keykhosro کاربر تازه وارد وضعيت: آفلاين 22 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 2 امتياز: 7 تشکر کرده: 0 تشکر شده 4 بار در 1 پست
محل سكونت: تهران
ارسال شده در: سه شنبه، 10 دي ماه ، 1387 10:46:21 موضوع مطلب: زن در باستان
زن ، انکار ، تاریخ
در سرزمینی پرورش یافته ایم که در آیینهای کهن ، پیشینه ی تاریخی و حتا زبان گفتاری مردمانش ، زن جایگاه والایی دارد . این گفته را بُن مایه هایی که در پی میآورم استوار خواهد کرد.
در زمینه ی حقوق بانوان در کشور خودمان، به کاستی های امروزین پرداختن امری ناگزیر خواهد بود. چرا که بسیارند . ولی تمامی فرهنگ ایران را زن ستیز خواندن! آنهم با دست آویزهای پوشالی ، بی گمان بی پایه است و مغرضانه . چرا که به جرات می توان گفت ، در مقام مقایسه ، ایرانیان در ارج نهادن به حقوق زنان ، همیشه یک سرو گردن از دیگر تمدنهای گیتی بالاتر بوده اند . این جستار کوششی ست ، با دید نسبی تا با این بهانه این بار در گذری کوتاه تمام پهنه ی گیتی را در درازنای تاریخ بکاویم . و پیش کش می شود به همه ی کسانی که منصفانه به دنبال احقاق حقوق بانوان ، این نیمه ی ارزشمند از نژاد آدمی هستند . نیمی که ایرانیان در زبان مادری "او" می خوانندشان ، به مانند نیمه ی دیگر (1)
بی گمان نمی شود ایران باستان را با آرمان شهری که در ذهن ساخته ایم و وجود خارجی ندارد سنجید و این دوره ی درخشان را باید با تمدنهای هم دوره ی خود ، یا دست کم با فاصله ی تاریخی معقول بسنجیم.
نخست از شاهنامه می آغازیم . این " آینه ی تمام نمای فرهنگ باستانی ایران " کتابی که سراسر پر است از زنان نیک خو ، نیک رو ، وفادار و میهن دوست .
می دانیم که فردوسی در نهایت امانت داری داستانها را از بُن مایه های کهن ، به نظم کشیده و در شاهنامه جاودانه کرده . شاهکاری گیتی پسند ، که بی پروا ، نیرنگ ِ پهلوان ِ نخست شاهنامه را هم به رخ می کشد و خواننده را در سوگ ِسهراب می نشاند!
همان سهرابی که در پای دژ سپید ، با شگفتی! گردآفرید ، بانوی زیبا و جنگ آور ایرانی را ، هماورد خود می بیند.
باری ، در این کتاب ارزشمند سودابه هم هست ، و زن جادوگر نیز ، همچنان که مردان پلید و دیو سرشت هم کم نیستند .
در این مجال نمی خواهم به همه ی ابیات افزوده بپردازم ولی درباره ی بیت بیهوده مشهور ِ
"زن و اژدها ....................................... .........................................."
که بی گمان افزوده است و در معتبر ترین دست نویسهای شاهنامه وجود ندارد (2) باید بگویم شوربختانه همین بیت دست آویز می شود ! و مغرضانه به آن استناد می کنند در حالی که این بیت زن ستیزانه از دید سبک شناسی هم بی پایه و مردود است . بی گمان حکیم توس برای پاسداشت و یاد آوری آیین نیک و کهن ایرانی در برابر فرهنگ پَستی که تنها کشتن و نابود کردن را نیک می دانست به سرایش شاهنامه همت گمارد ، پس چگونه ممکن است به رسم تازی ، زن را همسان اژدها در خور خاک بداند؟!
به هر روی اکنون کوتاه گذری داریم در جهان باستان و دوباره به فرهنگ ایرانی خواهیم پرداخت.
از گذشته در هندوستان بسیار دیده شده که جنازه ی مرد ِ درگذشته را با زن ِ زنده اش می سوزانده اند ! اینگونه که هنگام مرگ ِ یک مرد ، همسرش یا باید با جسد او سوزانده می شد یا تا پایان زندگی مجرد باقی می ماند.
کمی آن سو تر، در شرق آسیا از دوران باستان راه رفتن ِ عروسک مانندِ بانوان ژاپنی و چینی را که بکاویم ، با شگفتی ریشه را در کودکی آنها خواهیم یافت ، چرا که از کودکی پای آنها را در کفشهای چوبین ِمخصوصی محکم می کنند تا رشد کمتری داشته باشد و در بزرگسالی زیبا تر به نظر بیاید.
و اینکاها ، این یکه تازان دوردست جهان ، در امپراتوری چندین میلیونی خود ، هنگام قربانی کردن گروهی انسانها برای خدایان ، از دختران استفاده می کردند و زناشویی دهقانانشان سالی یکبار توسط یک مامور دولت از روی فهرستی که پیشتر فراهم شده بود انجام می شد و دختران دهقانها می توانستند برای خدمت گذاری یا هم خوابگی به خانه ی اینکاهای صاحب مقام فرستاده شوند .(3)
در اروپای بعد از مسیح ، زندگی زندان گونه و منزوی راهبه ها که شاید خودشان با آزادی برگزیده بودند دل هر آزاده ی امروزینی را به درد می آورد.
ارسطو خدای را سپاس می گوید که نه زن است و نه برده و نه بربر .
یا حتا در اروپای نيمه ی دوم قرن 18، برخی ازآثار شكسپير فقط بصورت سانسورشده اجازه ی اجرا می یابد ، چون درآن آثار ، زناني مانند : هرمين و پاولين، درمقابل زورگويي مردان و بعضا: كليسا ، دولت و خانواده، اعتراض ميكردند.
و جالب تر جمله ایست که از خود این چهره ی برجسته ی جهانی بر سر زبانهاست"به دختران در کودکی شیر سگ دهید شاید در بزرگی وفا بیاموزند"(4)
در مغولستان تنها کافی ست داستان زاده شدن چنگیز را بخوانیم .
و در بیابانهای عربستان هم که حتما شنیده اید دختران را ننگ خود می شمردند و اغلب زنده در گورشان می کردند .
دوباره که به تاریخ کنونی نزدیک شویم در سال 1586 میلادی در فرانسه طی نشستی از اندیشمندان که برای تشخیص هویت زن بود ، اعلام شد که زن انسان است اما برای خدمت به مرد آفریده شده است (دوهفته نامه ی امرداد شماره ی 155)
کمی که عقب برگردیم ، حتا می توان به جمهوری افلاطون خرده گرفت که چرا زنان حق رای ندارند! و نمونه های دیگری که بسیارند.
باری ،
این جستار صرفا پاسخی تلافی جویانه به نوشتارهای مغرضانه نیست و کسی نمی گوید همه ی این تمدنها و شخصیتها را به بهانه ی زن ستیز بودن قلم بگیریم . چرا که به باور من باید همه ی اینها را در دوره و شرایط خودشان سنجید . و بی تردید هرگز این رفتار در دنیای امروزین جایگاهی نخواهد داشت.
بیایید به داستان آفرینش در ایران باستان نگاهی بیاندازیم: در بن دهش ، مشی و مشیانه نخستین زن و مرد گیتی از دو شاخه شدن گیاه ریواس به گونه ای برابر، هم قد و هم اندازه آفریده می شوند، چنان همگون که پیدا نبود کدام نر و کدام ماده اند.(5)
در گاتها می خوانیم که پورچیستا ، جوان ترین دختر زرتشت ، در انتخاب همسر آزاد گذاشته می شود و او با اندیشه ی خویش جاماسب را برمی گزیند.
نمونه های دیگر هم که در شاهنامه بسیار زیاد است اکنون تا ویرایش دوباره ی این مقاله به همین جا بسنده می کنم و در پایان خالی از لطف نیست که اشاره شود به روز "زن و زمین" با دیرینگی چند هزار ساله که با افتخار می توان گفت که ما نخستین مردمی بودیم که روزی را به این نام برگزیده ایم گرچه در گاه شمار ها نام این روز و بسیاری از روزها و آیین ها ی بی مانند آریایی جایی ندارد!
بر آن بودم که گذرا باب مقایسه! و در ِگفتگو را باز کنم ، از دیدگاهتان سود خواهم برد و بر نقدتان خرده نمیگیرم و با قبول کاستی های کنونی تنها به کسانی که مغرضانه به بحث حقوق زنان می پردازند میگویم:
چنان به سینه ی تاریخ نام ایران است که با روایت بد هم جدای نتوان کرد
امین محمودی یلدای 1387 خورشیدی
(1) آری چنین است که در زبانهای ایرانی مرد و زن را "او" می خوانیم و به دیدگاه من خوب است که ما جدا سازی ِ بی مورد ِ زبانهای ِ بیگانه را در ساختار زبان خود نداریم(HE_SHE)
(2) جلال حالقی مطلق
(3) اینکاها امپراتوری سرخ پوستان آمریکای جنوبی بودند که چیزی حدود 12 میلیون جمعیت داشت و حکومتی سوسیالیستی داشت! و به وسیله ی اسپانیایی ها برای همیشه نابود شد.
fershteh هموند عادی وضعيت: آفلاين 25 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 12 امتياز: 29 تشکر کرده: 0 تشکر شده 12 بار در 6 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 24 فروردين ماه ، 1388 22:27:44 موضوع مطلب:
شیر زنان ایران
سه هزار نفر از خونریزان مغول در شهر زنگان ( نام زنگان پس از نام شهین به شهر زنجان گفته می شد ) باقی ماندند جنگ در باختر ایران باعث شد دو هزار و هفتصد نفر دیگر از سربازان خونریز مغول هم از شهر خارج شوند و بسوی مرزهای دور روان شوند در طی یک هفته 67 مرد میهن پرست زنگان کشته شدند رعب و وحشت بر شهر حاکم بود سربازان مغول 200 پسر زنگانی را بزور به خدمت خویش درآورده و به آنها آموزشهای پاسبانی و غیره می دادند .
اما هر روز از تعداد مغول ها کاسته می شد در طی کمتر از 30 روز فقط 120 مرد مغول در درون شهر باقی مانده بود و کسی از بقیه آنها خبر نداشت .
دیگر مردان مهاجم پی برده بودند که هر روز عده ایی از آنها ناپدید می گردد . بدین منظور تصمیم گرفتند از شهر خارج شوند . و در بیرون شهر اردو بزنند .
با خارج شدن آنها از شهر هیاهویی در شهر برپا شد و همه از ناپدید شدن مهاجمین صحبت می کردند میدان شهر مملو از جمعیت بود پیر مردی که همه به او احترام می گذاشتند از پله ها بالا رفت و گفت : مردان زنگان باید از دختران این شهر درس بگیرند آنگاه رو به مردان کرد و گفت کدام یک از شما مغول خونریزی را کشته است ؟ چهار مرد پیش آمدند ، هر یک مدعی شدند مغولی را از پا درآورده است .
پیر مرد خنده ایی کرد و به گوشه میدان اشاره کرد سه دختر زیبا و قد بلند ایستاده بودند . گفت وجب به وجب کف خانه این دختران از کشته های دشمنان ایران پر است آنگاه مردان ما در سوراخ ها پنهان شده اند .
با شنیدن این حرف مردان دست بکار شدند و در همان شب بقیه متجاوزین را نابود ساختند . به یاد کلام جاودانه ارد بزرگ می افتم که : شیر زنان میهن پرست ایران ، بزرگترین نگهبانان کشورند .
کاش نام آن سه زن را می دانستم بگذار به هر سه آنها بگویم ایران ! که نام همه زن های ایران است .
fershteh هموند عادی وضعيت: آفلاين 25 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 12 امتياز: 29 تشکر کرده: 0 تشکر شده 12 بار در 6 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 24 فروردين ماه ، 1388 22:28:02 موضوع مطلب:
آموزگاران ما
به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران شهید شده اند او اکنون در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر فرمانروای ایران با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو ، که گویی توفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی چوبی نشسته است پیش می آید و می گوید خوش آمدید
آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت را در جنگ از دست داده ای ؟ و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت .
آتوسا می گوید می دانم هیچ کمکی نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهیم که از رنج و اندوهت بکاهد .
پیرمرد بی درنگ می گوید اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم .
می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشم هایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم .
دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد .
آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند .
و به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.
آن پیرمرد هم ارزش میهن را می دانست و تا آخرین دمادم زندگی برای نگاهبانی از آن کوشید .
کاربرانی که برای این ارسال از fershteh تشکر کرده اند Souren, parisa-s
fershteh هموند عادی وضعيت: آفلاين 25 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 12 امتياز: 29 تشکر کرده: 0 تشکر شده 12 بار در 6 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 24 فروردين ماه ، 1388 22:28:21 موضوع مطلب:
فرگون زیبا
فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه . در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت فرگون خانم ! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟
بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم !
آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟ !
فرگون زیبا گفت : من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آنها را به خدمت بگیرم . زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیشتری به آنها نرسد .
زن دیگری می پرسد : مگر پیشتر چه آسیبی دیده اند ؟
فرگون زیبا می گوید دوری ! دوری از شهر و دیار شان ! این بزرگترین آسیب است .
آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند . به گفته دانای ایرانی (( ارد بزرگ )) : نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند .
fershteh هموند عادی وضعيت: آفلاين 25 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 12 امتياز: 29 تشکر کرده: 0 تشکر شده 12 بار در 6 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 24 فروردين ماه ، 1388 22:29:01 موضوع مطلب:
نجابت آزرمیدخت
در پگاه نخستین روز بهمن ماه آزرمیدخت ، سی و دومین پادشاه ساسانی پس از چهار ماه پادشاهی تنها بخاطر نجابتش و این که تن به خواسته های زیرکانه و پیاپی فرخ هرمز فرمانروای خراسان نداد و همسر او نشد بدست رستم پسر فرخ هرمز کور شده و از کاخ رانده شد رستم می پنداشت پدر پیرش را ملکه ایران از پای درآورده است حال آنکه آزرمیدخت پاکتر از گلهای لاله بامدادان بود .
نجابت او بر کسی پوشیده نبود و به گفته ارد بزرگ اندیشمند فرهیخته ایران زمین : زیباترین خوی زن ، نجابت اوست . اما این زیبایی را کسی بر پادشاه ایران برنتافت و او با چند نفر از نزدیکان خویش به کاروانسرایی بین شاهرود و سبزوار رفته و تا آخر زندگی همانجا ماند .
fershteh هموند عادی وضعيت: آفلاين 25 فروردين ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 12 امتياز: 29 تشکر کرده: 0 تشکر شده 12 بار در 6 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 24 فروردين ماه ، 1388 22:29:22 موضوع مطلب:
صدای جاودانه دختران ایرانی
سواره نظام مهرداد نخست ، خسته از جنگهای طولانی وارد شهر هیرکانی (گرگان) شد .
آنها در شرق نیروهای متجاوز بدوی و در غرب دمتریوس را شکست سختی داده بودند .
مهرداد پادشاه اشکانی با لباسی ساده در شهر می چرخید و به گفتگوهای مردم گوش می داد نیم روزی که گذشت به گوشه دیواری تکیه داد تا خستگی از تن بدر کند از پنجره کوچک بالای سرش سخنان دخترانی را می شنید حرف های آنها با صدای فرش بافیشان به هم آمیخته بود .
یکی از آنها می گفت مهرداد اگر سخت است فرزندی دارد دلنرم . مهرداد با شمشیر پیمان بسته پس فرزند نرم خوی او با خرد و هوش دوستی کند .
دختر دیگر گفت : آنکه پایه دستگاه دودمان را می ریزد نمی تواند نرم خو باشد او باید همانند پی ساختمان سخت و آهنین باشد پس جبر بر سختی اوست .
و دختر کوچکتری که صدایش بسیار ضعیف می نمود ادامه داد : آنکه بر این زمین سخت ساختمان می سازد و خود نمایی می کند از جنس زیبایی است و زمین سخت را به آسمان می برد .
مهرداد تکانی خورد با خود گفت چطور چنین دختران دانایی در این مرز و بوم زندگی می کنند و او خود نمی داند .
آن شب تا به پگاه خورشید مهرداد اشکانی ، نخستن پادشاه دودمان اشکانیان در تمام مدت به حرفهای آنها اندیشید .
در وجود خود سختی و قدرت پی ساختمان دودمان را می دید و در وجود فرهاد دوم (فرزندش) دانایی و هوش بنای ساختمان را .
آن سه دختر به ریشه ها پرداخته بودند و مهرداد از این بابت در شگفت بود . به گفته ارد بزرگ اندیشمند برجسته ایرانی : پرداختن به ریشه ها ، کار ریش سفیدان و اهل دانش است . فردای آن روز پادشاه ایران با تنی چند از نزدیکان به خانه ایی که روز پیش ندا از آن شنیده بود رفت و با شگفتی دید آن خانه متروکه است از همسایگان پرسیدند و آنها گفتند سال ها پیش در این خانه مرد و زنی بودند با سه دختر که فرش می بافتند هر سه دانا و از شاگردان ورتا ( حکیم و دانشمند زن ابتدای دودمان اشکانیان ) . بدست مزدوران آندراگوراس یونانی به خاطر آنکه مدام از بازگشت ایران و نجات از دست خارجیان یونانی سخن می گفتند هر پنج نفر آنها را زنده زنده در کف همان خانه در گودالی کشتند .
مهرداد با شنیدن این سخنان ، بر آبادی آن خانه همت گمارد و آن خانه را مدرسه نمود در حالی که موبدان زرتشی اصرار بر آن داشتند که آن خانه آتشکده گردد و مهرداد نپذیرفت و گفت جای آتشکده در کوهستان است نه میان مردم .
از آن زمان بزرگترین دانشمندان را برای تربیت و افزودن دانش فرهاد دوم بکار گرفت .
برای همین فرهاد دوم در بسیاری از نبردها قبل از جنگ پیروز شده بود چون با دانش پشت سر دشمن خویش را خالی و سپس با تکانی آن را فرو می ریخت .
فرهاد دوم برای ایجاد جنگ خانگی در سوریه ( قسمت باقی مانده سلوکیان متجاوز )دمتریوس را که توسط پدرش مهرداد اسیر شده و در زندان بود را رها کرد تا میان دو برادر نبردی درگیرد. گفتنی است که ظلم و ستم سلوکیان بر مردمان تحت انقیادشان موجب شد که مردم تحت ستم سلوکیان به فرهاد گرویدند. آنتیخوس برای گرفتن انتقام شکستها و اسارت خود با سپاهی گران به ایران آمد، ولی فرهاد به او فرصت نداد ناگهان بر او تاخت و در هنگام جنگ پادشاه سلوکی کشته شد. از این پس سلوکیان یونان دیگر به خود اجازه تجاوز به حریم ایران را ندادند. انحطاط کامل دولت سلوکی از همین زمان آغاز گردید.
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: جمعه، 6 آذر ماه ، 1388 11:09:30 موضوع مطلب:
زنان در ایران باستان
از سخنرانی زنده یاد کورش آریامنش در جشنواره سیدنی (استرالیا)
ب – زن در وزیری
بدبختانه دو تازش بزرگ و خردکننده: نخست اسکندر و سپس تازیان به ویژه٬ همه دستمایه و نشانه ها و ماندمانهای کشور ما را به نابودی کشاندند و در آتش سوزاندند و به آب دادند. از این رو کمتر یادمانهایی از گذشته به ویژه از زمان ماد و اشکانیان به جای مانده است که بتوان بر آنها تکیه نمود. ولی از آنچه که از گوشه و کنار بازمانده و به گونه پراکنده به دست رسیده است٬ نشان میدهد که زن ایرانی به والاترین پایه های گردانندگی کشور دست یافته و با پشتکار ستودنی و کاردانی به انجام کارها پرداخته است.
« آرتادخت» از زنانی است که وزیر دارایی « اردوان چهارم اشکانی» میشود و بی آنکه فشاری بر مردم بیاورد و باج و خراج را افزون نماید٬ کشور را به توانگری میرساند. چنانچه برآمده است٬ از کارهای بزرگ او در گردآوری دارایی کشور٬ یکی جلوگیری از هزینه های بیهوده به ویژه درباریان و دیگری گرفتن باج و خراج از درآمد توانگران بوده است.
پ – زن در سرداری و فرماندهی
زنان در هنر تیراندازی٬ اسب سورای٬ جنگاوری٬ نبرد .... فراوان آموزش میدیدند٬ به گونه ای که گاه کارکشتگی و بیباکیشان بدانجا میرسید که پوشاک فرماندهی و سرداری بر تن میکردند و به سپهسالاری و رهبری برگزیده میشدند. زنانی که در این راه بسیار درخشیده و شکوهمندانه نامی از خود بر جای نهاده اند٬ کم نیستند. اینان نه تنها به شکار و تیراندازی میرفتند و گوی پیش بودن را از بسیاری از مردان می ربودند که همراه مردان در میدانهای جنگ٬ شاهکارهایی می آفریدند که مایه شگفتی و انگشت به دندان گرفتن مردان میشد. از این رو با شایستگی نشان دادن٬ خود به فرماندهی میرسیدند و همچون سرداران بی پروا٬ در رده جلوی سپاه٬ پرچم به دست میگرفتند و جنگها را رهبری میکردند.
« آرتمیس» یا آرتمیز در چم راست گفتار بزرگ٬ فرمانده بزرگ نیروی دریایی خشایارشا در جنگ یونانیان بود که با خردمندی و کارآمدی بی همتایی٬ کشتیهای جنگی دیو پیکر را رهبری کرد و با فرماندهی درست بایسته خویش٬ سپاه یونان را در هم شکست. این زن فرمانده از رایزنان جنگی خشایارشا نیز بود.
از سرداران سرشناس و بی پروا و کارآمد و برازنده دیگر٬ « گردیه» خواهر بهرام چوبین است که در دلاوری و جنگاوری بلندآوازه مبیاشد. او پس از برادرش٬ فرماندهی را به دست میگیرد و در میدانهای نبرد٬ آنچنان بیباکی و شایستگی از خود نشان میدهد که همگان را به ستایش وامیدارد. او در رده سپهسالاری سپاه برادر در جنگ تن به تن با « تور» فرمانده نیروی خاغان چین٬ او را شکست میدهد و سپاهش را تار و مار میکند.
فردوسی در این باره چنین میسراید:
همـه لشـــگر چیـن بـر هـم شــکسـت
بسی کشت و افکند و چندی به خست
ســراســر همـه دشـت شـد رود خـون
یکــی بـی سـر و دیـگری سـرنـگـون
چــو پـیـروز شـد سـوی ایـران کشــید
بـر شــــــهریـــار دلـــیــــران کشــــید
بــه روز چـهـــارم بــه آمــــوی شــــد
نــدیــدی زنـی کـــو جـهـانـجـوی شــد
استاد سخن از زبان سربازان «گردیه» که با شگفتی از دلاوریهایش٬ او را ستودند٬ میسراید:
نـه جـنـبـانـدت کـوه آهـن ز جـای
یلان را به مردی تویی رهمنـای
ز مـرد خـردمـنـــــد بـیـــــــدارتـر
ز دســتــــور دانـنـده هـشـیـارتـر
هـمه کهتـرانـیـم و فرمان تراست
بـدین آرزو رای و پیمـان تراست
« گردآفرید » زن جنگاور برجسته دیگری است که با سهراب پسر رستم٬ دست و پنجه نرم میکند و سپاهیان را به شگفتی وامیدارد. فردوسی از زبان سهراب هم آورد « گردیه » چنین میسراید:
بـدانسـت سـهراب کـه دختـر است
ســر مـوی او ار در افســر اســت
شگفت آمدش گفت از ایران سپـاه
چـنـیـن دخـتـــر آیــد بــه آوردگــاه
ســــواران جـنــگی بـه روز نـبـرد
هـمـانـا بـه ایـــــــران درآرنـد گـرد
زنـانـشـان چـنـیـنـنـد ز ایـرانیــــان
چگـونه انـد گـردان و جنگ آوران
« بانو گشنسب» دختر رستم و همسر « گیو» نیز از زنان بیباک و رزمجویی بود که در شاهنامه فردوسی فراوان از او یاد شده است. چنین آمده است که او به اندازه ای زورمند و دلیر بود که کمتر مردی توانایی رویارویی با او را داشته است.
« زربانو» دختر دیگر رستم میباشد که از سواران تیرانداز و جنگجو به شمار می آمده و با رزم دلاورانه خود زال٬ آذربرزین و تخواره را از زندان آزاد کرده است.
نام سرداران و جنگاوران زنی که از زمان مادها٬ هخامنشیان٬ اشکانیان و ساسانیان به جا مانده اند ولی شوربختانه از کارهایشان هنوز آگاهی چندانی در دست نیست٬ چنینند ( امید آن است که با بررسیهای گسترده پیرامون آنها٬ بتوان به چگونگی فرماندهیشان بیشتر آشنا شد):
- « آپاما » دختر « سپیتمن » که خود از سرداران زمان هخامنشیان بود. چم این واژه گیرا٬ خوش آب و رنگ و زیبا میباشد.
- « آذرنوش» در چم پرفروغ آتشین هم از شاهدختهای هخامنشی و هم سردار سپاه.
- « آرتونیس» در چم راست و درست٬ دختر «ارته باز» که او خود نیز سردار بزرگ داریوش بزرگ بود.
- « آریاتس» در چم آریایی پاک و درست از سرداران هخامنشی.
- « آسپاسیا» در چم گرد٬ یل٬ دلیر و نیرومند٬ همسر کورش دوم که از سرداران او نیز بود.
- « آمسترس » در چم هم اندیش و پشتیبان و یار٬ دختر داریوش دوم که پا به پای پدر در نبردها میجنگید.
- « ابردخت» در چم دختر نیرومند و توانا و برتر٬ از سرداران ساسانی.
- « استاتیرا» در چم آفریده ایزد تیر و اختران٬ دختر داریوش سوم هخامنشی.
- « ُبرزآفرید» در چم آفریده شکوه و والایی٬ از سرداران ساسانی.
- « برزین دخت» در چم دختر آتشین و پرفروغ٬ از سرداران ساسانی.
- « پریساتیس» در چم فرشته و زیبا٬ همسر داریوش دوم که پا به پای همسر و دختر به جنگها میرفت و پیکار میکرد.
- « داناک » در چم باهوش و خردمند و فرزانه٬ از سرداران هخامنشی.
- « سی سی کام» در چم کامروا و پیروز٬ مادر داریوش سوم که هیچگاه در برابر اسکندر به زانو درنیامد و همچنان جنگ را دنبال نمود.
- « نگان» در چم کامروا و پیروزمند٬ از سرداران ساسانی که با تازیان دلاورانه جنگید و دلیریها بسیار شکوهمندانه از خود نشان داد.
- « ِورزا» در چم نیرومند و توانا٬ سرداری از هخامنشیان.
- « وهومسه » در چم والاتبار و نیکزاده بزرگ٬ از سرداران هخامنشی.
- « هومی یاستِر» در چم دوست و هم پیمان و پشتیبان٬ از سرداران هخامنشی.
- « یوتاب» در چم درخشنده و بیمانند٬ خواسته و پرفروغ٬ خواهر « آریوبرزن» سردار بیباک و دلیر داریوش سوم در جنگ با اسکندر. یوتاب فرماندهی بخشی ار سپاهیان برادر را داشت که در کوههای بختیاری راه را بر اسکندر بست و اگر یک روستایی٬ راهی دیگر را به اسکندر نشان نمیداد تا از آن جا شبیخون بزند٬ شکست خورده و سپاهیانش تار و مار شده بودند. یوتاب همراه برادر آن اندازه جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود به جای گذاشتند. _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند niloofarmehrzamin
farahvashi هموند بسیار کوشا وضعيت: آفلاين 5 آذر ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 76 امتياز: 163 تشکر کرده: 41 تشکر شده 34 بار در 27 پست
ارسال شده در: شنبه، 7 آذر ماه ، 1388 12:06:39 موضوع مطلب:
بانوان دلاور ایران زمین:
یوتاب:
سردار زن ايراني كه خواهر آريوبرزن سردار نامدار ارتش شاهنشــــــاهی داريوش سوم بوده است. وی در نبرد با اسكندر گجــسته در کنار برادرش آریوبرزن فرماندهی بخشی از ارتش را بر عهده داشته است او در كوهـهای بختياری راه را بر اسكندر بست . ولی يک یونانی راه را به اسكندر نشان داد و او از مسير ديگری به ايران هجوم آورد. با اين حال هم آريوبرزن و هم يوتاب در راه ميهن كشته شدند و نامی جاويدان از خود بر جای گذاشتند.
دریاسالار بانو آرتمیس:
نخستين و تنها بانوی درياسالار جهان تا به امروز . او به سال 480 پيــش از ميلاد به مقام درياسالاری ارتش شاهنشاهی خــشايارشاه رسيد و در نبرد ايران و يونان ارتش شاهنشاهی ايران را از مرزهای دريايی هدايت ميكرد .تاريخ نويسان يونان اورا در شجاعت و متانت سر آمد تمامی زنان آن روزگارناميدند.دلاوری وی چنان یونانیان را بیمناک کرده بود که حتی با شنیدن نام این بانو دلاور لرزه بر اندامشان می افتاد
شهبانو آتوسا:
دختر کوروش هخامنشی و همسر امپراطور داریوش بزرگ
شهبانوی بيش از 28 كشور آسيايی در زمان امپراطوری داريـوش بزرگ. هرودت پدر تاريخ از وی به نام شهبانو ی داريـــــوش بزرگ ياد كرده است وآتوسا را چندين بار در لشكر كشی های امپراطور ياور فكری و روحی داريوش بزرگ دانسته است به گونه ای که داریوش در تمامی لشگرکشی هایش با آتوسا هم فکری می کرد و از راهنمایی های او بهره می برد.
آرتادخت:
وزير خزانه داری و امور مالی دولت ايران در زمان شاهنشاهی اردوان چهارم اشكانی. به گفته كتاب اشكانيان اثر دياكونوف روســــی خاور شناس بزرگ او ماليات ها را سامان بخشيد و در اداره امور مالی كوچكتـــــرين خطايی مرتكب نشد و اقتصاد امپراطوری پارتيان را رونق بخشيد.
آزرمی دخت:
شاهنشاه زن ايرانی در سال 631 ميلادی. او دختر خـسروپرويز پس از " گشناسب بنده " بر چندين كشور آسيايی پادشاهی كرد
آذرناهيد :
شهبانوی امپراطوری ايران در زمان شاهنـــــــشاهی شاپور يكم بنيانگذارسلسله ساسانی. نام اين شهبانوی بزرگ و اقتدارات دولتی او در قلمرو ايــــران دركتيبه های كعبه زرتشت در استان فارس بارها آمده است و او را ستايـش كرده است.
پرین:
بانوي دانشمند ايرانی . او دختر کی قباد بود كه در سال ۹۲۴ قبل از مــيلادهزاران برگ از نسخه ها ی اوستا را به زبان پهلوی برای آيندگان از گوشه و كنار ممالک آريايی گردآوری نمود و يكبار كامل آن را نوشت و نامش در تاريخ ايران زمين برای هميشه جاودان گرديده است.
فرخ رو:
نام او به عنوان نخستين بانوی وزير در تاريـــــخ ايران ثبت شده است وی از طبقه عام كشوری به مقام وزيری امپراطوری ايران رسيد و وزارت را به بهترین شکل اداره نمود.
آریاتس:
يكي از سرداران مبارز و دلير هخامنشيان در سالهای پيش از ميلاد. مورخــين يونانی در چندين جا نامی از وی به ميان آورده اند و از دلاوریهایش در جنگ در نسخ یونانی بسیار آمده است.
هلاله:
پادشاه زن ايرانی كه به گفته كتاب دينی و تاريخی ( ۳۹۱ يشتا- اوستا)در زمان كيانيان بر اريكه شاهنشاهی ايران نشست . از او به عنوان هفتـــمين پادشاه كيانی ياد شده است كه نامش را " همای چهر آزاد" نيز گفته اند.
اِستر مردخای:
همسر یهودی خشایارشا که به خاطر علاقه ی بسیارش به شاه زرتشتی می شود.البته در رابطه با وجود استر بین مورخین اختلاف نظر بسیار است.
و....
مردان ايران باستان بانوان خود را بسیار میستودند و در تمامی کارها با آنها رایزنی ميكردند و برای دیدگاه های آنها ارزش بسیاری قائل بودند.در ايران باستان اهميت زیادی به مقام زن میداند. زن را بانوی خانه – مون پثنی –و مرد را نیز – مون بد – يا مدير خانه می ناميده اند.بانو به چم روشنایی و فروغ ست. در نسخه های دينی ايران باســــــتان زنان شوهردار از اجرای مراسم دينی معاف بودند . زيرا فرزندان باید زیر پرچم بانوی خانواده به نیکی پرورش میافتند تا بتوانند هازمانی نیک پدید آورند _________________ نادر شاه افشار : میدان جنگ می تواند میدان دوستی نیز باشد اگر نیروهای دو طرف میدان به حقوق خویش اکتفا کنند .
درگیر شدن انسان و دریافتهایش از طبیعت، باعث بوجود آمدن شیوه ی زندگی ونوع نگرشش نسبت به جهان هستی شده است.هر قوم به گونه ی خود می اندیشیده است. عدم دسترسی آسان هر قوم به دیگری باعث شده بود که ملتها ویژگی های خاص خود راحفظ کنند و با یکدیگر متفاوت باشند. از این رو اگر بخواهیم مسائل زنان را در تاریخ باستان بررسی کنیم ، زنان در هر گوشه متناسب با نوع طبیعت به گونه ی خاص آن منطقه زندگی می کردند و در واقع بررسی تاریخ زنان به دلیل شواهد کمی که وجود دارد بسیار دشوار است. با توجه به مطالعات انجام شده دوره ی مادر تباری نسبت به طول عمر بشر، بسیار کوتاه بوده ولی اثرات خود را برچند نسل بعد از خود گذاشته است. با شروع زندگی کشاورزی ودامداری در واقع مادرتباری از بین رفت وجایش را پدر سالاری گرفت اثر سیستم پدرسالار بر زندگی انسان بسیار مشهود است. بارزترین اثر آن را حذف نام کودک از تبار مادرمی توان گفت و دیگری حذف زنان از فعالیت کشاورزی بصورت گسترده است. البته زندگی زنان در طبقات مختلف با هم متفاوت بود، مثلا زنان درطبقات مرفه و بالای جامعه بیشتر تحت تاثیر فرهنگ پدر سالار بوده اند نمونه اش در تاریخ ماد پارس و مصر باستان اگرچه حکومت از طریق زنان هم منتقل می شده وآن را از امتیازات زنان آن دوره محسوب کرده اند ولی معمولا طبقات ممتاز جامعه با خواهران خود ازدواج می کردند تا حکومت وثروت از خانواده خارج نشود. در طبقات ظعیف به این دلیل که زنان به عنوان نیروی کار مطرح می شده اند، اثرات فرهنگ بسته پدرسالار کمتر است.
ما در این مقوله از مادها می گوییم که به عنوان اولین اجداد ما معرفی می شوند. تا صد سال پیش برای نوشتن تاریخ ماد٬ جز نوشته های مورخین یونانی چیزی در دست نبود. ولی از یک قرن پیش تا کنون در نتیجه تلاش باستان شناسان هزاران سند کتبی و آثار ارزنده تاریخی از زیر خاک به دست آمده است با اینکه این آثار مستقیما مربوط به تاریخ ماد نیست؛ و از تاریخ بابل و آشور و دیگر کشورهای شرق نزدیک حکایت می کند؛ باز کم و بیش در روشن کردن تاریخ ماد موثر است.
آریایی که به معنی اصیل ،نجیب وشریف است، از اقوام هند وایرانی بودند که دراوایل هزاره دوم قبل از میلاد به نواحی شمال فلات ایران مهاجرت کردند که دسته ای از آنها به هند رفتند ودسته ای دیگر در ایران ماندند. اقوام هند وایرانی خود را آریایی نامیدند. قبیله های بزرگ آریایی بعد ها به نام مادها درغرب ایران پارس ها در جنوب وپارت ها در شمال شرقی ایران معروف شدند.
ماد، نام سرزمینی بود که تیرهٔ ایرانی مادها در آن ساکن بودند. این سرزمین دربرگیرنده بخش غربی فلات ایران بود. سرزمین آذربایجان فعلی در شمال غربی فلات ایران را با نام ماد کوچک و ناحیه امروزی تهران ( ری )،حوزه شمال غربی کویر مرکزی، همدان، کرمانشاه، لرستان، و کردستان را با نام ماد بزرگ میشناختند. پایتخت ماد در گذشته هگمتانه نام داشت که بعدها به اکباتان تغییر نام داد.
مادها پایههای نخستین شاهنشاهی (728-550 پ.م.) آریایی تباران را در ایران بنیاد نهادند. در آغاز قرن 6 پ. م. با شکست آشور که بزرگترین دشمن مادها بود.و فتح شرق لیدیه پادشاهی ماد تبدیل به شاهنشاهی بزرگی در آسیا شد. امپراتوری ماد در زمان، هووخشتره به بزرگترین پادشاهی غرب آسیا حکومت می کرد و سراسر ایران را آن چنان که در نقشه سرزمین ماد هویدا است برای اولین بار در تاریخ به زیر یک پرچم آورد. هوخشتره بنیانگذار اولین قدرت ایرانی بود.
اقتصاد ماد برپایه ی کشاورزی ودامداری و زراعت بر پایه ی آبیاری مصنوعی استوار بوده است، پرورش اسب اهمیت خاصی داشت. نه تنها مردان بلکه زنان نیز حمل قسمتی از مایحتاج زندگی را به عهده گرفته بودند.
در ابتدای تاریخ ماد شاهد سیستم مادر تباری هستیم وتا حدودی دمکراسی حکم فرماست ولی هر چه که می گذرد وتاریخ ادامه می یابد حکومت پدر شاهی ونظام برده داری حکم فرما می شود.ولی آنچه پیداست قوانین برابری بین زن ومرد وجود دارد، زیرا ثروت بین فرزندان دختر وپسر به مساوات تقسیم می شده و حکومت علاوه بر فرزند پسر به دختر و داماد نیز می رسیده است.
در طول تاریخ ماد، فعالیت کشاورزی با زنان بود؛ و مردان برای زنان اهمیت ويژه ای قايل بودند. در دوران مادها؛ زن به ریاست قبیله و نیز قضاوت می رسید؛ در جامعه مادها هنگامی که سیستم پدرشاهی جانشین مادرشاهی گشت؛ مقام اجتماعی زن و حقوق او در خانواده همچنان محفوظ ماند؛ فقط تا حدی از اختیارات فوق العاده زن کاسته شد.
زنان با صورت ومویی باز حرکت می کردند. پیراهنی تنگ تا مچ پا با آستینی کوتاه در برمی کردند و ظاهرا در فعالیتهای اقتصادی دوشادوش مردان شرکت می کردند.
مقام زن در دوران مادی ها ارجمند والا بوده است. مادی ها برای ازدواج قانون وضع کرده بودند که به موجب آن بانوان از حقوق خاصی برخوردار بودند و طبق آن هیچ فردی بجز چند مورد استثنایی از قبیل عقیم بودن وخیانت حق طلاق دادن زن را نداشت وهمچنین زن درخانواده قائم مقام مرد محسوب می شده است.
در آخرین جنگ استیاک (پادشاه قوم ماد) به دست کوروش افتاد ولی کورش از در وفق ومدارا درآمد دیاکونف می نویسد به گفته ی کتسیاس کورش با دختر استیاک که آمی تیلدا نام داشت ازدواج نمود و به این ترتیب قوم ماد وپارس با هم متحد شدند. ظاهرا در میان مادیها و پارسیان مانند مصریان رسم براین بود که پسر ودختر ویا داماد پادشاه پیشین قانونا به سلطنت می رسید. به این ترتیب باپیروزی کورش دوران سلطنت استیاک وحکومت ماد به پایان رسید.
منابع : تاریخ اجتماعی ایران(جلد اول) مرتضی راوندی
تاریخ ماد ایگور میخائیلویچ دیاکونوف _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند niloofarmehrzamin
niloofarmehrzamin گرداننده تالار گفتمان وضعيت: آفلاين 24 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 2080 امتياز: 4825 تشکر کرده: 697 تشکر شده 1024 بار در 734 پست
ارسال شده در: شنبه، 14 آذر ماه ، 1388 10:14:04 موضوع مطلب:
درود بر شما جناب شریفی
کاملا درست فرمودید : در جامعه ایرانی یک مرد سا لاری آشکار و یک زن سالاری درونی وجود دارد . _________________ آباد باش ای ایران ! آزاد باش ای ایران ! از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران !
کاربرانی که برای این ارسال از niloofarmehrzamin تشکر کرده اند sharifi
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 16 آذر ماه ، 1388 10:53:10 موضوع مطلب:
با درود فراوان
لیلیت، شهربانوی شب: مروری بر شخصیت اسطورهای نخستین زن در داستان آفرینش سامی
نویسنده : آرش حجازی
بسیاری از نویسندگان، هنرمندان و خلاقانِ امروز، به موضوع لیلیت، ملکهی شب، مادر شیاطین، اولین همسر آدم، و ایزدبانوی فمینیستها، توجه خاصی نشان دادهاند. تفسیرهای گونهگون و گاه واگرا از این شخصیت، بر رمز و رازِ او افزوده و گاه با تفسیرهایی از این اسطوره روبهرو میشویم که هیچ استنادی در متون اساطیری ندارند. با وجود امکان تفسیرهای گوناگون، به نظر میرسد که نمیتوان یک ایزد یا ایزدبانو را از اسطورهاش جدا کرد. اسطوره، روح یک خدا یا مجموعهی خدایان است. فیالمثل، همه میدانیم که ایزدان، شهر بابل را با دستان خود خلق نکردهاند. اما اگر از خود مردوک کبیر بپرسیم، خاطرهی بسیار دقیقی از شیوهی ساختن این شهر دارد. همچنین در مورد وجود تاریخی آدم و حوا بحثهای بسیاری است، اما جدای از همهی این بحثها، لیلیت، خاطرهی کاملی از باغ عدن، هبوط، و سایر وقایع آفرینش است. بنابراین لیلیت، همان است که اسطوره میگوید، و نمیتوان صفاتی را از او گرفت یا صفاتی به او افزود. جنبههای تاریک او، بخشی از وجود اوست، و نمیتوان او را از این صفات محروم کرد.
منشأ تاریخی لیلیت
آثاری از لیلیت، نخستینبار در سومر یافته شده است. در زبان سومری، واژهی «لیل» به معنای «هوا» است.
فیالمثل، انلیل یعنی فرمانروای هوا. در قدیمیترین شکل، نام او را به شکل «لیلی» (جمع: لیلیتو)، میبینیم که به معنای «روح» است. در بسیاری از فرهنگهای باستان، واژهی «هوا»، «باد» یا «نَفَس»، به معنای «روح» نیز هست. در زبان یونانی نیز، واژهی «اسپیریتوس» هم به معنای نفس است و هم روح، بنابراین، لیلیتو، در سومر، یا یک شیطانِ خاص است و یا به معنای روح. تصور بر این است که در عبری، لیلیت از واژهی «لیل» به معنای شب گرفته شده است و همین تصور، منجر به تفسیر لیليت به عنوان هیولای شب شده است.
تصور بر این است که لیلیت، یک سوکوبوس سومری بوده است. در سومر، شخصیتی به نام «آردات لیلی» حضور دارد که خصوصیات او در شخصیت لیلیتِ یهودی حضور یافته است. «آردانتو» به معنای زن جوانی است که به سن ازدواج رسیده است. بنابراین، آردات لیلی، روح زن جوانی است که به شکل «بختک شبانه» تجلی مییابد. وی علت خوابهای شیطانی نیز هست که باعث تخلیهی نیروی زندگی از بدن مردان میشود.
در زبان سومری، به بیشرمی و هرزگی، «لولو» گفته میشد و به «تجملگرایی»، «لالو»؛ به «شر» نیز، «لیمنو» اطلاق میشد. این واژهها، چه از نظر تلفظ و ساخت، و چه از نظر معنا، رابطهی مستقیمی با لیلیت و آردات لیلی دارند. در زبانهای باستانی، برداشتهای دقیقِ امروزین از زبان وجود نداشت و هر واژه میتوانست دهها معنای مختلف داشته باشد. این بازی کلمات، تا زمان اسارت یهود در بابل (600 ق.م.) متوقف ماند.
در سومر دو سند دربارهی وجود لیلیت دیده شده:
اولین سند، اسطورهای است که در آن یک شیطان مادینه، درونِ «درخت مقدسِ زندگی» مقیم میشود و جلو میوهبخشي از وسوسه، كليساي نوتردام، پاريس دادن و رشد این درخت را میگیرد. گفته میشود این شیطانِ مادینه، همان لیلیت است که سرانجام گیل گمش، او را از درخت بیرون میکشد و به صحرا میراند. نام او «کی ـ سیکیل ـ لیل ـ لا ـ که» ذکر شده که به «لیلاک» خلاصه شده و کريمر آن را «لیلیت» ترجمه کرده است.
دومین سند پلاک مشهوری است که زنی را با پنجهها و بالهای جغد به تصویر میکشد. زن بر روی دو شیر ایستاده و در هر طرفش جغدی قرار دارد. ترجمهی کريمر از متن اول، منجر به این شد که این تصویر را نیز لیلیت بینگارند؛ اگر ترجمهی اول نادرست باشد، این هم تصویر لیلیت نخواهد بود.
در تورات، در کتاب اشعیا، باب سی و چهارم، آیهي 14، آمده است: «وحوش صحرا به کفتارها خواهند رسید، و بزهای وحشی به جفت خویش ندا میکنند، و عفریت شب نیز در آنجا آرام گزین شده از برای خود مکان استراحت پیدا میکند.» تصویر عفریتِ شبِ مورد اشاره در این آیه را نيز به لیلیت نسبت دادهاند.
ایشان را مرد و زن آفرید
در سِفْر آفرینش از کتاب مقدس، باب اول، آیهی 27، میخوانیم: «و الوهیم آدم را به صورت خویش آفرید، به صورت خدا او را آفرید؛ ایشان را مرد و زن آفرید.»
در باب دوم سفر آفرینش، آیهی 18 چنین میآید: «و یهوه گفت: خوب نیست آدم تنها باشد، به جهت او یاوری مناسب خواهم ساخت... و سپس یهوه از دندهای که از آدم گرفته بود، زنی ساخت و او را بر آدم آورد.»
امروز مشخص شده است که بابهای 1 و 2 از کتاب مقدس را دو نویسندهی مختلف نوشتهاند و در حقیقت دو روایت مختلف از آفرینش است. باب دوم که خدا را یهوه مینامد، مشتق از یک داستان سومری است، درحالیکه باب اول، حدود سال 700 پیش از میلاد، به دست کاهنان یهودی خلق شده است و نام خدا را «الوهیم» بیان میکند. اما از نظر مردمی که کتاب مقدس را حقیقت مطلق میدانستند، تضاد بین این دو داستان آفرینش، قابل درک نبود و به دنبال توجیهی برای پیوستن این دو داستان به یکدیگر میگشتند.
توضیح اول در مورد این تضاد، جنبهی قبالایی و عرفانی دارد. همانطور که میدانیم، آدم کامل آفریده شد، به چهرهی خدا، یا «الوهیم» آفریده شد. خدا نه مذکر است و نه مؤنث، هم مذکر است و هم مؤنث. حتا كلمهي عبری الوهیم، ریشهی مؤنث دارد، اما علامت جمع مذکر دارد: «الواه = الهه، ایم = علامت جمع مذکر.» یعنی الوهیم هم مرد و هم زن، هم پدر است و هم مادر، و جمع است و کامل. پس، آدم نیز حتماً در آغاز هم مرد بوده و هم زن، چرا که در غیر این صورت، نامتعادل و ناکامل بوده است. و تورات میگوید که خداوند انسان را کامل آفرید. کمال انسان، در هر دو جنس اوست. و شاید همین باشد که او را فراتر از فرشتگان قرار میدهد. از این دیدگاه آدم انسان نبود، بلکه موجودي کیهانی بود که آدم کادمون یا آدم قَدمون نام داشت. آدم صورت مثالی یا کهنالگویی بود که انسانها بعدها براساس او پدید میآمدند. در اینجا به باب دوم سفر آفرینش میرسیم. همانگونه که وحدانیت خدا به دو قسمت تقسیم میشود (آبها از آسمان جدا شدند) تا جهان را خلق کند، به همین ترتیب، نوع بشر نیز از جدایی آدم مثالی به دو نیمهی مرد و زن پدید آمد. بنابراین، زن از مرد جدا شد، و آدم کادمون به موجودی نامتعادل، به انسان بدل شد. این جدایی در نهایت منجر به سقوط از بهشت یا هبوط شد، و هبوط، تجلی پیدایش انسان حقیقی از انسان مثالی است. زن، حوا نامیده شد که اغلب به «زندگی» ترجمه میشود. در حقیقت به انسان، حوا را دادند یعنی، به نوع بشر، زندگی بخشیدند.
توضیح دوم بیشتر جنبهی اسطورهای دارد و در همین جاست که لیلیت به عنوان نخستین همسر آدم وارد میشود. آیهی ذکرشده در باب اول، اشارهی مبهمی به حضور لیلیت است. آیهی 20 از باب دوم سفر آفرینش، تأکید بیشتر بر لیلیت دانسته شد: «پس آدم تمامی بهایم و مرغان هوا و حیوانات صحرا را نام نهاد، اما از برای آدم یاوری که به همراهش باشد پیدا نبود.» جانوران زمین فقط برای کمک به آدم خلق شده بودند، و لیلیت، که بیشترین شباهت را به آدم داشت، یکی از همین جانوران بود. اما لیلیت آدم را ترک کرده بود و بنابراین، خدا تصمیم گرفت زنی از جنس خود آدم خلق کند.
این چند اشاره منجر به خلق داستانی پر رمز و راز و شگفتانگیز، در خرد جمعی مردم یهود شد، که گاه میبینیم خود داستان از ریشههای تاریخی آن شگفتانگیزتر و معتبرتر است.
اسطوره: امتناع لیلیت
لیلیت همسر اول آدم بود، پیش از خلقت حوا، خدا او را همراه آدم و از خاک خلق کرد تا یاور او باشد. از اتحاد آدم با این زن، آسمودئوس (معادل اَئِشمه، دیو خشم در اساطیر ایرانی) خلق شد که همان شیطان یا جنی است که بعدها با لیلیت ازدواج کرد.
اما لیلیت همراه مناسبی نبود و در روش زناشويي اختلاف نظر داشتند و لیلیت حاضر نبود موقعیت تسلیم به خود بگیرد. چرا که معتقد بود هر دو از خاک خلق شدهاند و برابرند.
آدم حاضر نشد خود را برابر لیلیت بداند که فقط به منظور همراهی او آفریده شده بود. اما لیلیت مستقیم نزد خدا رفت، و خدا اسم اعظم خود را به او آموخت. بعد، هنگامی که آدم خواست خود را به او تحمیل کند، تمکین نکرد و اسم اعظم را بر زبان آورد و به پرواز درآمد و برای همیشه از باغ عدن و آدم گریخت.
لیلیت در غاری در ساحل دریای سرخ مقیم شد و هنوز هم اقامتگاهش همانجاست، جنهای دنیا را به عنوان جفتهای خویش برگزید و در زمان کوتاهی هزاران فرزند جن به دنیا آورد. بدین ترتیب، دنیا پر از جن شد و لیلیت، مادر جنیان و همسر آسمودئوس، پادشاه جنیان لقب گرفت.
در همین هنگام، آدم از آزردن لیلیت پشیمان شد. نزد خدا رفت و از او خواست لیلیت را بازگرداند. یهوه نیز معتقد بود که یکی از ساکنان باغ عدن نمیتواند به همین سادگی از آن برود. بنابراین سه فرشتهی نگهبان فرستاد تا او را برگردانند.
این سه فرشته که سنوی، سان سنوی، و سمان گلوف نام داشتند، لیلیت را در غارش یافتند و فرمان یهوه را به او ابلاغ کردند و از او خواستند نزد آدم بازگردد. همچنین گفتند اگر حاضر نشود برگردد، هر روز صد نفر از فرزندان او را خواهند کشت تا سرانجام تسلیم شود و برگردد.
لیلیت پاسخ داد که این سرنوشت بهتر از بازگشت به باغ عدن و تسلیم شدن به آدم است، و در برابر تهدید فرشتهها، او نیز تهدیدی کرد. گفت به ازای درد و رنجی که بر او تحمیل میکنند، او نیز به هنگام زایمان، به فرزندان آدم و مادرانشان حمله خواهد کرد. گفت تمام نوزادان در معرض خشم اویند: نوزادان دختر تا بیست روز پس از تولد و نوزادان پسر تا هشت روز. همچنین تهدید کرد که در خواب به مردان حمله کند. رؤیاهای شیطانی و شهوانی بر آنها مستولی کند. منی آنها را بدزدد و فرزندانی بیاورد و آن فرزندان را جایگزینِ فرزندانِ مقتول خود کند. اما لیلیت هم کاملاً بیاحساس نبود. قول داد که اگر نام آن سه فرشته را بر بدنِ کسی ببیند، نوزاد، دختر یا پسر را در امان نگاه خواهد داشت. لیلیت، همسر آسمودئوس را لیلیتِ کهتر ميدانند. فرزندانِ دخترِ لیلیت، «لیلیم» نام دارند.
بعدها که آدم و حوا با خوردن میوهی ممنوع از بهشت رانده شدند و به زمین آمدند، لیلیت به قول خود وفا کرد. و از آنجا که میوهی ممنوع را نخورده بود، فرق میان خیر و شر را نمیدانست و این ندانستن، او را از آتش دوزخ نجات داد. همچنین، از حکم مرگی که خدا بر آدم و حوا جاری کرد در امان ماند و بنابراین همواره زنده است.
تفسیر عوامطلسم ضد ليليت، موزهي ملي آلپو
مردم این داستان را کاملاً واقعی میدانند. لیلیت یک شیطان واقعی و مانند آل،
مسئول سر زا رفتن مادران، مردن نوزاد در رحم، مرگ نوزادان، و خوابهای شهوانی مردان است.
نقش سوکوبویی لیلیت پیچیدهترین نقش اوست. زندگی مردم یهود بسیار محدود بود. برای هر عمل قانونی وجود داشت و کسی نمیتوانست از محدودهی قوانین الاهی تخطی کند. حتا فکر بد را نیز گناه ميدانستند. بسته بودن جامعه از نظر روابط جنسی، طبیعتاً منجر به شیوع رؤیاهای شهوانی میشد و این رؤیاها و احتلام حاصل از آن، شکستن ده فرمان دانسته میشد. اما مردان نمیتوانستند جلو این رؤیاها و احساس گناه ناشی از آنها را بگیرند. تنها راه این بود که گناه این کار را بر گردن شیطانی به نام لیلیت بیندازند.
و اما سرنوشت فرزندانِ جنی مردانی که لیلیت از نطفهی آنان باردار میشد: به هنگام مرگِ آن مرد، این جنها به دور خانهی مرد جمع میشوند و سهم خود را از ارث او میخواهند. برای همین است که سکرات موت بسیار سخت و دردناک است. خانواده، به هنگام درگذشت مرد، آیینها و مناسکی به جا میآوردند تا فرزندان جنی او را از خانه دور نگه دارند.
نمونههای بسیاری از طلسمهای ضد لیلیت دیده شده. کاسههای گلی، قدیمیترین نمونهی این طلسمهاست. در طلسمهای متأخرتر، تمثال آن سه فرشته به همراه این جملهی عبری درج شده است: «سنوی، سانسنوی، و سمان گلوف! آدم و حوا! دور باد لیلیت!» این طلسمها را بر فراز تخت اتاق زفاف، تخت زایمان، و گهواره میآویختند. در بسیاری از موارد، متن را بر خانه نقش میکردند، تا لیلیت را وادار کنند به قول خود به آن سه فرشته وفا کند.
معتقدند راه ورودِ لیلیت به خانههای مردم، آینه است. لیلیت در پشت آینه زندگی میکند. در زیر، از قصههای مردمِ یهود، داستانی آمده که در آن لیلیت از راه آینه نفوذ میکند:
«زن آینه و اثاثیهی دیگر را از زیرزمین به خانه آورد و در جای مناسب گذاشت. آینه را در اتاق دخترشان آویخت. دختر همیشه در آینه خودش را تماشا میکرد، و به این ترتیب، به دام لیلیت گرفتار شد. چون آن آینه، از سوی دیگرش، به غار یکی از دختران لیلیت راه داشت. آینهها دروازهی ورود به دنیای دیگر و غار لیلیتند. دختر لیلیت که در آن خانه زندگی میکرد تمام حرکات دختر جوان را زیر نظر گرفت. یک روز از آینه بیرون آمد و از راه چشمهای دختر، وارد بدن او شد و او را در اختیار خود گرفت. و همین شد که دختر، که پیش از آن بسیار سربهراه و پاکدامن بود، به راههای زشت و ناپسند کشیده شد.» (غار لیلیت: افسانههای یهودی، هوارد شوارتز، هارپر، 1988).
تفسیر مذهبی
در سنت مسیحی، روایت لیلیت افزودههایی نیز دارد که بیشتر به هبوط آدم و حوا مربوط میشود. شاید مشهورترین نسخهی لیلیت در مسیحیت، نقاشیهای میکل آنژ در صومعهی سیستین باشد. در این نقاشیها، این زن به شكل یک مار ـ زن نمایش داده شده و او را همان ماری میدانند که منجر به اغوای حوا و اخراج آدم از باغ عدن شد. ظاهراً نفرین لیلیت برای تسکین او کافی نیست و تصمیم میگیرد از راه زنِ جدید آدم، به او ضربه بزند.
البته در مسیحیت، مار ارغواگر را خود شیطان میدانند. اما نیز میگویند که لیلیت پس از آدم، همسر شیطان شد (یا شمائیلِ عبری). اغوای حوا، حاصل
تلاش مشترک این دو نفر بود. لیلیت به شکل مار درآمد و شمائیل به جای مار حرف زد. لیلیتی که همسر شیطان است (و نه همسر آسمودئوس)، لیلیت مهتر نامیده میشود.
در اسطورههای شاه سلیمان نیز گاهی به لیلیت برمیخوریم. بسیاری، ملکهی سبا را لیلیت میدانند. سلیمان در نهان شک کرد که مبادا این ملکه همان لیلیت باشد، و بنابراین نقشهای کشید تا مطمئن شود. او را به قصرش دعوت کرد و کف تالار را به شکل استخری درآورد که به نظر میرسید تا حد مچ پا آب داشته باشد. وقتی ملکه رسید، دامنش را بالا برد تا پایش را در آب بگذارد، و سلیمان پاهای پرموی او را ديد. یهودیان لیلیت را از کمر به بالا زنی بسیار زیبا و اغواگر، و از کمر به پایین، زشت و پرمو و هیولاوار میدانستند. تنها مردی که به لیلیت بسیار نزدیک میشد، میتوانست به حقیقت پی ببرد و آن هنگام بسیار دیر بود. این تصویر بسیار به تصویری که مسیحیان از شیطان میکشند، یعنی از کمر به بالا شبیه انسان و از کمر به پایین شبیه بز، شبیه است.
تفسیر قبالایی
قبالا، فصل دیگری نیز در زندگی لیلیت خلق میکند. از آنجا که لیلیت نماد افعالی است که خدا نمیپسندد، نمادِ روشهای دنیا نیز هست. اعمال لیلیت رفتار مشرکانی است که روابط جنسی و لذتجویی را ناپسند نمیدانستند و قوم یهود در میان آنها مستقر بود، و مهمترین این اقوام، بابل بود. بنابراین، در تفسیرهای بسیاری، فاحشهی بابل را که در مکاشفهی یوحنا ذکر شده، لیلیت میدانند.
پیش از ادامهی بحث، باید به مفاهیمی اشاره شود. معبد بیتالمقدس، نقش بسیار مهمی در این اسطوره دارد. همچنین آدونای (پروردگار)، و عروسِ او شکیناه یا شخینه (واژهی عبری برای «حضور») نقش بسیار مهمی دارند. در این اسطوره، یگانگی عناصر مذکر و مؤنث کیهان برای ادامهی خلقت اهمیت دارد که «ازدواج مقدس» نام گرفته و در مسیحیت، با داستان تولد مسیح، به اوج خود میرسد. در فرهنگهای خاورمیانه، پادشاه جدید را دامادِ ایزدبانو میدانستند و بنابراین پادشاه آن سرزمین، پادشاه ملکوت نیز بود. در قبالا نیز آدونای را پادشاه میدانستند و شکیناه، قوم اسرائیل بود.
آدونای تنها در یک مکان میتوانست به شکیناه بپیوندد، و این مکان، معبد سلیمان بود؛ عروس و داماد، یک بار در سال در این معبد به هم میرسیدند و نورِ الاهی نیکی در جهان پخش میشد.
اما معبد ویران شد و گنجینههای آن را به سرزمین مشرکان بردند. بنابراین اتحاد کامل آدونای و مردمش بر هم خورد. خدا از جهان جدا شد و حاضر نشد عروسش را به شیوهای ناپسند ببیند. قوم اسرائیل، یا عروس خدا، به اسارت رفت و به آن تجاوز شد. شکیناه، حضور مادی خداست و بنابراین نمیتواند از دنیا جدا شود، پس در رنج و تعب ماند.
اینجا دوباره لیلیت وارد میشود. لیلیت همان اقوام بیگانهای است که شکیناه را به اسارت بردند. خدا که عروس خویش را از دست داده بود، لیلیت را موقتاً به جای شکیناه نشاند. و قوم یهود، با این داستان، شکوفایی بابل را توجیه میکردند. اما لیلیت، شکیناه سیاه، نمیتوانست تا ابد جای شکیناهِ حقیقی را بگیرد. مراسم سبت، یا شنبهی مقدس، لیلیت را از آدونای دور میکرد. لیلیت ناچار بود به صحرا بگریزد و تا شب از رنج زوزه بکشد. و در این مدت، آدونای فرصتی مییافت تا به شکیناه حقیقی برسد. در مکاشفهی یوحنا گفته میشود که سرانجام فاحشهی بابل رانده میشود و اورشلیم آسمانی هبوط میکند و به اورشلیم زمینی، یا شکیناه میپیوندد.
داستانِ لیلیت به همینجا ختم میشود، بهطور خلاصه: لیلیت اولین همسر آدم، همسر آسمودئوس، همسر شمائیل (شیطان)، مار اغواگر حوا، و سرانجام عروس موقت خداست.
تفسیر مدرن: فمینیسم
امروز بسیاری فمینیستها، داستان لیلیت را دوباره زنده کردهاند. تأکید عمدهی آنها بر انتخاب لیلیت بر ترک آدم، و تحمل مرگ صدها فرزند خود، و عدم تمکین به آدم است. او قدرت و مقاومت زنانه است. حملههای او به مردان در طول شب، انتقام زنانی است که در طول تاریخ گرفتار ستم مردان بودهاند.
اما در این تفسیرِ اسطورهای توجهی نمیشود که لیلیت به نوزادان و مادرانشان نیز حمله میکند.
در این تفسیر، اسطورهای که در آن گیلگمش، زن شیطانی را از درخت
زندگی میراند، نمادی از تسلط جامعهی مردسالار است.
واژهی «آدم» اغلب به «نوع بشر» ترجمه میشود. آدم، نوع بشر است و در نوع بشر، زن و مرد، پیر و جوان وجود دارد. آدم، همان تمدن است. آدم تصویر خدا و تجلی اوست. آدم همان ملکوت، یا عالم ماده است. ملکوت همان ذهن هشیار است. بنابراین، آدم، هشیاری ماست. «مَن» یا «اِگو»ی ماست، ذهن بیدار ماست. آدم همان چیزی است که «رفتار مناسب» را در جامعه تحمیل میکند.
لیلیت که همراه آدم خلق شد، کهنالگوی «سایه» است. ناهشیار ماست. بخش حیوانی، مقاوم، غیرمتمدن، پرشور، و طبیعی ماست. «جنسیت» است. در حقیقت تمام آن عناصری است که در وجود انسان حضور دارند و قوانین جامعه آن را طرد میکند.
حوا نیز ناهشیار ماست. اما بخش کوچکی از ضمیر درون ماست که ضمیر ناهشیار بر آن تسلط کامل دارد. ارادهی آزاد ندارد و فقط بخشی از آدم است. حوا بخشی از ماست که به عنوان انسانِ متمدن، به دیگران نشان میدهیم. حوا همان بخش ناهشیار ماست که «پذیرفتنی» فرض میشود. قطب مخالف لیلیت است. حوا و لیلیت، با هم ضمیر درون انسان را تشکیل میدهند. این تفسیر آدم و حوا/لیلیت به عنوان هشیار و ناهشیار، بسیار قدیمی است و در کارتِ «عشاق» از مجموعه کارتهای تاروت نیز همین تصویر آمده، و فرشتهای به عنوان «خویشتنِ برتر» نیز به آن افزوده شده است.
شمائیل یا شیطان، مَلِک خشونت است. او تجسم خشونت الاهی است.
فرزندانِ لیلیت، شیطانهای شخصی ما هستند. رواننژندیها و رفتارهای زشت ما هستند. عدم تعادل ذهن ما هستند که ممکن است به ویرانی ما منجر شود.
اصرار آدم بر داشتن موقعیت غالب به هنگام زناشويي، تلاش ذهن متمدن برای غلبه و سرکوبی حیوان درون خویش است. فرار لیلیت از باغ عدن و پناه بردن به غار، تبعید غرایز حیوانی ما به تاریکترین مغاکهای ذهن ماست. حتا هنگامی که آدم از او میخواهد بازگردد، بسیار دیر است و آسیب حقیقی وارد شده.
آسیب حقیقی این است: لیلیت هزاران فرزند شیطانی میآورد. این شیطانها در بخشهای مهر و موم شده و فراموششدهی ذهن ما به دنیا میآیند. حتا اگر تلاش کنیم، و فرشتگان نگهبان را بفرستیم تا آنها را قتلعام کنند، تعداد آنان بیشتر از قدرت ماست. در حقیقت چیزی را سرکوب کردهایم که سرکوبشدنی نیست. لیلیت در تاریکی خویش، صاحب بال جغد شده است. لیلیتِ زیبا، به هیولا بدل شده که هر لحظه ما را تهدید میکند. در خواب به ما حمله میکند و از نطفهی اتفاقهای روزمرهی ما، شیاطین دیگری خلق میکند. به شکل مار، به بهشت بازمیگردد تا ما را از بهشت بیرون براند. ذهن هشیار ما آمدن او را نمیبیند. لیلیت حوا را اغوا میکند تا آن لقمهی مهلک را به دهان ببرد. از درون به ما حمله میکند؛ از همان نقطهای که گمان میکردیم بر آن استیلا یافتهایم، از راه حوای تسلیم و سربهراه. ناگهان متوجه میشویم در هم شکستهایم. قوانین اجتماعی را زیر پا میگذاریم و به دیگران و خویش آسیب میرسانیم. هبوط از باغ عدن را تجربه کردهایم.
این داستان جنبهی اجتماعی نیز دارد. اگر به اسطوره از زاویهای بازتر نگاه کنیم، شمائیل یا شیطان را میبینیم. وقتی مسائل طبیعی و زیبا برچسب «نادرست» میخورند، چه اتفاقی میافتد؟ لجنهای جامعه به سوی آن زیباییها جذب میشوند. جنسیت زیبا و لذتبخش و بارور، به فحشا تبدیل میشود. زیبایی اگر در لجن بیفتد، به شیوهی لجن از آن استفاده میشود.
وقتی کودکی که بنا به طبیعت، دنبال لذتجویی میرود، برچسب «کودک بد» میخورد، کودک بد میشود، و انسان بد. این همان ازدواج لیلیت با شیطان است. شیطان، پنجهها و بالهای جغدوارِ لیلیت است. نیمهی پرموی بدن اوست. اگر انسان با لیلیتِ زیبای درون خویش کنار نیاید و او را آنگونه که هست نپذیرد، لیلیت هیولایی میشود و او را از درون نابود میکند.
در اینجا، شخصیت دیگری نیز وارد داستان میشود: قابیل. داستانی هست که میگوید قابیل فرزند آدم نیست و از صحبت حوا با لیلیت / شمائیل به وجود آمد. و بنابراین آکنده از نفرت، حسادت، و خشم است که سرانجام منجر به قتل و فساد جامعه میشود. برادر او هابیل، فرزند آدم و حوا، دنیایی است که آرزویش را داریم. هابیل، امیدی است که همواره به دست قابیل به قتل میرسد.
اما خوشبختانه موضوع همواره اینطور نومیدکننده نیست. ما کودکانی هم داریم که نمیگذارند لیلیتِ درون آنها با شیطان ازدواج کند، و بعدها به شاعران، خلاقان و هنرمندان بزرگی تبدیل میشوند. هنرمندان «آدم»هایی هستند که از لیلیت میخواهند به باغ عدن بازگردد، و هم «معشوق» باشد و هم «عاشق». این عمل، لیلیت و حوا را به هم میپیوندد و هر دو را به مکان سزاوار خود درون آدم بازمیگرداند. این مثلث، دوباره به آدم کادمون، آدم اعظم تبدیل میشود که فراتر از فرشتگان است.
اندک افرادی به این مقام میرسند. اما شاید روزی امید باشد. شاید روزی انسان بتواند خودش باشد و کمی هم شرور باشد، اما جنایتکار نشود. البته آرمانشهر هرگز بهوجود نخواهد آمد. اما باید سعی کنیم حوا و لیلیت را به هم بپیوندیم و این پیوند را با آدمِ درون خویش وحدت بخشیم. تنها در این صورت میتوان معبد درونی را ساخت و شکیناه را به نزد آدونای بازگرداند. تنها در این صورت است که هابیل، بختی برای بقا مییابد.
و سرانجام، لیلیت، مادرِ شب است، لیلیت همان زیباییهای تاریک درون شب است. لیلیت رازهای نهانی است که جامعه ترجیح میدهد مردم نشناسند. اما این رازها وجود دارند و اگر آنها را نپذیریم به هیولاهای شب تبدیل خواهند شد. _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
arya هموند بسیار کوشا وضعيت: آفلاين 7 فروردين ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 87 امتياز: 463 تشکر کرده: 2532 تشکر شده 145 بار در 60 پست
محل سكونت: شیراز
ارسال شده در: يكشنبه، 21 شهريور ماه ، 1389 22:38:57 موضوع مطلب:
شیر زنان ایران
سه هزار نفر از خونریزان مغول در شهر زنگان ( نام زنگان پس از نام شهین به شهر زنجان گفته می شد ) باقی ماندند جنگ در باختر ایران باعث شد دو هزار و هفتصد نفر دیگر از سربازان خونریز مغول هم از شهر خارج شوند و بسوی مرزهای دور روان شوند در طی یک هفته 67 مرد میهن پرست زنگان کشته شدند رعب و وحشت بر شهر حاکم بود سربازان مغول 200 پسر زنگانی را بزور به خدمت خویش درآورده و به آنها آموزشهای پاسبانی و غیره می دادند .
اما هر روز از تعداد مغول ها کاسته می شد در طی کمتر از 30 روز فقط 120 مرد مغول در درون شهر باقی مانده بود و کسی از بقیه آنها خبر نداشت .
دیگر مردان مهاجم پی برده بودند که هر روز عده ایی از آنها ناپدید می گردد . بدین منظور تصمیم گرفتند از شهر خارج شوند . و در بیرون شهر اردو بزنند .
با خارج شدن آنها از شهر هیاهویی در شهر برپا شد و همه از ناپدید شدن مهاجمین صحبت می کردند میدان شهر مملو از جمعیت بود پیر مردی که همه به او احترام می گذاشتند از پله ها بالا رفت و گفت : مردان زنگان باید از دختران این شهر درس بگیرند آنگاه رو به مردان کرد و گفت کدام یک از شما مغول خونریزی را کشته است ؟ چهار مرد پیش آمدند ، هر یک مدعی شدند مغولی را از پا درآورده است .
پیر مرد خنده ایی کرد و به گوشه میدان اشاره کرد سه دختر زیبا و قد بلند ایستاده بودند . گفت وجب به وجب کف خانه این دختران از کشته های دشمنان ایران پر است آنگاه مردان ما در سوراخ ها پنهان شده اند .
با شنیدن این حرف مردان دست بکار شدند و در همان شب بقیه متجاوزین را نابود ساختند . به یاد کلام جاودانه ارد بزرگ می افتم که : شیر زنان میهن پرست ایران ، بزرگترین نگهبانان کشورند .
کاش نام آن سه زن را می دانستم بگذار به هر سه آنها بگویم ایران ! که نام همه زن های ایران است . _________________ چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم بر زنده یک تن مباد