omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: جمعه، 7 فروردين ماه ، 1388 06:06:59 موضوع مطلب: از مدرسه تا ميكده
امید عطایی فرد
حافظ سحرخيز، مريد جام مي، حافظ شيرين سخن، حافظ خوش كلام، حافظ پشمينه پوش، حافظ خوش گوي، حافظ خوش لهجه ي خوش آواز، حافظ غريب، گداي گوشه نشين، معاشر رندان پارسا، حافظ سرگردان، گشاينده ي نقاب از رخ انديشه، حافظ افتاده، حافظ خسته دل، حافظ درگاه نشين ... در نگاه نخست، همايش اضداد و جمع پريشان است. كليد اين چيستان چنين است: پاره اي از غزل ها كه در قياس با كل ديوان حافظ، بسيار اندك هستند، در آغاز جواني سروده شده اند؛ زماني كه حافظ هنوز در مجلس وعظ و قيل و قال مدرسه به سر مي برد. اما او نيز مانند بسياري از انديشمندان، بينش و منش خويش و مردم را سنجيد، پرسش هايي را پشت سر نهاد و سرانجام از مدرسه به ميخانه و خرابات رفت. حافظ كه كمتر خانه اي، خالي از ديوان اوست، آنچنان نفوذي در ميان مهان و كهان داشته كه شيخان و محتسبان به تكاپو افتادند تا از او سيمايي آنسان كه خود مي خواهند، بسازند. اما با نگاهي فراگير به آنچه كه حافظ، بي پروا و بي باك به زبان آورده، در مي يابيم كه همه تزوير مي كنند. آنان كه حقيقت و مجاز را در شعر حافظ جابجا كرده اند، درباره ي اين سروده ها چه مي گويند؟
خم ها همه در جوش و خروشند ز مستي/و آن مي كه در آنجاست ،حقيقت ، نه مجازست
معني آب زندگي و روضه ي ارم/جز طرف جويبار و مي خوشگوار چيست
زاهد شراب كوثر و حافظ پياله خواست/تا در ميانه خواسته ي كردگار چيست
عيب مِي ، جمله چو گفتي هنرش نيز بگوي/نفي حكمت مكن از بهر دل عامي چند
به يكي جرعه كه آزار كسش در پي نيست/زحمتي مي كشم از مردم نادان كه مپرس
و چه تناقض و آشفتگيست اگر بگوييم هرآنچه حافظ درباره ي باده آورده، استعاريست؛ زيرا:
مي خور به بانگ چنگ و مخور غصه، ور كسي / گويد تو را كه باده مخور، گو: هوالغفور
هاتفي از گوشه ي ميخانه دوش/گفت ببخشند گنه، مي بنوش
عفو الهي بكند كار خويش/مژده ي رحمت برساند سروش
انگار كه حافظ مي دانست قرن ها پس از او، واعظان و زاهدان ـ چه بي دستار و چه با دستان – به انكار آن كار ديگر بر مي خيزند:
اي خوشا حالت آن مست كه در پاي حريف / سر و دستار نداند كه كدام اندازد
زاهد خام طمع بر سر انكار بماند / پخته گردد چو نظر بر مي خام اندازد
فتوي پيرمغان دارم و قوليست قديم / كه حرامست مي آنجا كه نه يارست نديم
اين پير مغان كه فتواي او بالاتر از پند و وعظ زاهد و شيخ و مفتي و فقيه است، كيست؟
مشكل خويش بر پيرمغان بردم دوش
كو به تاييد نظر حل معما مي كرد
آن روز بر دلم در معني گشوده شد
كز ساكنان درگه پيرمغان شدم
چل سال بيش رفت كه من لاف مي زنم
كز چاكران پيرمغان كمترين منم
نيكي پيرمغان بين كه چو ما بد مستان
هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود
تشويش وقت پيرمغان مي دهند باز
اين سالكان نگر كه چه با پير مي كنند
كيست اين پير دلاور:
پير گلرنگ من اندر حق ازرق پوشان
فرصت خبث نداد ارنه حكايت ها بود
آنكس كه منع ما ز خرابات مي كند
گو در حضور پير من اين ماجرا بگو
حافظ مهرآيين
بردلم گرد ستم هاست، خدايا مپسند/ كه مكدر شود آيينه ي مهرآيينم
آينه اي كه حافظ از آن سخن مي راند، در نوشتارهاي پهلوي يكي از بخش ها و نيروهاي پنج گانه ي انسان است كه پس از مرگ تن، بر جاي مي ماند.
آيا حافظ ستمديده، درباره ي آيين مهر نشانه هايي دارد؟ وي در سروده هايش پاسخ مي دهد كه اين آيين را از پيرمغان آموخته و گاهي نيز به نام پير خرابات و پير ميكده/ميخانه/مي فروش از او ياد مي كند. اين پير دردي كش كه خوش عطا بخش و خوش عطا پوش خدايي دارد، مي گويد:
- از مصاحب نا جنس احتراز كنيد
- پرهيز كن از صحبت پيمان شكنان
- مرد يزدان شو و فارغ گذر از اهرمنان
- در صومعه همت نبود
- خطا بر قلم صنع نرفت
- شراب نوش و غم دل ببر ز ياد
- مگو حال دل سوخته با خامي چند
حافظ با سينه اي سرشار از اسرار مغانه، بسي نشانه ها را نجوا مي كند:
در خانقه نگنجد اسرار عشق و مستي
جام مي مغانه هم با مغان توان زد
اگر شراب خوري جرعه اي فشان بر خاك
از آن گناه كه نفعي رسد به غير چه باك
من كه خواهم كه ننوشم بجز از راوق خم
چكنم گر سخن پير مغان ننيوشم
به باده ده سر و دستار عالمي يعني
كلاه گوشه به آيين سروري بشكن
شيطان غم هرآنچه تواند بگو بكن
من برده ام به باده فروشان پناه ازو
بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم
ملك آن توست و خاتم، فرماي هرچه خواهي
خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
ك اسم اعظم كرد ازو كوتاه دست اهرمن
ز فكر تفرقه بازآي تا شوي مجموع
به حكم آنكه چو شد اهرمن، سروش آمد
در ره عشق وسوسه ي اهرمن بسيست
پيش آي و گوش دل به پيام سروش كن
گيسوي چنگ ببريد به مرگ مي ناب
تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشايند
خواننده اي كه با نوشتارهاي اوستايي و پهلوي آشنايي داشته باشد، به ژرفاي دانش و بينش حافظ، بيشتر پي خواهد برد. حافظ كه در طريقت مغان چندين درجاتش دادند، مي گويد:
از آنم به دير مغان عزيز مي دارند
كه آتشي كه نميرد هميشه در دل ماست
سينه گو شعله ي آتشكده ي پارس بكش
ديده گو آب رخ دجله ي بغداد ببر
حافظ مهرآيين همواره يادآور يكي از بنيادي ترين اصول مهرپرستي و طريقت عرفانيست و آن، راز نگهداريست:
- مصلحت نيست كه از پرده برون افتد راز
- چه جاي صحبت نامحرمست مجلس انس
- مهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم
- با مدعي مگوييد اسرار عشق و مستي
تفاوت ميان صوفي شعبده باز و عارف را از اين بيت مي توان دريافت:
طره شاهد دنيا همه بندست و فريب
عارفان بر سر اين رشته نجويند نزاع
خرابات كه به گونه هاي ميخانه و ميكده از آن نيز ياد شده، مكان مهرپرستان بود. خرابات يعني خورآباد يا خانه ي خورشيد:
- چو مهمان خراباتي، به عزت باش با رندان
- با خرابات نشينان ز كرامات ملاف
- مقام اصلي ما گوشه ي خراباتست
- قدم منه به خرابات جز به شرط ادب
- خشك شد بيخ طرب راه خرابات كجاست
- ساقي بيار آبي از چشمه ي خرابات
و اين غزل، حكايتيست از حلقه ي مهرپرستان و آداب ويژه ي آن:
ياد باد آنكه نهانت نظري با ما بود
رقم مهر تو بر چهره ي ما پيدا بود
ياد باد آنكه مه من چو كله بشكستي
در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
ياد باد آنكه در آن بزمگه خلق و ادب
آنكه او خنده ي مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آنكه صبوحي زده در مجلس انس
جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آنكه خرابات نشين بودم و مست
و آنچه در مسجدم امروز كم است آنجا بود
حافظ درباره ي مذهبش مي گويد:
من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مي
زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهبست
در مذهب ما باده حلال است وليكن
بي روي تو اي سرو گل اندام حرامست
شراب لعل كش و روي مه جبينان بين
خلاف مذهب آنان جمال اينان بين
مذهب و شريعت حافظ، ريشه هايي بس كهنسال دارند:
سالها پيروي مذهب رندان كردم
تا به فتواي خرد، حرص به زندان كردم
مباش در پي آزار و هر چه خواهي كن
كه در شريعت ما غير ازين گناهي نيست
حافظ و خسروان
حجاب سازان حافظ پژوه نمي گويند كه چرا حافظ به جاي يادكرد از تازيان و خلفاي راشدين و امثالهم، در غم و حسرت دوران جم و كاووس و خسروان ديگر است؟
تازيان را غم احوال گران باران نيست
پارسايان مددي تا خوش و آسان بروم
ساقي بيار باده و با مدعي بگو
انكار ما مكن كه چنين جام، جم نداشت
گفتم اي مسند جم، جام جهان بينت كو
گفت: افسوس كه آن دولت بيدار بخفت
حال خونين دلان كه گويد باز
وز فلك خون جم كه جويد باز
كي بود در زمانه وفا جام مي بيار
تا من حكايت جم و كاووس كي كنم
آشنايي و دلبستگي حافظ به شاهنامه و پيروي او از منش فردوسي، از اين سروده ها آشكار مي شود:
همان مرحله است اين بيابان دور
كه گم شد در او لشگر سلم و تور
همان منزلست اين جهان خراب
كه ديدست ايوان افراسياب
كجا رفت پيران لشگركشش
كجا شيده آن ترك خنجركشش
گوي خوبي بردي از خوبان خلخ شاد باش
جام كيخسرو طلب ك افراسياب انداختي
شوكت پور پشنگ و تيغ عالمگير او
در همه شهنامه ها شد داستان انجمن
شاه تركان چو پسنديد و به چاهم انداخت
دستگير ار نشود لطف تهمتن چكنم
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه تركان فارغست از حال ما كو رستمي
شاه تركان سخن مدعيان مي شنود
شرمي از مظلمه ي خون سياوشش باد
شكل هلال هر سر مه مي دهد نشان
از افسر سيامك و طرف كلاه زو
ز دست شاهد نازك عذار عيسا دم
شراب نوش و رها كن حديث عاد و ثمود
ياري اندر كس نمي بينم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد دوستداران را چه شد
شهر ياران بود و جاي مهربانان اين ديار
مهرباني كي سر آمد شهرياران را چه شد
نظم حافظ و زبان پارسي
زماني كه ديگر نيزه هاي پارسي، راه فرهنگ و تمدن ايراني را به روي ديگر كشورها نمي گشود، اين زبان پرتوان و شيواي پارسي بود كه سروده هاي فردوسي و حافظ و سعدي و ديگران را در جهان، تنين مي افكند. حافظ ميگويد كه سرودههايش را در اين سرزمينها و شهرها ميخواندند: چين، هند، كشمير، بنگاله، پارس، عراق، حجاز، شام، روم، ري،تبريز، سمرقند و بغداد. حافظ درباره ي سروده هاي آسماني خويش ميسرايد:
غزل گفتي و در سفتي، بيا و خوش بخوان حافظ
كه بر نظم تو افشاند فلك عقد ثريا
در آسمان نه عجب گر به گفته ي حافظ
سرود زهره به رقص آورد مسيحا را
عراق و پارس گرفتي به شعر خوش حافظ
بيا كه نوبت بغداد و وقت تبريزست
حسد چه مي بري اي سست نظم بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن خدادادست
حافظ چو آب لطف ز نظم تو مي چكد
حاسد چگونه نكته تواند بر آن گرفت
حافظ ببر تو گوي فصاحت كه مدعي
هيچش هنر نبود و خبر نيز هم نداشت
سرود مجلست اكنون فلك به رقص آرد
كه شعر حافظ شيرين سخن ترانه ي توست
حافظ تو اين سخن ز كه آموختي كه يار
تعويذ كرد شعر تو را و به زر گرفت
زبان كلك تو حافظ چه شُكر آن گويد
كه تحفه ي سخنت مي برند دست به دست
شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد
دفتر نسرين و گل را زينت اوراق بود
شفا زگفتة شكرفشان حافظ جوي
كه حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
كسي گيرد خطا بر نظم حافظ
كه هيچش لطف در گوهر نباشد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سرتاپاي حافظ را چرا در زر نمي گيرد
كس چو حافظ نكشيد از رخ انديشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
ز شعر دلكش حافظ كسي بود آگاه
كه لطف طبع و سخن گفتن دري داند
شكرشكن شوند همه طوطيان هند
زين قند پارسي كه به بنگاله مي رود
صبحدم از عرش مي آمد خروشي، عقل گفت
قدسيان گويي كه شعر حافظ از بر مي كنند
فكند زمزمه ي عشق در حجاز و عراق
نواي بانگ غزل هاي حافظ شيراز
غزلسرايي ناهيد صرفه اي نبرد
در آن مقام كه حافظ بر آورد آواز
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفتست
آفرين بر نفس دلكش و لطف سخنش
گر ازين دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
ز چنگ زهره شنيدم كه صبحدم مي گفت
غلام حافظ خوش لهجه ي خوش آوازم
چو عندليب، فصاحت فروشد اي حافظ
تو قدر او به سخن گفتن دري بشكن
حافظ حديث سحر فريب خوشت رسيد
تا حد چين و شام و به اقصاي روم و ري
به شعر حافظ شيراز مي رقصند و مي خوانند
سيه چشمان كشميري و تركان سمرقندي
حافظ مانند عارفان و فرزانگان ديگر، پارسي گويي را زبان عرفان مي داند و آگاه است كه زبان هاي بيگانه از بيان راز و رمزهاي عرفاني ناتوانند:
تركان پارسي گو، بخشندگان عمرند
ساقي بده بشارت پيران پارسا را
گر مطرب حريفان اين پارسي بخواند
در رقص و حالت آرد صوفي با صفا را
دوستان و دشمنان حافظ
- پير مغان:
گر پير مغان مرشد من شد چه تفاوت
بنده ي پير مغانم كه زجهلم برهاند
گر مدد خواستم از پير مغان عيب مكن
دولت پير مغان باد كه باقي سهلست
به ترك خدمت پير مغان نخواهم گفت
- پير خرابات:
بنده ي پير خراباتم كه لطفش دائمست
به فريادم رس اي پير خرابات
من سالخورده پير خرابات پرورم
به جان پير خرابات و حق صحبت او
- پير ميخانه:
پير ميخانه چه خوش گفت به دردي كش خويش
پير ميخانه سحر جام جهان بينم داد
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
پير ميخانه همي خواند معمايي دوش
... به يمن عاطفت پير مي فروش
دشمنان)
- زاهد:
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
زاهد غرور داشت سلامت نبرده راه
زاهد و عجب و نماز و من و مستي و نياز
- شيخ:
ز رهم ميفكن اي شيخ به دانه هاي تسبيح
مريد پير مغانم ز من مرنج اي شيخ
ما شيخ و واعظ كمتر شناسيم
- واعظ:
واعظ شحنه شناس، اين عظمت گو مفروش
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ
واعظ ما بوي حق نشنيد ...
- محتسب:
باده با محتسب شهر ننوشي زنهار
محتسب داند كه حافظ مي خورد
خدا را محتسب ما را به فرياد دف و ني بخش
- فقيه:
عيبم مكن به رندي و بدنامي اي فقيه
اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز
مباش غره به علم و عمل فقيه مدام
- صوفي:
صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد
نقد صوفي نه همه صافي و بي غش باشد
صوفي شهر بين كه چون لقمه ي شبهه مي خورد
- قاضي:
عاشق از قاضي نترسد مي بيار
احوال شيخ و قاضي و شرب اليهودشان
- ملك الحاج:
جلوه بر من مفروش اي ملك الحاج ...
کاربرانی که برای این ارسال از omidataeifard تشکر کرده اند seyghaly
niloofarmehrzamin گرداننده تالار گفتمان وضعيت: آفلاين 24 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 2080 امتياز: 4825 تشکر کرده: 697 تشکر شده 1024 بار در 734 پست
ارسال شده در: جمعه، 7 فروردين ماه ، 1388 16:19:52 موضوع مطلب:
جناب عطایی درود بر شما
اگر می شود در مورد فلسفه ی باده ی مهری پژوهش بیشتری نمایید . چون در مذهب مهری تمام دنیا در می مغانه خلاصه می شود . من اکنون سرگرم پژوهش هستم . جناب عطایی مراسم باده نوشی در مذهب مهری یک رسم پر راز و رمزی بوده بر پایه یک باور مذهبی بسیار متعالی و آنها هرگز برای وقت گذرانی و هرزگی و خوش گذرانی و یا انجام سکس و رقص های شهوت انگیز مانند آنچه که در دنیای غرب متداول است باده نوشی نمی کردند . و باید بدانیم تا به سرچشمه ی این واقعیت نرسیدیم نباید آن را طوری بیان کنیم که به برخی از غرض ورزان از دو سو میدان دهیم تا هر زیاده روی که بخواهند بکنند گروهی می پرستی را سیاه مستی بدانند و گروهی و گروهی این مذهب را تکویر کنند . _________________ آباد باش ای ایران ! آزاد باش ای ایران ! از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران !
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 9 فروردين ماه ، 1388 08:50:58 موضوع مطلب:
با درودبه دوستان گرامی
در این باره بنگرید به: پیامبر آریایی/ ص ۲۱۱ تا ۲۱۸ _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com