omidataeifard جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 23 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 679 امتياز: 1747 تشکر کرده: 114 تشکر شده 812 بار در 424 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 12 ارديبهشت ماه ، 1389 08:56:48 موضوع مطلب: پادشاهی 6
شاه و سپهبد: پرهیز سپاه از سیاست
امید عطایی فرد
کتاب: پادشاهی در استوره و تاریخ ایران
يك كشور، نيازمند سپاه شايسته و نيرومنديست تا از مردم و شهرياري پشتيباني كند. و اين سپاه يا «جامعة جنگي» بايد پيرو آيينها و مقرراتي باشد تا از هم پاشيده نشود. انقلابات خلقي و تودهاي كه دم از برابري ميزد، هرگز نتوانست سلسله مراتب ارتش را نابود كند. در اينجا نيز يك تن بايد فرمان ميداد وگرنه كار، در كارزار، زار ميگرديد! در ايران باستان، فرماندهي كل قوا با شاهنشاه بود. شاهان آريايي، خود، سردار و جنگاوري بزرگ به شمار ميرفتند . در سراسر تاريخ باستاني ايران، شاهديم كه بسياري از ايشان پيشاپيش سپاه به پيكار بر ميخاستند. زيرا فرهنگ شهرياري، تنها دادگري و كشورداري را كافي و بسنده نميدانست، بلكه فرمانروا ميبايست فن رزم را بشناسد و خود دليرتر از سپاهيانش باشد. در اينجا به ذكر چند نمونه ميپردازيم.
پي ير بريان : تاريخ امپراتوري هخامنشيان، ج 1، فصل 6
شاه بزرگ بر همة جنگاوران پارسي برتري دارد زيرا او نه تنها سوار نظام ، كمان دار و نيزهپران نخبهاي است، بلكه از نيروي بدني و عقلي ممتازي برخوردار است كه از او يك سردار جنگي بي بديل ميسازند [ ... ] مؤلفان كلاسيك، به ويژه تاكيد دارند بر اينكه كمان يكي از علامت هاي اقتدار شاهانه بوده و ممكن است شاه بزرگ در زمان تاجگزاري، آن را دريافت ميكرده است [ ... ] موضوع زيبايي و زورمندي و بلندي اندام و نظاير آن به ويژه در زمان رقابت هاي دروني پادشاهي براي نامزد كردن داوطلبان احراز مقام شاهي، رايج بوده است [...] بر خلاف نوشتة برخي مولفان يوناني، شخص شاه هرگز به منزله يك خدا نگريسته نشده ، ليكن يك انـسان عادي و معمولي نيز نيست؛ و از طريق صفت هاي ويژه اي كه از الـوهـيـت ميگيرد، انساني است بالاتر از عامه مردمان.
پلو تارخ : سر گذشت ها
اردشير [دوم هخامنشي] با آنكه رخت شاهانه در بر داشـته و ســراپـاي او با زرينه ابزار آراسته بود (كه اگر قيمت ميكردند، بي شك بيشتر از دوازده هزار «تالنت» ميشد)، با اين همه آرايش و با آن عنوان پادشاهي كه داشت، در غيرت و كوشش، قدمي از ديگران پستر نميگذاشت و هميشه تركش از كمر آويخته و سپر بر دوش گرفته، پياده در پيشاپيش سپاهيان در آن فرازها و نشيبها راه ميپيمود.
ابن مسكويه: تجارب الامم / خطابه انوشيروان دادگر
من از هنگامي كه بر شما فرمانروايي يافتم پيوسته شمشير به گردن آويخته و خود را هدف شمشيرها و نيزهها ساختهام. تمام اينها به خاطر دفاع از شما و استوار ساختن بنياد هستي شما و آباداني كشور شما بوده است... همواره بر فراز كوه هاي بلند شدم و از آنها فرود آمدم و سنگلاخها را پس از بيابانها درنورديدم و بر ناگواريها و هول و هراسها شكيبيدم. و با سرما و گرما دست و پنجه نرم كردم و ترس دريا و خطر دشتهاي خشك و سوزان را بر خود خريدم. همه اينها براي به دست آوردن آن چيزي بود كه خداوند براي شما فراهم ساخت؛ يعني زبوني دشمنان و آرامش كشور و گشايش درهاي روزي، و يافتن بزرگي و سرفرازي.
باقر پرهام : با نگاه فردوسي
با تامل در كار فردوسي ميبينيم كه منظور وي از پرداختن به آن «نامة نامور شهريار» چيزي نبوده جز ارائه نوع عالي يا نمونة آرماني شهرياري به عنوان دستگاهي كه بر پاية منافع و مصالح عام كشور، و راي منافع و مصالح اخلاق فردي نهاده است. اين الگوي شهـرياري كه در دو نقش موازي و مكمل پادشاهي و جهانپهلواني شكل ميگيرد، اگر چه در شاهنامه از خلال سرگذشتهاي شاهان و پهلوانان ميگذرد، اما در حقيقت خود امر ساحتي وراي وجود و يا سر نوشت استورهاي يا تاريخي آنان است [...] امروزه شايد بتوان تحليل كرد كه گراييدن شهرياري به استبداد و خودكامگي در جامعة آن روزگار امري ناگزير بوده است. زيرا گسترش قدرت سياسي و بر پا شدن دستگاه بيمانندي از اداره و ديوان كه در نمونة تاريخي خويش، يك پايش در دروازههاي قفقاز و ماوراي جيهون بود و پاي ديگرش در شاخ آفريقا، در مرحلهاي كه پايههاي اقتصادي و فني و اجتماعي زندگي به حد كافي توان و تمايز نيافته بودند، به نتيجهاي جز اين نميتوانست بينجامد [...] از اين رو، فردوسي بـا تكيـه بر استوره و با استفاده از خرد اخلاقي، تدابيري در سازمان آرماني شهريارياش انديشيد تا مگر از فساد قدرت و گرايش آن به خودكامگي بكاهد. يكي از آن تدابير، تاكيد بر خردمندي و نيروي اخلاقي شخص شهريار و تشويق وي به فريفته نشدن به قدرت و افسون جهان است [...] تدبير ديگر، تاكيد بر آزاديجويي و آزادگي جهانپهلوانان و مراقبت آنان در كار شهرياري و انتقادهاي تند و تيزشان از رفتار پادشاست. جهانپهلوانان با اين خصوصيات در واقع در محوري موازي قدرت شاه عمل ميكردند.
مصطفا رحيمي : تراژدي قدرت در شاهنامه
اگر رستم حامي كاووس است او را براي ايران و ايراني ميخواهد ، نه بر عكس. اگر پشتيبان آيين پادشاهي است، اين راه و رسم را براي تامين سود شخصي خود برنگزيده است تا بتوان اتهام خودخواهي را به معناي وسيع كلمه، در مورد او صادق دانست. وي در جايگاهي از قدرت معنوي و توان جسمي (كه در زمان باستان در تسخير قدرت، جايگاهي برين دارد) قرار گرفته كه هر آن، ميتواند تخت پادشاهي را تصاحب كند... ميداندكه اگر قرار شود هر پهلواني با رسيدن به درجهاي از قدرت بر ضد سازمان كشور بشورد، از آن كشور چيزي نخواهد ماند... رستم و خاندان او پشتيبان نـظام پـادشـاهي بـه هر قيمت نيستند. آنان پيرو فريدون و كيخسرو دانا و دادگسترند نه تابع هوسبازيهاي كاووس... درواقع رستم (و خاندان او) مامورند كه پليدي و خوي اهريمني را از شاهان دور دارند و آنان را به راه اهورايي هدايت كنند.
***
زماني كه نوذر «رسم هاي پدر درنوشت» و «بيدادگر شد دل شهريار»، بزرگان ايران به نياي رستم گفتند:
«چـه باشد اگـر سام يل پهلوان نـشيند بــريـن تـخت روشـن روان
جهان گردد آباد از بخت اوي مر او راست ايران و آن تخت اوي»
بديشان چنين گفت سام سوار كـه: ايـن كي پسندد ز مـا كردگار
كـه چون نوذري از نژاد كيان بـه تـخت كـيي بـر كـمر بـر مـيـان
بـه شـاهي مـرا تاج بايد بـسود كـسي ايـن سـخـن را نـيارد شـنود
مـن آن ايـزدي فـره بـاز آورم جـهـان را بـه مـهـرش نـيـاز آورم
كـه خاك منوچهر گاه منست پـــي اسـب نــوذر كـلاه مـنسـت
بـگويـيم بـسيار و پندش دهيم بــه پـند اخـتر سـودمـندش دهـيم
و باز زماني كه كاووس در دست شاه «هاماوران» گرفتار شد، ايرانيان به رستم گفتند:
كه ما را ز بـدها تو باشـي پنـاه چـوگـم شد كنون فر كاووس شاه
اگر راي بيـند جهـان پـهلـوان بـپـردازد ايــران ز تـركــان گـوان
نــشيند بـه آرام بـر تخت گـاه هـمه بـنـده بـــاشيـم و او پـادشــاه
اما رستم با فداكاري فراوان، بي آنكه گوشه چشمي به تاج وتــخت بيــندازد ، شاه را به ايران باز ميگرداند. آنگاه كه در هنگامة تاخت و تاز سهراب به ايران، كاووس بر رستم بيهوده خشم ميگيرد، جهان پهلوان ميگويد :
مرا زور و فيروزي از داورست نـه از پـادشاه و نـه از لشگرست
چـه آزاردم او نـه مـن بـنده ام يــكـي بـــنــدة آفــريـننــده ام
دليـران بـه شـاهي مرا خواستند هــمان گـاه و افـسر بـيـاراسـتند
سوي تخت شاهي نكردم نگاه نگه داشتم رسـم و آيــين و راه
اگر من پذيرفـتمي تاج وتخت نبودي تو را اين بزرگي و بخت
با پند دادن بزرگان به كاووس، پادشاه از رستم «بسي پوزش اندر گذشته بخواست»:
چو آزرده گشتي تو اي پيلتن پشيمان شـدم خـاكـم انـدر دهـن
آنگاه كه بهرام چوبينه در پي دست اندازي به تخت ساسانيان بود، خواهر خردمندش گرديه وي را پند ميدهد كه :
بسي بد كه بيكار بد تخت شاه نـكرد انـدرو هـيچ كـهتـر نـگاه
جـهان را بـه مردي نگه داشتند يكي چشم بـر تخت نگمـاشـتند
نبودنـد يـازان بـه تـخت كيـان همـان بـنـدگي را كمر بـر مـيان
نه بيگانه از بخت و افسر بـدند سزاي بزرگي بـه گـوهـر بـدنـد
چو گودرز و چو رستم پهلوان نكردنـد رنـجه بـديـن بـر روان...
شهنشاه گيتي تو را بــر گــزيــد چنـان كـز ره نــامـداران ســزيـد
تو پاداش اين نيكويي بد كني؟! چنان دان كه بد با تن خود كني!
مـكـن آز را بر خــرد پـــادشــا كـه دانـا نـخـوانـد تـو را پــارسـا
و از سخنان خسرو پرويز به بهرام چوبينه است كه:
ز تو پيش بـودنــد گــند آوران جهانجوي بــا گـرزهــاي گـران
نجستند شاهي، كه كـهتر بدنـد نه اندرخور تـخت و افـسر بدند
جهاندار شاهـي ز داد آفــريــد اگــر از هـنـر وز نـژاد آفــريــد
بدان كس دهد كـو سـزاوارتــر خـردمـنـدتــر هـم بــي آزار تــر
و يك بار ديگر «داننده خواهر» با بر شمردن نيكوييهاي پادشاه ساساني، به برادر «منيفش» خود يادآور ميشود:
چو نوذر شد از بخت بيداد گــر بــه پــاي انــدر آورد راه پــدر
همان مهتران سـام را خـواستــند همي تـخـت پـيـروزه آراسـتنـد
بـدان مهتران گفـت: هـرگز مباد كــه جــان سـپهـد كـند تاج ياد
كه خاك مـنوچهـر گـاه مـنست پي تـخـت نـوذر، كـلاه مـنـست
آنگاه كه ماهوي سوري كنارنگ (مرزبان) مرو، ميخواهد يزدگرد واپسين شهريار ساساني را از ميان ببرد، مهتران و بزرگان در خشم ميشوند و يكي از آنان به نام مهرنوش ميگويد:
بـه چيزي كه بـر تـو نـزيـبـد هـمـي بـدانـي كـه ديـوت فـريبد همي
بـه آتش تـن و جان خـود را مـسوز مكن تيره اين تـاج گيتـي فـروز
فرآيين كه تـخـت كـيـي را بجست نـبودش سزا دست بد را بشست
بدان گونه او كشته شد زار و خـوار گـزافـه نـه بـردارد ايـن روزگـار
***
جهشياري از «عهد شاپور» به پسرش هرمزد نقل كرده حاكي از اين كه: هيچيك از فرماندهان سپاه كه بايد همواره چون ذخيره جنگي و نگاهبان كشور در برابر دشمنان باشند، به كارهاي كشوري همچون كارگزاري و تصدي امر و خراج و مانند اينها نگمار؛ چه اگر از آنها خيانتي ظاهر گردد و از آن چشمپوشي كني، موجب اتلاف بيتالمال و زيان رعيت و اشاعه فساد گشتهاي. و اگر از وي بازخواست كني، موجب تحقير و زوال شوكت و هتك حرمت وي شده و او را نسبت به خود كينهتوز ساختهاي. _________________ به سوی ایران بزرگ بر پایه میهنسالاری آریایی
omidataeifard.blogspot.com