erfan69 هموند کوشا وضعيت: آفلاين 11 خرداد ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 56 امتياز: 242 تشکر کرده: 120 تشکر شده 143 بار در 46 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 19 خرداد ماه ، 1388 22:05:44 موضوع مطلب: چوگان
چوگان
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
این ورزش بازی شاهان نامیده شدهاست (زیرا بیشتر در میان پادشاهان و بزرگان رواج داشت) و از ورزشهای کهن ایرانی است. نام چوگان از نام چوبی که در آن استفاده میشود برگرفته شدهاست. این بازی در ابتدا ورزشی عنوانی نظامی و جنگی داشت و سوارکاران ایرانی در آن استعداد اسبهای جنگی خود را به نمایش میگذاشتند.
چوگان به هنگام کشور گشایی داریوش اول در هند، در آن سرزمین رواج یافت. اروپاییان در زمان صفویان و در زمان استعمار خود در هند، با این بازی آشنا شدند و آن را در سراسر اروپا پخش کردند. بعدها نیز ورزشهایی از قبیل گلف و هاکی پدید آوردند که دستههای استفاده شده در این بازیها به همان چوب چوگان برمیگردد.
این ورزش در ایران پس از صفویان کم کم رو به فراموشی رفت. البته در زمان پهلوی، در ارتباط با اروپاییان، چوگان دوباره مورد توجه قرار گرفت، ولی مانند گذشته رواج نیافت. امروزه سعی میشود توجه بیشتری به این ورزش نشان داده شود. همچنین اقداماتی برای تاُسیس زمینهایی سرپوشیده برای زنان انجام شدهاست.
مشخصههای زمین چوگان
طول و عرض زمین چوگان به ترتیب ۲۷۴ و ۱۴۵ متر است (البته در کشور ایالات متحده آمریکا و آرژانتین این ابعاد کمی از استاندارد رایج بزرگتر میباشد). طول دروازه نیز ۷ متر میباشد.
مدت زمان مسابقه
یک بازی چوگان به ۶ دوره زمانی (چوکه) که هر کدام ۷ دقیقه میباشد تقسیم میشود. البته این استاندارد مربوط به کشور انگلستان میباشد ولی در آرژانتین و آمریکا این مدت زمانی به هشت قسمت تقسیم شده و بین هر چوکه استراحتی معادل۳ دقیقه و بین دو نیمه ۵ دقیقه در نظر گرفته میشود.
تعداد بازیکنان
در هر تیم چهار نفر بازی میکنند. نفر اول یک مهاجم است و کار او حمله و نیز کمک به مدافع است. نفر دوم نیز مهاجم است، ولی وظیفه او در دفاع مهمتر است. نفر سوم که معمولاً بهترین بازیکن تیم است، وظیفه دارد تا حرکات دفاعی را به ضد حمله تبدیل کند. نفر چهارم نیز مدافع است و وظیفه دارد توپ را از دروازه دور کند. از آن جایی که چوگان بازیای با روند سریع است، امکان دارد بازی کنان یک تیم در قسمتهای مختلفی از زمین قرار گیرند که مربوط به وظیفه بازیکن دیگر باشد. در این حالت باید وظایف آن بازیکن را انجام دهند تا به جای خود بازگردند.
هدف و قوانین بازی
هدف این بازی فرستادن توپ در دروازهٔ حریف میباشد. هنگامی که توپ از پشت دروازه خارج میشود، پرتاب توپ به تیم مورد حمله قرار گرفته تعلق میگیرد، مگر این که خود این تیم باعث خارج شدن آن شده باشد. در این صورت به تیم مقابل یک پرتاب آزاد (از ۸۴ متری محل خروج) تعلق میگیرد. پس از هر گل، دو تیم زمین خود را تعویض میکنند و داور توپ را در مرکز زمین قرار میدهد. در صورتی که دو تیم برابر شوند، وقت اضافی به آنها تعلق میگیرد و اولین تیمی که گل بزند برنده اعلام میشود. هنگامی که بازیکنی به سمت جهتی که توپ در آن پرتاب شدهاست میتازد، تقدم با اوست در صورتی که (و تنها در این صورت) که توپ در سمت راست او باشد. در این صورت هیچ بازکنی اجازه ندارد راه او را سد کند، مگر آن که در فاصلهٔ معقولی قرار گیرد که هیچ جای خطر نباشد.
خطاهای ورزش چوگان
قطع مسیر سوارکاری که در طول مسیر خود در حال زدن توپ است و با این کار، انداختن جان او در مخاطره.
ضربه زدن از جهت مخالف (از سمت چپ).
سوارکاری و یا زدن ضربه به شکلی که برای سایر سوارکارها خطرناک باشد.
انواع جریمههای بازی چوگان
احتساب یک گل برای تیم مقابل درصورت برخورد خطرناک و یا خطای عمد در نزدیکی دروازه.
زدن یک ضربه آزاد از فاصله ۲۷ متری در جهت مخالف دروازه، و قرار گرفتن مدافعین در پشت خط دروازه. مدافعین تنها زمانی اجازهٔ دخالت دارند که ضربه زده شود.
زدن یک ضربه آزاد از فاصله ۳۶ متری با همان شرایط.
زدن یک ضربه آزاد از فاصله ۵۴ متری به طوری که هیچ مدافعی تا فاصله ۲۷ متری نقطه زدن توپ قرارداشته باشد.
زدن یک ضربه آزاد از وسط زمین (بدون وجود قانونی مانند آفساید و... مانند فوتبال).
زدن یک ضربه آزاد از محل وقوع خطا. در این شرایط هیچ مدافعی نباید تا فاصله ۲۷ متری از نقطه زدن ضربه قرار داشته باشد.
کورنر مانند فوتبال وجود ندارد ولی حرکتی مشابه به شکل زیر انجام میگیرد: یک ضربه آزاد از فاصله ۵۴ متری دروازه به این شرط که مدافعین در فاصله ۲۷ متری از زدن ضربه قرارداشته باشند.
داوری در چوگان
بازی چوگان توسط دو سر داور و یک داور قضاوت میشود. سرداوران برای اینکه در کم و کیف بازی قرار داشته باشند سوار بر اسب میباشند. در صورت توافق بین کاپیتانهای دو تیم میتوان قضاوت را به دو سرداور واگذار کرد ولی در صورت عدم توافق بین آن دو، تصمیم گیری حکم قطعی به عهده داور سوم است.
شروع مسابقه چوگان
در ابتدای شروع مسابقه، هر دو تیم در میانه زمین و پشت خط میانی صف آرایی کرده و چیدمان مخصوص به خود را میگیرند. سپس داور توپ را از فاصله ۶/۴ متری به میان آنها پرتاب میکند و بازی با تصاحب توپ از طرف یکی از دو تیم شروع میشود.
توقف بازی
توقف مسابقه چوگان در شرایط معمولی فقط در زمان پایان یک چوکه، جهت استراحت و تعویض اسبها صورت میگیرد، ولی اگر در میان یک چوکه یکی از اتفاقات زیر رخ دهد داور میتواند دستور توقف بازی را صادر نماید:
زمین خوردن یکی از اسبها در حین مسابقه.
مصدوم شدن یک اسب بر اثر سانحه و یا اتفاقی غیر منتظره برای یکی از اسبها (در صورت زمین خوردن سوار کار از اسب به طوری که اتفاق جدی برای سوارکار رخ نداده باشد، بازی همچنان ادامه خواهد داشت.).
نحوه ثبت امتیازات
زمانی یک امتیاز برای تیمی ثبت میشود که توپ از خط دروازه آشکارا بگذرد و داور صحت آن را تصدیق نماید. در صورتی که توپ به قسمت فوقانی دروازه برخورد کند ثبت امتیاز مشروط به تاُیید داور است.
اسبهای چوگان
در ورزش چوگان معمولاً از اسبهای کوتاه قد استفاده میشود، بدین منظور پونیها از جایگاه ویژهای برخوردارند. در یک بازی معمولاً از یک اسب حداکثر در دو چوکه استفاده میشود، البته باید بین آنها یک چوکه استراحت به اسب داده شود.
وسائل ضروری اسب در حین مسابقه چوگان
بانداژ برای حفاظت چهار ساق اسب به منظور عدم برخورد ضربات توپ و یا چوب چوگان به ساقها.
انتخاب افسار (دهنه، لگام) مناسب جهت کنترل هرچه بهتر اسب در حین مسابقه.
وسائل ضروری سوارکار
کلاه ایمنی مخصوص چوگان
دستکش
شلاق چوگان که اندازه آن تقریباً معادل ۱۰۶ سانتیمتر میباشد و علت آن نیز سهولت استفاده از آن حین مسابقهاست.
چکمه سوارکاری بدون بند
زانوبند
اندازه چوب چوگان و توپ
چوب چوگان دارای طولی معادل ۱۲۹ سانتیمتر میباشد که انتهای آن به صورت استوانهای است. معمولاً برای ساخت آن از چوب بامبو یا چوبهای سبک و مقاومی همچون چوب درخت خرمالو استفاده میشود. قطر توپ حدود نیز ۲۵/۸ سانتیمتر است و در حدود ۱۴۱-۱۲۷ گرم وزن دارد، جنس توپ از چوب بید و یا بامبو میباشد. البته در بازیهای تمرینی از نوع پلاستیکی و فومی آن هم استفاده میشود.
کاربرانی که برای این ارسال از erfan69 تشکر کرده اند atrin, Souren, human
yazdan جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 684 امتياز: 1846 تشکر کرده: 974 تشکر شده 700 بار در 418 پست
ارسال شده در: جمعه، 22 خرداد ماه ، 1388 12:31:13 موضوع مطلب:
با درود
چوگان در دهخدا:
چوگان . [ چ َ / چُو ] (اِ مرکب )(از: چوب + گان ، پسوند نسبت ) در پهلوی چوپگان ۞ ، چوپگان ۞ ، چوبکان ۞ ، معرب آن صولجان است و کلمه ٔ فرانسوی شیکان ۞ از فارسی مأخوذ است . (حواشی برهان ). چوب بلند سرکجی است که در بازی گوی بکار برند. (جهانگیری ). چوب گوی بازی . (آنندراج ). چوب کجی که بدان گوی زنند. (انجمن آرا). چوب کفچه مانندی که با آن گوی بازی میکردند. (فرهنگ نظام ). چوب دستی سرخمیده ای که بدان گوی بازی کنند. (ناظم الاطباء). چوبی که دسته ٔ آن راست و باریک و سرش کمی خمیده است و بدان در بازی مخصوصی (چوگان بازی ) گوی زنند. (فرهنگ فارسی معین ). مؤلفان فرهنگ غیاث و به تبع او آنندراج مینویسند که چوگان مخفف چولگان ، است مرکب از چول «به لام » بمعنی خمیده و گان که کلمه ٔ نسبت است و چویگان بتحتانی بعد الواو که بدین معنی آورده اند تحریف اینست و نیز لفظ صولجان دلالت دارد بر آنکه معرب همین چولگان به لام باشد و معرب چوگان بدون لام و درست نیست . سیدمحمدعلی داعی الاسلام مؤلف فرهنگ نظام مینویسد: شاید چولگان بمعنی منسوب به چوله لفظی بوده که الف و نون نسبت ملحق به چوله شده و «ها» مبدل بگاف شده اگرچه خود لفظ چولگان از میان رفته ، لیکن معرب آن صولجان دلیل بر وجود اوست و چوله (بمعنی کج ) هنوز وجود دارد و استعمال میشود. این نظر هم درخورتأمل است . کفچه . پهنه . و اما چوگان قدیم با امروز فرق داشته است . در قدیم چوگان صورت کفچه داشته که گوی داخل آن بتواند قرار گیرد چه در قدیم گوی را با چوگان از هوا می گرفته اند و سپس باز بهوا پرتاب میکرده اند. اما امروز سر چوب چوگان یا کمی انحنا دارد و یا آنکه چوب کوتاه دیگری بطور متقاطع بر سر چوب دسته ٔ چوگان نصب میشود که بتواند گوی را از روی زمین بغلطاند یا با ضربه بهوا پرتاب کند :
بدانگه که گیرد جهان گرد و میغ
گل پشت چوگانْت گردد ستیغ.
بوشکور.
شه هندوان باره ای برنشست
بمیدان خرامید چوگان بدست .
فردوسی .
ز چوگان او گوی شد ناپدید
تو گفتی سپهرش همی برکشید.
فردوسی .
همه بزم و نخجیر بد کار اوی
دگر اسب و میدان و چوگان و گوی .
فردوسی .
سیاوش چنین گفت با شهریار
که کی باشدم دست و چوگان بکار.
فردوسی .
هنر نماید چندانکه چشم خیره شود
به تیر و نیزه و زوبین و پهنه و چوگان .
فرخی .
ز دست هاشان پهنه ز پایها چوگان
ز گرد سرها گوی ، اینْت جاه و اینْت جلال .
فرخی .
عجب نباشد اگر شد شکسته گوی دلم
ز بس که میشکند زلف تو بر او چوگان .
فرخی .
چو چوگان خمیده ست بدگوی ما
نباشم بچوگان بدگوی گوی .
عنصری .
سپرکردار سیمین بود و اکنون
برآمد بر فلک چون نوک چوگان .
منطقی رازی .
ز من وز اهل دین میدانْت خالیست
بیفکن گوی و هین بگذار چوگان .
ناصرخسرو.
طمعت گرد جهان خیره همی تازد
گوی گشتستی ای پیر و طمع چوگان .
ناصرخسرو.
گوییست این حدیث و بر او هر کس
برداشت دست خویش بچوگانی .
ناصرخسرو.
سرگشته چو گوی شد دل من
تا زلف تو گشت همچو چوگان .
رشیدالدین وطواط.
مرا چون گوی سرگردان اگر دارد عجب نبود
چنین گوئی که الا زخم چوگان را نمی شاید.
مجیر بیلقانی .
دلت خاقانیا زخم فلک راست
که آن چوگان جز این گوئی ندارد.
خاقانی .
هرکه چوگان سر زلف تو دید
همچو گوئی بر سر چوگان بماند.
خاقانی .
او جان عالم آمددر صحن عالم جان
چوگان و گوی او را میدان تازه بینی .
خاقانی .
روزی که سر زلف چو چوگان داری
آسیمه دلم چو گوی میدان داری .
خاقانی .
جز تو فلک را خم چوگان که داد
دیگ جسد را نمک جان که داد؟
نظامی .
آدم نوزخمه درآمد به پیش
تا برد آن گوی بچوگان خویش .
نظامی .
یکی گوی و چوگان بقاصد سپرد
قفیزی پر از کنجد ناشمرد.
نظامی .
ای چو گوئی گشته در چوگان او
تا ابد چون گوی سرگردان او.
عطار.
همچو گوئی مانده در چوگان چنین
چند خواهم بود سرگردان چنین ؟
عطار.
من چو گوئی پا و سر گم کرده ام تا تو مرا
زلف بفشانی و پس از حلقه چوگانی دهی .
عطار.
پای را بربست و گفتا گو شوم
در خم چوگانْش غلطان میروم .
مولوی .
بچندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم
بچوگانها نمی افتد چنین گوی زنخدانی .
سعدی .
پستان یار در خم گیسوی تاب دار
چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس .
سعدی .
ز خلق گوی لطافت تو برده ای امروز
که دل بدست تو گویی است در خم چوگان .
سعدی .
چوگان حکم در کف و گوئی نمیزنی
باز ظفر به دست و شکاری نمیکنی .
حافظ.
گوی زمین ربوده ٔ چوگان عدل اوست
دامن کشیده ٔ گنبد نیلی حصار هم .
حافظ.
ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگوی
کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما.
حافظ.
بود گوی سرم را با خم چوگان تو حالی
به یک چوگان چه باشد گر بحال گوی پردازی .
جامی .
مرا بس بر سر میدان عشاق این سرافرازی
که روزی پیش چوگانت کنم چون گوی سربازی .
جامی .
- ازخم چوگان بیرون شدن ؛ رها شدن . آزادی یافتن . آزاد شدن . رهایی یافتن :
چندانکه چو گوی میدوم از هر سوی
می نتوان شد از خم چوگان بیرون .
عطار.
- بچوگان افتادن ؛ اسیر و گرفتار شدن . مجازاً، بدست افتادن و نصیب قسمت شدن :
بچندین حیلت و حکمت که گوی از همگنان بردم
بچوگانم نمی افتد چنین گوی زنخدانی .
سعدی (بدایع).
- بچوگان انداختن ؛ با چوگان انداختن . بوسیله ٔ چوگان پرتاب کردن :
همی باش با کودکان تازه روی
بچوگان به پیش من انداز گوی .
فردوسی .
- بچوگان بردن ؛ با چوگان بردن . بوسیله ٔ چوگان بردن . ربودن با چوگان :
آدم نوزخمه درآمد به پیش
تا برد آن گوی بچوگان خویش .
نظامی .
- بچوگان کسی یا چیزی گوی بودن ؛ مطیع و منقاد کسی یا چیزی شدن . اسیر سرپنجه ٔ قدرت کسی بودن . بفرمان کسی بودن :
چو چوگان خمیده ست بدگوی ما
نباشم بچوگان بدگوی گوی .
عنصری .
- بچوگان گرفتن گوی ؛ با چوگان گوی را گرفتن و از حرکت بازداشتن :
یکی بنده را گفت شاه اردشیر
که رو گوی ایشان بچوگان بگیر.
فردوسی .
- چوگان زر ؛ چوگان که از زر ساخته باشند.
- چوگان کهربائی ؛ چوگان که برنگ کهربا زرد باشد.
- چوگان مشکین ؛ چوگان که از مشک بود. مجازاً، سیاه رنگ .
- در چوگان کسی گشتن ؛ مطیع و منقاد کسی بودن . سر به فرمان کسی نهادن و از فرمان وی اطاعت کردن :
ای چو گوئی گشته در چوگان او
تا ابد چون گوی سرگردان او
همچو گوئی خویشتن تسلیم کن
پس بسر می گرد در میدان او.
عطار.
- در خم چوگان فکندن ؛ رام کردن و بفرمان آوردن . مطیع کردن . اسیرکردن . بیچاره و زبون کردن :
چنان در خم چوگانم فکندند
که پا و سر چو گوئی می ندانم .
عطار.
- در خم چوگان کسی یا چیزی بودن ؛ اسیر سر پنجه ٔ قدرت کسی یا چیزی بودن . گرفتار قدرت کسی بودن :
ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار
مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود.
سعدی (طیبات ).
- در خم چوگان ماندن ؛ گرفتار ماندن . اسیر ماندن :
وانکه چوگان سر زلف تو دید
همچو گوئی در خم چوگان بماند.
عطار.
- زخم از چوگان کسی خوردن ؛ از او آسیبی و صدمتی تحمل کردن :
بگفت ار خوری زخم چوگان او
بگفتا بپایش درافتم چو گو.
سعدی (بوستان ).
- زخم چوگان ؛ ضربه ٔ چوگان :
مرا چون گوی سرگردان اگر دارد عجب نبود
چنین گوئی که الا زخم چوگان را نمی شاید.
مجیر بیلقانی .
- فلک چوگانی ؛ فلک بازیگر. فلک حیله ساز. فلک غدار. فلک کجرفتار :
در سه سال آنچه بیندوختم از شاه و وزیر
همه بربود به یک دم فلک چوگانی .
حافظ.
- گوی در چوگان فکندن کسی را ؛ او را بمراد رساندن . قرین موفقیت ساختن :
ملک را گوی در چوگان فکندند
شگرفان شور در میدان فکندند
ز چوگان گشته بیدستان همه راه
زمین زآن بید صندل سود بر ماه .
نظامی .
|| بازی چوگان ؛ بازی گوی و چوگان . گوی و چوگان بازی :
همه کودکان را بچوگان فرست
بیارای گوی و بمیدان فرست .
فردوسی .
بمیدان اسب تازی نیک تازی
بچوگان گوی و پهنه نیک بازی .
فخرالدین اسعد (ویس و رامین ).
چون برنشستند بتماشای چوگان محمد و یوسف بخدمت در پیش امیر مسعود بودندی . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 107).
بچوگان خود چنان چالاک بودند
که گوی از چنبر گردون ربودند.
نظامی .
رجوع به چوگان بازی شود. || گوژ. دوتا. چنگ . خمیده . قلابی مقوس . منحنی :
قدم کرد چوگان و در خم اوی
ز میدان عمرم بسر برد گوی .
اسدی .
- از زلف چوگان ساختن ؛ سر زلف را خم دادن . سر زلف را به پیچ و تاب افکندن . پیچ و تاب بر سر زلف افکندن :
بهر کویی پریرویی بچوگان میزند گویی
تو خودگوی زنخ داری بساز از زلف چوگانی .
سعدی .
- چوگان زلف ؛ با زلف خم اندر خم . با زلف پرتاب . رجوع به همین ماده در ردیف خود شود.
- چوگان زلف ؛ خم زلف . تاب زلف . حلقه ٔ زلف .
- چوگان سر زلف ؛ حلقه ٔ سر زلف . تاب سر زلف . خمیدگی سر زلف :
وآنکه چوگان سر زلف تودید
همچو گوئی در خم چوگان بماند.
عطار.
- چوگان سنبل ؛ کنایه از زلف معشوق باشد. (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء).
- چون چوگان ؛ خمیده . منحنی . پشت دوتا.
- چون چوگان بودن ؛ خمیدن و دوتا شدن :
دی بدشت از سر چون گوی همی گشتم
وز جفای فلک امروز چو چوگانم .
ناصرخسرو.
- قد کسی را چوگان کردن ؛ خماندن بالای آخته ٔ او. پشت کسی رادوتا کردن . کوژ کردن . مجازاً، پیر کردن :
قدم کرد چوگان و در خم اوی
ز میدان عمرم بسر بردگوی .
اسدی .
- کسی یا چیزی را چو چوگان کردن ؛ خماندن و دوتا کردن . منحنی کردن و کوژ کردن :
چون روی خویش زی سخن آرم بقهر
پشتش به پیش خویش چو چوگان کنم .
ناصرخسرو.
گرد گردان و فریبانت همی برد چو گوی
تا چو چوگانت بکرد این فلک چوگان باز.
ناصرخسرو.
|| هر چوب سرکج را گویند. (برهان ) (فرهنگ نظام ). چوب خمیده و سرکج . (آنندراج ). هر چوبی که سرش کج و خمیده باشد. (انجمن آرا). هر چوب دستی سرکج . (ناظم الاطباء). هر چوب سرکج عموماً. (فرهنگ فارسی معین ) :
یکی را بچوگان مه دامغان
بزد تا چو طبلش برآمد فغان .
سعدی .
شب از درد چوگان و سیلی نخفت
دگر روز پیرش بتعلیم گفت .
سعدی (بوستان ).
|| هر چوب سرکج را گویند که بدان نقاره بنوازند. (جهانگیری ). چوب سرکجی که دهل و نقاره بدان نوازند. (برهان ) (از انجمن آرا) (از فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). چوب دهل نوازی و نقاره نوازی . (آنندراج ). مِقرَعَه ؛ چوگان طبل .(زمخشری ) (دهار) :
خردمندان نصیحت میکنندم
که سعدی چون دهل بیهوده مخروش
ولیکن تا بچوگان میزنندش
دهل هرگز نخواهد بود خاموش .
سعدی (طیبات ).
- پوست کسی یا چیزی را بچوگان دریدن ؛ کسی یا چیزی را تا سرحد مرگ زدن :
دشمن که نمیخواست چنین کوس بشارت
همچون دهلش پوست بچوگان بدریدیم .
سعدی (طیبات ).
|| چوب بلند و سرکجی باشد که گوی فولادی از آن آویخته باشد و آن را کوکبه خوانند و آن نیز مانند چتر از لوازم پادشاهی است . (جهانگیری ) (برهان ) (از آنندراج ) (انجمن آرا) (از فرهنگ نظام ) (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ). || از (اصطلاح تصوف ) مقادیر احکام را گویند نسبت بعاشق . فخرالدین گوید، مراد از چوگان تقدیر جمیع امور است بطریق جبر و قهر :
کی بمیدان تو یابم این دو سه گوی جهان
در خم چوگان وحدت ناگهان انداخته .
عراقی (فرهنگ مصطلحات عرفاء تألیف سیدجعفرسجادی ).