کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 19 بهمن ماه ، 1390
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - بیوَراَسب (بابل)

بیوَراَسب (بابل)

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ایران بزرگ ( تاریخ ) -> پیشدادیان

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 685
امتياز: 1851
تشکر کرده: 974
تشکر شده 700 بار در 418 پست


ارسالارسال شده در: دوشنبه، 7 تير ماه ، 1389 19:34:59    موضوع مطلب: بیوَراَسب (بابل) پاسخ همراه با اعلان

به نام یزدان پاک

از: فریدون جنیدی
کتاب "زندگی و مهاجرت آریائیان بر پایه گفتارهای ایرانی"


بیوَراَسب
بابل

فردوسی در داستانهای شاهنامه، گاهی چند بیت در ابتدا یا انتها از خود اضافه می کند که یا از بابت عبرت روزگار و پند و هشدار است یا وصف حال خود و یا توضیح و تفسیر است.
و این شیوه در کار همه ی تاریخ نویسان ایرانی دیده شده است و محققان خود بهتر دانند.
اما گاهی این تفسیر ها اشتباه بوده است و برای آن که شاهدی بر این گونه تفسیرها بیاورم این قسمت را از تاریخ بلعمی نقل میکنم، که نویسنده و مورخ بزرگی چون تبری آن را نوشته و مترجم بلند پایه ای چون بلعمی آن را ترجمه کرده است و از آن جا که بلعمی گاهی اشتباهات تبری را اصلاح کرده است نقل چنین اشتباه مؤید آن است که خود نیز در اشتباه بوده است:
و این است تعریفی که در معنی آذربادگان ذیل عنوان واقعه آدربیجان آورده:
« و آتش خانه ها عجم را بزرگ آنجا بود، و عجم آتش را آذر خوانند به زبان پهلوی و نبیذ را باده... صفحه 51 چاپ عکسی از نسخه خطی تاریخ بلعمی.»
تفسیری که تبری بر این واژه کرده بر روی هم معنی «آتش باده ها» یا «آتش شرابها» را می دهد!
و اگر چه آذر به معنی آتش است، اما در زبان دری نه پهلوی، زیرا که در پهلوی آذر، آتور تلفظ میشود و اتفاقاً همان است که قسمت اول نام اصلی آذربایجان را که آتورپاتکان باشد را تشکیل کی دهد، و امروز مسلم شده است که نام آتورپاتکان که به مرور دگرگون شد و به صورتهای «آتوربادگان» و «آذربادگان» و «آذربایگان» و «آذربایجان» در آمد، از نام خانواده ی آتورپات گرفته شده که واژه ای ترکیبی پهلوی است و به زبان فارسی دری معادل آن، آذربد است. که به معنی نگهدارنده ی آتش، یا دارنده ی آتش یا مسوؤل و خدمتگزار آتش است، زیرا که آتشکده ی آذرگشسب یا آتش مخصوص پادشاهان و ارتشتاران ایران در همان خطه شعله می کشیده و استاندار آذربایجان، نگاهبان آتش مزبور بوده است، چنانکه استاندار امروز خراسان نایب التولیه و خدمتگزار حرم امام رضا (ع) نیز هست.
بنابراین واژه ی اذربادگان به هیچ وجه با «باده» به معنی «می» ارتباط ندارد اگر چه در شنیدن آن، «باده» هم به گوش می خورد.
چنین است که فردوسی در معنی «بیوراسب» آورده است:

کجا، بیور از پهلوانی شمار بود بر زبان دری ده هزار

یعنی بیور به زبان پهلوی معادل ده هزار است و بیوراسب یعنی کسی که ده هزار اسب دارد.
در معنی بیوراسب همه ی شاهنامه نویسان ایران تقریباً به همین صورت تفسیر کرده اند. صحاب کتاب غرر اخبار ملک الفرس می گوید:
«و العرب تزعم انه الضحاک بن علوان و العجم تقول انه بیوراسف بن اندرماسف من ولد سیامک بن کیومرث و انماسی بیوراسف لان بیرو باللغه الفهالویه ماجوز مائه الف من العدد و کان له اکثر من مائه الف فرس بسروجها و لجمها و مایلیق بها من صنوف الاموال، فقولهم بیوراسف ای صاحب مائه الف فرس و کان ابوه ملک الیمن» غرر چاپ پاریس ص 18.
یعنی به عقیده اعراب او ضحاک بن علوان است و ایرانیان میگویند که او بیوراسپ پسر اندرماسپ از پسران سیامک پسر کیومرث است، و بدین دلیل بیوراسبش خوانند که بیور به زبان پهلوی عددی است که بیش از سد هزار (اشتباه) باشد و چون بیش از یک سد هزار اسب داشت با زین و لگام و آن چه که بدان مربوط می شود، او را بیوراسب نامیدند، یعنی صاحب سد هزار اسب و پدر او پادشاه یمن بود.
مسعودی در مروج الذهب پس از آن که نسب او به کیومرث می رساند می گوید:
« و ده آگ همو بود و هر دو نام او را معرب کرده و گروهی از عرب او را ضحاک و جمعی دیگر بهراسب نامیده اند ولی چنین نیست و نام وی چنانکه گفتیم بیوراسب است.
ترجمه تاریخ تبری یعنی تاریخ بلعمی در این مورد چنین می گوید:
«عرب او را ضحاک خوانند و مغان گویند که او بیوراسب بود، ملکی ستمکاره بود و همه ملوک جهان را بکشت و خلق را به بت پرستی خواند و بدین سبب خلق را همی کشت و در هیچ ایام چندان خون نا حق نریختند که به ایام او! تازیانه زدن و بر دار کردن او پیدا کرد و هزار سال پادشاهای راند و خلق از او ستوه شدند، چون خدای خواست که پادشاهی ار وی بستاند چون از پادشاهی او هفتسد سال شد، آن گوشت پاره که بر دوش او بود ریش گشت و از درد بی قرار شد و هیچ خلق علاج آن ندانست گویند شبی به خواب دید که آن ریش خود را علاج از سر مردم کن، قولی دیگر آن است که شیطان به شکل طبیبی بر او ...»(1)
و صرف نظر از این یکی دو مورد، همه تاریخ نویسان لقب او را بیوراسب ذکر کرده اند و بیوراسپ به معنی دارنده ی ده هزار اسپ به دو دلیل منطقی و زبان شناسی صحیح نیست.
زیرا که اگر قبول کنیم، چنانکه پیش از این آمد، پدر ضحاک دارای هزار اسب بوده است چگونه ممکن است فرزندش در زمان پادشاهی پدر دارای ده هزار اسب بوده باشد؟
دیگر آن که در زبانهای آریایی باستان، حرف «ل» نبوده است و هر واژه خارجی که در خود حرف لام داشته است، لام آن را به حرف «ر» که در این زبان قابل تبدیل به یکدیگر هم بوده اند، مبدل می کرده اند.
واژه هایی که در زبانهای فارسی کهن و میانه و امروز به هر دو صورت خوانده شده اسند زیاد است مثل پیر و فلفل، سرم و سلم، حتی در زبان عامیانه دیوار و دیفال.
نزدیکی این دو حرف چنان است که کودکان که هنوز زبان به خوبی نگشاده اند، کلماتی را که «ر» دارد، با «ل»، ادا می کنند.
و همان طور که گفته شد، حرف «ل» بعدها بر زبان ایرانیان جاری شد، به طوری که در زبان اوستایی «ل» نیست و یک واژه که در آن «ل» باشد، یافت نمیشود سهل است که حرف ل در الفبای اوستایی موجود نیست، و به همین سیاق بابل در تلفظ ایرانی خود آن چنان که در اوستا باقی مانده بئور Baeevara یا بُورَ Bowra خوانده می شود.
اما چنان چه قبلاً نیز یادآور شدم، ایرانیان، پس از رام کردن اسب اسامی زیادی با پسوند «اسب» داشتند که هر کدام هم معنای مخصوص خود داشت.
مثل شیداسپ یعنی اسب درخشان، یا دارنده ی اسب درخشان. [b]گرشاسپ[/b] که تلفظ اوستایی آن کِرِساسپ است، به معنی اسب لاغر یا دارنده ی اسب لاغر و نیز لهراسب و گشتاسب و جاماسب و ارجاسب (پادشاه هیون، توران)
ایرانیان هر نام خارجی را که به «آ» ختم می شد پس از «آ» پسوند اسب را بدان می دادند و بهترین نمونه ی آن، بوداسف است پس از بودا پیامبر هندوستان، که در تمام تاریخ های ایرانی به همین صورت بوداسپ و بوداسف آمده است، و به همین سیاق، نام بَئورَ به معنی بابل، در زبان ایرانیان بئوَرسب مبدل شد، خواه از این کلمه معنی «بابل» و خواه معنی «پادشاه بابل» بر آید.
در تبدیلاتی که واژه های فارسی باستان یا اوستایی به پهلوی داشته اند هنگامی که در اِعراب یا مصوت پشت سر هم که اروپاییان آن را «دیفتانگ» می خوانند واقع می شد، کم کم یکی از آنم دو اعراب می افتاد و دیگری یا به همان صورت یا به صورت کشیده تر، بر جای می ماند. و در این مورد شاید بتوان بیش از یک هزار مثال آورد اما به چند شاهد مشهور تر بسنده می کنم.
رئونت Raeevanta اوستایی به معنی دارنده فروغ و جلال و شکوه که نام قدیم نیشابور یا ابر شهر بوده است، به ریوند تبدیل شد که تمام جغرافی نویسان پس از عرب بدان اشاره کرده اند و هنوز نیز نام بخشی از نیشابور است.
اَئیریَنَ فارسی باستان و اوستایی که به ایران Eeraan مبدل و اکنون نیز آن را ایران Iraan می خوانیم.
گَئِسَ Gaeesa اوستایی که در پهلوی گیس Gees خوانده شد و وائیتی گیس بر روی هم بادغیس خوانده میشود.(2)
هئو Haoo اوستایی که هو Hu پهلوی و خوب فارسی است.
سَئِنَ Saeena اوستایی که در پهلوی سن Seen خوانده می شود و همان است که در پهلوی نیمه اول نام سیمرغ است ، با تلفط سن مورو.
به همین ترتیب بئوراسب مبدل به بیوراسب شد و از آن جا که بیور در زبان پهلوی معنی ده هزار را می دهد جایی برای اشتباه باز کرد که گامن برند لقب ضحام یا سلسله ای از بابلیان که به ایرانزمین حمله کردند و قرنها آن را زیر فشار و غرات و آتش و قتل گذاشتند بیوراسب به معنی ده هزار اسب و تازه محققان، به همین یک دلیل او را ایرانی دانستند ک از میان توده ی ملت، علیه ستم پادشاهی به نام جمشید قیام کرد.
در حالی که مقصور از بیوراسب همان «بَئِوَرَ» است یعنی بابل، و این که بابل را پسر مرداس می دانند، یعنی سلسله ای که پس از سلسله قبلی که با داد و دهش روزگار می گذاشتند، بر سر کار آمد.
شاید هم اشاره به مرداس، اشاره به سلسله ای دیگر از پادشاهان بابل باشد.
و یک اقیانوس راه برای پژوهش در حقیقت این گفتار، در مقابل ماست، و عجیب است که «تازه محققان» از انقلاب ضحاک در مقابل ستم جمشید نام می بردند. در حالی که در هیچ تاریخ ایرانی چنین خبری نیامده است و به گواهی همه تاریخها، سالها پس از این وقایع یعنی پادشاهی ضحاک، پادشاهی جمشید هنوز بر قرار بوده است و ایرانیان خود، از «ایران ویج» به سوی جنوب و لاجرم به سوی بابل مهاجرت می کرده اند و از این روایت سالم تر یافت نمی شود که:

یکایک از ایران بر آمد سپاه سوی تازیان بر گرفتند را

تصریح فردوسی بر این که «چنین نام، بر پهلوی راندند» همین نکته را تائید می کند که بابل، به زبان ایرانی بئور یا بوری نامیده میشود منتهی گذشت چند هزار سال، پسوند اسب را هم بدان اضافه کرد و معنای جدیدی برای آن تراشید.
من به داستهایی که در مورد ضحاک قبل از هجوم به ایران آمده است زیاد اشاره نمی کنم و حقیقتاً در مورد آن، آن چنان که در مورد داستانهای ایران، اندیشیده ام، اندیشه ی بسیار نکرده ام قثط در اینجا اشاره بدین مطلب بد نیست که تا آن زمان یعنی قبل از تسلط بابلیان به ایران، غذای مردمان را میوه های درختان و سبزی ها و شیر جانوران تشکیل می داده.
و کشتن جانور برای طبخ غذا نیز پیده ای اهریمنی به شمار آمده که آن را از نقشبندی های ابلیس آورده اند
اما ترتیبی که در شاهنامه برای (اختراع) یا طبخ غذاهای گوناگون آمده است چنین است:
نخست تخم مرغ، آنگاه گوشت پرندگان و پس از آن گوشت چهارپایان و آنگاه آمیختن چاشنی به غذاهای گوشت دار، ماننده ی زعفران و گلاب و مشگ و می.
از گاثاهای اوستا چنین بر می اید که گوشتخواری در بین نژاد آریا در دوره ی جمشیدی رایج گشت (و چنان که گفته شد اواخر عهد جمشید و اوایل دوره ی ضحاک یکی است).
بند 8 از یسنا هات 32 چنین می گوید:
«از این گناهکاران شناخته شده، جم ویونگهان، کسی که از برای خشنود ساختن مردم، پاره ی گوشت خوردن آموخت. از آنان، از تو ای مزدا پس از این بازشناخته خواهم شد.»(3)
بر این بنیاد آیین گوشتخواری در پایان دوره ی جمشید با آغاز دوره ی ضحاک هم زمان بوده است.

پی نوشتها:
1.تاریخ بلعمی جلد یکم صفحه 143.
2.همانجا که رودکی چنگ برگرفت و نواخت... و یاد یار مهربان را زنده کرد.
3.زوانشاد پورداود در یادداشتهای گاثاها ثابت کرده است که خوردن گوشت در آیین زردشت گناه نبوده، بلکه گناهکاری جمشید بنا به روایت شاهنامه این بوده است که ادعای خدایی کرده و آنگاه با اشاره به داستان گناه جکشید در شاهنامه میگوید:
«در این بند 8 از هات 32، پیغمبر ایران شاعرانه یادآور همین داستان شده فرماید: از همین گناهکاران است جمشید، امیداوارن که تو ای اهورامزدا چنان سازی که من از این گونه بزهکاران شناخته نشوم و از این گروه مردمان جدا باشم.»
و من اضافه میکنم که در بندهای پیشین همین هات نام از گناهانی چون آموزش دیوان، دوری از منش نیک گفتار نیک و آموزش دروغ برده شده است، و همین ها است که در پایان سلطنت جم گریبان او را گرفت، وگرنه صریحاً در این بند، از خشنودی مردمان در خوردن گوشت یاد گردیده، نه گناه آن، گرچه برخی محققان از روی ظاهر این جمله تصور کرده اند گوشتخواری در آیین زردشت گناه است!

دنباله دارد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند Ariyadokht


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 685
امتياز: 1851
تشکر کرده: 974
تشکر شده 700 بار در 418 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 9 تير ماه ، 1389 10:26:40    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

درود

دنباله:

القاب دیگر ضحاک


در شاهنامه های دیگر غیر از شاهنامه فردوسی اشارات دیگری به نام واقعی تر ضحاک رفته:
در کتاب غرر اخبار ملوک الفرس نام او چنین آمده:
«الضحاک الحَمیَری المسمی بالفارسیه، بیوراسف من الارض الیمن.»
یعنی ضحاک حمیری که به فارسی بیوراسف نامیده میشود، از سرزمین یمن...
همین جمله اخیر و تمام نقل قولهای دیگر نشان میدهد که او اسمی داشته است اما به فارسی، «بیوراسف» نامیده میشد، و این دلایل را برای رد نظر آنان که او را ایرانی می دانند، کافی می دانم.
برخی از تاریخ نویسان او را یمنی دانسته اند، ابوریحان او را ضحاک بن علوان می خواند و پادشاهان حمیر را در سلسله پادشاهان یمن آورده، اما همانطور که نخست اشاره کردم از نظر ایرانیان، او از دشت سواران نیزه گزار آمده بود، خواه یمن، خواه عربستان و خواه بابل.
اما در شاهنامه تمام اشارات جغرافیایی این داستان به خصوص در جنگ فریدون با او به بین النهرین و اروند رود است و سندی بر این است که بیوراسب همان قوم بابل یا حکومت بابل است و در این نامه مقصود من از ضحاک یا بابل یا تازی، همانا دشمنی است که از جانب جنوب غربی به ایران حمله میکرده، اگر چه او را با نامهای گوناگونی بنامم.

ماردوش
درباره ی مارهای شانه ی ضحاک، شاهنامه نویسان ایرانی دو روش پیش گرفته اند.
نخست آنان که ماننده ی فردوسی فقط روایت را نقل کرده اند، دیگر آنان که خواسته اند، این پدیده عجیب را از نظر منطقی تفسیر کنند.
جمله ی تاریخ بلعمی را در این مورد دیدیم، صاحب غرر نیز در این مورد می گوید:
«و ذکر التبری فی التاریخ، ان اکثر اهل الکتب یقولون ان الذی ظهر بمنکبینه کان لحمتین طویلتین، کل واحد منها کرأس الثعبان»
یعنی تبری در تاریخ (خود) می گوید که بیشتر اهلل کتاب میگویند، او کسی است که بر شانه هایش دو گوشت طویل ظاهر شده بود که هر کدام از آن ماننده ی سرِ ماری بود.
ابوریحان بیرونی بین این نویسندگان، از همه بیشتر منطقی فکر می کرده است.(1)
او به تحقیقاتی در این باره پرداخته، که آیا ممکن است مار یا گوشت طویلی بر شانه ی کسی بروید:
«نیز در دو مار ضحاک بیوراسپ گفته اند که این دو مار در شانه ی ضحاک ظاهر بودند و خوراک آنها مغز دماغ مردم بود و نیز گفته اند که دو زخم(2) بود که بسیار درد می گرفت و برای این که درد آنها آرامش و تخفیف یابد دِماغ آدمی را باید بدان زخمها مالید.
اما عقیده ما درباره این دو مار این است که بسیار چیز شگفت آوری بود و اگر چه امکان دارد ولی خیلی دور است، زیرا برخی از حیوانات از گوشت عمل می آیند و شپش نیز از گوشت تولید می شود و همچنین حیوانات دیگری، و برخی حیوانات هستند که با آن که به کمال موعود خود رسیده اند از جایگاه اولی خویش بیرون نمی آیند. چنان که حکایت شد، در بلاد هند حیوانی است که از فرج مادرش سر خود را بیرون می آورد و به چریدن علف مشغول می شود و باز به شکم مادر خود فرو می رود (مقصود کانگورو است که در استرالیا است و بینندگان آن زمان کیسه محل رشد کودک را فرج مادر او تصور کرده اند) و تا هنگامی که نیرومند نشده و از خود اطمینان نیافته که در پس روی و پیش روی مادر خود بدود از شکم او کاملاً بیرون نمی آید...
و نمیشود این مطلب را انکار نمود زیرا مشاهده شده است که حیوانات از اشیاء دیگری نیز متولد می شوند، چنانکه ابو عثمان جاحظ حکایت می کند که در عکبرا گلی دیدم که نیمی از آن، جرد (حشره ای است) شده بود و نیم دیگر همان طور باقی مانده بود و هنوز حیوان نشده بود.
نیز از مو هایی که با پیاز خود از گوشت بیرون می اید چون آن را در آب و یا جاهای نمناک در فصل تابستان بگذاریم و سه هفته یا کمتر طول بکشد، مار از آن تولید می شود و جماعتی در گرگان مرا حکایت نمودند که به عینه همین مطلب را در آنجا دیدند...»(3)

و به طوری که دیده شد، ابوریحان کوشش کرده است تا ببیند آیا می توان جریان دو مار را به واقعیات و طبیعت نزدیک کرد، یا نه ولی خود گفته است که بسیار دور است
من از روانشاد پدر خود شنیدم که شاید مملکت ضحاک از قبیله ی مار پرستان بوده و در دو طرف تخت خود دو مار نگاه می داشته است که واقعاً خوراک آنها مغز مردمان بوده و به مرور، در افسانه، آن دو مار به شانه های وی منتقل شده است.
در نامه ی بسیار کوتاهی که به نام «تاریخ ارمنستان» به ترجمه ی ابرام واسپیان از تاریخ موسی خورن در روزنامه افق اراک در سال 1331 منتشر شده، مبارزه واهاگن با اژدها را این طور آورده است که:
« او (واهاگن) در جنگلهای خونین بر ضد آژدها ها (به صورت جمع) شرکت نمود و آنان را مغلوب گردانید و از این رو ملقب به «ویشا کاپاق» یعنی کشنده و مغلوب کننده ی آژدها گردید(البته مقصود جنگی است که با پادشاه مارستان نموده اند)...»
که او نیز تصوری نظیر تصور پدر مرا داشته است یا بر عکس.
امروز با استفاده از اصول زبان شناسی و افسانه شناسی معلوم شده است که واهاگن، صورت دگرگون شده، وریتره هن است که در فصل اژدها از آن یاد کردم. اما ارمنیان که معنی آن را فراموش کرده اند مجدداً به او لقبی داده اند که از حسن بخت تقریباً همان معنی نخستین را می دهد. و اژدها نیز در این افسانه همان «اژی» یا «اهی» است. نه قبیله مارپرست یا مارستان به تصور ابرام واساپیان.
اما پس از مرور همه ی این نظرات با توجه به فصل اژدهای این کتاب نظر من در مورد مارهای ضحاک چنین است:
اگر قبول کنیم که ایرانیان، غارتگران بابلی را از نقطه نظر قتل و غارت و آتش سوزی(که هنوز بر تپه های باستانی ایران آثارش به جا است و سکوت یکهزار ساله را بر ایرانشهر حکمفرما نموده) و نیز ایذاء مردمان، به اژی، یعنی کوه آتشفشان تشبیه کرده اند.احتمالاً نام آنان یا یکی از آنان نیز، که شبیه به دهاک یا ضحاک بوده به اژی اضافه شده است و از آن پس اژی دهاک (یعنی دهاکی که در خونخواری چون اژی است) نیز به جای اژی به کار رفته، زیرا تا آنجا که من میدانم در ودا، همیشه «اهی» به صورت تنها برای آتشفشان به کار رفته و پسوند «دهاک» را با خود نداشته است اما در ایرانزمین بیشتر اژی و گاه اژی دهاک آمده، و «اژی دهاک» صورت اخیر کلمه است با توجه به علتی که بیان گردید.
بهترین دلیل این مدعا را در اوستا و شاهنامه، یافته ام، در زامیاد یشت فقره 37 نبرد فریدون آریایی، با «اژی دهاک» سه پوزه و سه کله و شش چشم و هزار دستان آمده اما در همان یَشت فقره 40 که قبلاً در بخش مربوط به اژدها یاد کرده شد، نبرد گرشاسب، با «اژی» شاخدار آمده است:
«که اسبها را فرو می برد، مردمان را فرو می برد، آن اژی زهرآلود زرد رنگ را که زهر از شکم بینی و گردن روان بود که از او زهر به بلندی یک ارش روان بود که بر او گرشاسب در دیگ فلزی خوراک نیمروز می پخت، این زیانکار از گرما، تافته عرق کرد، از زیر دیگ بجست و آب جوشان فرو ریخت، گرشاسب دلیر را هراس فراگرفته خود را کنار کشید.»
می بینیم که چنین موجودی که «اژی» نامیده شده نمی تواند ضحاک بوده باشد، اما در قسمتهای دیگر اوستا هنگامی که از نبرد فریدون با «اژی دهاک» سخن می رود، همواره این آرزو نیز همراه است که فریدون بتواند شهرنار و ارنواز را که بهترین زنان آریایی و بهترین مادران اند، از چنگ او نجات دهد، و البته چنین «اژی دهاک» که زن دارد، نمی تواند «اژی» آتشفشان بوده باشد، با توجه به صورتگری بسیار جالبی که در جدال گرشاسب با آتشفشان شده.
در شاهنامه نیز، به ویژه در گفت و گوی فریدون با شهرنواز و ارنواز، ضحاک با لقب «اژدهافش» یا «ماننده ی اژدها» نامیده میشود.
اما اژدها به معنی فرمانروای خونخوار و مردم آزار برای افراسیاب تورانی هم دو بار در شاهنامه آمده، یکی در پندهایی که رستم به پیران می دهد و او را ترغیب به آمدن به ایران می کند:

مگر گفتم این خاک بیداد و شوم ------ گذاری بیایی به آباد بوم
ببینی مگر شاه با داد و مهر ------------ جوان و نوازنده و خوب چهر
چنین زندگانی ندارد بها ------------- که باشد سر اندر دم اژدها

که گرچه مقصود از اژدها در این شعر افراسیاب است، اما باز هم به «دم» اژدها اشاره رفته.
دیگر بار در نامه ای که سیاوش به کاوس می نویسد و خود را ناگزیر از رفتن به نزد افراسیاب می بیند:

ز شادی مبادا دل او رها -------------- شدم من ز غم در دم اژدها

باز این صفت برای پشنگ تورانی آمده است، آنجا که سواری از ایرانیان توصیف او را برای کیخسرو می کند، در جنگ کیخسرو با شیده، پسر افراسیاب:

تو گویی یکی اژدهای دژم ------- همی سوخت خواهد جهان را به دم

این صفت «اژدها» از بابت زورآوری حتی برای پهلوانان ایرانی نیز به کار رفته: برای کیخسرو در جنگ با شیده پسر افراسیاب، آنجا که شیده برای رهایی از چنگ کیخسرو با خود می اندیشید:

بدین چاره گر زو نیابم رها ------ شوم بی گمان در دم اژدها

برای زواره برادر رستم:

سوی میسره، نامبردار شیر ----- زواره که بد اژدهای دلیر

یا:

بیامد بسان یکی اژدها -------- کزو شیر گفتی نیابد رها

یا:

به بزم اندرون آسمان وفا است ----- به رزم اندرون تیز چنگ اژدها است

و بلاخره این صفت حتی برای رخش رستم نیز در داستان جنگ رستم و اکوان دیو آمده است:

برون شد به نخجیر، چون نره شیر ------------ کمندی به دست، اژدهایی به زیر

و تمام این شواهد، چاره ای باقی نمی گذارد که قبول کنیم «اژدها» صفتی برای ضحاک، یا قوم بابل بوده است.
و تکرار و تاکید میکنم که در میان این همه صفت «اژدها» که برای پهلوانان آمده در هیچ کدام پسوند «فش» به معنی «وش» و «ماننده» به کار نرفته مگر سه بار آن هم فقط برای ضحاک:

کی اژدها فش بیامد چو باد ------ به ایران زمین تاج بر سر نهاد

یا:

بباید شما را کنون گفت راست ------ که آن بی بها اژدهافش کجاست؟

یا:

به ایوان ضحاک بردندشان -------- بدان اژدهافش سپردندشان

جالب این است که اسدی توسی نیز در گرشاب نامه، ضحاک را مارفش می خواند:

بیامد فریدون به شاهنشهی -------------- وزان مارفش کرد گیتی تهی

اما در همان زمانها که فریدون، یعنی «نژاد آریا» بر بابلیان پیروز میشوند، و پادشاهی اژی دهاک، یعنی حکمران بابلی یا تازی بر دست ایرانیان شکسته میشود، آتشفشان های دماوند، و سبلان نیز از جنب و جوش باز می ماند، و این دو افسانه با یکدیگر می آمیزد و بدین صورت در می آید که «اژی دهاک» تازی بر دست فریدون یا گرشاسب در دماوند کوه، سرنگون به زنجیر کشیده شده.
و از آنجا که آریاییان به تجربه دریافته بودند که «اژی» ممکن است مجدداً بیدار شود، این افسانه مذهبی نیز پدید آمد که «اژی دهاک» در رستخیز بند را پاره خواهد کرد تا به آزار مردمان و تخریب جهان بپردازد و گرشاسب نیز که بخواست اهورا مزدا بیمرگی یافته، بر خواهد خاست تا او را بکشد.[(4)

پی نوشت:
1-و آنان که گمان می کنند نویسندگان و محققان ایرانی، بایستی شیوه تحقیق را از اروپاییان فراگیرند بد نیست یک بار دیگر آثار او را بخوانند.
2-زخم واژه ی ایرانی و به معنی ضربه است، و بعدها به مرور معنی ریش و جراحت گرفت اما در ترجمه ی کتاب این چنین آمده است.
3-ترجمه آثار الباقیه صفحه 298.
4-دل انگیزترین موضوعی که در این مورد با آن مواجه شده ام مربوط به سه خاطره با فاصله ی زمانی 35 سال.
خاطره نخست آن که در دوران کودکی، با چند تن از کودکان به گردش بیرون آمدیم و تفرج کنان از خیابان «سینا» ی تهران تا میدان باغشاه رفتیم. و از جمله دیدنی های شگفتی که در آن زمان جلب توجهمان را کرد هشت مجسمه شیر اطراف آن میدان، و مجسمه ای در میان آن بود.
دختر بیسواد روستایی که شغل خدمتکاری داشت و او نیز برای نخستین بار آن عجایب را می دید. با دیدن مجسمه گفت: این مجسمه «فریدون» است که «اژدها» را می کشد!
سی سال بعد یعنی دو سال پس از آن که مطالب این بخش را نوشته بودم، در بحبوحه ی انقلاب ایران که همه مجسمه های رژیم پهلوی را در میدانها سرنگون کرده بودند، با تاکسی از میدان باغشاه می گذشتم، راننده ی تاکسی که نشان می داد او هم بیسواد است، با دیدن مجسمه ی میدان گفت: چطور شد که مجسمه ی «گرشاسب» را پایین نکشیده اند؟!.. و من مات و مبهوت از عظمت این واقعه، که روستاییان و عامیان ایران، دو روایت شاهنامه و اوستا را با این صداقت در ضمیر خویش حفظ می کنند، چندی بعد برای آن که افسانه «پادشاه و سه پسر» را که همان افسانه ی تقسیم جهان آریایی است از یک مرد پنجاه ساله بپرسم در مورد اهمیت افسانه ها همین جریان را برایش تعریف کردم.
هنگامی که به موضوع مجسمه رسیدم بلافاصله گفت مجسمه «بهرام» را می گویی؟ من که جیرت زده از این همه عظمت، که او افسانه های اریایی قبل از زردشت را به خاطر می آورد، پرسیدم: که؟ او که تصور می کرد اشتباه کرده است گفت: بهرام گور؟ گفتم نه همان بهرام، و وی پاسخ داد می دانستم مجسمه ی بهرام است، اما گمان بردم اشتباه می کنم!( به افسانه مبارزه وریتره هن= بهرام با اهی توجه کنید!)
متاسفانه افسانه های ساختگی تلویزیون این همه همبستگی را از بین می برد اما برای آن که روشن شود رابطه فریدون و سام و گرشاسب که بدان اشاره کردم و در حقیقت بین مردم ایرانشهر نیز معروف است تا چه اندازه در کتاب بن دهش توصیف شده به نقل بندهای 15 تا 22 زند وهومن یسن از فرهنگ نامهای اوستا می پردازیم:

«آشموغ از راه کین، دسترس به آن کوه دماوند یابد، که به جانب بیوراسب باشد و هرزه درایی کند: «کنون نه هزار سال است که فریدون زنده نباشد. چرا این بند را نگسلی و برنخیزی ، چون این جهان پر از مردم است که آنان را از چینه ای که جم ساخت بر آورده اند.»
پس آن آشموغ چنین هرزه درایی کند: از آنجا که اژی دهاک از بیم آن که مبادا فریدون به کالبد مینوی فریدون پیش او بایستد نخست بند را نگسلدتنوره بکشد... و آن آشموغ را در دم فرو برد، اندر جهان گریز زند و گناه کند و گناهان بزرگ بیشماری از او سر زند، از مردم و گاو و گوسپند و دیگر آفریدگان اورمزد، سه یک را دوباره هپرو؟ کند آب و آتش و رستنی ها را زیان رساند و گناه گران کند.
پس آب و آتش و رستنی ها به دادخواهی پیش اورمزد می روند، دادخواهی کنند که: «فریدون را باز زنده کن، تا اژی دهاک را بکشد، چه اگر تو ای اورمزد، این نکنی، ما به گیتی نشاییم بود، آتش گوید که: «نیفزایم» و آب گوید که: « روان نشوم» پس من اورمزد دادار به سروش و نیروسنگ گویم که «تن کرساسپ پسر سام را بنجنبان تا برخیزد» و پس سروش و نیروسنگ ایزد به کرساسپ (گرشاسب) شوند و سه بار بانگ کنند ، و چهارم بار سام پروزمندانه برخیزد و با آزی دهاک رو به رو شود. او سخنی ازش نشود، او گرز پیروز گر را به سرش بکوبد و زند و کشد»
زند وهومن یسن صفحات 71-75 در نهم بندهای 25 تا 22 اعلام اوستا.

دنباله دارد...

_________________
یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه

تارنما:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند arya


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 685
امتياز: 1851
تشکر کرده: 974
تشکر شده 700 بار در 418 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 9 تير ماه ، 1389 19:02:32    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

درود

دنباله:

مارهای دوش ضحاک

از آنجا که باستان شناسی نشان داده است که دوران تسلط تازیان یکهزار سال بوده است موردی برای افسانه های دیگر هم پیش آمد:

اژی سه پوزه


در روایات مذهبی از یک پدیده با نام «اژی دهاک سه پوزه» یاد گردیده و در اوستا بارها با همین نام یاد کرده میشود:
این یکی از شواهد آن است از زامیاد یشت:
« دومین بار فر بگسست، آن فر جمشید فر جم پسر ویونگهان به پیکر مرغ وارِغنَ بیرون شتافت، این فر را پسر خاندان آبتین، فریدون برگرفت، چنان که او در میان مردمان پیروزمند، پیروزمندترین بود به جز زردشت.
که اژی دهاک سه پوزه، سه کله، شش چشم هزار دستان را شکست داد، این دروغ بسیار قوی دیو آسای خبیث فریفتار جهان، این دروغ بسیار زورمند را که اهریمن بر ضد جهان مادی بیافرید از برای فنای جهان.»
و اگر به مرور، اژی به صورت مار در آمد، ضحاک هم که تشبیه به اژی و بالنتیجه مار شده بود، دو مار دیگر نیز در دو طرف خود داشت که اشاره به دو کوه آتشفشانی است که در دو سوی کشور زبانه می کشند، که آنان نیز همچون اژی میانین (که حکومت بابل) مردم خوار بودند.
هنوز هم مردمان، کسی را که مثلاً زیاد بخورد، خوک یا گاو می نامند، یا کسی را که از شعور کمتری برخوردار باشد، خر می گویند، موذیان را روباه، بدجنسها را عقریب می گویند، و به همین دلیل شاه بابل را اژی و اژی دهاک نامیدند که مانند آن اژی که دو اژی دیگر در طرفین دارد مردم خوار و سفاک و بی رحم و نابود کننده ی جهان بود.

قربانی ایرانیان

در بخش سوم کتاب ذکر کردم که مردمان اولیه برای خشنودی آتشفشان گاو و گوسفند نثار می کردند و هنوز هم در افسانه هایی که باز میگویند چنین است.
اما بابلیان به گفته ی رایزن ابلیس، هر روز برای آتشفشانهای زنده دو جوان ایرانی را هدیه می داده اند، و اگر چنین بوده باشد افسانه مغز سر جوانان آریایی به حقیقت می پیوندد منتهی صورت این داستان قدری تغییر می یابد و آن چنین است که در نظر آریاییان، ضحاک پادشاه تازی یا بابلی در حکم اژی دهاک بزرگ است و دو آتشفشان در حال فوران، مارهای کوچکی هستند که در ستمگری از او کمترند و به دستور او، یعنی پادشاه بابل هر روز دو جوان را فدیه می گیرند.
قربانی جوانان ایرانی بسیار بسیار بیش از دو تن در یکروز بوده است، زیرا که قربانی دو جوان در یک روز در کشور پهناوری چون ایران نباید بدانجا بکشد که مرز را از جوانان تهی گرداند، اما از آنجا که این قربانی کم کم به صورت قربانی برای مارهای دوش ضحاک در آمد، تعداد آن هم به رقم معقول دو جوان در یک روز کاهش یافت و نیز اندازه ی خوراک ماران به اندازه ی «مغز سر» رسید که تناسب داشته باشد.
چنانکه پیشتر اشاره شد، در زمان حکمرانی بابلیان دو آتشفشان در ایران فعالیت داشته است، و از آنجا که ایرانیان وجود دو اژدها را، از نکبتهای دوران پادشاهی آنان به حساب می آورده اند، آن دو اژدها را که در ستمگری کمتر از «اژی بابل» می دیده اند به عنوان دو مار بر دوشهای او تمثیل کرده اند!
پادشاه بابلی که با ستم و دروغ خود به نظر آنان «دهنده ی اژی» بوده به صورت «اژی دهاک» در آمده و صورت دیگر آن «ازیدهاک» در زبان سامیان به صورت «ضحاک» برگشته و با همین صورت به ایران زمین باز آمده...

ضعف ایران و حمله ی بابلیان به ایرانزمین


در دورانی که آریاییان از پادشاهان دوره ی جمشید، که ضعف و فتور به ایران ویج وارد کرده بودند، بیزار شدند، از هر گوشه و کنار شخصی برخاست و داعیه سلطنت بر آریاییان را کرد و ایران ویج را آشوب فرا گرفت:

پدید آمد از هر سویی خسرویی --------- یکی نامجویی ز هر پهلویی

و میان این گردنکشان جنگ در گرفت:

سپه کرده و جنگ را ساخته --------- دل از مهر جمشید پرداخته

و در همین احوال ایرانیان که از اوضاع در هم و آشفته مرز و بوم خود سیر گشته بودند، کوچ به طرف جنوب را تا حد بابل ادامه دادند.

یکایک از ایران بر آمد سپاه ------------- سوی تازیان بر گرفتند راه

در وقایع سلطنت ایرج درباره «ایر» و «ایران» سخن خواهم گفت اما اینجا توضیح این نکته لازم می نماید که اگر گفته بودم وقایع این دوران ها مربوط به سلطنت و زندگی نژاد آریا است و نه ایران، پس «ایران» در این بیت چرا آمده:
«ایر» به معنی آریایی است و در این بیت جمع ایر، یعنی «ایران» در مقابل «تازیان» که جمع تازی و تازیک است آمده و معنی «آریاییان» را می دهد، و فعل گرفتند در این بیت که جمع است و برای جمع ایر آمده، و نیز شنیدند، که در بیت بعدی آمده مکمل دلیل است:

شنیدند،کانجا یکی مهتر است -------- پر از هول، آن اژدها پیکر است

وگرنه اگر مقصود «سپاه ایران» می بود، فعل به صورت مفرد «سوی تازیان برگرفت راه» می آمد.

سواران ایران همه شاهجوی -------- نهادند یکسر، به صحاک روی
به شاهی بر او آفرین خواندند ------------ ورا شاه ایرانزمین خواندند

برای آریاییان که قرنها و شاید هزاران سال تحت فرمان پادشاهان نیکو سیرت زیسته بودن زندگی بدون پادشاه، قابل تصور نبود، بنابراین در مسافرت به سوی جنوب، به دربار پادشاه بابل که در اوج اقتدار بود رفتند و بابلیان نیز از هرج و مرج ایرانزمین استفاده کرده، بدین سرزمین روی آوردند، زیرا که از زمانهای دور، متاعهای گوناگون مانند فیروزه و عقیق و سنگهای دیگر تیرهای بلند برای سقف کاخها، میوه ها از ایرانزمین به بابل می رفت و تصاحب چنین سرزمین پر نعمتی برای آنان بسیار دلپذیر بود.

کی اژدهافش بیامد چو باد ------ به ایرانزمین تاج بر سر نهاد
از ایران و از تازیان لشگری ----- گزین کرد گُردانِ هر کشوری
سوی تخت جمشید بنهاد روی ----- چو انگشتری کرد کیتی بروی
چو جمشید را،بخت شد کندرو ------- به تنگ آوریدش جهاندار نو
برفت و بدو داد تخت و کلاه -------- بزرگی و دیهیم و گنج و سپاه
نهان گشت و گیتی شد بر او سیاه ---- سپردش به ضحاک تخت و کلاه

یکی از این دو بیت اخیر الحاقی به نظر میرسد و در شاهنامه ای که من دارم چنین است، اما ابیات دیگر نشان میدهد که بابلیان تا پایتخت آریاییان پیش رفته اند در حالیکه باستان شناسان هنوز آثار حمله آنان را تا کرماشان بررسی کرده اند، اما من با ایمان به روایت شاهنامه معتقدم که این پیشروی لا اقل تا شمال خراسان امروز و جنوب خوارزم صورت گرفته است.
و اما این اشعار در مورد جمشید قابل تأمل است:

چو سد سالش اندر جهان کس ندید ------ ز چشم همه مردمان نا پدید
سدم سال،روزی به دریای چین -------- پدید آمد آن شاه ناپاک دین
چو ضحاک آوردش نا گه به چنگ ------- یکایک ندادش زمانی درنگ
به اره مر او را به دو نیم کرد ------------ جهان را از او پاک(1)، بی بیم کرد

بابلیان پس از یک قرن مندرج در شاهنامه آخرین بازماندگان پادشاهان آریایی را که به سوی چین گریخته بود دستگیر می کنند و جمشید را با اره به دو نیمه می کنند.
چین در این روایت و روایات دیگر ایرانی، چین امروزی نیست، بلکه سرزمینی است که از توران زمین به سوی مشرق امتداد دارد و مسکن اصلی نژاد زرد است و تقریباً تا مجاورت چین واقعی و به طرف شمال در صحراهای آسیای مرکزی کشیده میشود و نام امروزینش شین جیان است.
سرزمینی که امروزه چین نامیده میشود در ادبیات ایران، به «ماچین» (=مهاچین، چین بزرگ) ملقب بوده است:

خوشا مرز ایران و ایرانزمین ------ که یک شهر آن به ز ماچین و چین

روایات مذهبی ایران در این مورد با روایت شاهنامه مطابقت کلی ندارد.
بر اساس روایات پهلوی اخیز برادر جمشید به نام سپی تور ( که در اوستا به نام سپی تیوره از او یاد شده و به نسبت با جمشید اشاره نمیرود) پس از یکسد سال جمشید را با جمک خواهر همزادش در کنار دریای چین در حالی که در درختی پنهان شده بود با اره ای استخوانی که هزار دندانه دارد از میان می برد.

رمز بزرگ

بززگترین رمز نیمه شدن جمشید این است که ممالک آریایی از رودی در نزدیکی چین که شاید یکی از رودهای سیردریا یا آمودریا بوده باشد، به دو نیمه شد نیمی از آن که در قسمت جنوب واقع بود تحت استیلای بابلیان قرار گرفت و نیمه ی دیگر بر دست یک آریایی یا قومی آریایی به نام «سپی تیوره» باقی ماند، واژه هزار دندانه، نشان از یکهزار سال جدایی این دو بخش می دهد!
کاوشهای باستانشناسی در تپه های باستانی ایرانزمین نشان خواهد داد که در کدامین منطقه، خاکستر یکهزار ساله بر روی تپه ها نیست و این گونه تپه ها، همانا تپه هایی هستند که از ستم بابلیان در امان ماند است.(2)
اگر قرار باشد روایاتی که کلیه تاریخ نویسان ایرانی و محققان اروپایی در مورد اره شدن جمشید نوشته اند و هیچکدام نتیجه ی منطقی از آن نگرفته اند، در اینجا گرد آورم بی اغراق شاید کتابی شود بنابراین مطلب را کوتاه میکنم.
همین قدر کافی است که ضحاکیان، پادشاهان آریایی را که از بین آنان گریخته بودند، از بین می برند و سلطنتی همراه با جادو، بت پرستی، ستم، آزار، مردم کشی، اعدام، تازیانه، آتش سوزی در ممالک جنوبی آریایی بر قرار می کنند و همین است که در روایات ایرانی همواره از ضحاک با نام «بیوراسب جادو» نام برده شده است (و خود نام «تازیانه» نشان تازی بودن آن است که هنوز به طور ساده از آن می گذریم) در شاهنامه پادشاهی ضحاک بر ایران، پس از کشته شدن جمشید، با این عنوان آغاز میشود:
«پادشاهی ضحاک از هزار سال یک روز کم بود»
دوران طولانی حکمرانی بابلیان بر ایرانزمین از دو جهت سمبلیک و مذهبی هزار سال قید شده.
جنبه سمبلیک آن که روشن است، اما روایات مذهبی ایرانی بر این سات که در هزار سال بر جهان نوعی حکومت اهورایی یا اهریمنی بر قرار خواهد بود.
و اگر سلطنت پیشدادیان حدود هزار سال بود، سلطنت ضحاکیان نیز که در زمان چیرگی اهریمن بر جهان حکمفرما است هزار سال است.(3)

پانوشت:
1.پاک یعنی کاملاً-تمام، به تمامی.
2.فریاد... که سالها است فرهنگ و هنر و باستان شناسی را متوجه اهمیت بررسی باستانشناسی نیشابور بزرگ کرده ام و هنوز فقط به بازدید سطحی این مناطق اکتفا شده است.
در تابستان سالهای 1354 و 1356 باستان شناسان را به منطقه ریوند نیشابور و منطقه آتشکده برزین مهر رهنمون شدم، معلوم گردید که از تپه ی باستانی «میدان» واقع در بخش سر ولایت نیشابور که دارای قدمتی تا پیش از تاریخ است، و در جای دیگر، نیز از آن یاد کردم، گمانه برداری علمی شده! و دستگاههای باستانشناسی ایران، از این گمانه زنی اطلاعی ندارند... چه کسی این گمانه را زده است؟
یک بار دیگر توجه باستانشناسی را به این مساله مهم جلب می کنم.

ما نصیحت به جای خود کردیم --------- روزگاری در این به سر بردیم
گر نیامد به گوش رغبت کس -------- بر رسولان بلاغ باشد و بس

یا بر حریفان پیام باشد و بس...
خوشبختانه اکنون که چاپ سوم این دفتر در دست خواننده است می باید افزودن که چند سال است که تپه های باستانی شهر نیشابور، نگرش باستان شناسان را بر انگیخته است و کاوش های آنان، نشانه های شگفت از فرهنگ و زندگی خراسانیان نشان می دهد، اما می باید که نگرش به تپه های دور از شهر نیز آغاز شود.
3.خوشبختانه پژوهش های بیست و شش ساله ی نگارنده که به فراهم آمدن «داستان ایران» انجامیده است، نشان می دهد که این هنگام دراز دست یک هزار سال بوده است. دفتر نخست نامه ی یاد شده به پایان رسیده است، و دفتر دوم آن را در دست دارم، تا کی به چاپ رسیده، به دست شما رسد!

دنباله دارد..

_________________
یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه

تارنما:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 685
امتياز: 1851
تشکر کرده: 974
تشکر شده 700 بار در 418 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 10 تير ماه ، 1389 16:41:16    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

درود

دنباله:

شهرناز و ارنواز


پس از تسلط ضحاک بر ایرانزمین و رواج آیین دیوان، و ستم بر فرزانگان و هنرمندان در دورانی که:

شده بر بدی دست دیوان دراز ز نیکی نبودی سخن جز به راز

اخبار زیادی از دوران تسلط هزار ساله به ما نرسیده است غیر از دو سه خبر کوتاه که نخستین آن این است:

دو پاکیزه از خانه ی جمّ شید برون آوریدند، لرزان چو بید
که جمشید را هر دو خواهر بدند سر بانوان را چو افسر بدند
ز پوشیده رویان یکی شهرناز دگر ماهرویی به نام ارنواز
به ایوان ضحاک بردندشان بدان اژدهافش سپردندشان

در مورد این دو زن افسانه های فراوانی پرداخته شده است تا بدانجا که نجات آنان بر دست فریدون از حرمسرای ضحاک را با نبرد «وریتره هن» با «اهی» در روایات ودایی و آزاد کردن ابر و باد از دست اهی(1) یکی دانسته اند، در حالی که از افسانه پیدایی وریتره هن بسیار بسیار گذشته بود، آزادی ابر و باد، از دودهای آتشفشان از افسانه های پیشین آریایی است و در جای خود از آن سخن گفتم، اما اگر هم تصور دوری داشته باشیم که این افسانه پس از استقرار هندیان در سرزمین امروزی هند پیدا شده؛ آن قدر دور نیست، که در آن، دو دختر مبدل به ابر و باد گردند، عکس آن نیز صادق نیست زیرا در افسانه های هندی از زندانی شدن آنان سخن نرفته، اما در شاهنامه به صراحت چنین داستانی آمده، این دو دختر که خواهران جمشید نامیده میشوند، زنان آریایی بوده اند و لااقل یکی از آنان نماینده ی زنان آریایی اند که پس از جنگ و کشتار مردان به چنگ بابلیان در افتاده اند و چنان که پیدا است در تمام مدت حکمرانی بابلیان همواره زنان آریایی اسیر آنان بوده اند زیرا که زنان آریایی از بابت تناسب اندام و زیبایی و کدبانوگری و تربیت فرزند بر دیگر زنان برتری داشته اند و همین موضوع بارها در یشت ها تکرار شده است.
اما بابلیان این زنان اسیر را مناسب با زندگی خویش بار می آوردند:

بپروردشان از ره بدخویی بیاموختشان تُنبل و جادویی
بدین بود بنیاد ضحاک شوم جهان شد مر او را چو یک مهر موم
ندانست خود جز بد آموختن جز از غارت و کشتن و سوختن

تُنبل، طلسم و جادو است و زنان ایرانی در خانه مردان بابلی بد آموخته شدند و به جادو (که دین ضحاک بود) روی آورد گردیدند و زمان همی گذشت...
در پایان همین فصل این سه بیت نشانه ی آن است:

ز مردان جنگی یکی خواستی بکشتی، که بر دیو برخاستی
یکی نامور دختر خوب روی بپرده در آن پاک بی گفتگوی
پرستنده کردیش بر پیش خویش نه رسم کئی بد نه آیین و کیش

یعنی مردان زورمندی را که یارای جنگ با دیوان را داشتند یا در سر، اندیشه مبارزه با دیوان بابلی را می پروراندند می کشت و دختران آنها را پرستنده (خدمتکار) خویش می کرد، که البته مقصود از این کار تصاحب از جانب بابلیان بود، و همین روایت نشان می دهد که همه ی زنان آریایی در خطر تصاحب از جانب بابلیان بوده اند، اما اشاره به دو نام ارنواز و شهرناز می تواند، اشاره به دو قبیله ی بزرگ آریایی یا دو سرزمین آریایی بوده باشد که در داستان فریدون هم بدان اشاره خواهم کرد.

گریز نژاد کرد


در افسانه های چنین آمده که هر روز دو جوان را می کشتند و مغز سر آنان را به مارهای ضحاک می دادند.
در این زمان آشپزان ضحاک دو مرد گرانمایه پاک دامن به نام های ارمایل و گرمایل بودند که هر روز یکی از جوانانی را که به دست روزبانان(2) و دژخیمان به آشپزخانه وارد می شدند می کشتند و به جای مغز دیگری از مغز گوسفند استفاده می کردند بنابراین هر روز یک جوان از مرگ رهایی پیدا می کرد.
و اگر چه در همه شاهنامه ها از تعداد این آزادشدگان نامی برده نشده ولی شاهنامه ی فردوسی میگوید که تعداد آنان دویست بوده.

از اینگونه هر ماهیان سی جوان ازیشان همی یافتندی روان
چو گرد آمدندی از ایشان دویست بر آن سان که نشناختندی که کیست
خورشگر بر ایشان بزی چند و میش بدادی و صحرا نهادیش پیش
کنون،کُرد از آن تخمه دارد نژاد کز آباد بر دل نیایدش یاد
بود خانه هاشان سراسر پلاس ندارند در دل ز یزدان هراس

این ممکن است اشاره بدان باشد که تیره ای از آریاییان یا جمعی از آنان، از ستم بابلیان به کوه و دشت گریخته اند که هنوز نیز در بیابان زندگی می کنند.
کردان هنوز جشنی به نام «جیژنه کوردی» دارند که در کردستان برگزار می شود و معتقدند که این روز نجات کردان از دست ضحاک بوده است.
در صفحه 28 تقویم محلی کردی نوشته ی عبیدالله ایوبیان چنین می خوانیم:
«جیژنه کوردی: مرحوم استاد نیکیتین و استاد مینورسکی نیز به این جشن اشاره کرده اند و بعضی ها معتقدند که این جشن به یادگار و میمنت نجات ایرانیان از ظلم ضحاک است و در بعضی کتب، این جشن را از قول موریر که در 31 اوت 1812 میلادی از دماوند (نزدیک تهران) گذشته و آن را دیده است «عیدالکردی» می خوانند...»
نکته بسیار مهمی که فرار نژاد کرد را عقلاً تأیید می کند این است که بافتن پارچه به ترتیبی که بتواند به صورت «چادر» برای زندگی کردن در اید، در دورانی است پس از خانه ای اولیه.
بنابراین در صورتی که نژاد کرد، از ابتدای پیدایی خود بیابانگرد می بود نمی بایست بتواند پارچه ببافد.
باسهای زنان و مردان، آرایشها، آداب و رسوم کردان م اتواند راه گشای خوبی در این تحقیقات بوده باشد، که تاکنون یکی از هزار از این تحقیقات انجام نشده و بر جوانان کرد است که در این راه قدم بردارند، اما آنچه که در این پژوهش نباید فراموش شود، تحقیق در زندگی کردان خراسان است که در نواحی قوچان و بجنورد و نیشابور زندگی می کنند و خود را از نژاد «گرمانج» می دانند، و از کردستان شمالی بدین سوی مرز ایرانزمین راندند.
و اگر چه نویسندگان کرد و جوانان این نژاد مراسم خود را متأثر از آداب زردشتی می دانند، اما تا آن جا که تحقیقات من اجازه ی داوری می دهد، آنان را متأثر از آیین های بسیار دورتر، حتی شاید دورتر از مهرپرستی نیز می بینم اما این تأثیر مانع آن نشده است که از زردشت، یا حتی اسلام، تأثیرات جدید نپذیرند.

ارمایل و گرمایل

شاهنامه ارمایل و گرمایل را آشپزان ایرانی ضحاک معرفی می کند اما در نامه شهرستانهای ایران می خوانیم که در پتشخوارگر از سوی ارمایل یا از کوهیارانی که او بر شهرهای آن ناحیه گماشته بود(3) بیست و یک شهر ساخته شد.
ابوریحان بیرونی نیز ارمایل را حکمران ایرانی دماوند یا پتشخوارگر می نامد:
«... و گفته اند سبب این که در این شب آتش روشن می شود این است که چون ضحاک قرار گذاشته بود هر روز دو نقر بیاورند و برای ماری که به دوش او بود، دماغ آنها را غذا بدهند، و شخصی که موکل به این کار بود،پس از آمدن ضحاک به ایران ارمائیل نام داشت و این شخص موکل، یکی از این دو را آزاد می کرد، و توشه ای می بخشید و او را امر می کرد که به جبل غربی دماوند ساکن شود و به آن جا برود و برای خود خانه ای بسازد، و در عوض این شخص که آزاد شده به دو مار، مغز قوچی می خورانید و این دماغ را با دماغ یک نفر دیگر که کشته می شد مخلوط می کرد و چون فریدون ضحاک را گرفت ارمائیل را حاضر کرد و خواست که او را پاداش بخشد، ارمائیل ارمائیل اشخاصی را از قتل بازداشته بود، فریدون را اخبار کرد.
و یک رسول از فریدون خواست که به کوه دماوند برود که تا حقیقت قضیه را به فریدون ارائه دهد. و چون ارمائیل به کوه دماوند رسید، آزادشدگان را امر کرد که بر پشت بامهای خود هر یک آتشی بیفروزند تا شماره ی ایشان زیاد به نظر آید، و این واقعه در شب دهم بهمن ماه بود و فرستاده ی فریدون گفت: چقدر خانواده ها که تو آزاد کردی! و از آنجا برگشت و فریدون را آنچه دیده بود اخبار کرد و فریدون از شنیدن این واقعه مسرور شد. خود او به دماوند رفت و آزادشدگان را دید. سپس ارمائیل را جزو نزدیکان خود گردانید. و دماوند را تیول او کرد و او را به تختی زرین نشانید و نامش را مسمغان گذاشت(4)...»
چون واژه ترکیبی مَس مُغان ، یعنی مه مغان یا بزرگ مغان است، تردیدی باقی نمی ماند که ارمائیل فرماندار پتشخوار گر یا مأمور دینی مقیم در نزدیکی کوه دماوند بوده است که به دستور حکمران بابلی جوانان را فدای دماوند می کرده است. و از آن جا که کردانی که به بیابان می گریخته اند بیشتر در ناحیه ماد و آذربایجان زندگی می کند می توان داوری کرد که گرمایل نیز نام حکمران یا روحانیان منطقه ی آتش فشان سبلان بوده است که با فدیه گوسفند کردان را رهایی بخشیده اند.
اکنون با توجه به این که این دو فرماندار، (یا قبیله ی حکمران یا نژاد و نسل حکمرانان این ناحیه) که ایرانی نیز بوده اند، بنا به دستور پادشاه بابل جوانان را فدای آتش فشان می کرده اند معلوم میشود که چرا در افسانه ها آن دو به صورت آشپز ضحاک در آمده اند...
آشپزان نیک مردی که در اواخر دوران پادشاهی بابلیا کمتر جوانان را فدا می کرده اند. پس جوانان ایرانی که از نقاط مختلف ایران برای هدیه و فدیه به دماوند و سبلان گسیل می شده اند زندگی یافته و در همان اطراف روزگار می گذرانیده اند و هنگام پیروزی آریاییان این واقعیت معلوم گردیده است.

پی نوشت:
1.رجوع کنید به فرهنگ نام های اوستا،بخش فریدون.
2.روزبان به معنی جلاد و شکنجه گر و مأمور جلب و آزار اشخاص است.
3.در همین جمله است که از 15 کوه آزیدهاک نام می رود که دماوند و سبلان دو کوه از آن ده کوه است.
4.ترجمه آثار الباقیه 297-298.




بن مایه: کتاب زندگی و مهاجرت آریائیان بر پایه گفتارهای ایرانی،فریدون جنیدی،رویه های 121 تا 144.نشر بلخ، 1389.

_________________
یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه

تارنما:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند niloofarmehrzamin
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ایران بزرگ ( تاریخ ) -> پیشدادیان

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir