کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 4 خرداد ماه ، 1391
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - پیشگویی احمدشاه مسعود

پیشگویی احمدشاه مسعود

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ادب و سروده -> سروده های میهنی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


omidataeifard
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 679
امتياز: 1747
تشکر کرده: 114
تشکر شده 812 بار در 424 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 20 آبان ماه ، 1389 22:12:18    موضوع مطلب: پیشگویی احمدشاه مسعود پاسخ همراه با اعلان

انفجار بمب در لندن
مهین بانو ترکمان اسدی
«لندن – 5 امرداد ماه 1384 خورشیدی»

چو ویران بکردند ایران زمین
سراسر زمین شد پُـر آشوب و کین
چنین است آیین گردنده چرخ
که از کِشته ی خویش یابی تو بَرخ
چو غـرب و چو کاخِ سفید از فراز
به ایران نگاهی بکردند باز
ببردند رشک و براین بر شدند
که آتش بدان خاکِ فرخ زنند
چنین هم بکردند با مرزِ ما
بدان بومِ فرخنده با ارزِ ما
چنان شد که آن دولتِ دیـرباز
فرو رفت اندر نشیبِ دراز
فلاتِ دل افروز ایران زمین
پـرآشوب گشت از پی جنگ و کین
همه کشورِ آریایی تبار
شد از جنگ یکسر دژم روزگار
ز تهران همی تا به زابلسِتان
ز زابلسِتان تا به کابلسِتان
ز کرمان مرآن شهرِ آزادگان
وزآنجای تا آذرآبادگان
از آن پهنه ی پارس تا نوبهار
زبانه کشید آتشِ کارزار
بسی موشک و بمب آمد فرود
بسی شهرها گشت بی تار و پود
ز اهواز تا بامیان زین نشان
فتادی به چنگالِ مردم کُشان
حلبچه همان خاکِ کُـردِ دلیر
چنان تا بدان دره ی پنجشیر
همه آتشِ جنگ و آشوب بود
خروشیدن و بانگِ سرکوب بود
خراسان، لرستان و دشتِ مغان
گلستان و گیلان و مازندران
همه دادجوی و همه دادخواه
به نزد خداوندِ خورشید و ماه
از آن بر شده آبِ دریای پارس
جدا گشته زو فّـرِ زیبای پارس
ز بس ناوِ جنگی در آنجا روان
به غرش درآمد همی هر زمان
بخارا، سمرقند و آن مرزِ بُست
دل از شادمانی به یکباره شست
خروشنده بمب افکنان زآسمان
فکندند بمب از کران تا کران
ز جتهای جنگنده ی جنگساز
غـریوان بُـدی مردمِ پُـر نیاز
شبِ تیره و موشکِ دور بُـرد
بسی شهر و دِه را به آتش سپرد
ز خمپاره، آتش برافروخت نیز
تو گویی برآمد گه رستخیز
بسی موجِ موشک به هر انفجار
برآورد از جانِ مردم دمار
دگر آن که مردانِ مرگ آفرین
گُسی شد بدان پهنه ی دلنشین
ز تازی نژادان که بی مایه اند
هم اهریمنان را به جان دایه اند
بیاراسته تن به آتش نهان
شدندی به نیرنگ سوی مِهان
که با خود کُشند آن که را خواستند
چنین روزِ بَد را بیاراستند
از این دوزخی تازیانِ پلید
که از غـرب این بار سر برکشید
جهانی پُـر از ترس و پُـر بیم شد
خردمند را دل به دو نیم شد
***
از آن پهنه ی آریا سرزمین
یکی مردِ آزاده ی بافرین
برآمد چو خورشید از پنجشیر
همان شاه مسعود، مردِ دلیر
بسی سالیان بود در دشتِ جنگ
کمر بسته بود از پی نام و ننگ
خردمند و راد و پسندیده بود
بَد و نیک هر کار سنجیده بود
به کاخ سفید و اروپا چنین
یکی داد هشدار از مِهر و کین
«چو این آتش جنگ افروختید
همه کشورِ آریا سوختید
مباشید ایمن ز کردار خویش
که این آتش آید شما را به پیش»
***
شگفتا ! که این پیش بینی چنان
که کرد آن خردمندِ روشن روان
برآمد درست و نپـایـیـد دیـر
ز هشدارِ آن مهترِ تیز ویـر
چو شد شاه مسعود از این جهان
به دستِ دو تازی تیره روان
که خود کشته گشتند آن تازیان
ز تازی مبادا نشان در جهان
که جز کشتن و غارت و سوختن
همی آتش جنگ افروختن
ندیده دگر کس هنر زین نـژاد
نـژادی چنین نیز هرگز مباد
***
چو شد شاه مسعودِ پاکیزه خوی
جهان شد پُـر از بیم و پُـر های و هوی
همه رازها سر کشید از نهفت
چنان شد که آن شاه مسعود گفت
نهنگانِ مردم کُشِ تیره خوی
به پروردگاران نهادند روی
نیویورک، شهری که آرام بود
همه کارِ آن نیز بر کام بود
به ناگه به لرزش درافتاد سخت
غریوان بشد مردم از پایتخت
دو برجِ بلندش بیامد به زیر
زمین گشت لرزان، هوا همچو قیر
دو برجی که بودی سرش تا به ماه
بسی مردمان شد به زیرش تباه
بدان مُلک اندر، هراسی فتاد
که پرورده اش زو چنین کرد یاد
***
برآمد براین روزگاری دگر
که آن دوزخی مردم خیره سر
که کاخِ سفیدش برآورده بود
همین غرب آن را بپرورده بود
به پروردگار اندر آویخت باز
نهان کرده روی و دو دستش دراز
بدین انگلستان، به لندن درون
روان کرد از مردمان جوی خون
از آن بمبِ میخی که بر رهگذر
نهادند و شد شهر زیر و زِبَـر
بسی مردمان خسته و کشته شد
ز لندن چنین بخت برگشته شد
بسی روز بگذشت با ترس و بیم
سران را دل از کارِ خود بر دو نیم
چنین بود تا بود این روزگار
ز تخمی که کِشتی شوی مایه دار
شده مایه وَر، غـرب از کاشته
از اندیشه ی بد که خود داشته
پی چاره کوشند و، بی چاره اند
به اندیشه ی خویش آواره اند
بمانده چنین زار در کارِ خویش
نه راهی به واپس، نه راهی به پیش
روانِ تو ای شاه مسعود شاد
که آمد به پیش آنچه کردی تو یاد
***
کنون چاره ی کار بر دستِ کیست؟
همانا که درمانِ این درد چیست؟
سروش خجسته بر ابـری روان
سوی مرزِ ایران بُـدی پَـر کشان
همی گفت آن ایزد از ابر و نم
جهان را بشویم زِ زنگارِ غم
مگر آن که این چرخِ نیلوفری
ز مینو به ایران گشاید دری
که سامان گیتی بـدو اندرست
از ایرا که ایران به گیتی سر است
فّـرِ شاه کیخسروِ نامدار
دگرگون کند چهره ی روزگار
چنان کاو بدان روزگاران بکرد
زدود از جهان رنج و اندوه و درد
***
چنین آمد از ابر پران به گوش
که می گفت و می رفت فرخ سروش
___________________________
برخ: بهره، نصیب.

_________________
به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت
!/profile.php?id=100001411667551&v=wall

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از omidataeifard تشکر کرده اند yazdan, apadana, arya, sara
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ادب و سروده -> سروده های میهنی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir