کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 4 خرداد ماه ، 1391
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - جهانبینی فردوسی بزرگ (۱)

جهانبینی فردوسی بزرگ (۱)

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> شاهنامه فردوسی بزرگ

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


omidataeifard
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 آذر ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 679
امتياز: 1747
تشکر کرده: 114
تشکر شده 812 بار در 424 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 26 آذر ماه ، 1387 22:45:17    موضوع مطلب: جهانبینی فردوسی بزرگ (۱) پاسخ همراه با اعلان

امید عطایی فرد

زمانی که سرگرم ویرایش دیباچه شاهنامه و سنجش دستنویسهای گوناگون با یکدیگر بودم، دریافتم که چه نکته هایی اساسی از چشم بیشتر پژوهندگان پیشین (با همه اسم و رسمشان) پنهان مانده و آنان درباره جهانبینی فردوسی دچار بسی کژیها و اشتباهات بوده‌اند. آنچه برایم بسی شورانگیز و هیجان‌آور مینمود، این بودکه توانستم رمزهایی را پس از هزار سال بگشایم. فردوسی در چند بیت، از یک «در» سخن میراند:
تو را دانش و دين رهاند درست/ «در»ِ رستگاري ببايدت جست
ابا ديگران مر، مرا كارنيست/ جز «اين در»، مرا راه گفتار نيست
بر اين زادم و هم بر اين بگذرم/ چنان دان كه خاك كف اين «دَر»م
از «اين در»، سخن چند رانم همي/ همانش كرانه ندانم همي
مرا با كسان دگر كار نيست/ بر «آن در» مرا هيچ بازار نيست
اگر زيرِ دارِ برومند، جاي/ نيابي، از «اين در» شدن، نيست راي
«درِ رستگاري» يا «اين در» كه به «شارستان زرتشت» گشوده مي‌گردد، «راه گفتار» و «سخن‌راني» فردوسي است و بازار او بر «آن در» نيست. در پايان پادشاهي «شاپور پسر اردشير»، فردوسی درباره بینش خویش مي‌گويد:
«درِ اورمزدي» به پيش آورم / سخن بر ره دين و كيش آورم
...... وزان پس گشادم «درِ ايزدي» (پادشاهي بهرام گور/ گفتار روزبه موبد)
حافظ نيز بسان فردوسي خاكسار «درِ» پير مغان است:
گـَرم نه پيرمغان «در» به روي بگشايد / كدام «در» بزنم چاره از كجا جويم؟
به كوي ميكده هر سالكي كه ره دانست / «در»ي دگرزدن انديشه تبه دانست
«قاضي نوراله شوشتري» در کتاب مجالس المومنين مي‌نويسد: مخفي نماند كه فردوسي در اصل كتاب شاهنامه، نام خلفاي ثلاثه نبرده...
به نوشته «باقر پرهام»: نتيجه‌اي كه از بررسي ساختار تحميديه در قرنهاي سوم تا آخر پنجم هجري مي‌گيريم اين است كه تحميديه منحصر است به ستايش خدا و پيامبر او؛ كه دربرخي موارد ازستايش پيامبر هم خبري در مقدمه‌ها نيست... در هيچ موردي ذكري از سه خليفة نخست اسلام (ابوبكر، عمر، عثمان) نيست. درود بر امام علي تنها منحصر است به آثار ناصرخسرو قبادياني در نيمه دوم قرن پنجم... ساختار مقدمة شاهنامه فردوسي، ساختاري خردگرا و عقلاني است و اين در مجموعة ادب فارسي كمتر نظير دارد. آنان كه ابياتي را به شيوة گفتارهاي مذهبي ــ تشريعي در اين مقدمه وارد كرده‌اند، از اين حقيقت غافل بوده‌اند كه كل ساختمان اين مقدمه و ذهنيت حاكم بر آن، با چنين وصله ناجوري، آنچنان ناسازگار است كه به هيچ ترفندي نمي‌توان آن را از نظرها پوشانيد... «نولدكه» مي‌گويد فردوسي يك ميل و علاقة آميخته به دلدادگي به آن آيين مغاني كه هم موافق اصول عقلي و هم به دلخواه اوست، دارد. (با نگاه فردوسي، ص 58 و 64 و 228)
اين سروده نيز به روشني نشان مي‌دهد كه در شاهنامة بنيادين، هيچگونه مدح مذهبي در كار نبوده است:
اگر گفت فردوسي نامدار / حكايات جمعي ز دين بركنار
مرا اين گرانمايه درهاي بكر / گر آمد به ساحل ز درياي بكر
تعالي‌الله از غايت مقبلي / به مدح علي بود و آل علي
(ميرزا قاسم گنابادي / مرگ: 982 قمري)
«خالقي مطلق» مي‌نويسد: به بيشترين گمان، تحميديه از سوي سراينده يا كاتب منظومه «يوسف و زليخا» به شاهنامه راه يافته است؛ منظومه‌اي كه در آغاز گمان مي‌شد از فردوسي هست. بيتهاي سست و بچگانه‌اي كه كاتب در شرح حال خود سروده و به پايان شاهنامه افزوده است... سبب گمراهي كساني چون ژول مول، چارلز ريو، شارل شفر، تئودور نولدكه و حسن تقي‌زاده گرديده كه گمان كرده‌اند فردوسي سفري به «خان لنجان» اسفهان‌كرده. (شاهنامه، ضميمه دفتر يكم، ص 30)
براي سنجش و مقايسه، به تحميديه‌هاي «يوسف و زليخا» و شاهنامه مي‌نگريم كه از شاعري ناشناخته است:
* يوسف و زليخا:
ابوبكر صديق شيخ عتيق / كه بد روز و شب مصطفا را رفيق
پس از وي عمر بد كه قيصر به روم / ز سهمش نيارست خفتن به بوم
سيم نيز عثمان ديندار بود / كه شرم و حيا زان پديدار بود
چهارم علي ابن عم رسول / سر شيرمردان و جفت بتول
* ملحقات شاهنامه:
كه خورشيد بعد از رسولان مه / نتابيد بر كس ز بوبكر به
عمر كرد اسلام را آشكار / بياراست دين را بسان بهار
پس از هر دوان بود عثمان گزين / خداوند شرم و خداوند دين
چهارم علي بود جفت بتول / كه او را به خوبي ستايد رسول
«خالقي مطلق» در ويرايش خود، بيتهاي يادشدة شاهنامه را وارد متن نكرده و در يادداشتش آورده كه اين بيتها در نسخه‌هاي قاهره، مورخ 741 قمري، لندن، مورخ 891 و استانبول، مورخ 903 نيست. افزون بر اين، مي‌توان بر اين باور بود كه هجونامه سلطان محمود، از كاتب ناشناخته شاهنامه و يا همان سرايندة «يوسف و زليخا» بوده است.
فردوسی در بیتهای دیگرش در دیباچه شاهنامه آورده است:
ز گفتار پيغمبر راستگوي/ دل از تيرگيها بدين آب شوي
«پيغمبر راستگوي» ويژه‌نام پيامبريست كه آيينش بر پاية پندار وكردار و گفتار راست ‌است. در «كوش نامه» زرتشت به گونه «پيغمبر رهنماي» ياد شده است. در شاهنامه (داستان پديدآمدن زرتشت پيغمبر) از زبان گشتاسپ میخوانیم:
سوي گنبد آذر آريد روي / به فرمان پيغمبر راستگوي
در دنباله بیتهای دیباچه آمده:
كه: من شارستانم [رهِ سد] «در» است/درست اين سخن، گفت پيغمبرست
گواهي دهم ك‌اين سخن راز اوست/ توگويي دوگوشم پُر آواز اوست
از ديرباز، دفترها و نامه‌هايي به گونة سروده و نبشته، درباره آيينها و اندرزهاي ديني و بهداشتي و غيره، رواج داشته به نام «سد در»؛ كه دربردارندة يكسد دستور بوده است. در يكي از اين دفترها كه سراييدة «شه‌مرد» پسر «ملك شاه» مي‌باشد درباره زرتشت مي‌خوانيم:
ز علمي كه او را خداوند داد / از آن علم سد در برين برگشاد
ز هر كردني و ز ناكرده نيز / بيانش در اين سد در است اي عزيز
زراتشت شهري بناكرده است / بر او سد در از غيب واكرده است
به هر در كه يابي در اين شهر راه / بيابي بهشت و رهي از گناه
بزرگان ز اُستا و پازند و زند / مر اين سد درش را برون كرده‌اند
زراتشت بنگر چه دين‌پرور است / كه در شهر دينش ره از سد در است
كه تا اهل دينش بخوانند شاد / بيابند از اين سد در او مراد
در «سد در نثر» آمده: ايزد، اُستا و زند بدو [زرتشت] عنايت فرمود و هرچه از ازل تا ابد هست، همه را به علم الاهي دريافت. و اين شهريست سد در كه از جهان حقيقت كه كتاب آسماني است، واكردند. (دبستان مذاهب، جلد دوم، يادداشتهاي رحيم رضازاده ملك)
از دیگر یافته‌های من این بود که فردوسی در گفتارش درباره ستایش خرد، به راستی و درستی، ترجمه‌ای از گاتهای زرتشت را ارایه میدهد:
چه گفت آن سخنگوي مرد خرد / كه: دانا ز كردار خود برخورد
بي‌هيچ گمان، «سخنگوي مرد» را بايد زرتشت دانست؛ خردگرايي كه در «داستان بهرام چوبينه» به‌گونة «سخنگوي بلخ» ياد شده است.
«باقر پرهام» با اشاره به يادكرد شاهنامه از «خان براهيم آذر» مي‌نويسد كه فردوسي: تصريح كرده است كه آنجا «پرستشگهي» بوده و خدا نياز به خانه ندارد. همين خود دليلي است بر الحاقي بودن ابياتي كه در آنها گرايش ويژة شاهنامه به مذهب اسلام و شريعت آن به تاكيد نشان داده مي‌شود. اينگونه اشاره‌ها در شاهنامه به همين مورد ختم نمي‌شود. به عنوان مثال به شرح خواب «كيد» در داستان اسكندر بنگريد[...] در اينجا فردوسي يزدان‌پرست ضمن تاكيد بر يزدان‌پرستي و با احترام يادكردن از «مرد پاكيزه و نيكخوي» و «پاك راي» بر اين نكته تصريح مي‌كند كه كشمكش مذاهب بر سر دين... دشمني ايجاد مي‌كند. با اين تفصيل چگونه مي‌توان باور كرد كه في المثل پس از داستان اسكندر، در پادشاهي شاپور پسر اردشير، هنگامي كه شاعر لحظه‌هاي آخر زندگاني اين پادشاه را به نظم در مي‌آورد در آخرين بيت داستان خود گفته باشد: درود تو بر گور پيغمبرش / كه صلوات تا جست بر منبرش؟ (با نگاه فردوسي، ص 236)
در همان دیباچه، فردوسی هنگام اشاره به آفرینش، در تضاد با جهانبینی کیش نوین میگوید که:
ز یاقوت سرخ است چرخ کبود/ نه از آب و باد و نه از گرد و دود
اين نفي را برابري دهيد با قرآن (41:11): پس از آن قصد آسمان كرد و آن دودي بود./ در کتاب پهلوی «بن‌دهش» چرخ يا گنبد آسمان، بسان خانه‌اي گوهرنشان نموده شده كه از «ياقوت سفته» درست گرديده است. هرمزد به زرتشت مي‌گويد: آسمان را بي‌ستون، به‌مينويي (بدون اتكاي مادي) ايستاده، دوركرانه، روشن و از گوهر خمآهن آفريدم... آسمان را آفريد روشن، آشكارا، بسيار دور، خايه‌ديسه (بسان تخم)، و از خمآهن كه گوهر «الماس نر» است./
اين ديدگاه در «فروردين يشت» نيز مي‌باشد. به نوشته «مينوي خرد»: آسمان از گوهر آهن درخشنده ساخته شده كه آن را الماس نيز خوانند./ در واژه‌نامه‌ها درباره خمآهن آمده: سنگي سخت و تيره كه به سرخي مي‌زند؛ به‌ويژه زماني كه آن را با آب بسايند./ «خاقاني» مي‌گويد:
فيروزة چرخ را، ز آهم / جز رنگ خماهني نيابي.
فردوسی از زبان یک ناشناس که او را «سراینده مرد دلیر» خوانده، میگوید:
خرد را و دين را رهي ديگرست / سخنهاي نيكو به بند اندرست [دقیقی؟]
اين راز و ديدگاه فردوسي از چشم تيزبين دينوران پوشيده نماند و آنان بر پايه باورهاي خود، پرده از درگاه فردوسي برداشتند. پس از مرگ پير توس:
* مذكري [واعظی] بود در طبران. تعصب كرد و گفت: من رها نكنم تا جنازه او در گورستان مسلمانان برند؛ كه او رافضي بود. (نظامي عروضي: چهار مقاله)
* چنين گفت او كه: فردوسي بسي گفت / همه در مدح گبري ناكسي گفت
به مدح گبركان عمري به سر برد / چو وقت رفتن آمد بي‌خبر مرد
مرا در كار او برگ ريا نيست / نمازم بر چنين شاعر روا نيست
(عطارنيشابوري: اسرارنامه)
*... منع مي‌كرد كه او [فردوسي] مادح كافران و گبران بود.
چنين گفت ك: اين شاعر خوش سخن / همه مدح كفار گفتي ز بن
بود دين او پيش من سخت سست / كه از مصطفا نقل دارم درست:
هرآن ك‌او بر آيين قومي بود / چنان دان كه او نيز از ايشان بود
(حمد مستوفي: تاريخ گزيده + ظفرنامه)
* چنين گويند كه چون فردوسي را وفات رسيد، او را، هم در باغ او دفن كردند و از وفات او همه مغموم و محزون شدند. اما شيخ بزرگوار «ابوالقاسم كرگاني» كه شيخ المشايخ آن روزگار بود به نماز جنازه حاضر نگشت و گفت: مردي حكيم و زاهد، ترك سيرت خود كرد و عمر در سخن بددينان و آتش‌پرستان و اسماء بلاطائل و افسانه‌هاي باطل بگذرانيد؛ بر چنين كس نماز نكنيم. (مقدمه شاهنامه بايسنغري)
* شيخ ابوالقاسم كرگاني فرمود كه: حكيم تمام عمر خود را صرف مدحت مجوسيه نمود؛ من بر وي نماز نگذارم. (رضاقليخان هدايت: رياض العارفين)
* گويند كه «قطب‌الدين» استاد «غزالي» با جمعي از ياران بر قبر فردوسي مي‌گذشت. يكي از ايشان گفت: به زيارت فردوسي برويم. قطب‌الدين او را از آن قصد به اين بهانه كه فردوسي عمر خود را در ستايش مجوس گذرانده، باز داشت. (زكرياي قزويني: آثارالبلاد)
* از اين پيش شايد سخنگوي توس / به دوغ سخن آبش از جوي توس (!)
مغِ مغ‌نسب، گبر آتش‌پرست / به بيعت به هر موبدي داده دست
كهن موبدي وجه نان مجوس / به هر دخمه مرثيه‌خوان مجوس
دلش گبر و جان گبر و گبري زبان / ز گبران به گبري زبان قصه خوان
دل و دين به فرمان كسراي كيش / ز اسلام بيگانه، با كفر خويش
به انكارش از كعبه گم كرده راه / تراشيده آتشكده قبله‌گاه
ز زردشت احكام دينش ستد / پرستنده هير چون هيربد
ز پازند و زندش به دل وعظ و پند / مفسر به تفسير استا و زند
شب و روز نازنده بر تخت عاج / به زرينه كفش و به زرينه تاج
نويسندة داستان مغان / بزرگي دِهِ خاندان مغان
به سام و به رستم قوي پشت او / به باج و به برسم گره مشت او
كهن شاعري شاهنامه نگار / به فردوسي توسي‌اش اشتهار
به كفري كز آن گبرم آمد به گوش / رگ غيرت دينم آمد به جوش
ز حد گليمش فرو مانده پا / فرو بسته در چشم شرم و حيا
كه كرده به شهنامة خود رقم / به طعن عرب از زبان عجم:
«ز شير شتر خوردن و سوسمار / عرب را به جايي رسيده‌ست كار
كه تخت فريدون كند آرزو / تفو بر تو اي چرخ گردون تفو»
همانا به دل، درد دينش نبود / و يا بيم ايزد، قرينش نبود
نيامد خوشش ك اختر كاويان / به آن تيره بختي شود همعنان
چنان سرنگون گردد آن تخت عاج / همان كفش زرين و زرينه تاج
ز پا و سرِ سركشان عجم / برندش غزات عرابي حشم
(ميرزا محمدبخش آشوب هندي: مثنوي فتوحات شام / مرگ: 1199 قمري)
فردوسي را: رافضي،گبر، بددين، آتش‌پرست و مجوس مي‌دانستند. از آنجاكه ويژه‌نام «رافضي» بعدها معناي شيعه را يافت، نگرش به اين گزارش تاريخي، بايسته است؛ «شهاب‌الدين تواريخي» از قول علي موسي الرضا (امام هشتم شيعيان) خطاب به «فضل بن سهل ـ ذوالرياستين» وزير مامون نوشته است: كار شما رافضيان نه خدايي باشد كه همه هوايي باشد... پدرت كه گل‌گيري كردي در آتشكدهاي گبركان، آورد تا بدين جا رساند كه كليد مشرق و مغرب در دست تو نهاد و خاتم خلافت روي زمين در انگشت تو كرد...
و سپس مي‌نويسد كه «فضل» به «مامون» مي‌گويد: اين علوي حجازي قصد تو مي‌كند و در سِر، شيعه را بر تو بيرون خواهد آوردن...
«تواريخي» در بخش ديگري از نوشتارش رافضيان را از ريشه گبركان مي‌داند. (برگرفته از: گنجينه سخن، جلد سوم)

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> شاهنامه فردوسی بزرگ

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir