان را درود می گویند...
گرم هر کار مست، هر پندار
همره هر پیام، هر سوگند
در دل هر نگاه، هر آواز
توی هر بوسه، هر لبخند
... ما خواهانیم که پشتیبان کشور تو باشیم،
ما نمی خواهیم از کشور تو جدا شویم،
نمی خواهیم از خانه خود جدا شویم،
مباد جز این ای مهر نیرومند!
سعید مطوری:
گفتم با تو بمانم مهرگان باشی عزیزم
شبنم بر گل عیانم مهرگان باشی عزیزم
ساغر لب درشکر با مهر او شوق دگر
مستم ساقی به خوانم مهرگان باشی عزیزم
شد از جام می تو مهر بانی های شیرین
می در نور بخوانم مهرگان باشی عزیزم
سبزی چشمان یاری به سخن شیرین زبانی
شب در شب میزِبانم مهرگان باشی عزیزم
گل در موهای یارم شوق او کرده خمارم
من با شوقش چنانم مهرگان باشی عزیزم
مهر شد ،ماه یارم، مي شود شادي جانم
كيش شد آن مهرگانم مهرگان باشی عزیزم
میهن را مي پرستم ،عزتش را آرزویم
عشق باشد ایرانم مهرگان باشی عزیزم
***********************************
مهرگان در دوران خلافت عباسیان، در بغداد
تنها جشن نوروز در خلافت عباسیان نبود که در سراسر امپراتوری اسلامی با شکوه تمام برگزار می شد، بلکه جشن های مهرگان و سده نیز با اهتمام و کوشش مورد گرایش و برگزاری قرار داشت. هم چنان که نوروز نشانه آغاز بهار بود، مهرگان نشان از آغاز زمستان می داد. یعنی زمانی که مردم جامه های خود را عوض می کردند و بر بستر خویش پوشش های بیشتری می افزودند تا برای سرما آماده باشند.
یک صد و چهل و نه روز بعد از عید نوروز، جشن مهرگان برگزار می شد و آن را آغاز زمستان می دانستند. در آن روز به سرداران و سپاهیان لباس زمستانی داده می شد. به بزرگان و صاحبان مناصب
و وجوه اعیان خلعت و نشان زمستانی اهدا می گشت. ویژگی این جشن، چون نوروز چنان بود که همگان از بزرگان و رعایا، برای شاه و سلطان یا خلیفه، هدایایی می بردند. یک بار که صابی شاعر زندانی بود، در توصیف مهرگان شعری گفت و آن را همراه یک درهم خسروانی برای عضدالدوله فرستاد، چندی از آن اشعار چنین است:
هدایایی است گران بها، یا کم بها، اما به تناسب هدیه گزار؛
که به درگاهت پیش کش شده است،
هدیه من است به پیشگاهت،
که آن درهمی است که حتا در روز بدون باد، به وزش دمی_می رود،
و ورق کاغذی است به اندازه زندانم،
با خطی چون زنجیرهای بر پایم. _________________ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
آخرين ويرايش توسط nastaran_gh در تاريخ دوشنبه، 1 آذر ماه ، 1389 21:07:30; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه
کاربرانی که برای این ارسال از nastaran_gh تشکر کرده اند arya, seyghaly
nastaran_gh هموند عادی وضعيت: آفلاين 17 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 23 امتياز: 82 تشکر کرده: 32 تشکر شده 55 بار در 21 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 1 آذر ماه ، 1389 20:51:41 موضوع مطلب: آذرگان
دراین روز آتشکده ها را آراسته و آذین بندی می کردند و در آن جایگاه مقدس مراسم ویژه ای برای جشن برگزار می کردند. نظاف وپاکیزگی در اینروز نیک بود و معتقد بودند در این روز رایزنی درباره امور و دشواریها به نتیجه مطلوب می انجامد.
مسعود سعد سلمان، شاعر پارسی گوی، در قطعه هایی که برای نام ماه های ایرانی سروده، درباره «آذر ماه» می گوید:
ای ماه، رسید ماه آذر
برخیز و بده می چو آذر
آذر بفروز و خانه خوش کن
ز آذر صنما به ماه آذر
او همچنین درباره « روز آذر » گفته است:
ای خرامنده سرو تابان ماه
روز آذر می چو آذر خواه
شادمان کن مرا به می که جهان
شادمان شد به فر دولت شاه _________________ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
کاربرانی که برای این ارسال از nastaran_gh تشکر کرده اند arya
nastaran_gh هموند عادی وضعيت: آفلاين 17 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 23 امتياز: 82 تشکر کرده: 32 تشکر شده 55 بار در 21 پست
ارسال شده در: جمعه، 5 آذر ماه ، 1389 21:52:20 موضوع مطلب: یلدا
یلدا یک واژه سریانی است به چم تولد. رومی ها خود واژه ناتالیس را به چم تولد داشتند. مسیحیان سریانی واژه یلدا را با خود به ایران آوردند و از آن زمان تا کنون در ایران ماندگار شده است. البته فقط تولد میترا و هنگام زمانی آن نبود که در مسیحیت داخل شد، بلکه در واقع امروزه همه مسیحیان جهان، که شب تولد مسیح را جشن می گیرند و تا بامداد بلندترین شب سال را بیدار می مانده و با خوردن و نوشیدن به شادی می گذرانند، همان تولد میترا، مسیحای نجات بخش یا سوشیانت را جشن می گیرند و اغلب مراسم و مناسک و آداب شان مقتبس از آیین مهر است.
ابونواس گفته:
یا لیلة المیلاد هل عرفت
اسهر منی عاشقاً مذکنت
الم اصابرک فما صبرت
حتی بدت غرّة یوم السبت
و عبیدالله بن عبدالله طاهر گفت:
مضت لیلة المیلاد اطول لیلة
و اقصرها هذان مختلفان
فطالت بمعنی واحد و تقاصرت
بقرب حبیب و اجتماع سنان
در فرهنگ سریانی به انگلیسی، تألیف پاین اسمیت یلدا با نوئل Noel تطبیق شده است و از برخی اشعار پارسی رابطه میان میلاد مسیح و شب یلدا درک می شود، از آن جمله معزی می گوید:
ایزد دادار، مهر و کین تو گویی
از شب قدر آفرید و از شب یلدا
زان که به مهرت بود تقرب مؤمن
زان که به کینت بود تفاخر ترسا
ناصر خسرو:
و گر نیابد خوی ایشان، در نیاید خلق را
روز روشن در بر دانا شب یلدا شود
و قندیل ضروری به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
او بر دوشنبه و تو بر آدینه
تو لیل قدر داری و او یلدا
عنصری:
چون حلقه ربایند به نیزه، تو به نیزه
خال از رخ زنگی بربایی شب یلدا
منوچهری:
نور رایش تیره شب را روز نورانی کند
دود چشمش روز روشن را شب یلدا کند
سنایی:
به صاحب دولتی پیوند اگر نامی همی جویی
که از یک چاکری عیسا چنان معروف شد یلدا
مسعود سعد:
کرده خورشید صبح ملک تو
روز همه دشمنان شب یلدا
سیف اسفرنگی:
سخنم بلند نام از سخن تو گشت و شاید
که دراز نامی از نام مسیح گرفت یلدا
معزی:
تو جان لطیفی و جهان جسم کثیف است
تو شمع فروزانی و گیتی شب یلدا
خاقانی:
و آری که آفتاب مجرد به یک شعاع
بیخ کواکب شب یلدا بر افکند
و همه شب های غم آبستن روز طرب است
یوسف روز به چاه، شب یلدا بیند
و با جفای تو بر، که خورد از عمر
شب یلدا رفو که کرد پرند
و هست چون صبح آشکارا کاین صبح چند را
بیم صبح رستخیز است از شب یلدای من
سعدی:
روز رویش چو بر انداخت نقاب از سر زلف
گویی از روز قیامت شب یلدا برخاست
و بر آی ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد
که بر گرفت این شب یلدا ملال از ماه و پر ونیم
و نظر به روی تو هر ماه بامداد نوروزیست
شب فراق تو هر گه که هست یلداییست
استاد امید عطایی فرد:
شب زاد میتراست، آهرمن، میراست
روشنی آمد، جشن ما یلداست
ماه دی، ماه می، آمده شادان باش
نای نی، تاج کی، سر زده تابان باش
پاورچین، از پرچین، شب چله میرسد
با دستچین، خبرچین، یلدای ما میرسد
بنشین بر خوان خورشید، از خم خانه ی جمشید
پیمانه ای لبریز کن، ز رنج و غم پرهیز کن
بگشا شهنامه را تو، دل ز شهان، آرا تو
چون یاد آری ز ایران، گردی چو کوه، خارا تو
این چه رهیست؟ این چه شبیست؟ این چه مهیست؟
آن چه دریست؟ آن چه پریست؟ آن چه کسیست؟
شب زاد میتراست، آهرمن، میراست
روشنی آمد، جشن ما یلداست
منصور مقدم:
گذشت پايیز آمــد فصل سرما
سر آغازش شب زیبـــای یلدا
چه شبهای درازی دارد این فصل
یقین زلف سیاه گسیـــوی یلدا
دراین فصل زمستان یکدلی به
محبت دوستی سیمـــــای یلدا
شب یلـــــدا عجب نیکو فتاده
به ماه دی که آید بوبـــی یلدا
در ایام گذشته کـــرسی عشق
بپا بـــــود از شب والای یلدا
به روی کرسی و سینی فراوان
عیان بود از صفا صد خوی یلدا
لحاف و منقل و آتش بــه خانه
نشسته دور هــم همسوی یلدا
زبرف و داستان راه مـــــانده
سخنها رفتــــه از سرمای یلدا
زسنجدآش کشک وقصه گفتن
بسی دریــــای قصه پای یلدا
ز نو رسمی بپا از بهــــر فردا
صفا و خرمــــــی فردای یلدا
مبارک باد فصل بــرف وباران
به یٌمن نعمت دیمــــــای یلدا
مقدم شکـــر ایزد کن به عالم
ز حاصل پر ثمـــر دارای یلدا
سلام ای فصل سرد و برف و باران
خوش آمد گویمت فصل زمستان
اگـــــــر چه زحمتی را نیز داری
ولکــن رحمت آری باغ وبستان
** با سپاس فراوان از استاد بزرگوار و آریای گرامی **
خراسانیان را رسم این است که در پایان شب چله فال سوزن گیرند. بدین گونهکه پیرزنی کهن سال و با کمال که شعر می داند، پاره پارچه آب ندیده را بدست گیرد و دخترکی نابالغ و بس معصوم، بر آن پارچه سوزن زند.حاضران در دل نیت کنندو آن زن سالخورده، اشعار مربوط به فال سوزن را می خواند. خواندن هر بند شعری که تمام شد، کسی که نیت کرده، آن شعر را جواب نیت خود می داند. شعرهای فال سوزن چنین است:
سر کوچه پسندت کردم ای گل
کوتاه بودی بلندت کردم ای گل
ترش بودی مثال آبلیمو
به مثل خرده قندت کردم ای گل
جواب فال: اعتماد و اطمینان داشته باش.
بلند بالا به بالات آمدم من
برای خال لب هات آمدم من
شنیدم خال لب هات می فروشی
خریدارش منم چند می فروشی؟
جواب فال: دوستدار حقیقی است.
سحر صبحی برفتم دیدن گل
بدیدم جفت بلبل شاخه گل
زبان زرگری می خواند و می گفت
خدا تا کی کنم صبر و تحمل
جواب فال: صبر داشته باش.
از کوچه در آمدی و می رقصیدی
کارد و قمه و کیسه به ما بخشیدی
کارد و قمه و کیسه به ما نفتاده
عید من و تو به قربان افتاده
جواب فال: صفا از میان رفته، جدایی خواهد افتاد.
ستاره آسمان زلزله می کرد
که یار بر خانه اش جنس پاره می کرد
نمی دانم خودش بود یا برارش
شدم دسته گل و رفتم کنارش
جواب فال: به وصال خواهی رسید.
در همدان، مردم در شب نشینی شب چله، این اشعار را می خوانند:
دلم خواهد که شب آیم به خوابت
یکی ماچی بقاپم از لبانت
اگر که روز و شب خوابت ببینم
منم ماچی دهم به جای ماچت
***
عاشق حسن و جمال تو شدم
همه زندگیم رت کردم حلالت
از وقتی که گویند تو مال منی
همه گویند خوشا به حالت
در ملایر شب چله را چله زری نامند.رسمشان این گونه است که از میان دختران باکره به قرعه یکی را بر می گزینند و نامش را چله زری می نهند. آنگاه روی بام خانه تخت می نهند و روی آن فرش می گسترند و بر آن دختر جامه عروس می پوشانند و او را به تخت می نشانند، گروه نوازنده با کمانچه و ضرب می نوازند و مردم آبادی گرد تخت حلقه می زنند و این ترانه را می خوانند:
چله زری، چله زری
امسال و سال دیگری
عروس کیه، عروس کیه
چله زری می باشه
چو ماه تابان رخش
چهره پری می باشه
چشمش چو چشم آهو
چه میگه، تاق ابرو
دختر به نام زر زری
ابروی او شد یک وری
چله زری، چله زری جان
عزیزم، ماه نابان
مبارکه، مبارک
شب چله مبارک
زنان و دختران و تازه عروسان به گرد چله زری می مانند و تا نیمه شب می زنند و می رقصند. سپس دست به جامهای آب می زنند و هر کدام بشقابی شیرینی به چله زری هدیه می دهند و آنگاه آتش بازی می کنند و می گویند:
آتش آتش بازیه
چله زری راضیه
شب چله مبارک
شب چله مبارک
اهالی بر این باورند که دو چله هست. چله پاییز که از شب 30 آذر ماه آغاز می شود و دیگری شب یلداست که شب اول دی ماه است و نیز بر این باودند که شب چله پاییز ماده است که نامش چله زری است و شب چله زمستان نر است و نامش عمو چله جون است.
زمانی که 3 ساعت از شب گذشت، اهل هر خانه مقداری از خوراکی های شب چله را در ظرفی می ریزند وبه بالای بام خانه می برند و می خوانند:
چله چله جون
امشبی میهمون
دیگه بیا بیرون
به سوی بیابون
2 ساعت مانده به نیمه شب، مردم آبادی اسب یا الاغی را پالان می کنند و یک تن را به نام عمو چله بر می گزینند او را سوار بر الاغ می کنند، اهالی آبادی در پی او، آبادی را دور می زنند و می خوانند:
چله برو به شادی
از این دیار و وادی
خدا نگهدارت باد
خدا نگهدارت باد
و عمو چله جون به سوی رودخانه می رود و این شعر را می خواند:
ای زن و مرد وادی
رفتم به خوشی و شادی
خداحافظ که رفتم
خداحافظ که رفتم
در آذربایجان، چله را گرامی می دارند و در بزرگداشت آن ترانه ای می خوانند که پارسی آن چنین است:
ای چله! چله برادر
اسبت را تازیانه بزن برادر
آمدی یک بار هم سخن نگفتی
تا دلم وا شود ای برادر
جوانان شهر دماوند هم چنین اشعاری را می خوانند:
زمستان را بسر کردم به خواری
که گفتم پیش می آید بهاری
بهار آمد به صحرا و در و دشت
جوانی هم بهاری بود و بگذشت
جوانی همچو مهمان عزیزی
سر شب آمد و شبگیر بگذشت
در دماوند پس از خوردن شام، بچه ها چشم می کشند تا مادرشان سیب و انار و هندوانه بیاورد، اگر نیاورد، همه با هم یکصدا می خوانند:
هر که نیاره شب چره
همبانش را موش بچره _________________ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
کاربرانی که برای این ارسال از nastaran_gh تشکر کرده اند arya, sara, seyghaly
nastaran_gh هموند عادی وضعيت: آفلاين 17 تير ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 23 امتياز: 82 تشکر کرده: 32 تشکر شده 55 بار در 21 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 4 بهمن ماه ، 1389 22:32:06 موضوع مطلب: چهار شنبه سوری
استاد امید عطایی فرد:
بار دگر از دل خاکسترم
غرش غمهایم و چشم ِ تَرَم
آزر مزدایی پراکنده نور
قبلهگه ماه و ستاره و هور
شنبهی سوم ز پسین هفت روز
خیز ز جای و همه دیوان بسوز
آتش پرشور بگوید سخن
از جم و هوشنگ و شهان کهن
آنکه فریدون ز افسون خویش
بسته همی پیکر آن مارکیش
کاوه ی آهنگرِ فریادخواه
آتشی افروخت ز سینه چو آه
سوخت همی نامه ی بیدادگر
دوخت به چرمینه، رهایی گهر
بابکِ دین خرم ِخونین کفن
آزری ِسرخ به جامه و تن
باقر و ستار ز آزرگشسپ
بهر وطن، تافته با تیر و اسپ
بشنو تو اکنون سخنان امید
تا که ز آتش چه برآرد پدید
ای تو وفادار به آیین و کیش
آتشی افروز از آن سوزِ خویش
همچو سیاوش ز میانش گزر
برگسل از بندگی سیم و زر
مهر به میهن چو بود کیمیا
بهرهی ما فره و بخت ِ نیا
بار دگر غرش شیران گزشت
زوزهی کفتار بمانده به دشت
آتش ِسوری چو برافراختیم
قبلهی زرتشت چو برساختیم
ابر ِسیه بگزرد از آسمان
بار دگر، نام وطن، جاودان
منوچهری سروده:
چهارشنبه که روز بلاست باده بخور
به ساتگینی خور تا به عاقبت گذرد
چهارشنبه سوری یکی از آیین هایی است که اقوام ایرانی با آن به استقبال نوروز می روند. یکی از آداب چهارشنبه سوری آتش افروزی و پریدن از روی آن است:
زردی من از تو
سرخی تو از من
در روستاهای خراسان به هنگام پریدن از روی آتش گویند:
الا بدر بلا بدر
دزد و هیز از ده ها بدر
یا
غیلا بی در، غیلا بی در،
مردمی بد از ما بی در
در کرمانشاه، چنین می خوانند:
زردی مه ارای تو
سرخی تو ارای مه
در تبریز و ارومیه، دختران دم بخت هنگام پریدن از روی آتش می خوانند:
عاطل و باطل چهارشنبه
بختم را باز کن چهارشنبه
در لاریجان می خوانند:
چهارشنبه سوری می کنم
مانند سال پیش می کنم
زردیم به آغوش رود
سرخیت به آغوشم آید
در اشکور به چهارشنبه سوری، کل کل چهارشنبه گویند:
کل کل چهار شنبه
کل کل چهار شنبه
فردا بهاره شنبه
فردا بهاره شنبه
هرنج و رنجی بکله
گرفتاری و رنج ها بریزد
***
من از سر تو می پرم
زردیم از تو سرخی ات از من
در بسیاری از شهرها و روستاها، اسپند و کندر بر آتش چهارشنبه سوری می ریزند و می خوانند: