omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 8 بهمن ماه ، 1388 17:22:44 موضوع مطلب: پشت پرده شعر نو
پشت پرده شعر نو
///////////////////////////////
زمانی که سخن از تحول و فرگشت شعر در ایران نوین میرود نام نیما یوشیج (علی اسفندیاری) به یاد می آید در هالی که وی را نمیتوان به راستی بنیانگزار شعر نو دانست. ادیب الممالک فراهانی (1319 قمری) با انتقاد از اشعار موهوم و بیهوده توصیه میکند که اینگونه شعر باید گفت:
گر هوای سخن بود به سرت – از وطن بعد از این سخن گوی باز
از وطن نیست دلبری بهتر – به وطن دل بده ز روی نیاز
در اصول ترقیات وطن – شعر میگو گزیده و ممتاز
«م.ا. ندوشن» افزون بر فراهانی از بزرگانی چون میرزاآقاخان کرمانی، میرزاده عشقی، عارف قزوینی، محمدتقی بهار، ایرج میرزا، پروین اعتصامی... یاد کرده که در نوگرایی شعر پارسی سهم بسزایی داشتند. و میگوید: در شعر نو ابداع و تازه جویی را با عجیب سرایی نباید اشتباه کرد. (جام جهانبین). نکته مهم اینجاست که آیا نیما و مریدانش مانند این دسته از سرایندگان، از عرق ملی و احساسات میهن دوستانه برخوردار بودند؟ بجز انگشت شماری ایرانگرا چون اخوان ثالث و فریدون مشیری، پاسخ منفیست. یکی برای جاسوس توده ای مرثیه میسراید و دیگری از تجزیه میهنش پشتیبانی میکند.
کیومرث منشی زاده میگوید: اینها که به قول خودشان شعر نو میگویند چون سابقه ای در شعر کهن نداشته اند امروز ناپخته هستند و از بیچارگی به سوی شعر نو روی آورده اند و به همین دلیل شعر نویی که میگویند، فقط به درد خودشان میخورد. درست مثل کسانی که در اجرای سنفونی به دلیل نداشتن ذوق و نبوغ، عاجزند و لاجرم به سوی آهنگهای احمقانه روی می آورند. (مجله امید ایران- 1349/2/12)
فریدون توللی نیز اینگونه سرایه ها را یورش جدید استعمار میدانست. مجتبا مینوی در خاطره اش از نیما یوشیج میگوید که وی به طرز عجیب و غریبی لباس میپوشید و به روی مخالفانش چاقوکشی میکرد. و ادب پارسی را مسخره مینمود. (کتاب امروز، پاییز 1352)
به گفته نجف دریابندری: وفور شعر سفید و سیگار وینستون یکی از مشخصات جوامع جهان سوم است... قبل از 28 امرداد 1332 شاعران نوپرداز به اصطلاح آن روز یک مشت جوان آس و پاس و جویای نام بودند که شاگردان پیرمرد مازندرانی خل وضعی با اسم عوضی نیما یوشیج محسوب میشدند و در میزان سواد ادبی و صلاحیت و حرمت اجتماعیشان جای حرف بود. چند سال بعد از 28 امرداد اینها نمایندگان وجدان اجتماعی یا سخنگویان شکست و اعتراض بودند. خوب این قیافه طبعن غبطه انگیز است و چون خرج زیادی هم ندارد طبعن مد روز میشود. نتیجه اش همان ابتذالی است که پیش آمد. (مجله آدینه- مهر 1368)
دکتر مهدی حمیدی شیرازی با اشاره به رویکرد فریبکارانه موج نو به اشعار حافظ بر طبق قرارداد حزبی، مینویسد: آنان که میگویند برای ایجاد معانی نو، به کلمه های نو و بی وزنی های نو، نیازمندند به حقیقت از جهت معانی تهی دستند و کهنگی بیان را بهانه میکنند. گرفتن وزن و قافیه از شعر، گرفتن چنگ و دندان است از شیر. (فنون شعر، مقدمه)
از دیدگاه ملک الشعرای بهار: اشعار سفید و بی قافیه رجوع از تکامل به قهقرای غیر متکاملی خواهد بود. و ایرج میرزا در مثنوی «انقلاب ادبی» به طنز میگوید:
میکنم قافیه ها را پس و پیش – تا شوم نابغه دوران خویش!
بهرام ساسانی:
نگاهی به جنبش مشروطیت در دورانی که معاصر میخوانیمش، نشان میدهد که شعر فارسی از جایگاهی بلند در این جنبش برخوردار بود. شعر ملک الشعراها، عشقی ها، قزوینی ها و ایرج میرزاها و ... از سدها توپ و تانک برای دشمنان ویرانگرتر بود. این نشان میدهد که نه شعر فارسی توان خود را در روزگار مدرن ایران (عصر جدید ایران را از مشروطیت میدانند) از دست داده و بی کاربرد شده بود و نه نخبگان ادبی این کشور آنرا کناری گذارده بودند. حال این شرایط را بسنجید با آنچه رفیقمان "نیما یوشیج" پدر شعر نو ایران (که جز تزریق سبک شعر مدرن فرانسه به زبان فارسی کاری نکرد) درباره شعر کلاسیک گفت:
"دوران غزلسرایی گذشته و در جامعه شهری مدرن آن وصفهای خیال انگیز شعر کلاسیک به کار نمیرود و امروز کسی از معشوق چنین سخن نمیگوید و شعر کلاسیک با زبان امروز مردم نمیخواند و هر دوره ای شعر و زبان خاص خودش را دارد. آن شعر برای آن روزگار بود و این شعر برای این روزگار"!!!
اشتباه نکنید. سخن از این نیست که کسی حق ندارد چیزی بگوید و بنویسد. هرکس حق دارد هر سبکی که خودش اختراع کرده را بگوید و بنویسد و یا هر سبکی را با سبکی دیگر تلفیق و مخلوط کند. منتها توجه کنید که مشکل از اینجا آغاز میشود که حضرات شاعران مدرن از خود پدر شعر مدرن ایران، نیما گرفته تا سایرین اعلام میکردند که شعر کلاسیک، امروز جایگاهی ندارد. یعنی آنها حق کلاسیک سرودن را میستاندند. و با انواع و اقسام ترفندها آنان را به سخره میگرفتند. و چون جایگاه روشنفکری ایران از نیمه حکومت رضا شاه تا انقلاب ۵۷ در کنترل و چیرگی جریان چپ بود و جریان چپ به چندین دلیل از جنبش شعر نو در برابر کلاسیک دفاع میکرد، (نخستین آثار شعر نو در نشریات چپی و توده ای انتشار یافت و از آن پس شعر نو سلاحی در دستان "رفقا" بود) حضرات شاعران نو تا آنجا که توانستند جلوی شعر کلاسیک سرودن را گرفتند. و نمیتوان سخن از این زد که کسی خواستار گرفته شدن آزادی اینان در شعر نو سرودن بوده و هست. جالب آنکه جسارت را گاهی بدانجا میکشاندند که نه تنها سرودن شعر کلاسیک در دوران امروز را مسخره میکردند، بلکه اساسا کلیت شعر کلاسیک ایران (یگانه سند افتخار ایرانیان پس از اسلام) را به مسلخ نقدهایی بیرحمانه و بی انصافانه میبردند. خود حضرت پدر (نیما) شعر کلاسیک را چیزی جز فرم و لفظ نمیدانست و میگفت که بزرگترین شعرای کلاسیک ما هم هنگامی که قافیه را جور میکردند به وجد می آمدند، بی آنکه توجهی به معنا کنند ("ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست". نیما یوشیج به معنای شعر سعدی و حافظ و مولوی و عطار میتازد!! کیست که به ما نشان دهد که معنا و مفهوم موجود در شعر نیما چه بود و کجا را گرفت؟). عدم درک و شناخت اینان از جمله پدرشان (نیما) از شعر کلاسیک ایران را ببینید که به شعر مولوی اشاره میکردند که میگوید "مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا" که آنرا نشانه حبس شدن معنا در زندان قافیه و عروض دانسته و مولوی را نیز شاکی از آن میدانستند. درحالیکه هر کودک دبستانی میداند که "کشت مرا"ی مولوی اشارت به چه حالی دارد. و مولوی و دیگران اگر میخواستند، در بند قافیه و عروض نبوده و آسانتر معنا را به مخاطب رسانند، میتوانستند در نثر چنین کنند (که بیشینه آنان از جمله مولوی آثار نثر نیز دارند). ارزش در آن است که در همین سختی های قافیه و عروض آنچه در دل است را به زبان بیاوریم. شاهنامه فردوسی پیش از او نیز به نثر بود. و بالاتر از نثر رویدادهای شاهنامه ای (داستانهای رستم و اسفندیار و سهراب و سیاوش و فریدون و پسران و شاهان کیانی و ...) در سراسر کتابهای تاریخی پیش و پس از فردوسی به تفصیل بود و ورد زبان مردم عامی هم. بزرگترین کار فردوسی منظوم کردن آن بود. (پی افکندم از نظم کاخی بلند/ که از باد و باران نیابد گزند. نمیرم از این پس که من زنده ام/ که تخم سخن را پراکنده ام). خود فردوسی نیز جاودانه شدن و ماندگار شدن خود و اثر خود را در پرتو نظم آن میداند. ورنه به جای ۳۰ سال، میتوانست در ۳ سال معنای مورد نظر شعرای نو را بیان کرده و باقی عمر به خوشگذرانی سپری کند. بنابراین وارون آنچه برخی فکر میکنند که در این روزگاران مدام به شعر نو و شاعرانش تاخته اند و به آنان اتهام زده اند و آنان از مظلومان عصر ما هستند!! به گمان من، چنین نیست و این شعر کلاسیک است که مظلوم ماند و بیشترین آسیب را از جریان روشنفکری ادبی و جنبش شعر نو دریافت کرد. به طوریکه اگر نیما شهامت داشت که در دوره رضا شاه شعر نو سرود، در دوره محمد رضا شاه، کلاسیک سرودن جرات میخواست. چون شاعرانش با انواع و اقسام اتهامات چون تحجر و ارتجاع و گیر کرده در قرن ششم و هفتم و هشتم و جدا از مردم امروز و ... روبرو میشدند. و حتا آنانکه براستی دل در گرو شعر کلاسیک داشتند نیز برای در امان ماندن، آثاری به نو اختصاص میدادند......
نازنین متین:
مرد ايراني با يك بو يا يك نگاه و يا يك پيام يا ترانه ي ني و يا ديدن يك پر در منطق الطير عطار در پي سيمرغ برمي آيد. تمام اشعار مردان ايراني پس از ورود ترك و تازي پر است از سوز و گدازهاي عاشقانه كه بر گرفته از دوري و جدايي از زن ايرانيست، همان استوره اي را كه در هزار توي تاريخ گم كرده است، و حتا با آمدن سبك هاي ادبي و سياسي از كمونيست و فمنيست، باز هم پيدا نشد كه نشد، و پيدا نمي شود مگر اينكه ايراني بازگشتي داشته باشد به خويشتن خويش... در شعر نو نمونه ي بسياري را مي بينيم كه اين سرگرداني و سر گشتگي بيشتر و بيشتر مي شود چرا كه ديد مردان اروپايي هم وارد نگاه مردان ما مي شود. نمونه ي آن در شعرهاي نيما و يا احمدشاملو خود را آشكار مي كند، آنها نه تنها مفهوم سروده هاي حافظ و فردوسي را در نمي يابند بلكه همچون خر در گل مي مانند. نيما مي گويد:
حافظا اين چه كيد و دروغيست
كز زبان مي و جام و ساقيست
نالي ار تا ابد باورم نيست
كه بر آن عشق بازي كه باقيست
من بر آن عاشقم كه رونده است!
برخي دست در دست نئوكمونيست هاي بي سبيل مي گذارند، تا شايد جايي در پس دودهاي سيگارهاي زرد و متعفن شان و در خواب هاي افيوني و بنگ زدگي، دانشجويي و روشنفكرمآبي طبقات را، براي كارگري و كشاورزي بردارند كه سال هاست در طبقات اندوه و خشم جهنم داس و چكش استاليني فرو رفته اند و يا برخي از اين ميان دست به جنگ هاي حيدري - نعمتي مي زنند چنان بتي از اين و آن مي سازند،كه لات و عزا به پا بوسشان مي رود. ريشه را رها كرده اند و به برگ هاي زرد و افسرده چسبيده اند تا شايد بتوانند برگ افتاده را به زور به درخت بچسبانند. در واقع آنها در انديشه ي به كرسي نشاندن سخن خود هستند. مستبدهايي كه بت مي سازند تا بت باشند. چنان بلوايي از خودپسندي و خودبيني براه انداخته اند كه قوم گراها و تجزيه خواهان ايران پيش شان كم مي آورند! نمي دانم كساني كه امروز من من مي كنند و فكر مي كنند مي توانند تاوان انديشه ي مرده اي را، كه هيچ گاوي را ندوشيد مگر اينكه با لگد، آنها را بريزد،تمام خط خطي هاي سياه خود را با عنوان شعر سپيد به خورد عاشقان سينه چاك داد و جز عقده و نفرت نفزود را بدهند، و خود در دوران پيري همه ي كاسه و كوزه ها را دايي جان ناپلئون وار بر سر اين و آن بشكنند، در دامان چه مادري به جز همين بانو بزرگ شده اند كه به جاي اينكه سنگ چنين بانويي را به سينه بزنند، پاره آجر بر سر فرزند خلف و راستين او يعني خداوند سخن فردوسي پاكزاد مي زنند.
مجتبا پورمحسن:
حدیث ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا کودتای ۲۸ مرداد، حکایت مردمانی است که علاقهی وسیعی به خلق اسطورهها و شکست در برابر آنها دارند. اتفاقی که «شکست» را ترجیعبند تاریخ معاصر ما کرده است. (این وضعیت را یک دوست شاعر در عبارت زیبای «جنگ جهانی شکست» صورتبندی کرده است.) در سطر سطر کتاب «یک هفته با شاملو» میتوان کیش شخصیتی شاملو را دید. همچنان که در ابتدای کتاب آمده، شاملو پیش از انتشار کتاب، به ویرایش آن پرداخته است. هر چند که خیلی از نزدیکان شاملو در محافل خصوصی، فاش کردهاند که حدود نیمی از این کتاب به قلم خود شاملو نگاشته شده است... سطر سطر کتابِ «یک هفته با شاملو»، تلاشی است برای تثبیت موقعیت احمد شاملو به عنوان مرکز جهان. تلاشی که در قالبهای متنوع حماسهسرایی، مدح، مدح شبیه به ذم و... صورت میگیرد.
ما تمام عقبماندگیمان را به واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نسبت میدهیم، اما لحظهای فکر نمیکنیم که این آرمانگرایان عرصه سیاست و بتهای سیاسی نیستند که آرمان را میسازند، آنها صرفاً مصرفکنندگان فرهنگ آرمانسازی و آرمانخواهی هستند. اگر آرمانهای پوشالی عشقهای عمومی را محور اصلی آثار او بدانیم؛ «آیدا» فراتر از یک کاراکتر، دروغ بزرگی است که چند دهه به ناف ما بسته شد. آنهایی که انفعال سیاسی، اجتماعی و فرهنگی امروز را به آرمانستیزان چند دههی اخیر نسبت میدهند، کاش اندکی هم به خالقان آرمانهای تحقق نایافتنی بیندیشند.
شاملو در مقدمهی نسبتاً مفصلی که بر ترجمهی اشعار لورکا در کتاب «همچون کوچهیی بیانتها» نوشته، هیچ اشارهای به یکی از جنجالیترین وجوه زندگی لورکا یعنی تمایلات همجنسخواهانهاش نکرده است. شاید آن نیمه از وجود شاملو که میل شدیدی به جذب «تودهی» مردم داشت، میترسید که یارانش (تودهای که قرار بود او قهرمانش باشد) شهامت پذیرش همجنسخواهی لورکا را نداشته باشند، لورکایی که قرار بود بدیل قهرمان وطنیشان باشد.
شاملو صرفاً سراغ آن دسته از شاعرانی رفته که یا تفکری چریکی دربارهی شعر دارند و یا اینکه شاملو در ترجمه (همان اقتباس) چنین تصویری را در جهان آنان قرار داده است... او میانهای با شاعرانی که آثارشان از ارزش ادبی بالایی برخوردارند، ندارد.
شاملو میگوید حافظ به دلیل اینکه در قرن هشتم زندگی میکرده نمیتوانسته «اندیشهای علمی» داشته باشد. این فرض چه اساسی دارد؟ اصلاً اندیشهی علمی یعنی چه؟ اگر منظور او از علم، همان درک عامیانه است که به علوم تجربی اطلاق میشود، اندیشهورزی فلسفه هیچ سنخیتی با علم ندارد. اگر هم منظور او این است که در آن سالها، هنوز فلسفهی مدرن وجود نداشت، باید پرسید آیا تفکر حافظ در قرن هشتم کهنهتر است یا استدلال خود شاملو دربارهی حافظ؟ شاملو اکثر حافظ پژوهان را جزماندیش میداند و تحقیقاتش را «غیرعلمی» معرفی میکند، اما خود او غیرعلمیترین و جزماندیشانهترین حکمها را دربارهی حافظ و حافظپژوهان صادر میکند. دربارهی شیوهی «تصحیح» شاملو، صاحبنظران قبلاً بسیار سخن گفتهاند. اما من میتوانم از خودم بپرسم کدام یک از سطرهای مقدمهی شاملو بر حافظ از حداقل استدلال برخوردار بوده است؟ آیا تاویل ابیاتی از حافظ به کفر و عدم اعتقاد او به معاد، تایید تفکر سانسورگر نیست، آیا درک یک شاعر از جهان شعر باید همین قدر محدود باشد که گیرم به دفاع از شاعری دیگر، با استناد به اشعار، برای او احکام دینی صادر کند.
مقطع زمانی که احمد شاملو دربارهی فردوسی اظهارنظر میکند، بسیار مهم است. او در سال ۱۳۶۹ در دانشگاه برکلی، با استناد به تفکرات کمونیستی، فردوسی را به باد انتقاد میگیرد. او معتقد است که فردوسی، ناعادلانه ضحاک را مستبد معرفی میکند. اما همهی دفاع آقای شاملو از ضحاک مستبد، مبتنی بر جزوههای آموزشی مرام کمونیستی است:
«برای مبارزه با جهل و تعصب، بایستی باورها و اعتقادات مردم را تغییر داد و یکی از آنها باور غلطی است که ما به "شاهنامه" پیدا کردهایم. شاهنامه پر از جعل واقعیتهاست... فردوسی، هم نژادپرست و فئودال بود و کاری که در شاهنامه کرده است عبارت است از دفاع از طبقه و گروه خودش...»
از نظر شاملو، فردوسی نباید شخصیت ضحاک را منفی نشان میداد چون ضحاک، به زعم شاملو، طبقات اجتماعی را از بین برده بود و با ممانعت از تضاد طبقاتی؛ احتمالاً آرمان کمونیسم را برگیتی گستراند! همانطور که گفتم تاریخ ایراد این سخنان خیلی مهم است. سال ۱۳۶۹، تفکر کمونیسم در احتضار کامل به سر میبرد. بلوک شرق و شوروی، آمادهی اعلام رسمی اضمحلال کمونیسم بودند. با این همه احمد شاملو، که خود را شاعر و روشنفکری پیشرو میدانست با استناد به تفکرات جزم اندیشانهی کمونیستی، فردوسی را متهم به نژادپرستی میکرد. اگر یک سیاستمدار ناآگاه این استدلال را دربارهی شاهنامهی فردوسی میداشت چندان مهم نبود. اما واقعا تاسف انگیز است که یک شاعر، اثری ادبی مثل شاهنامه را با تفکراتی سیاسی بسنجد. چطور احمد شاملو، ضحاک مستبد را تطهیر میکند و او را به دلیل همسویی با مرام اشتراکی نیک میپندارد؟ اصلاً به فرض هم شاملو چنین اعتقادی داشته باشد، کدام منطقی به شاملو حق میدهد که دریافت خودش از ضحاک را همهی حقیقت بداند و به فردوسی حمله کند؟ منطق مرام اشتراکی؟! این تفکرات ماهیتاً تفاوتی با اعتقادات من درآوردی کسانی که حسین بن علی را مارکسیست معرفی میکردند، ندارد. همانهایی که اسلام را مدافع مرام اشتراکی معرفی میکردند و حتا اعلام میکردند که خدا هم سوسیالیست است. بیآنکه از خود بپرسند نقش پررنگ مالکیت خصوصی در اسلام، چه ارتباطی به عقاید سوسیالیستی دارد؟ …..
ایرج پزشکزاد:
هیچ دشمن خونخواری چنین تطاولی به حافظ نکرده است. نمیدانم شاملو به عظمت خرابکاری خود شعور کافی دارد یا نه؟!
«ابراهیم گلستان» / «نوشتن با دوربین»:
(شاملو) یک دوربین انداخته بود روی دوشش که: من میخوام اینجا برای شما عکاسی کنم. گفتم: من کار عکاسی ندارم... خیلی اوقاتش تلخ شد. چون اشخاص توی کت شون میره وقتی ازشون تعریف میکنند یه مقدار باورشون میشه ... اون آقای فعلا مرحوم (شاملو) که همین طور فحش میداد به من، خوب بدهد. کاشکی عوض اینکه فحش بده به من میرفت راجع به نقطه گذاری فکر بکنه، بعد کتاب بنویسه. این کار را نمیکرد. اون میخواست پول برای هروئینش دربیاره. مینوشت که ویرگول را جایی بگذارید که موقعی که دارید میخونید، نفستون میخواد تنگ بشه، جای ویرگول اون جاست! هیچکس هم تو مملکت نیست که به اندازه کافی شعور داشته باشه و بگه آقا ویرگول چه ربطی به نفس کشیدن داره. یعنی چی؟ قبلا که تو نوشته های فارسی ویرگول نبود، نفس نمیکشیدند و اینا که تو نوشته هاشون هی ویرگول میذارن، نفس تنگی دارن؟! آخه چی میگی؟ یا اون کتاب مرتیکه را بدزدی و بگویی که این خیلی فارسی اش بد بود، من اینو خواستم درست کنم و چون اصلش را گیر نیاوردم، از همین استفاده کردم و بازنویسی کردم. این حرف یعنی چی؟ یک کسی رفته یه کتابی ترجمه کرده. تو که میگی این بَده، تو چه میدونی که این بد ترجمه کرده اگر اصلش را نداری. شاید غلط ترجمه کرده؛ چی را میخواهی بهتر بنویسی؟ اون وقت شعر میخواد بگه!! میگه من کلاسیک را خیلی خوب میدونم. در حالی که از کلاسیک گفتن فقط «که از» را «کز» گفتن بلد شده. بعدش هم میشن شاعر آزادیخواه!! ... درک عمیقی از سینما نداشت وگرنه آن فیلمها را نمیساخت و آن فیلمنامه ها را نمینوشت... فروغ (فرخزاد) گفته بود او تموم شده، من دیگه کاری به شعرش ندارم. _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
کاربرانی که برای این ارسال از omidataeifard تشکر کرده اند sharifi, yazdan
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: جمعه، 9 بهمن ماه ، 1388 15:01:45 موضوع مطلب:
درود بر استاد عطایی فرد گرامی با این روشنگری نغزشان پیرامون "شعر نو " و سرایندگان اش. بسیار خواندنی و زیبا بود.
استادا از این نوشته ی بلند بالا نفس مان بند آمد ، اگر در این گونه نوشته ها از "ویرگول" بیشتر کاربری کنید ، سپاسگذار می شویم!! _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند omidataeifard
sayeh دبیر کارگروه وضعيت: آفلاين 30 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 207 امتياز: 0 تشکر کرده: 4 تشکر شده 52 بار در 46 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 27 بهمن ماه ، 1388 18:32:29 موضوع مطلب: شعر ایران
شعر در سرزمين ايـران، داراي ريشهي كهن است . يكي از دلايل ماندگاري اين سرودها، همان آهنگين بودن آنهاست كه باعث شده است كه مردمان ما، بيش از دستيافتن به شگرد نوشتن، بتوانند اين سرودها را از بركنند. البته مراد از شعر در اينجا، كلام آهنگين است و نه آن چه در در دوران اسلامي از آن به عنوان شعر ياد ميكنند و تعريفهاي ويژهاي بر آن به كار ميبرند. در حالي كه شعر در قالب كلي آن، اشعار دوران اسلامي را نيز در برميگيرد.
ناقدان ادبي ايـران در عهد اسلامي و تذكره نويسان فارسي، معمولا تـاريخ شعر ما را از دورهي اسلامي آغاز ميكنند و پيش از آن تـاريخ، شعر ايـراني را سرودهها و كلمات ... نثري ميدانند كه با ...آهنگهاي موسيقي همراه بود122كه به آن، نواي خسرواني ميگفتند.1
پارهاي از ناقدان ادبي ايـران در عهد اسلامي و تذكرهنويسان فارسي كوشيدند تا تـاريخ شعر فارسي، يا به زبان بهتر، تـاريخ شعر در ايـران را به دورهي پيش از سلطهي تازيان بر ايـن سرزمين، بكشانند. آنان يك بيت شعر پهلوي هفتهجايي را كه در اوايل دورهي اسلامي يـا پيشتر از آن به بهرام پنجم ملقب به « گـور» ( 438 ـ 420 ميلادي ) نسبت داده ميشد، با گردانيدن به پارسي دري و افزودن چند كلمهي عربي و فارسي بر آن، به صورتهاي مختلف عروضي در آوردند.2
مشكل از آنجا آغاز شد كه اديبان ايـران در دورهي اسلامي با قالبهاي معين و محدودي از اوزان(سرو)كار دارند كه در هر يك از آنها، شمارهي هجاهاي بلند و كوتاه با نظم و تناسب دقيقي معلوم شده است و اين همان اوزانست كه اصطلاحا آنها را اوزان عروضي مينامند و به غلط تصور ميكنند كه اين اوزان، از اوزان عروضي عرب به وجود آمده است. 3
در حالي كه در شعر ايـراني پيش از اسلام، نظم و ترتيب ويژه و با اين قالبها در مقياسهاي معين و محدود و منظم كه ما در شعر فارسي داريم... وجود نداست. بلكه در آنها، شمارهي هجاها مناط اعتبار بود.4
بايد تاكيد گردد كه يشتها، به ويژه يشتهاي كهنتر، مانند آبان يشت، مهريشت و چند فرگرد « ونديداد » و ...، كما بيش داراي قدمتي برابر عمر آرياييان ميباشند. تـاريخ ايجاد آنها به بيش از استقرار ايـرانيها در پشتهي ايـران، يعني به هزارههاي هفتم و هشتم پيش از ميلاد ميكشد.
در اين ميان، تـاريخ گاثها كه از سوي زرتشت سروده شدهاند، روشن و دقيق است. اين سرودها بايد مربوط به دوران پيش و بعد از بعثت زرتشت به پيامبري باشد، يعني حدود سالهاي 1728 پيش از ميلاد و يا 2349 سال پيش از هجرت. در گاثها، اشارههاي بسيار روشن به منظوم بودن اين سرودهها، وجود دارد:
اي جاماسبِ هوگوي فرزانه!
اينك، سخناني پيوسته به تو ميآموزم، نه ناپيوسته، تا تو آنها را به دل نيوشا و پريستارباشي ( يسنا، هات 46 بند 17 ).
پيوسته يا منظوم در اينجا، عبارت است ازafshman اوستايي كه به ظاهر صورت ديگري است از afsman است كه در گزارش پهلوي به Palman يعني پيمان، بـرگـردانده شده است. همچنين، نـاپيوسته يـا منثور يـا نـامنظم، تـرجمهي
an-afshman است.
فردوسي نيز، از همين واژه، ( پيوسته، پيوند و ... )، به عنوان منظوم كردن و يا به « شعر درآوردن» بهره گرفته است:
يكي نـامه ديـدم، پـر از داستان سخنهـاي آن پـرمنش راستـان
فسانه، كهـن بـود و منثـور بـود طبـايع، ز« پيونـد» آن دور بـود
نبـردي به « پيوند» او، كس گمان پرانديشه گشت، اين دل شادمان...
گرفتـم بـه گـوينده بـر، آفـرين كـه « پيونـد» را راه داد، انـدرين
اگـر چـه « نپيوست» جـز اندكي زبـزم و ز رزم از هـزاران يكــي
همو بــود، گـوينـده را راهبـر كـه شاهي نشاينـد، بـرگـاه بر...
و يا
زگفتـار دهقـان، يكـي داستـان به «پيونـدم» از گفتـهي بـاستان
نخستين سرود گاثها ( اَهُونَوَدگاه ) از قطعههاي 3 مصراعي تشكيل يافته كه هر مصراع داراي شانزده هجا ( سيلاب ) است.
دومين سرود ( اُشَتَودگاه )، داراي قطعههاي پنج مصراعي است كه هر مصراع از يازده هجا تشكيل گرديده.
سومين گاثها ( سِپنتمدگاه )، داراي قطعههاي چهار مصراعي است كه هر مصراع آن، يازده هجا دارد.
چهارمين سرود ( وُهُو خشترَگاه )، از قطعههاي سه مصراعي چهارده هجايي متشكل ميباشد.
پنجمين ( وهَي شتوا يشتگاه )، از قطعههايي درست شده است كه هر يك از آنها، دو مصراع بلندِ نوزده هجايي و دو مصراع كوتاهِ دوازده هجايي دارد.
از سوي ديگر، چنان كه گفته شد، «يشتها» هم منظوم بودهاند :
اين قطعات بيشتر در يشتها، با شعرهاي 8 و 10 و 12 هجايي و در يسناها و فرگرد 2 و 19 وندي داد، به چشم ميآيند. 5
قسمت بسيار بزرگي از اشعار اوستا، در قرون متآخر پيش از اسلام، بر اثر وارد كردن كلماتي براي توضيح مفردات يا تركيبات مشكلِ كهن در آنها و يا در نتيجهي افزودن عباراتي به نثر در وسط قطعات منظوم و همچنين براثر اشتباهات نساخ]ها[ كه در همه ادوار صورت گرفته، از هيات نظمبيرون آمده است. ]در نتيجه[، پيدا كردن صورت اصلي منظوم در آنها، كاري دشوار و مستلزم دقت بسيار است. تنها در گاثها، وجود يك سنت در كتابت، يعني جدا نوشتن مصراعها از يكديگر و نهادن علامت فارق ميان آنها، اين صعوبت را كمتر كرده است.6
امروزه، اطلاعات علمي دقيق، از وجود قسمتهاي منظوم در اوستا، براثر كوششهايي است كه پارهاي از اوستاشناسان سدهي 19 ميلادي مانند « وسترگارد» [westergard] بـراي يـافتن نظم در قسمتي از گـاثها، يعني« هـاي» 34 ـ 28 و 50 ـ42 و 52 از يسناها و « وستفال» [westphal] براي يافتن نظم در هوم يشت، « هاي»9 از يسناها و« هرمانتُرِپل»
[Herman Torpel] براي يافتن قطعات منظوم در يشتهاي 5 و 10 و 13 و 22 و در« هاي» 10 و 11 و 56 از يسناها و فـرگـرد 2 و 19 « ونديداد ».
كوششهاي « اوريلمـايـر»[Aurel Mayer] و «گِلدنر» [Geldner] در همان اوان، قسمتي از قواعد نظم را روشنتر كرد. اين كوششها، هنوز هم ادامه دارد و تاكنون قسمت بزرگي از قطعات منظوم اوستا به دست آمده است.
در لهجههاي ميانهي ايـراني، تقريبا همه جا به بازماندههايي از اشعار و گاه به منظومههاي قابل توجهي باز ميخوريم و از آن جمله است در آثار مانوي و زرواني و پهلوي شمالي ( پارتي اشكاني ) و پهلوي جنوبي ( ساساني، پارسي ميانه ) و سغدي و ختني.
اشكالِ بزرگ براي يافتن متون بازمانده از لهجههاي ميانهي ايـران، عبارت است از خطوط ناقص سرياني آنها و عدم تحرير بسياري از مصوتها و وجود هوزوارش ( يعني ايده اوگرامهاي آرامي ، در بعضياز آن ).
علاوه بر اين، نسخهها يا كتيبهها و يا كتابهايي كه از اين لهجهها به دست آمده، غالبا مغشوش و گاه ناخوانا و مقرون به غلطهاي كتابتي است. مطلب ديگر آن كه در بعضي از آنها، مفسران و محرران و ناسخان از باب توضيح، كلماتي افزوده و متن را از صورت اصيل و قديم خود بيرون آوردهاند.7
اما با وجود همهي مشكلات، در تحقيقاتي كه تاكنون از سوي زبانشناسان ( به ويژه زبان شناسان اروپايي ) به عمل آمده، معلوم گرديده است كه سنگنوشتهي روزبانهي شاپور اول ( 271ـ241 ميلادي ) در حاجيآباد، مركب از اشعار هفت هجايي است ( F.C.Andreas ).
متنهاي مانوي به دست آمده در تورفان، به دو لهجهي ميانهي ايـران، يعني پهلوي اشكاني و پهلوي جنوبي نوشته شدهاند. از آنجا كه خط اين متنها، سرياني است كه تـا حـدودي بر تلفظ و اصوات ايـراني هم آهنگ شده، دستيابي به صورتهـاي شعري در آنها آسـانتر است. در ايـن متنها، اشعار بـا وزن هشتهجايي، بيشتر به چشم ميخورد. اما اشعار پنج، شش، هفت،نه، ده و يازده هجايي هم در ميان آنها ديده ميشود ( E.Benreniste ).
همچنين، كشف ديگر آقاي « بنونيست» دربارهي منظوم بودن كتابهاي « اياذگار زريران» و « درخت آسوريك» كه اصل اشعار آنها به پهلوي اشكاني است و نيز « جاماسپ نامگ» كه به پهلوي ساساني سروده شده است، بسيار مهم و با ارزش ميباشند.
منظومه اياذگار زريران كه بعد از يشتها، قديميترين منظومه حماسي ايـراني و واسطه ميان يشتها و منظومه حماسي دورهي اسلامي است، از قطعات پنج و گاهي چهار وشش مصراعي پديد آمده و مصراعها، داراي شش هجاست.
درخت آسوريك، منظومهاي است با مصراعهاي شش و يازده هجايي با چهار تكه ( نزديك به بحرمتقارب ). جاماسپنامگ، منظومهاي است بيست هجايي با مدخل شش هجايي. همچنين، آقاي نيبرگ ( H.S.Neberg ) موفق به يافتن بازماندهي ستايش زروان ( خداي زمان )، در« بندهش» گرديد.
افـزون بر منظومههـايي به لهجهي پهلـوي، ( اشكاني و ساساني )، در آثـار به جامانده از لهجههاي ميانهي ديگر « مانند سغدي و ختني نيز قطعات منظوم به دست آمده است».9
اما اين كه بعضي تصور كردهاند. قافيه را ايـرانيان از اعراب گرفتهاند، اشتباه بزرگ است. زيرا در همان اشعار لهجات ميانه ملاحظه ميكنيم كه موضوع قافيه، گاه ملحوظ است... 10
بدينسان، معلوم ميشود كه شعر در ايـران كه از مصراعهاي آزاد ( بيقافيه ) شروع شده بود، بعد از يك تحول طولاني كه طي قرون صورت گرفته بود، به داشتن قوافي ناقص و گاه كامل كشيده شده و اين تحول در قوافي، البته در دوران اسلامي هم امتداد يافت. چنان كه قافيه در شعر فارسي دري، روز به روز كاملتر و دشوارترگرديد.11
نوشتار : دكتر هوشنگ طالع
1ـ همان ـ ص چهارده و پانزده
2ـ همان ـ ص پانزده
3ـ گنجسخن ـ ص شانزده
4ـ همان
5ـ همان ـ ص شانزده و هفده
6ـ همان ـ ص بيست و چهار
7ـ همانـ ص بيست و شش
8ـ همانـ ص بيست و شش
9ـ همانـ ص سي و دو
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: سه شنبه، 27 بهمن ماه ، 1388 20:16:45 موضوع مطلب:
با درود
عروض و ديگر فنون شعر را عربها از ايرانيان گرفته اند
بيت فسانه كهن بود و منثور بود از فردوسي نيست
تاريخ زايش زرتشت شش هزاره قبل از هخامنشيان است
اشتباه شما دوستان و مدير تالار در اين است كه از خواندن كتابهاي مرجعي كه برايتان نوشته ام چشمپوشي كرده و به فراموشي سپرده ايد _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: شنبه، 1 اسفند ماه ، 1388 20:06:39 موضوع مطلب:
با درود و سپاس
باشد كه با روشنگري و همياري درفش هما ( همسويان ميهن سالاري ايران) را برافرازيم
پاينده باد ايران بزرگ اريايي _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 2 اسفند ماه ، 1388 17:35:29 موضوع مطلب:
درود
من چندی است که در حال خواندن جستارهای استاد عطایی فرد گرامی درباره ی میهن سالاری ، در تارنگار ِ پُر مایه ی ایشان هستم. از همه ی دوستان هم می خواهم که به آن دست از نوشتارهای استاد نگاهی ویژه بیافکنند ، تا با این رویکرد روا و درست بیشتر آشنا گردند.
به دستان ِ پاک ِ دلیر ِ دبیران ِ ایران زمین
گران-مایه استاد عطافرد ِ گوهر بَرین
اِبَر پهنه ی پاک ِ ایران ، درفش هما
فراز آوریم کین بُوَد مامِ میهن ، سِتا _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 20 خرداد ماه ، 1389 19:34:10 موضوع مطلب:
امید عطایی فرد:
شاملو شاعر کمونیست در سخنرانی کذایی اش در دانشگاه برکلی (کشور کاپیتالستی امریکا!) چنین افاضاتی دارد: شما اگر فقط به خواندن بخش پادشاهى ضحاک شاهنامه اکتفا کنيد، مطلقاً چيزى از اصل قضيه دستگيرتان نمىشود، همينقدر مىبينيد بابايى آمده به تخت نشسته که مارهايى روى شانههايش است و چون ناچار است از مغز سر جوانان به آنها خوراک بدهد تا راحتش بگذارند مردم به ستوه مىآيند و انقلاب مىکنند و دمار از روزگارش برمىآورند و فريدون را به تخت مىنشانند، و قهرمان اصلى انقلاب هم آهنگرى است که چرمپارهى آهنگريش را توک چوب مىکند. البته فکر نکنيد فردوسى عليهالرحمه نمىدانسته براى انقلاب کردن لازم نيست حتماً يکى چيزى را توکِ چوب کند؛ منتها اين چرمپاره را براى بعد که بايد به نشانهى همبستگىِ طبقاتىِ غارتکنندگان و غارتشوندگان درفش کاويانى علم بشود لازمدارد. اما وقتى به بخش پادشاهى فريدون رسيديد، آنهم به شرطى که سرسرى از روى مطلب نگذريد، تازه شستتان خبردارمىشود که اول مارهاى روى شانهى ضحاک بيچاره بهانه بوده وچيزى که فردوسى از شما قايم کرده و درجاى خود صدايش را بالا نياورده انقلاب طبقاتى او بوده... با کمال حيرت درمىيابيد آهنگر قهرمان دورهى ضحاک جاهلى بى سر و پا و خائن به منافع طبقات محروم از آب درآمده! .... طبيعىاست که درنظر فردى برخوردار از منافع نظام طبقاتى، ضحاک بايد محکوم بشود و رسالت انقلابى کاوهى پيشهورِ بدبختِ فاقد حقوق اجتماعى بايد در آستانهى پيروزى به آخر برسد و تنها چرمپارهى آهنگريش براى تحميق تودهها، به نشان پيوستگى خللناپذير شاه و مردم بهصورت درفش سلطنتى درآيد(!!!)/
پاسخ: به راستی با سرسپردگان لنین چگونه باید برخورد کرد؟ این شاعرک در مجموعه «قطعنامه» درباره «تقی ارانی» که عمله ی مکتب نکبت بار کمونیسم در ایران بود، میگوید: «تو نمیدانی زندگی چیست فتح چیست تو نمیدانی ارانی کیست» !! جوانان هوشیار ایران میدانند که ارانی کیست! آیا ننگ نامه ی «هوای تازه» که گندابی از مدایح درباره جاسوسان میهن فروش توده ای است را باید حماسه ملی و شامبیاتلو را شاعر بزرگ ملی نام نهاد؟!! تفو بر آن نشریات و نویسندگان روشنفکرنما...
یک سند از ضحاک ماردوش، مهر ۴۵۰۰ ساله ای است که نقش آن را در رویه ۱۳۳ از کتاب «آفرینش خدایان» آورده ام و نیز برای روی جلد داستان بلندی که نوشته ام: «افسون فریدون» استفاده کرده ام. در این مهر، ضحاک با مارهای شانه اش دیده میشود و بر فراز سرش یک گرز گاوچهره به چشم میخورد. بنابراین نه فردوسی بزرگ بلکه شاملوی شوم بخت، دروغگو و نیرنگ باز است. ضحاک در کنار کشتارهایش، زنان و دوشیزگان را به زور میربود و در حرمسرایش جای میداد. آیا چنین کرداری را شاهانی چون فریدون و داریوش و انوشیروان داشته اند؟ آیا کاوه، این آهنگر ستمدیده که ۱۷ فرزندش را ضحاک کشته بود، نباید دست به قیام میزد؟ کاوه ی بزرگ از این شعور و آگاهی برخوردار بود که هر کاری را باید به کاردان سپرد و برای همین مدعی تاج و تخت نشد و آن را به فریدون سپرد. و میبینیم که پسرانش به پاداش رزم آوری و میهن دوستیشان، به سپهسالاری میرسند و در رده ی خاندانهای بزرگ ایران به شمار می آیند. برای ملت ایران مایه بسی افتخار است که درفش ملی ایشان چرمپاره ی آهنگری دلاور بوده... از سوی دیگر اگر فردوسی بزرگ هوادار نظام مطلقه سلطنتی بود، هیچگاه با انصاف و شجاعت و امانت، اشتباهات شهریارانی چون جمشید و نوذر و یزدگرد بزهکار و شیرویه و غیره را گوشزد نمیکرد. {در این باره بنگرید به پیشگفتاری که در کتاب «دیباچه شاهنامه» نگاشته ام.}
زورخانه یادگاریست از ورزشگاه رزمی ایرانیان در برابر دشمنان ترک و تازی و مغولی که با شنیدن سروده های میهنی به وجد در می آمدند و از سرزمین و هویت ملی خویش پاسداری میکردند. شاید شامبیاتلو دلش میخواست سروده های بند تنبانی او را میخواندند و به جای میل و کباده، منقل و وافور مینهادند!! شاید دوست داشت هر روز صبح «خروس زری پیرهن پری» از رادیو پخش میشد!! و یا به شاهکار دیگرش «ننه دریا» جایزه نوبل میدادند!! از همه ی این حرفها که بگذریم شامبیاتلو و همپالکی هایش بوقلمون صفت و فرصت طلب بودند. مگر خود او در کتاب جمعه (۴/۲/۱۳۵۹) در شعرش از «کاوه های اعماق» یاد نکرده؟ و جالبست که در همان نشریه (به تاریخ ۶/۱۰/۱۳۵۸) داستان کاوه را فریب حماسی خوانده بود. حتا در یکی از مقالاتش یکی از مخالفان خود را به ضحاک تشبیه کرده!! (شناختنامه شاملو/ جواد مجابی) سرانجام قسم روباه را باور کنیم یا دم خروس زری را؟! باز هم خوب است که شاملو خودش را «درازگوشی سوده پشت در ابری از مگس» خوانده و اعتراف میکند: «از نام قبیله ام شرمسارم. پدرم با یک حلقه به آوارگان افغان میرسد». _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 20 خرداد ماه ، 1389 19:35:34 موضوع مطلب:
شاملو که عقده حقارت و حسادت وجودش را پر کرده بود، از روشن اندیشان راستین میهراسید و به قول«اخوان ثالث» میخواست خودش به هر قیمتی مطرح شود. و این جوانان نادان بوده اند که بهایی بس سنگین برای این شیشه ی گوهرنما پرداخته اند. آن انجمنهای رنگارنگ و جایزه های مزورانه ریشه در کثیفترین باندهای بیگانه و ایران ستیز دارد. جالبست که این حرفهایش به راستی درباره خودش صدق میکند:
• بگذاريد يک حکم کلى صادرکنم و آب پاکى را رو دستتان بريزم: همهى خودکامههاى روزگار ديوانه بودهاند. دانش روانشناسى بهراحتى مىتواند اين نکته را ثابت کند. و اگر بخواهم به حکم خود شمول بيشترى بدهم بايد آن را به اين صورت اصلاح کنم که: خودکامههاى تاريخ از دَم يک يک چيزىشان مىشده: همهشان از دَم، مَشَنگ بودهاند و در بيشترشان مشنگى تا حد وصول به مقام عالى ديوانهى زنجيرى پيش مىرفته. يعنى دوروبرىها، غلامهاى جاننثار و چاکران خانهزاد، آنقدر دوروبرشان موسموس کردهاند و دُمبشان را توى بشقاب گذاشتهاند و بعضى جاهاشان را ليس کشيدهاند و نابغهى عظيمالشأن و داهى کبير و رهبر خردمند چَپانِشان کردهاند که يواشيواش امر به خود حريفان مشتبه شده و آخرسرىها ديگر يکهو يابو ورشان داشته است ؛
پاسخ: به راستی دنیای این دیوانه ی ادیب! با دنیای دیگران بسیار فرق میکرد. این نابغه ی بادآورده در همه چیز متخصص و کارشناس مینمود: شعر! داستان! موسیقی! تصحیح دیوان حافظ (برای نمونه: بیا ساقی را کرده: بیا صوفی)! ترجمه (تا اندازه ای زبان فارسی را بلد بود؛ بیشتر هم لغتهای پایین تنه را...)، و از همه جالبتر اینکه مانند شرلوک هولمز در حوزه تاریخ کشفیاتی داشته است. از آنجا که شاهنامه و همه ی تاریخها دروغ است ایشان با الهامات (دلارهای) غیبی کشف فرموده اند که:
• وقتى که رد اسطورهى ضحاک را توى تاريخ بگيريم به اين حقيقت مىرسيم که ضحاک فردوسى درست همان گئومات غاصبى است که داريوش از برديا ساخته بود.(!!!!!)
پاسخ: شگفتا! کدام تاریخ؟ مگر تو تاریخ را نفی نکرده ای و داریوش کبیر را شیاد و فردوسی بزرگ را گربز و حیله گر نخوانده ای؟ هر شاهنامه خوانی میداند که فریدون از سلسله پیشدادی بوده و زمان داریوش (دارا) مربوط به هخامنشیان است. البته بعید نیست که داریوش هخامنشی از ترس اینکه با وافور به او یورش ببری، دست به تحریف تاریخ زده است! شاهان هخامنشی و ساسانی که مورد نکوهش شامبیاتلو هستند، پیشاپیش سپاهیان، به جنگ با دشمنان میشتافتند و خویشاوندان نزدیکشان پا به پای سپاهیان در راه میهن جان میباختند ؛ نه آنکه در پس منقل سنگر بگیرند! و اما از دیگر کرامات شیخ شیره ای این است که:
• هنگامىکه در مصر خبر به گوشکمبوجيه رسيد، خواه بدينسبب که فردى به دروغ خود را برديا خوانده و خواه بهتصور اينکه فريبش داده، برديا را نکشتهاند سخت بهخشم آمد. و اينجا دو روايت هست: يکى آنکه از فرط خشم جنونآميز دست به خودکشى زد، يکى اينکه بىدرنگ به پشت اسب جست تا به ايران بتازد. و براثر اين حرکت ناگهانى خنجرى که بر کمر داشت به شکمش فرو رفت و از زخم آن بمرد. که اين روايت اخير يکسره مجعولاست. حجارىهاى تختجمشيد نشانمىدهد که حتا سربازان عادى هم خنجر بدون نيام بر کمر نمىزدهاند چه رسد به پادشاه.... وقتى خبر قيام برديا به مصر رسيد، داريوش و ديگر سران ارتش، سر کمبوجيه را زير آب کردند و به ايران تاختند تا به قوهى قهريه دست برديا را کوتاه کنند.
پاسخ: کارآگاه شامبیاتلو اگرچه ظاهرا آدم باشرف و راستگوییست اما به قول خودش حافظه تاریخی ندارد و یادش نمی آید که هرودوت (کتاب سوم) نوشته است که کمبوجیه: در حینی که بر زین سوار میشد، غلاف خنجرش افتاد و تیغ برهنه رانش را مجروح کرد..../ و در اثر همین زخم و عفونت آن کمبوجیه درگذشت. داریوش قاتل کمبوجیه نبود. اما ادامه افاضات علمی ـ ادبی ایشان در یک محفل ظاهرا آکادمیک (دانشگاه برکلی):
• فقط ميان مجانين تاريخى حساب کمبوجيهى بينوا از الباقى جداست. اين آقا از آن نوع مَلَنگهايى بود که براى گرد و خاک کردن لزومى نداشت دور و برىها پارچهى سرخ جلو پوزهاش تکان بدهند يا خار زير دمبش بگذارند. چون بهقول معروف خودمان از همان اوان بلوغ مادهاش مستعد بود و بىدمبک مىرقصيد. اين مردک خلوضع (که اشراف هم تنها بههمين دليل او را بهتخت نشانده بودند که افسارش تو چنگ خودشانباشد) پس از رسيدن به مصر و پيروزى بر آن و جنايات بىشمارى که در آن نواحى کرد، بهکلى زنجيرى شد. غش و ضعف و صرع و حالتى شبيه به هارى بهاش دست داد. و براى چپاول مصريان به آنجا لشگر کشيد، چون جنگ و جهانگشايى که نخست با غارت اموال ملل مغلوب و پس از آن، با دريافت سالانهى باج وخراج از ايشان ملازمه داشته، در آن روزگار براى سرداران سپاه که تنها از طبقهى اشراف انتخاب مىشدند، نوعى کار توليدى بسيار ثمربخش بهحسابمىآمده.البته اگر بتوان غارت و باجخورى را کار توليدى گفت!) )
پاسخ: «دون کیشوت شاملو» در عالم هپروت، خود را بردیا تلقی میکرد که باید نظام پرولتاریا را زیر همان پارچه محیض سرخ برپا کند. ازآنجا که رفیق شامبیاتلو موسیقی سنتی ایرانی را حرام فرموده بودند، بنابراین ایشان حتا با دمبک هم، رقص قزاقی (حرکات موزون قبیله شان) را انجام نمیدادند. یادمان باشد که کمبوجیه را نه اشراف بلکه پدرش کورش کبیر به ولیعهدی برگزیده بود. پس از گشایش بابل، کمبوجیه مانند پدرش به آیین مردم احترام میگذارد و برپایه کتیبه نبونید: کمبوجيه پسر کوروش، به نيايشگاه برفت و پيشکشيهايي را با دست خويش بر پيکر نَبو فراز برد. سپس از نزد نَـبـو بسوي اسگيله فرا رفت و در برابر بِـل و خدا مـاربيتي، گوسفندي را پيشکش بکرد.
اسناد تاریخی مصر حکایت از آن دارند که کمبوجیه در آنجا بیمارستان و دانشگاه ساخت و به اندازه ای محبوب بود که مصریان او را در رده ایزدان میدانستند. پژوهشگرانی چون مری بویس و شهبازی نیز نسبتهای ناروا به کمبوجیه را رد کرده اند. گزنوفون آورده که به فرمان شاهنشاه کورش هخامنشی، سپاهیان حق غارت نداشتند و توشه و ابزارهایی برای خودشان به همراه داشتند. بویس با اشاره به اینکه تمام داستانهای مربوط به تبهکاری های کمبوجیه جعلی است می افزاید: کمبوجیه در حقیقت فرمانروایی معقول و سیاستمداری با تدبیر بوده است... احترام به قانون و نظم یکی از وجوه اشا {راستی و درستی} و از خصوصیات برجسته ی رفتار و کردار کمبوجیه بوده است. <تاریخ کیش زرتشت، جلد دوم، فصل پنجم> _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 20 خرداد ماه ، 1389 19:36:38 موضوع مطلب:
• شاملو درباره عصر درخشان ساسانی میگوید: براى اشراف، زنان درشمار اموال خصوصى بودند نه به معنى نيمى از جامعهى انسانى. اين بود که درکمال حرامزادگى حکم مزدک را تعميم دادند و او را متهم کردند که زنان را نيز در تعلق تمامى مردان خواسته است. آن «اشتراک در کدخدايى» که بيرونى به ضحاک نسبت داده، همان تهمت شرمآورى است که بعدها به آئين مزدک نيز بسته شد، زيرا کدخدايى به معنى دامادى و شوهرى است، مقابل کدبانويى... ماجراى انوشيروان را همه مىدانند و مکررنمىکنم. اين حرامزادهى آدمخوار با روحانيان مواضعه کرده که اگر او را بهجاى برادرانش به سلطنت رسانند ريشهى مزدکيان را براندازد. نوشتهاند که تنها در يک روز به قولى يکصد و سىهزار مزدکى را در سراسر کشور به تزوير گرفتار کردند و از سر تا کمر، واژگونه در چالههاى آهک کاشتند. اين عمل چنان نفرتى بهوجود آورد که دستگاه تبليغاتى رژيم براى زدودن آثار آن به کار افتاد تا با نمايشات خر رنگ کنى از قبيل زنجير عدل و غيره و غيره از آن ديو خونخوار فرشتهاى بسازند. و ساختند هم. و چنان ساختند که توانستند شايد براى هميشه تاريخ را فريب بدهند، چنان که امروز هم وقتى نام انوشيروان را مىشنويم خواه و ناخواه کلمهى عادل به ذهن ما متبادرمىشود.
زنده است نام فرخ نوشيروان به عدل گرچه بسى گذشت که نوشيروان نماند
بيچاره سعدى !
پاسخ: بیچاره شاملوی نادان و شهرت طلب! ایران را با یونان و روم و چین و هند در زمانهای باستان اشتباه گرفته است!! «کریستیان بارتلمه» در رساله ی «زن در حقوق ساسانی» مینویسد: تربیت علمی در میان زنان امپراتوری ساسانی شیوع داشته است. مطالعه و تحصیل علم حقوق در میان زنان عصر ساسانی بیگانه و نامأنوس نبوده است. و تصور نمی رود که این علاقه به مطالعه، در مورد رشته های عمومی تر و غیر اختصاصی تر کمتر موجود بوده است. دختر می توانست به پدر و یا قیم خود اظهار دارد که از قبول ازدواج پیشنهادی او خودداری خواهد کرد، و پدر نیز ناگزیر از قبول سخن وی می گردید. بدین ترتیب، پدر مجاز نبوده است که دختر خود را به ازدواج مجبور کند و یا حتی هنگام اجتناب دختر خود از ازدواج، نمی توانسته است او را از ارث محروم سازد و یا به وسیله دیگری او را کیفر دهد. در مورد این گونه مسایل، مردم عصر ساسانی، کم تعصب و دارای سعه ی صدر و افق نظر و بینشی بلند بوده اند. زن می توانسته است در دادگاه به نفع خود اقامه دعوی کند. در موارد متعددی گزارش شده است که شوهری حق تصرف در قسمت معینی از اموال خانوادگی و یا بهای آن را صریحا به زن خود واگذار کرده است. در یک مورد جالب دیگر می خوانیم که مردی با دو زن قراردادی می بندد که یک شرکت سهامی تجارتی تشکیل دهند و در این شرکت هر یک از سه طرف دارای حقوق برابر باشند به استثنای حق فسخ قرارداد که از مرد باقی می ماند. از آنچه که منابع و مآخذ ما با اطمینان خاطر در اختیار ما می گذارند، می توانید ملاحظه کنید که زن در شاهنشاهی ساسانی، به راستی راه تعالی و استقلال حقوقی خود را می پیموده و نیز بخش بزرگی از این راه را در پشت سر داشته است. لیکن پیروزی عرب و سقوط شاهنشاهی ساسانی دوباره موجب شد که این موفقیت های زن، همه یکباره طریق زوال و تباهی در پیش گیرند.
* * *
و اما درباره خباثت و زن بارگی «مزدک بامدادان» پدرخوانده ی «الف.بامداد» بنگرید به نوشتار «فتنه ی مزدک» در تارنمای: ((www.hakhamaneshian.net . اشتراک زنان از سوی مزدک نه یک تهمت بلکه واقعیتی شرم آورست. خسرو انوشیروان که حرامزاده ی آدمخوار لقب گرفته هرگز حیوانات وحشی و ددانی چون مزدک و اوباش پیرو او را نمیخورد!! ایران ساسانی در عصر این شاهنشاه بزرگ در اوج رفاه و آسایش بود. یکسدهزار که سهل است برای ماندگاری ایران اگر لازم باشد باید یک میلیون تن نیز پاکسازی شوند تا نسلهای آینده به آتش جهالت و چپالت! آنان نسوزند. و اما درباره حرامزادگی! انوشیروان ، حضرت مورخ الشعرا فرموده است:
• قباد هنگام عبور از اصفهان شبى را با دختر دهقانى به سر مىبرد و سالها بعد خبر پيدا مىکند که همخوابهى يکشبهى شاهنشاه برايش يک پسر کاکل زرى به دنيا آورده که بعدها انوشيروان نام مىگيرد و به سلطنت مىرسد. خوب، اين که نمىشود. مگر ممکناست يک چنان پادشاه جَم جاهى همينجورى از يک زن هشت من نُه شاهى طبقهى بقال چغال به دنيا آمده باشد؟ اين است که قبلا بهترتيبى نژاد دختر مورد تحقيق قرار مىگيرد و بىدرنگ کاشف بهعمل مىآيد که نخير، هيچ جاى نگرانى نيست، دختره از تخم و ترکهى جمشيد است و خون شاهان در رگهايش جارى است!
پاسخ: مورخ راستگوی ما (احمد چپ جاه) که برای جوانان اشک تمساح میریزد و دم از حقیقت میزند در اینجا چند گاف کوچولو کرده: (۱) قباد در اهواز، و نه اصفهان، دختر دهقان (به قول شاعر مردمی: دختره!!) را خواستگاری میکند. نه آنکه مانند رفقا: ضحاک و مزدک، دختر مردم را به زور برباید. (۲) قباد نه یک شب بلکه هفت شب در نزد دختر دهقان به سر میبرد. (۳) سپس برای بستن پیمان نامه ای به سوی شاه هیتال میرود و دوباره به اهواز بازمیگردد. بازگشت او به اهواز همزمان با زایش کسرا (انوشیروان) میباشد. بنابراین نه سالها بلکه حدود ۹ ماه از همسرش دور بود. (۴) دهقان با بقال (که مورد تحقیر شامبیاتلوست) فرق میکند و رفیق مورخ ما این دو پیشه را ازهم تشخیص نمیدهد! دهقانان، طبقه ای بزرگزاده و برجسته بودند که با چکش بر کله شان نمیکوفتند و با داس، سرشان را نمیبریدند! آنطور که مرشد استالین لطف فرموده بودند. و سرانجام اینکه آن دهقان خود را از تبار فریدون میدانست و نه جمشید. بنازم به این همه دقت و امانت!
رفیق شامبیاتلو آنچنان غرق در انقلاب اشتراکی و بلبشوییکی! خود است که میپندارد همه از هر قشر و پیشه و صنفی باید آنارشیست باشند و از سر تقصیر این بزرگان نیز نمی گذرد:
• خوارزمی و خیام و امثالهم نمیتوانستند انقلاب اجتماعی را طرح بریزند و یا به پیش برانند و دانششان هم چیزی نبود که به کار توده ها بیاید و همان بهتر.
پاسخ: با خواندن این اراجیف به یاد این شعرواره ی فروغ فرخزاد افتادم: در غارهای تنهایی، بیهودگی به دنیا آمد. خون بوی بنگ و افیون میداد. زنهای باردار، نوزادهای بی سر زاییدند و گاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند./
به راستی این نوزاد بی کله ی بنگی میدانست که چه میگوید؟ خوارزمی پرآوازه که لگاریتم به نام اوست و خیام دانشمند که شاعر مشهور ایران در جهان نیز هست، باید مانند «احمداُف» پرچم پرولتاریا را بلند میکردند! دانش آنها (جبر و ریاضی و هندسه و گاهشماری و غیره) به درد توده ها نمیخورد!!!! باز جای شکرش باقیست که ناایرانیان شرافتمند از سهم و تاثیر چنین دانشمندانی بر تمدن نوین بشری سخن رانده و تقدیر کرده اند. به راستی که این رباعی خیام نیشابوری در وصف شاملو و نوچگانش است:
گاویست در آسمان و نامش پروین یک گاو دگر نهفته در زیر زمین
چشم خِـرَدَت باز کـن از روی یقین زیر وزبر دوگاو، مشتی خر بین!
[برای آگاهی بیشتر: antishamlu.persianblog.ir + عطر گیسو/ استاد امین اله رشیدی] _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: پنجشنبه، 20 خرداد ماه ، 1389 19:37:48 موضوع مطلب:
و اما ببینیم چگونه در دهه 1340 رضا براهنی آزادانه در کتاب طلا در مس، اخوان ثالث (سراینده میهنگرا) را در زندان جهان وطنی اش می اندازد: غرق شدن در خرافات مضحک و بچگانه ملی؛ قومی را تنها به صرف اینکه عده ای از مورخانش (؟)دخالتی ناچیز (!)در بعضی از صفحات تاریخ ایران کرده اند «عرب بیشرم دروغزن» نامیدن... قومی که هنوز پنجره منزل تو به آفتاب قبله او باز میشود؛ از سکوی تعصب برای خراسان قدیم و ایران عهد بوق (!) مرز تعیین کردن و حوزه قدیم اوستا را به مرزبانان آینده ایران نشان دادن؛ عقده مرزپرستی؛ پناهنده زرتشت؛ اخوانی که میخواهد به یاری ایزدان و امشاسپندان، متصرفات ایرانی – خراسانی روسیه را پس بگیرد؛ آخر این چه نوع طرز تفکر فرهنگی است که اخوان من غیر مستقیم پیشنهاد میکند که قصص سامی و عربی را که وارد ادبیات فارسی شده اند به دور بریزیم و فقط بچسبیم به همان اساطیر مندرج در شاهنامه... این کینه توزی احمقانه با قصص سامی چه معنایی دارد؟... نمیتوان قصه رستم و اسفندیار را از قصه یوسف و زلیخا برتر شناخت... _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com
niloofarmehrzamin گرداننده تالار گفتمان وضعيت: آفلاين 24 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 2080 امتياز: 4825 تشکر کرده: 697 تشکر شده 1024 بار در 734 پست
ارسال شده در: جمعه، 21 خرداد ماه ، 1389 00:57:24 موضوع مطلب:
جناب عطایی خسته نباشید
براستی پرداختن به تاریخ را باید به همان غربیان واگذاریم خیلی آبرومندانه تر است _________________ آباد باش ای ایران ! آزاد باش ای ایران ! از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران !
جناب شاملو يكي از نويسندگان برجسته ي كشور هستند ...
براي هر كسي ميشه چنين ايراداتي پيدا كرد....
خورد كردن شخصيت يكي از نويسندگان ايران كه اين همه طرفدار داره اصلا درست نيست...
نميدونم اين چه كاريه ديگه.....واقعا از شما بعيده.... _________________ ايران من
با آن همه ستم هايي كه در خاكت نفوذ كرده
و تو را با بي رحمي خفه ميكند
من نفسم را به تو هديه مي دهم
تا تو زنده و پايدار بماني تا ابد....
آخرين ويرايش توسط parisa-s در تاريخ شنبه، 9 مرداد ماه ، 1389 20:44:15; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه
کاربرانی که برای این ارسال از parisa-s تشکر کرده اند arya
محل سكونت: تهران
seyghaly مدیر سایت وضعيت: آفلاين 8 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 931 امتياز: 2934 تشکر کرده: 373 تشکر شده 1071 بار در 606 پست
محل سكونت: تهران
ارسال شده در: شنبه، 9 مرداد ماه ، 1389 21:34:37 موضوع مطلب:
شهریور گرامی
شما بایستی بجای قرار دادن این فرتور ها، متن سخنر انی دانشگاه برکلی در بهار 1990 و دیگر سخنان آقای شاملو را بگذارید آن هم بدون هیچ پیش داوری.
من در زیر چند نمونه از سخنان ایشان را می آورم:
موسیقی سنتی مانند عرعر خر است.
فردوسی حرام زاده خود از اشراف بوده و اسطوره ضحاک پرداخته ذهن مردمی است که از منافع نظام طبقاتی برخوردار بودند و ظبط کننده اسطوره، شخص ابوالقاسم خان فردوسی یا مصنف خداینامه کلک زده است.
همه خودکامه های روزگار مثل نادر و... دیوانه بودند.
انوشیروان عادل نبوده است و سعدی بیچاره در این باب دچار اشتباه شده است.
فریدون که با قیام کاوه به سلطنت دست پیدا می کند، اولین کاری که انجام می دهد، بازگرداندن جامعه به همان سیستم طبقاطی دوران جمشید است و کاوه در این ماجرا نقش شعبان بی مخ را داشته است.
ضحاک چهره ای مردمی و انقلابی دارد که علیه ستم و نظام طبقاطیجمشید قیام کرده و سیستم طبقاتی را بهم زده و چیزی که فردوسی از شما قایم کرد، مخالفت های ضحاک با طبقات بود. ثانیا با کمال حیرت در می یابید که کاوه آهنگر قهرمان دوره ضحاک، لومپن بی سر و پا و خائن به منافع طبقاتی خودش از آب در می آید.
قباد که با دختر دهقانی ازدواج می کند، طبقه دهقان و زن هشت من نه شاهی طبقه بقال چقال بوده است.
شاملو خطاب به حضرت محمد ( ص ) :عرب بیابانگرد بی فرهنگ لات ... _________________ دبیر پایگاه پژوهشی هخامنشیان، رسول صیقلی
کاربرانی که برای این ارسال از seyghaly تشکر کرده اند arya, yazdan
parisa-s سر دبیر کارگروه ها وضعيت: آفلاين 12 فروردين ماه ، 1389 تعداد ارسالها: 404 امتياز: 1173 تشکر کرده: 449 تشکر شده 439 بار در 238 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 10 مرداد ماه ، 1389 13:34:23 موضوع مطلب:
جناب شهريور من نميدونستم شاملو اينگونه شخصيتي دارد....
من ديشب متوجه شدم و همون موقع گفتم كه ايشون رو اينگونه كه واقعيت ايشان است نميشناختم....
ولي واقعا اينگونه با مسائل برخورد كردن خيلي اشتباه است.... _________________ ايران من
با آن همه ستم هايي كه در خاكت نفوذ كرده
و تو را با بي رحمي خفه ميكند
من نفسم را به تو هديه مي دهم
تا تو زنده و پايدار بماني تا ابد....