کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 4 خرداد ماه ، 1391
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - کندرو

کندرو

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ایران بزرگ ( تاریخ ) -> پیشدادیان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 20 تير ماه ، 1389 12:55:17    موضوع مطلب: کندرو پاسخ همراه با اعلان

به نام یزدان پاک

از: فریدون جنیدی
کتاب "زندگی و مهاجرت آریائیان بر پایه گفتارهای ایرانی"


کندرو
در شاهنامه نام وزیر ضحاک «کندرو» آمده است که پس از تسلط فریدون به کاخ پادشاهی رفته، او را به پادشاهی می ستاید.
معلوم است که در زمان جنگ، مردانی از «دیوان دولتی» و کارگزاران دیگر در شهر باقی می مانند و هم اینها هستند که به نزد آریاییان می روند و اظهار فرمانبرداری می کنند..
و احتمالاً یکی از آنان وزیر و کارگزار اعظم بابل بوده است.
تاریخ های ما، این نام را نیز بنا به صورت ظاهر آن، «شخصی که کند می رود» معنی کرده اند:
اما همین نام که به پهلوی کندروب خوانده می شود به زبان اوستایی گندرو gandarev است و همان است که به سانسکریت gandharva گندرو در افسانه های هندی دارای دو شخصیت تعریف شده و کندرو شاهنامه نیز از این دو شخصیتی او نشانه ای دارد.
اما کندرو به صورت انسانی در بابل هر کس که می خواهد بوده باشد، به گمان من گندرو اوستایی بایستی یکی از آن مظاهر طبیعی سهمگین باشد که ایرانیان هم زمان با پیروزی بر بابل بر او نیز پیروز گردیده اند و از آن جا که به بابل «اژدها» لقب داده اند، بر وزیر بابل هم کندرو خطاب کرده اند، که همراه با او بر ایرانیان ستم می کند.
زیرا که در مبارزه های گرشاسب که در یشت ها آمده، او را در مقابل سه دشمن بزرگ می بینیم که بر هر سه پیروز می شود.
یکی «اژدها» است، و این همان کوه آتشفشانی است که در دوران سه بهره شدن نژاد آریا، یعنی «فریدون» خاموش می گردد.
و دیگر دیو مهیب به نام «سناویذک» است که بر دست نریمان گرشاسب از بین می رود و در فقره های 43 و 44 زامیاد یشت از آن چنین یاد شده:
«کسی که سناویذک را کشت که شاخدار (بود) و دست سنگین داشت، او در انجمن چنین می گفت من هنوز نا بالغ هستم وقتی که من برنا شوم زمین را چرخ خود کنم، آسمان را گردونه کنم من سپنت مینو را از گرزمان به زیر خواهم کشید، اهریمن را از دوزخ تیره به بالا خواهم برد، اینان سپنت مینو و اهریمن باید گردونه ی مرا بکشند، اگر گرشاسب دلیر مرا نکشد! او را گرشاسب دلیر کشت جان از او بگرفت و قوه ی زندگانیش را نابود ساخت».
بنا بر این عبارات نمی توان تصور کرد که «سناویذک» شاخدار، انسانی بوده باشد. البته ممکن است در آن دوران، فلسفه ای مذهبی در بین گروهی پدید آمده باشد که در آن نه خدایان آریایی مورد قبول بوده باشد و نه دیوان و اهریمنان آن، که هر دو گروه بایستی گردونه او را که آسمان است بکشند، اما این هم یک فرض است و چنین دیوی که در خردسالی در زمان گرشاسب (یا فریدون) جان می دهد بایستی یکی از قوای مخرب طبیعی در ناحیه ای از ایرانشهر بوده باشد.
دیگر دشمنی که گرشاسب بر او پیروز شود همین گندرو است که به «زرین پاشنه» مشهور است و گرشاسب او را در کنار دریای «فراخکرت» از بین می برد.
رابطه ی زرین پاشنه با دریا، چه می تواند باشد! آیا این پیروزی بر دریایی نیست که در مقابل انوار خورشید هزاران هزار پاشنه ی زرین به انسان می نمایاند؟ آیا این نمی تواند عبور از اروند رود، برای دست یابی به «بابل» بوده باشد؟ دریایی که قرنها بین آن ها و بابل سد بسته بود! نمی دانم اینها همه فرض و گمان است.
در هر صورت «کندرو» یا کارگزاران و دستوران بابلی، از شهر می گریزند و خود را به ضحاک می رسانند و او را از تسلط ناگهانی آریاییان آگاه می کنند.
امیر بابل که هیچگاه تصور نمی کرد از پشت کوهستان زاگرس به یکباره چنین جمعیتی و سپاهی به در آید، در ناباوری است و گمان می برد که میهمانی برای او رسیده اما کندرو می گوید این چه میهمانی است:

که با دختران جهاندار جم نشیند زند رای بر بیش و کم
به یک دست گیرد رخ شهرناز به دیگر عقیق لب ارنواز
شب تیره گون خود بتر زین کند به زیر سر از مشگ بالین کند
چو مشگ آن دو گیسوی دو ماه تو که بودند همواره دلخواه تو

بنا به روایت شاهنامه شحاک با سپاهیان باز می گردد و بابلیان همه از شدت ستمی که از پادشاهی خود دیده بودند جانب پادشاهی فریدون را می گیرند و فریدون او را دستگیر می کند.

مرگ ضحاک و خاموشی دماوند

پنین پیدا است که پس از مرگ ضحاک یا آخرین پادشاه بابل هنوز مدتها آتش فشان دماوند شعله می کشیده است بنابراین افسانه چنین انعطاف پیدا می کند که پپس از کوبیدن گرز، سروش بر فریدون ظاهر می شود و می گوید او را مکش که هنوز زمانش نیامده است:
بنابراین ضحاک را دنه نگه می دارد و پس از انجام اموری که در آینده یاد کرده خواهد شد به طرف ایرانشهر می رود و به دستور سروش، ضحاک را بسته به سوی دو کوه می برد.
نخست به «شیر خوان» می رسد و می خواهد که سرش را در کوه از تن جدا کند که باز سروش در گوش او می گوید:

که این بسته را تا دماوند کوه ببر همچنین تازیان بی گروه
مبر جز کسی را که نگریزدت به هنگام سختی نپرهیزدت

و این اشعار تأییدی دیگر بر آخرین نظری است که در مورد ضحاک و مارهای دوش او دادم، یعنی آن که در آن زمان (زمان تسلط بابلیان) دو کوه آتشفشان در ایران زبانه می کشید که یکی از آنان ممکن است شیرخان بوده باشد، و شیرخان اکنون محلی است در کرمانشاهان با 47 دریجه و 28 دقیقه طول شرقی و 34 درجه و 37 دقیقه عرض شمالی، که بایستی از نقطه نظر آن که آتش فشان بوده است یا نه بررسی شود. اما آن چه که مسلم است در این دوران یعنی هم زمان با پیروزی آریاییان بر بابلیان، دماوند خاموش شده:

بیاورد شحاک را چون نوند به کوه دماوند و کردش به بند

دو بیت قبل آشکار می کند که فریدون به تنهایی ضحاک را به دماوند کوه می برد یعنی این که هیچ کس شاهد به بند کشیده شدن ضحاک نبوده مگر آن که بعدها دیده اند که آتش فشان دماوند خاموش شده!

به کوه اندرون جای تنگش گزید نگه کرد غاری بنش ناپدید
بیاورد مسمارهای گران به جایی که لغزش نبود اندران
فرو بست دستش بدان کوه باز بدان تا بماند زمانی دراز
بماند بدین گونه آویخته وز او خون دل بر زمین ریخته

چنان که پیش از این نیز گفته شد تمام این داستان شخصیت گرشاسب را فریدون منطبق می کند که عبارتست از:
-نبرد
-به بند کشیدن اژدها
-رویارویی با کندرو

بنا بر روایت دینی اژدهای به بند کشیده ی دماوند در پایان جهان بند گسسته به تخریب جهان می پردازد و گرشاسب نیز که به فرمان خداوند زنده مانده است از خواب برمیخیزد تا دوباره او را ببندد.
پس این نژاد اریا است که بر اژدها پیروز شده و دیگر بار نیز پیروز خواهد شد و اگر چه شخصیت گرشاسب را برخی از محققان بر رستم منطبق دانسته اند، اما از این داستانهای چنین بر می آید که پادشاه، یا سرداری که در زمان انقلاب ایرانیان و پیروزی بر ضحاک و خاموش شدن دماوند، در ابتدای دوره ی «سه بهره شدن اریاییان» بر نژاد آیا حکم می رانده می تواند همین گرشاسب بوده باشد که در برخی روایات دیگر شخصیتش بر شخصیت سام نریمان پدر بزرگ رستم منطبق می شود، و در روایتی از بن دهش دیدیم که او را فرزند «سام» می داند.
گرشاسب در زبان اوستایی کرساسپ Keresaspa تلفظ می شود یعنی دارنده ی اسب لاغر، و باری اگر گرشاسب یک نفر نبوده می توان به قبیله ای با همین نام منتقل شد چنان ه در بخشی دیگر گفتم از این القاب در بین نژاد آریا فراوان بوده است که بر یک خاندان اطلاق می شد نه بر یک نفر تنها.

دنباله دارد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند arya


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 22 تير ماه ، 1389 12:55:03    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

درود

دنباله

بازگشت نظام آریایی

از نخستین اقدام های آریاییان پس از پیروزی بر بابل چهار گروه کردن مجدد مردمان است.

بفرمود کردن به در بر،خروش که هر کس که دارید بیدار هوش
نباید که پاشید با ساز جنگ نه زین باره جوید کسی نام و ننگ
سپاهی نباید که با پیشه ور به یک روی جویند هر دو هنر
یکی کار ورز و یکی گرزدار سزاوار هر کس پدید است کار
چو این کار آن جوید، آن کار این پر آشوب گردد سراسر زمین

این چهار بیت مفاهیم اجتماعی زیادی را در بر می گیرد، اما امروزه، برخی به گمان این که گروه گروه شدن مردمان به معنی بازگشت فئودالیته است، از ضحاک یک شخصیت انقلابی ساخته اند که علیه ستم جمشید قیام کرده و بعدها بر دست فریدون که از شاهزادگان بوده مجدداً شکست خورده است و فئودال ها مالک زمین های از دست رفته ی خود که به وسیله ی ضحاک بین مردمان اقسیم شده بود گردیدند، و نیز ضحاک از ابر مردمان تاریخ ایران است که در مهرپرستی درارای نشان مهر بوده و فردی ایرانی است!
با تمام سخنانی که رفته رد این شایعه ی بی اساس به دور از تحقیق و تعمق را لازم نمی بینم که ضحاک یک نفر نبوده، ایرانی نوبده، مهرپرستی هنوز در زمان او رایج نبوده و بابلیان اصولاً گروه هایی برای مردمان نداشته اند که پس از پیروزی آریاییان همان نظام را در زندگی خود رعایت کنند، آنان فقط یک گروه بودند که با ترویج و ابداع شکنجه و دار و تازیانه و آتش سوزی و قتل بر تمام مردمان تحت سلطه ی خود، که گروه دوم را تشکیل می دادند، حکم می راندند!
اما جالب تر از همه این که، این تازه محققان بایستی بدانند که در آیین مهرپرستی بزرگترین درجه، «مار» نبوده است، بلکه درجه ی «پدر» بالاترین درجه است که هنوز هم در آریین مسیحی کاتولیک که متأثر از مهرپرستی است به آن «پاپ» می گویند و پاپ صورتی دیگر از واژه ی «باب» و «بابا» به معنی پدر و «پیر» است.
و از آن جا که پی برده ام پس از مدتها سکوت در مورد یک مسأله تاریخی یا اجتماعی، اولین نظریه ای که هوس نیاز به هیاهو و مخالفت اشخاص سطحی را نوازش می دهد به زودی در جامعه جای باز می کند و به این زودی ها نمی توان آن را به جای خود باز آورد. این موارد را در دفتر خود روشن کردم، وگرنه مرا با کسی سر جنگ نیست و شرمم می اید که خود را در ردیف فردوسی قرار دهم و بگویم «هر آن کس که دارد هش و رای و دین/ پس از مرگ بر من کند آفرین..» اما می دانم که راه من، راه لجاج و مجادله نیست و بعدها بر مردمان جهان روشن خواهد شد که در هر مورد تا چه اندازه به راست اندیشیده ام، و کژیهای گمان مرا نیز آیندگان اصلاح خواهند کرد

کسانی که اکنون به غیب اندرند بیایند و بر خاک ما بگذرند

*******************************************
باری در بخش جمشید یادآور گردیدم که در گفتار مربوط به بازگشت نظام آریایی دوران فریدون مطلب دیگری را که شاهنامه در این مورد گفته است، خواهم شکافت و آن مطلب در همین چهار بیت نهفته است. و آن این است که جوامع آریایی در زمان باستان یعنی در دوران تابندگی پس از بدست آوردن تجارب زیاد، به این نتیجه رسیده اند که در یک جامعه ی خوشبخت، بهتر آن است که هر کس در کاری تجربه پیدا کند. تا بتواند با تجربه ی خود خدمتی بهتر برای جامعه انجام دهد.
و این تقسیم بندی همان است که در پیشرفته ترین جوامع امروزی نیز، بدون ارثی بودن سد در سد آن، جریان دارد، بدین ترتیب که هیچگاه مأموران دولتی و کارگزاران دولت، در زمان جنگ اسلحه بر نمی دارند تا به جنگ بروند، و یا بر عکس در زمان صلح ژنرال های ارتش به کار کفاشی و ریسندگی و نظایر آن نمی پردازند!
و گر چه در زمان حال شغل افراد سد در سد موروثی نیست و فرزند یک پینه دور می تواند رییس جمهور کشوری گردد، اما به طوری کلی در بیشتر اجتماعات شغل پدران بدون آن که فشاری در بین باشد به فرزندان منتقل می گردد، به طوری که کمتر اتفاق می افتد که فرزند یک آهنگر، به شغل رستوران داری بپردازد و بر عکس زمانی که یک شغل در چند نسل خانواده ای بر جای می ماند، افراد آن خانواده مهارت بیشتری در تمام جنبه های مربوط به شغل خویش بدست می آورند، و مزیت این تداوم بر هیچکس پوشیده نیست، منتهی این تقسیم بندی موقعی انسانی است که تمام افراد جامعه از تمام مواهب آن و از تمام مواهب زندگی یکسان برخوردار باشند، نظیر زندگانی ای که اکنون در برخی کشورهای پیشرفته ی جهان پیدا شده است و در آن زندگی یک راننده ی کامیون با زندگی یک استاد دانشگاه از نظر مادی و برخورداری از قوانین کشوری چندان تفاوت ندارد.
در بیت اخر نکته ی مهمی نهفته است که بی توجهی بدان، مایه ی همه ی آشوب های جهان ما لا اقل تا دو سه قرن پیش گشته است و آن این است که اگر در اجتماعی هر کس به کاری مشغول نباشد، و همه گرز و کمان و اسلحه بردارند، از آن جا که گذران زندگی بدون آذوقه ممکن نیست، لاجرم برای ادامه زندگی خود ناچار به حمله و تجاوز و غارت و جنگ می شوند، و حمله ی سه میلیونی چنگیز و دیگر تاتارها و نیز حملات تازیک ها خود بهترین نشانه ی بروز چنین وضعیتی است.
یک بار دیگر به این چند بیت رجوع کنید، بهتر از این نمیتوان ضررهای بروز چنین حالتی را نشان داد!
هنگامی که در ایران، کشاورز به خاطر آن که حق شرکت در جنگ را نداشت، در سالهای بی آبی و کم آبی اندیشه ی خویش را به کار می گماشت، تا در بیابان هاب خشکزار کاریز بر آورد و آب آن را به کشتزار ها برساند، همسایگان ترک و تازیک ما در هر لحظه ی تنگ، دست به حمله و ترکتاز در دستجات کوچک و بزرگ می زدند.
این قابل توجه است که تاریخ نویسان، هیچگاه نتوانسته اند، در تحقیقات خود راجع به ایران پس از مادها در جنگ ها، تعداد سربازانی را که برای کارهای دشوارتر از بین جوانان روستاها انتخاب می شدند، از سپاهیان اصلی که همان «ایر» ها یا «آزاد» ها بوده باشند، بیشتر ذکر کنند، و این خود نشان میدهد که پیشه وران و کشاورزان در همه حال مشغول به کار خویش بوده اند، و دریغا که به قول فردوسی:

چنین است کار جهنده جها هنر زیر افسوس گردد نهان

هر چند صباح یک بار ترکتازی و ایلغاری از سویی، تومار زندگی خوش آریاییان را در می نوردید و این ایلغار ها آن قدر ادامه یافت تا حمله ی مغول، که هنوز از زیر بار ضربه ی جانکاه آن رهایی نیافته ایم.
حملات برق آسای ترکان به خراسان، روستاییان آن سامان را ناگزیر به ابداع نوعی پناهگاه کرده است که باید با عبرت از طرف جهانیان بدان نگریسته شود، و آن این است که غارهایی در دل کوه می کندند که در اطراف دالان اصلی آن حجره هایی قرار داشت و در برخی نقاط سوراخ کوچکی برای تهویه در سقف آن ایجاد می کردند در برخی از این دالان ها جوی اب جاری می کردند، و در برخی دیگر دهانه ی آن را به کنار رودخانه یا چشمه می رساندند، و در تمام طول تاخت و تاز مغولان و تاتاران اینان در چنین مغاره ها، روزگار می گذراندند.
و از این غار ها یک بار در شاهنامه ، آن هم در نامه ی یزدگرد سوم به مرزبانان توس، چنین یاد شده است:

شنیدم از این مرزها هر چه گفت بلندی و پستی و غار نهفت

اما آن چه که خود دیده ام و به اعتقاد من ساختمان برخی از آنان به دوران فریدون هم می رسد. در شمال غرب نیشابور یعنی در اطراف آتشکده ی برزین مهر، در دهکده های «دزق» = دژک، و «چارگوش لی» و روستای معدن فیروزه که نام قبلی آن «فیشان» بوده است، واقع است.
و از آن جا که غار اخیر دو در ورودی دارد و یکی از آنان «مهرابه» (و به تلفظ محلی مهرآوای، یا مهرابای mehrabay یا mehraway =مهراباد) است، می توان حدس زد که سابقه ی آن به دوران مهرپرستی یعنی عهد پس از بابلیان و دوران فریدون می رسد.
و اما هجوم عربکان نیز به ایران منحصر به یک بار نمی شود و صرف نظر از گواهی تاریخ، در نامه ی شهرستانهای ایران نیز می خوانیم که هر چند یک بار از سوی پادشاه ایران در «ورتازیکان» یا اطرف اعراب دژهایی بنا می شود و سرداری را برای جلوگیری از هجوم آنان در آن جا می گمارند.
اکنون سخن از گروه بندی جوامع آریایی است و کسی چه میداند، شاید هم آریاییان گروه بندی جوامع خود را از زنبود عسل و مورچه و موریانه فا گرفته اند، و این موضوع را کوچک و بی مقدار گمان نبرید زیرا که آریاییان در زندگی جانوران پژوهش بسیار می کرده اند. و از آن جا که در دوران جمشیدی از جنگی علیه دشمنان و اطرافیان یاد نمی شود می توان گمان برد که لشگریان حافظ حدود مرزها بوده اند و چندان برتری بر سایر مردمان نداشته اند، الا آن که به گفته ی فردوسی:

چه گفت آن خردمند آزاده مرد؟ که آزاده را کاهلی بنده کرد

پس ارتیشتاری به معنی بندگی پادشاه است و ناپسند، و در مقابل کشاورزان و پیشه وران:

ز فرمان سر آزاده، خود ژنده پوش ز آواز پیغاره آسوده گوش

و چنین به نظر می رسد که طبقه ارتشتاران بعدها به علت مفتخواری، زورگو شده و از دیگر طبقات ممتاز گشته اند. وگرنه در ابتدا کشاورز مقام بالاتری داشته است.

دنباله دارد...

_________________
یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه

تارنما:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 23 تير ماه ، 1389 18:59:26    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

درود

دنباله:

صابئین، مغتسله


آمیزش آریاییان با مردمان بابل و به طور کلی با گوشه جنوب غربی، اندیشه ی آنان را با فلسفه ها و ادیانی که در این گوشه قرار داشت آشنا کرد، و از آن میان «بت پرستی» را که با اندیشه ی آریایی سازش نداشت طرد نمود، اما از دیگر ادیان آن سامان تأثیرهایی پذیرفت، که بعدها نیز به دیگر ادیان منتقل نمود.
یکی از این ادیان، دین مغتسله بود که در اطراف اروند رود جریان داشت و اینان که دائماً در هوای گرم آن سامان خویشتن را غسل می دادند آیینی داشتن که به واسطه برخورد با ادیان همسایگان، و آزار و ستمی که از آنان به این جماعت می رسیده همواره دین خود را در پرده و پوشش نگاه می داشتند.
روانشاد پورداود در گزارش یشتها اشاره به بازماندگان این طایفه در خوزستان می کند که در آن زمان بالغ بر ده هزار نفر می شده اند، و هنوز راه و رسم تقیه و ترس را در بیان عقیده ی خود حفظ کرده اند.(1)
از این آیین در شاهنامه با عبارت «سر و تن شستن» برای نیایش، نخستین بار در احوال «مرداس» پدر ضحاک یاد شده است که خود چنان که یادآور شدم اشاره به قومی از گوشه جنوب غربی ایران است:

گرانمایه، شبگیر برخاستی ----------- ز بهر پرستش بیاراستی
سر و تن بشستی، نهفته به باغ ------------ پرستنده با وی نبردی با چراغ

ای داد از دست فردوسی با این رعایت امانتش!... روانت شاد در این بیت از تقیه مرداس و نهفته بودن پرستش و غسل او تا این حد یاد شده است که حتی خدمتگزاران وی نیز از این جریان آگاهی نداشته اند!
و اما نخستین اشاره به تأثیر این آیین بر ایرانیان، هزار سال پس از آن یعنی هنگام پیروزی آریاییان بر بابلیان، در احوال «فرانک» مادر فریدون آمده است، به عنوان شکرگزاری از پیروزی فریدون بر ضحاک:

نیایش کنان شد،سر و تن بشست -------- به پیش جهاندار آمد نخست
نهاده سرش پست،بر خاک بر ---------- همی خواند نفرین به ضحاک بر

که این خود نشانه ی تأثیری است از آیین مغتسله بر ایرانیان، که پس از آن هم در آیین های بعدی ایرانیان بر قرار می ماند، منتهی از آن جا که در برخی نواحی سردسیر ایران امکان اغتسال دائمی برای عبادت نبوده است، این تطهیر در دین زردشت به صورت «پادیابه» یعنی شستن دست و روی و پای در آمد که از دین زردشت نیز با نام وضو به اسلام ره جست. و تفاوت جزیی که در وضوی ایرانیان شیعی با سایر مسلمانان در وضو دیده می شود، باید از همین ریشه باشد که در دین جدید به صورتی دیگر در آمده. اما غسل برای تمام بدن، به زمانر فتن به گرمابه موکول گردید که نیاز به غسل روزی چند بار باقی نماند.
در آیین مهرپرستی نیز شستشوی بدن قبل از ورود به «مهرابه» یا «خورآباد» (که بعدها به صورت «خرابات» دگرگون شد) حتی تا زمان حافظ نیز شناخته شده بوده است که می گوید:

شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام ------ تا نگردد ز تو این دیر، خراب آلوده

و اما صابئین یا ستاره پرستان که آنان نیز در جنوب غربی ایران سکنی داشته و دارند، نیز در جریان این تاثیر و تأثرات بوده است.
البته گروهی، اعتقاد به گردش ستارگان و افلاک را بر سرنوشت بشر که همواره در تاریخ ایران به چشم می خورد، تأثیری از صابئین بر آیین ایرانیان دانسته اند، و برخی هم بر عکس.
اما به اعتقاد من از آن جا که بروج دوازده گانه و شناختن مدار و حرکت ستارگان در آیین ایرانیان که علاوه بر گردش ماه، گردش خورشید را نیز در این بروج می شناخته اند خود دلیل بزرگی بر این است که آنان در شناختن آسمان و ستارگان بر همسایگان جنوب غربی پیشی داشته اند.
زیرا که سامیان و آرامیان فقط به گردش ماه نظر داشته اند.
ابوریحان بیرونی در آثار الباقیه ضمن بر شمردن منازل ماه در بروج مختلف در جداول سغدیان و خوارزمیان، می گوید که:
«اعراب از علم هیئت جز آن اندازه که برزیگران هر بقعه می دانند چیزی بیشتر ندانسته اند.»(2)
و از آنجا که جشن نوروز یعنی تحویل خورشید در برج بره در زمان تابندگی، یعنی قبل از تمدن بابل شناخته می شده، بایستی قبول کرد که شناسایی ستارگان و آسمان و بالاخره علم نجوم در ایرانزمین سابقه طولانی تری داشته و «صابئین» از ایرانیان آموخته اند. بر خلاف آین مغتسله که از آن سوی به ایران آمده است. ابوریحان نیز در آثار الباقیه این نظر را تأیید می کند، و در فصل مخصوص به جشن نوروز می گوید که :
«برخی از علمای ایران می گویند، سبب این که این روز را نوروز می نامند این است که در ایام تهمورث، «صابئه» آشکار شدند، و چون جمشید به پادشاهی رسید این را تجدید کرد و این کار خیلی بزرگ به نظر آمد و آن روز را که روز تازه ای بود جمشید عید گرفت، اگر چه پیش از این هم نوروز بزرگ و معظم بود.»(3)
و اگر صابئین در زمان تهمورث آمدند، آن زان بسیار پیش تر از آن است که حتی رابطه ای بین آریاییان و بین النهرین به وجود آمده باشد.
که باز ابوریحان در گفتار «مجوس اقدمین» یعنی مغ های پیش از زردشت همین موضوع را می شکافد:
«در پیش گفتیم که صابئین حقیقی آنهایی را گویند که از اسیرانی که بخت النصر به «بابل» آورده بود، در آنجا باز ماندند، و پس از آن که دیرگاهی در بابل ماندند، به همان دیار خو گرفتند و چون اصول صحیحی در دست نداشتند این بود که پاره ای از گفته های مجوس را که در بابل شنیدند باور داشتند و کیش صابئین از مجوسیت و یهودیت آمیخته است.»
در آمریکای مرگزی از بقایای تمدن «مایا» ها و «آزتک» ها چنین بر می اید که آنان تقویمی بر اسا گردش «ناهید» داشته اند که هنوز بر تخته سنگ بزرگی نمایان است و این جریان نیز با آن نظر که عبور آسیاییان، خواه سفیدپوستان و خواه زردپوستان از آسیا به آمریکا در زمان «تهمورثی» وقوع یافته، زیرا که بنا به گفتار ابوریحان ستاره شناسی در آن عهد بنیان نهاده شد، و از این سو به بابل رفت.

پانویس
1.خوشبختانه این گروه پس از انقلاب آزادی بیشتری احساس کرده و کتاب مقدس خود را به نام «گنزا» به چاپ رساندند.
2.ترجمه ی آثارالباقیه صفحه 317، و نیز رجوع کنید به کتاب زروان نوشته ی من که در آن به تفصیل راجع به سنجش زمان و گاهشماری سخن رفته است.
3.ترجمه آثار الباقیه، صفحه 281.

بن مایه: زندگی و مهاجرت آریائیان بر پایه گفتارهای ایرانی،فریدون جنیدی، رویه های 185 تا 196.

_________________
یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه

تارنما:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند arya
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ایران بزرگ ( تاریخ ) -> پیشدادیان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir