کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 20 بهمن ماه ، 1390
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - چکامه هایی از بزرگان ادب پارسی

چکامه هایی از بزرگان ادب پارسی

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ادب و سروده

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


niloofarmehrzamin
گرداننده تالار گفتمان
گرداننده تالار گفتمان

وضعيت: آفلاين
24 دي ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 2080
امتياز: 4825
تشکر کرده: 697
تشکر شده 1023 بار در 734 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 30 آبان ماه ، 1388 01:14:59    موضوع مطلب: چکامه هایی از بزرگان ادب پارسی پاسخ همراه با اعلان

شیخ اجل سعدی


شنیدم که خسرو به شیرویه گفت
درآن دم که چشمش زدیدن بخفت
برآن باش تاهرچه نیت کنی
نظردرصلاح رعیت کنی
الاتانپیچی سرازعدل ورای
که مردم زدستت نپیچندپای
گریزد رعیت زبیدادگر
کندنام زشتش به گیتی سمر
بسی برنیاید که بنیادخود
بکندآن که بنهادبنیادبد
چراغی که بیوه زنی برفروخت
بسی دیده باشی که شهری بسوخت
ازآن بهره ورتردرآفاق نیست
که درملک رانی به انصاف زیست
چونوبت رسدزین جهان غربتش
ترحم فرستند برتربتش
بد ونیک مردم چومی بگذرند
همان به که نامت به نیکی برند
****
اگرهوشمندی به معنی گرای
که معنی بماندزصورت به جای
که رادانش وجودوتقوی نبود
به صورت درش هیچ معنی نبود
کسی خسبدآسوده درزیرگل
که خسبندازاومردم آسوده دل
غم خویش درزندگی خورکه خویش
به مرده نپردازد ازحرص خویش
زرونعمت اکنون بده کان توست
که بعدازتوبیرون زفرمان توست
نخواهی که باشی پراکنده دل
پراکندگان را زخاطرمهل
پریشان کن امروزگنجینه چست
که فرداکلیدش نه دردست تست
کسی گوی دولت زدنیابرد
که باخودنصیبی به عقبی برد
به غمخوارگی چون سرانگشت من
نخاردکس اندرجهان پشت من
مکن برکف دست نه هرچه هست
که فردابه دندان بری پشت دست
به پوشیدن ستر درویش کوش
که ستر خدایت بود پرده پوش
مگردان غریب ازدرت بی نصیب
مباداکه گردی به درها غریب
بزرگی رساندبه محتاج خیر
که ترسدکه محتاج گردد به غیر
به حال دل خستگان درنگر
که روزی دلی خسته باشی مگر
درون فروماندگان شادکن
زروز فروماندگی یادکن
****
خوشاوقت شوریدگان غمش
اگرزخم بینند وگرمرهمش
گدایانی ازپادشاهی نفور
به امیدش اندرگدایی صبور
دمادم شراب الم درکشند
وگرتلخ بینند دم درکشند
بلای خماراست درعیش مل
سلحدار خاراست باشاه گل
نه تلخ است صبری که بریاداوست
که تلخی شکرباشدازدست دوست
ملامت کشانند مستان یار
سبک تر برد اشتر مست بار
اسیرش نخواهدرهایی زبند
شکارش نجویدخلاص ازکمند
سلاطین عزلت گدایان حی
منازل شناسان گم کرده پی
به سروقتشان خلق کی ره برند
که چون آب حیوان به ظلمت درند
چوبیت المقدس درون پرقباب
رهاکرده دیواربیرون خراب
چوپروانه آتش به خوددرزنند
نه چون کرم پیله به خودبرتنند
دلارام دربر دلارام جوی
لب ازتشنگی خشک برطرف جوی
نگویم که برآب قادرنیند
که برشاطی نیل مستسقیند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
کاربرانی که برای این ارسال از niloofarmehrzamin تشکر کرده اند sharifi, sara, arya


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 30 آبان ماه ، 1388 12:05:07    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره مشعشع تابانم آرزوست
بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز
باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست
در دست هر کی هست ز خوبی قراضه‌هاست
آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا
من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست
یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم
دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست
والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود
آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او
آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول
آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام
مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد
کان عقیق نادر ارزانم آرزوست
پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست
آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز
از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست
گوشم شنید قصه ایمان و مست شد
کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار
رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار
دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست
من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست
وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست
باقی این غزل را ای مطرب ظریف
زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست
بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق
من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

مولوی

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند arya


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: دوشنبه، 9 آذر ماه ، 1388 18:20:41    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

من و انکار شراب این چه حکایت باشد
غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد
تا به غایت ره میخانه نمی‌دانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غایت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
من که شب‌ها ره تقوا زده‌ام با دف و چنگ
این زمان سر به ره آرم چه حکایت باشد
بنده پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیر ما هر چه کند عین عنایت باشد
دوش از این غصه نخفتم که رفیقی می‌گفت
حافظ ار مست بود جای شکایت باشد

حافظ

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند arya


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 28 آذر ماه ، 1388 18:33:03    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

مهدی اخوان ثالث
پيوندها و باغ

لحظه‌ای خاموش ماند، آن‌گاه

بار ديگر سيب سرخی را که در کف داشت

به هوا انداخت.

سيب چندی گشت و باز آمد.

سيب را بوييد

گفت:

«گپ زدن از آبياری‌ها و از پيوندها کافيست

خب، تو چه می‌گويی؟»

آه!

چه بگويم؟ هيچ.



سبز و رنگين جامه‌ای گلبافت بر تن داشت

دامن سيرابش از موج طراوت مثل دريا بود

از شکوفه‌های گيلاس و هلو طوق خوش‌آهنگی به گردن داشت

پرده‌ای طناز بود از مخملی گه خواب گه بيدار

با حريری که به آرامی وزيدن داشت

روح باغ شاد همسايه

مست و شيرين می‌خراميد و سخن می‌گفت

و حديث مهربانش روی با من داشت.



من نهادم سر به نرده‌ی آهن باغش

که مرا از او جدا می‌کرد

و نگاهم مثل پروانه

در فضای باغ او می‌گشت

گشتن غمگين پری در باغ افسانه

او به چشم من نگاهی کرد

ديد اشکم را.

گفت:

«ها، چه خوب آمد به يادم، گريه هم کاری است

گاه اين پيوند با اشک است، يا نفرين

گاه با شوق است، يا لبخند

يا اسف يا کين

وآنچه زينسان، ليک بايد باشد اين پيوند».



بار ديگر سيب را بوييد و ساکت ماند.

من نگاهم را چو مرغی مرده سوی باغ خود بردم

آه!

خامُشی بهتر

ورنه من بايد چه می‌گفتم به او، بايد چه می‌گفتم؟

گرچه خاموشی سرآغاز فراموشی است

خامُشی بهتر

گاه نيز آن بايدی پيوند کو می‌گفت خاموشی‌ست

چه بگويم؟ هيچ.



جوی خشکيده ‌ست و از بس تشنگی ديگر

بر لب جو بوته‌های بارهنگ و پونه و خطمی

خواب‌شان برده ‌ست

با تن بی‌خويشتن، گويی که در رؤيا

می‌بردشان آب، شايد نيز

آب‌شان برده است.



به عزای عاجلت، ای بی‌نجابت باغ

بعد از آنکه رفته باشی جاودان برباد

هرچه هرجا ابر خشم از اشک نفرت باد آبستن

همچو ابر حسرت خاموشبار من.



ای درختان عقيم ريشه‌تان در خاکهای هرزگی مستور

يک جوانه‌ی ارجمند از هيچ‌جاتان رُست نتواند

ای گروهی برگ چرکين‌تار چرکين‌پود

يادگار خشکسالی‌های گردآلود

هيچ بارانی شما را شُست نتواند.

تهران، شهريور ١٣۴١

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند arya


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 1 دي ماه ، 1388 12:08:01    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

«ای قوم به حج رفته، كجایید كجایید؟
معشوق همین‌جاست، بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار
در بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید
هم خواجه و هم خانه و هم كعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید
یك بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیف است، نشانهاش بگفتید
از خواجه‌ی آن خانه نشانی بنمایید
یك دسته‌ی گل كو، اگر آن باغ بدیدید؟
یك گوهر جان كو اگر از بحر خدایید؟
با این همه آن رنج شما گنج شما باد
افسوس كه بر گنج شما پرده شمائید»
مولوی

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند arya
محل سكونت: ایران زمین

Ariyadokht
سر دبیر کارگروه ها
سر دبیر کارگروه ها

وضعيت: آفلاين
19 بهمن ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 401
امتياز: 1005
تشکر کرده: 522
تشکر شده 289 بار در 185 پست

محل سكونت: ایران زمین

ارسالارسال شده در: دوشنبه، 13 ارديبهشت ماه ، 1389 13:21:11    موضوع مطلب: نمیدانم چه میخواهم بگویم پاسخ همراه با اعلان

نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان باز بسته است
در تنگ قفس باز است وافسوس
که بال مرغ آوازم شکسته است
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم می گدازد
خیال نا شناسی آشنا رنگ
گهی می سوزدم گه می نوازد
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج وگمراه
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته دردی گریه آلود
نمیدانم چه می خواهم بگویم
نمیدانم چه می خواهم بگویم

_________________
همه دنیا تن است و ایران دل
نیست گوینده زین کلام خجل
چون که ایران دل زمین باشد
دل ز تن به بود یقین باشد

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
کاربرانی که برای این ارسال از Ariyadokht تشکر کرده اند niloofarmehrzamin, arya


sara
دبیر کارگروه
دبیر کارگروه

وضعيت: آفلاين
29 تير ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 206
امتياز: 641
تشکر کرده: 192
تشکر شده 307 بار در 149 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 15 دي ماه ، 1389 11:20:28    موضوع مطلب: دیباچه بوستان را بسیار دوست دارم پاسخ همراه با اعلان

به نام خدایی که جان آفرید سخن گفتن اندر زبان آفرید
خداوند بخشنده‌ی دستگیر کریم خطا بخش پوزش پذیر
عزیزی که هر کز درش سر بتافت به هر در که شد هیچ عزت نیافت
سر پادشاهان گردن فراز به درگاه او بر زمین نیاز
نه گردن کشان را بگیرد بفور نه عذرآوران را براند بجور
وگر خشم گیرد به کردار زشت چو بازآمدی ماجرا در نوشت
دو کونش یکی قطره در بحر علم گنه بیند و پرده پوشد بحلم
اگر با پدر جنگ جوید کسی پدر بی گمان خشم گیرد بسی
وگر خویش راضی نباشد ز خویش چو بیگانگانش براند ز پیش
وگر بنده چابک نیاید به کار عزیزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفیقان نباشی شفیق بفرسنگ بگریزد از تو رفیق
وگر ترک خدمت کند لشکری شود شاه لشکرکش از وی بری
ولیکن خداوند بالا و پست به عصیان در زرق بر کس نبست
ادیم زمین، سفره‌ی عام اوست چه دشمن بر این خوان یغما، چه دوست
وگر بر جفا پیشه بشتافتی که از دست قهرش امان یافتی؟
بری، ذاتش از تهمت ضد و جنس غنی، ملکش از طاعت جن و انس
پرستار امرش همه چیز و کس بنی آدم و مرغ و مور و مگس
چنان پهن‌خوان کرم گسترد که سیمرغ در قاف قسمت خورد
مر او را رسد کبریا و منی که ملکش قدیم است و ذاتش غنی
یکی را به سر برنهد تاج بخت یکی را به خاک اندر آرد ز تخت

کلاه سعادت یکی بر سرش گلیم شقاوت یکی در برش
گلستان کند آتشی بر خلیل گروهی بر آتش برد ز آب نیل
گر آن است، منشور احسان اوست وراین است، توقیع فرمان اوست
پس پرده بیند عملهای بد همو پرده پوشد به آلای خود
بتهدید اگر برکشد تیغ حکم بمانند کروبیان صم و بکم
وگر در دهد یک صلای کرم عزازیل گوید نصیبی برم
به درگاه لطف و بزرگیش بر بزرگان نهاده بزرگی ز سر
فروماندگان را به رحمت قریب تضرع کنان را به دعوت مجیب
بر احوال نابوده، علمش بصیر بر اسرار ناگفته، لطفش خبیر
به قدرت، نگهدار بالا و شیب خداوند دیوان روز حسیب
نه مستغنی از طاعتش پشت کس نه بر حرف او جای انگشت کس
قدیمی نکوکار نیکی پسند به کلک قضا در رحم نقش بند
ز مشرق به مغرب مه و آفتاب روان کرد و گسترد گیتی بر آب
زمین از تب لرزه آمد ستوه فرو کوفت بر دامنش میخ کوه
دهد نطفه را صورتی چون پری که کرده‌ست بر آب صورتگری؟
نهد لعل و فیروزه در صلب سنگ گل لعل در شاخ پیروزه رنگ
ز ابر افگند قطره‌ای سوی یم ز صلب اوفتد نطفه‌ای در شکم
از آن قطره لولوی لالا کند وز این، صورتی سرو بالا کند
بر او علم یک ذره پوشیده نیست که پیدا و پنهان به نزدش یکیست
مهیا کن روزی مار و مور وگر چند بی‌دست و پایند و زور

به امرش وجود از عدم نقش بست که داند جز او کردن از نیست، هست؟
دگر ره به کتم عدم در برد وزان جا به صحرای محشر برد
جهان متفق بر الهیتش فرومانده از کنه ماهیتش
بشر ماورای جلالش نیافت بصر منتهای جمالش نیافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم نه در ذیل وصفش رسد دست فهم
در این ورطه کشتی فروشد هزار که پیدا نشد تخته‌ای بر کنار
چه شبها نشستم در این سیر، گم که دهشت گرفت آستینم که قم
محیط است علم ملک بر بسیط قیاس تو بر وی نگردد محیط
نه ادراک در کنه ذاتش رسد نه فکرت به غور صفاتش رسد
توان در بلاغت به سحبان رسید نه در کنه بی چون سبحان رسید
که خاصان در این ره فرس رانده‌اند به لااحصی از تگ فرومانده‌اند
نه هر جای مرکب توان تاختن که جاها سپر باید انداختن
وگر سالکی محرم راز گشت ببندند بر وی در بازگشت
کسی را در این بزم ساغر دهند که داروی بیهوشیش در دهند
یکی باز را دیده بردوخته‌ست یکی دیده‌ها باز و پر سوخته‌ست
کسی ره سوی گنج قارون نبرد وگر برد، ره باز بیرون نبرد
بمردم در این موج دریای خون کز او کس نبرده‌ست کشتی برون
اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب باز آمدن پی کنی
تأمل در آیینه‌ی دل کنی صفائی بتدریج حاصل کنی
مگر بویی از عشق مستت کند طلبکار عهد الستت کند

به پای طلب ره بدان جا بری وزان جا به بال محبت پری
بدرد یقین پرده‌های خیال نماند سراپرده الا جلال
دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که بیست
در این بحر جز مرد داعی نرفت گم آن شد که دنبال راعی نرفت
کسانی کز این راه برگشته‌اند برفتند بسیار و سرگشته‌اند
خلاف پیمبر کسی ره گزید که هرگز به منزل نخواهد رسید
محال است سعدی که راه صفا توان رفت جز بر پی مصطفی

_________________
چو ایران نباشد تن من مباد

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
کاربرانی که برای این ارسال از sara تشکر کرده اند arya
محل سكونت: شیراز

arya
هموند بسیار کوشا
هموند بسیار کوشا

وضعيت: آفلاين
7 فروردين ماه ، 1389
تعداد ارسالها: 87
امتياز: 455
تشکر کرده: 2442
تشکر شده 145 بار در 60 پست

محل سكونت: شیراز

ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 15 دي ماه ، 1389 23:50:20    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
به قصد جان من زار ناتوان انداخت
نبود نقش دو عالم که رنگ الفت بود
زمانه طرح محبت نه این زمان انداخت
به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد
فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت
شراب خورده و خوی کرده می‌روی به چمن
که آب روی تو آتش در ارغوان انداخت
به بزمگاه چمن دوش مست بگذشتم
چو از دهان توام غنچه در گمان انداخت
بنفشه طره مفتول خود گره می‌زد
صبا حکایت زلف تو در میان انداخت
ز شرم آن که به روی تو نسبتش کردم
سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
کنون به آب می لعل خرقه می‌شویم
نصیبه ازل از خود نمی‌توان انداخت
مگر گشایش حافظ در این خرابی بود
که بخشش ازلش در می مغان انداخت
جهان به کام من اکنون شود که دور زمان
مرا به بندگی خواجه جهان انداخت

_________________
چو ایران نباشد تن من مباد
بر این بوم بر زنده یک تن مباد

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي شناسه Yahoo
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ادب و سروده

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir