| نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي |
| نويسنده |
پيغام |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: جمعه، 16 دي ماه ، 1390 18:07:22 موضوع مطلب: داستانی ناگفته از تاريخ ايران |
|
|
با درود بر ياران اينبار ميخواهم يک داستان زشت و زيبا در باره دوران پايانی امپراتوری ساسانی را برأی شما بازگو کنم .
اين داستان که بر پايه يکسری داده های درست تاريخی است به گونه زنجيره اي و با شاخ و برگهايی امروزين پرداخت گرديده .
نخست ديباچه :
امپراتوری ساسانی در قرن ششم و آغاز قرن هفتم ميلادی با چالشهای گونا گونی روبرو بود .
از يکسو جنگهای داخلی و خارجی بنيه اقتصادی را کاهش ميدادند و از سوی ديگر بزرگان ،موبدان درباری و شاهزادگان خام انديش نيز بدون توجه به وخامت اوضاع کشور ،بدنبال جاه طلبی و مال اندوزی خود بودند .
شاهنشاهان پيش از آنکه ريشه اي بگيرند يکی پس از ديگری ،پيش از آنکه به سالی بکشد ،می آمدند و ميرفتند .
در اين ميآن حال و روز مردمان پايين دست نيز بسيار اندوهبار ،چرا که سوگوار و سرگردان بيشترين بار را بر گرده رنجور خويش به اينسو و آنسو ميکشيدند .
انديشمندان هم هر کدام سنگ خويش را بر سينه ميزدند و دريغ از يک فريادرس .
چهار ارتش خاوران ،باختران ،شمال و جنوب امپراتوری به دو ارتش خاوران در خراسان و باختران در تيسپون کاستی يافتند .
همزمان امپراتوری روم نيز از جايگاه چندان بهتری برخوردار نبود .
روم در قرن چهارم ميلادی رسما به دو بخش غربی و شرقی دگرگون و با فروپاشی بخش غربی بوسيله اقوام گوتيک ،ژرمن و ديگر اروپاييان نيمه وحشی در قرن پنجم ،تنها بخش شرقی يا بيزانتين آن توانست تا کمی بيشتر به زندگی در سراشيب خود ادامه دهد .
دنباله داستان در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: يكشنبه، 18 دي ماه ، 1390 12:14:06 موضوع مطلب: |
|
|
بخش نخست :
داستان ما با بر تخت شاهنشاهی نشستن آزرمی دخت در سال 630 ميلادی آغاز ميشود .
ستارگان داستان عبارتند از آزرميدخت ،فرزند خسرو پرويز که زنی بسيار زيبا بود .
فرخزاد اسپهبداب که گاهی در تاريخ با نام فرخ هرمزان از او ياد ميگردد .
فرخزاد اسپهبدان ،فرمانده ارتش خاوران يا شرق در خراسان بود که در ميانسالی وارد اين ماجرا ميشود .
رستم فرخزاد ،فرزند جوان فرخزاد اسپهبدان که جنگاوری بسيار دلير و بيباک ،آما کمی خام و ناپخته بود .
سياوش اسپهبدان فرمانده ارتش باختران يا غرب در تيسپون ،پايتخت بزرگ امپراتوری بود .
سياوش و فرخزاد هر دو تا اندازه اي جاه طلب بودند و در باره کياستهای کشورداری ديدگاههای يکسانی نداشتند و پيوسته در چالش .
افسران پهلوان پارتی که نامشان لرزه بر اندام مغول های وحشی می انداخت ،استوانه خيمه گاه ارتش فرخزاد اسپهبدان به شمار می آمدند و افسران جنگجوی ماد و فارس هم ارتش پايتخت را رهبری ميکردند .
آزرميدخت زمانی به جای خواهر خود پوراندخت بر تخت نشست که شاهنشاهان ديگر جايگاه توانمند پيشين خود را از دست داده بودند .
موبدان درباری از آموزه های اهورايی خود دست کشيده و تنها به ارمغانهای رنگارنگ ( هديه ويژه مغان ) می انديشيدند و موبدان راستين هم از ميدان به در شده بودند .
با نخستين فرمانها ،ناتوانی کياستی شاه جوان بر بزرگان و ارتشداران اشکار گرديد .
کاستيها روز بروز بيشتر ميشدند و شيرازه کارها روز بروز گسسته تر .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: سه شنبه، 20 دي ماه ، 1390 20:53:38 موضوع مطلب: |
|
|
بخش دوم
آزرميدخت وارون يا عکس شاهنشاهان دوران شکوفايی ،آموزشهای بايسته اين جايگاه را نديده بود و از همينرو کارهای بسياری در کشور روی زمين مانده بود .
استانداران ،فرماندهان ،بازرگانان و ...همه و همه چشم به راه فرمانهای نوين از سوی شاهنشاه بودند و چه سود ؟
يا فرمان صادره خام و ناپخته بود و يا اينکه از ريشه فرمانی نبود .
آزرميدخت هنوز دوشيزه بود و اين ,دست اندر کاران را در انديشه گزينش همسری شايسته برأی او انداخته بود .
همسری توانا که سر رشته اي در امور کشورداری داشته باشد و بتواند کارهای فراوان بر زمين مانده را به سامانی برساند .
در اين ميآن موبدان موبد ،هيربدان هيربد يا رد بيش از همه در انديشه چاره جويی برأی اين مهم بود .
شاهزادگان درباری هيچکدام پختگی بايسته برأی پذيرش چنين خويشکاری يا وظيفه سنگينی را نداشتند .
پس از يک بررسی همه سو نگر ،هيربدان هيربد به دو گزينه فرماندهان ارتشهای خاوران در خراسان و باختران يا تيسپون رسيد .
سياوش اسپهبدان همسر داشت و در برابر فرخزاد اسپهبدان که همسرش سالها پيش به ديار ديگر شتافته بود .
در اين ميآن گزينش درست چندان دشوار نمينمود .
فرخزاد اسپهبدان ،فرماندهی دلير و سرد و گرم چشيده بود که به ياری هيربدان هيربد ميتوانست کارهای بر زمين مانده را با کمی کوشش به سامان درستی برساند .
در گام نخست بايد شاهنشاه جوان ،آزرميدخت را با اين گزينش سرنوشت ساز همراه ميساخت .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند parisa-s, arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 22 دي ماه ، 1390 13:06:13 موضوع مطلب: |
|
|
مهمترين خرده اي که آزرميدخت بر گزينش رد بزرگ گرفت ،بزرگسال بودن هرمزان هرمز بود .
اما رد يا هيربدان هيربد با زيرکی تمام اين نکته منفی را به نکته اي مثبت دگرگون کرد .
چرا که بزرگسالی فرخ هرمزان ميتوانست مايه پختگی و توان بالاتر وی در اداره امپراتوری باشد .
از سوی ديگر ارتش خراسان با اين گزينش به سوی همدلی بيشتر با ارتش تيسپون رانده ميشد و اين فرمانروايی آزرميدخت بر سراسر ايران را بسيار ساده تر ميکرد .
ازرميدخت پس از چند روز در کنج خلوت نشستن و بنا بر اين پيش فرض که شاهنشاه هميشه بايد بر آوردن خواسته ها و نيازهای مردم کشورش را بر هر خواسته ديگری برتری دهد ،به اين گزينش رد بزرگ تن در داد و پيگيری درست کارها را نيز به او واگذار نمود .
رد پس از گرفتن پاسخ بلی از آزرميدخت ،بيدرنگ پيکی تيزپا به سوی فرخزاد اسپهبدان فرستاد و با نامه اي چکيده ،پيشنهاد دستوری خود را برأی او نيز بازگو نمود .
پاسخ فرخزاد هم روشن بود ،چرا که با اين پيوند هم کارهای بر زمين مانده امپراتوری سر و سامانی می يافت و هم او به جايگاه بالاتری دست پيدا ميکرد .
پس همسويی خود با پيشنهاد رد بزرگ را به وسيله همان پيک به آگاهی وی رساند .
هيربدان هيربد پس از فراغت از اين مهم بر آن شد که موبدان دربار و ديگر بزرگان کشور را نيز تا اندازه در جريان خواستگاری فرخ هرمزان از شاهنشاه بگذارد .
در اين راستا نخست از ديدگاه موبدان در اينباره پرسش نمود .
موبدان پس از گفتمانی نه چندان دشوار با رد همسو شدند و پذيرفتند تا همه توان خود را برأی برگذاری هر چه با شکوه تر مراسم اين پيوند فرخنده به کار گيرند .
همراه کردن بزرگان و شاهزادگان هم که همگی تا اندازه اي چشم به دهان موبدان دوخته بودند ،کار سختی نبود .
تنها ميماند سياوش اسپهبدان .
رد با آگاهی از رابطه نه چندان خوب او با فرخزاد ،بر آن شد تا سياوش را در کار انجام شده وارد نمايد .
پس با پيکی ديگر برأی فرخزاد نامه نوشت تا خود را برأی سفر به سوی تيسپون آماده نمايد و همچنين از او خواست تا در اين زمان اندک تا ميتواند با سياوش اسپهبدان از در دوستی در آيد و هديه هايی هم برأی او در نگر (نظر) داشته باشد .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: شنبه، 24 دي ماه ، 1390 00:56:49 موضوع مطلب: |
|
|
با دريافت پيام ،فرخزاد بيدرنگ افسران ارتش خراسان را فراخوان کرد و داستان خواستگاری خود از آزرميدخت شاهنشاه ايران و پاسخ مثبت او را به آگاهی شان رساند .
در اين گردهمايی فرخزاد اسپهبدان پس از دريافت شادباشهای افسران ارتش ،فرمان به آماده سازی کاروان رسمی خواستگاری از آزرميدخت داد .
شماری از بهترين دوستان ،افسران گارد و موبدان به همراه هديه هايی شايسته برأی آزرميدخت ،هيربدان هيربد ،سياوش اسپهبدان و ديگر بزرگان پايتخت ،اين کاروان را همراهی ميکردند .
رستم فرزند فرخ هرمزان که زمام ارتش را در نبود پدر به دست گرفته بود تا چند ايستگاه اين کاروان شادی را بدرقه نمود و سپس به پادگان فرماندهی بازگشت .
اخبار کاروان پيشاپيش به پايتخت رسيد و سياوش اسپهبدان نيز در جريان اين خواستگاری قرار گرفت .
سياوش که در آغاز از شنيده ها کمی جا خورده بود در انديشه فرو رفت .
بنا بود فرخزاد اسپهبدان که ميانه چندان خوبی با او نداشت به همسری آزرميدخت شاهنشاه ايران در آيد و اين آينده خوبی را برايش ترسيم نميکرد .
با در دست گرفتن لگام کشور ،بی شک دير يا زود فرخزاد او را از جايگاه کنونی اش پايين کشيده و شايد فرمان کشتنش را ميداد .
سياوش درنگ را روا ندانست و تيز به کاخ آزرميدخت شتافت .
پس از دريافت بار ،با خشمی که فرو ميخورد ،ديدگاه شاه را در اينباره جويا شد .
ازرميدخت نيز که خشم سياوش اسپهبدان را دريافته بود همه داستان را برايش بازگو کرد .
اينکه اين پيشنهاد رد بوده و او نيز دل خوشی از اين خواستگاری نداشته و تنها برای به سامان رساندن نابسامانيهای امپراتوری ،تن به پذيرش اين پيوند داده .
سياوش از آزرميدخت خواست که در اين باره چيزی به رد نگويد تا خود تدبيری بيانديشد .
سپس بر آن شد تا ورود فرخزاد به پايتخت خود را به خامی بزند و تا آن زمان خاموش بماند .
همزان با نزديک شدن کاروان سرمست از شادی فرخزاد اسپهبدان ،سياوش داشت پنهانی نيروهای زير فرمانش را آماده پذيرايی ويژه از آنان ميکرد .
چکيده سخن آنکه ،اهريمن تخم کين پاشی را آغاز نمود و خامه سياهش را برأی نبشتن در دست گرفت ،تا در اين سرزمين ديگر شادی نباشد ،تا ديگر راستی کيميا شود .
با ورود کاروان فرخ هرمزان به پايتخت با پذيرايی رياکارانه ،سياوش کاروانيان را در کاخی نزديک به پادگان گارد ويژه جای داد و در بازگشت پس از لختی ،در باره چرايی اين گزينش ،رد را زير بازجويی گرفت .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: شنبه، 24 دي ماه ، 1390 23:51:12 موضوع مطلب: |
|
|
رد که آرزوهای خود برأی سربلندی ايران بزرگ را بر باد رفته ميديد ،به سياوش پرخاش کنان فرياد کشيد که تو داری با اين انديشه های کوته بينانه ات ايران را به نابودی ميکشانی .
رد افزود هيچ ميدانی اگر به اين کاروان زخمی برسد ،بيشک ارتش خراسان ،که هم اينک زير فرمان رستم فرخزاد است ،به کين خواهی به اينسو خواهد شتافت ؟!
و هيچ ميدانی که جنگ بين ارتشهای امپراتوری به نابودی امپراتوری خواهد انجاميد ؟!
ای نادان اگر ارتش خراسان شکست بخورد ،چه نيرويی ديگر در برابر اقوام وحشی خاوران خواهد ايستاد و چه نيرويی آنها را تنبيه خواهد کرد ؟!
و اگر ارتش پايتخت شکست بخورد ،چه نيروئی در برابر روميان و راهزنان پايداری خواهد کرد ؟!
اگر بين ارتشهای امپراتوری جنگی درگيرد ،ديگر کدام نيروی کار آمد بر جای خواهد ماند ؟!
رد همچنين افزود ،سياوش اسپهبدان من کوشش بسيار کردم که دشمنی بين سران ارتش را کمرنگ کنم ،اما چه سود ؟!
همه اين گرفتاريها بر ميگردد به کياستهای بيزانتينی خسرو پرويز بدکيش .
پس از آنکه خسرو پرويز به ياری ارتش روم بر تخت نشست ,خويتک دس (خويش ورزی ) را زير پا گذاشت زنان مسيحی را به همسری گرفت ،کليسا های بسيار بنا کرد و تخم دروغ را در اين سرزمين پراکند و پای ديو پرستان را به اين سرزمين گشود .
آری ،او که دست نشانده روم بود ،بر پايه کياستهای سر تا پا دروغ بيزانتينی ,جدايی بيانداز و سروری کن , همواره فرماندهان ناهمگن را برأی سرپرستی ارتشهايش بر ميگزيد ،و اينهم ميوه آن کياستهای اهريمنی .
سياوش اسپهبدان بدان و آگاه باش ،تو اگر دستت را به خون فرخ هرمزان آغشته کنی ،ايرانيان و خدای ايرانيان ،آنرا بر تو نخواهند بخشيد .
رد گرانمايه همچنين افزود ،سياوش از چشمان تو نقشه اي شوم ميخوانم ،بيا و از دامن اهريمن زشتکار دست بشوی .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: دوشنبه، 26 دي ماه ، 1390 00:43:43 موضوع مطلب: |
|
|
سياوش اسپهبدان لختی در انديشه شد ،اما باز اهريمن بد سگال او را در چنبره خود فشرد .
رو کرد به رد و گفت ،در اين خوابی که تو برأی اين سرزمين ديدی ،من مرگ خود را در آيينه ميبينم .
رد پاسخ داد ،ميدانم که گوشت کر است و چشمانت جز خون نميبينند ،اما بدان تو با اين کژ انديشی ،ايرانزمين را به تباهی خواهی کشاند ،هشدار و به سوی اهورا مزدا باز گرد .
چه سود ،از اين گفتن و از آن نشنيدن ، نرود ميخ آهنين در سنگ ....
سپس سياوش به يکی از افسران خود فرمان داد تا رد بزرگ را در کوشک و در بازداشت نگاهدارند .
اينک بايد افراد کاروان را قلع و قمع ميکرد .
نخست بايد با يک نيرنگ فرخ هرمزان را از کاروانيان جدا ميکرد ،تا سرکوبشانرا آسانتر نمايد .
با اين انديشه شوم به کاخ پذيرايی بازگشت و از سوی آزرميدخت پيام آورد که فرخزاد اسپهبدان برأی ديدار بايد هر چه زودتر به سوی کاخ شاهنشاهی گسيل شود .
به دنبال اين پيغام دروغين ،فرخ هرمزان پس از دادن هديه هايی گرانبها به سياوش با تنی چند از افسران ،موبدان و بزرگان کاروان به همراه ارمغانهای فراوان برأی شاهنشاه سوار بر اسب شد .
فرخ هرمزان با همه پختگی ،هيچ به دل بد راه نداد و همراه سياوش بسوی کاخ شاهنشاه خرامان ميرفت .
سياوش اسپهبدان هم ميرفت تا تومار ،آغازی بر پايان ايران ،را مهر نمايد .
او بنا داشت تا اين گروه کوچک را در راه و در ميدانی انباشته از تيراندازان زبردست به دام بياندازد .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: سه شنبه، 27 دي ماه ، 1390 00:25:02 موضوع مطلب: |
|
|
يکی از موبدان همراه کاروان از شيوه نگاه سالار ارتش تيسپون بهنگام دريافت هدايا در شک افتاد .
از همينرو شک خود را با يکی از افسران پارتی در ميآن گذاشت و از وی خواست تا گروه فرخزاد اسپهبدان را دور از چشم ديگران دنبال نمايد و اگر در اين راستا چيزی ديد ،فورا گزارش نمايد .
از آنسو همراهان فرخزاد وارد ميدان که شدند ,سياوش بيدرنگ از آنها جدا شده و فرمان تيراندازی داد .
هنگامه اي برپا شد ،تيرهای بلا بود که از هر سو بر پيکر خونين فرخ هرمزان و ديگر يارانش می نشست .
افسر پارتی که دورادور اين نمايش ترسناک را تماشا ميکرد ،تيزپا به کاخ پذيرايی کاروان بازگشت و آنچه را ديده بود ,بازگو کرد .
بازماندگان ،بيدرنگ جان خود را برداشته ،پس از برخوردی کوچک با نگهبانان کم شمار کاخ ,از تيسپون بسوی خراسان گريختند .
در راه به پيشنهاد افسران پارتی موبدان و ديگر بزرگان گروه از راهی ديگر در دهات پرت و دور افتاده پناه گرفتند و افسران کارکشته و تيزتک پارتی سبکبار بسوی خراسان تاختند .
سياوش پس از کشتن فرخزاد و همراهان وی با شمار زيادی از سربازان برأی تمام کردن کار به سوی کاخ پذيرايی آمد ،با ديدن کاخ تهی از مهمانان و نگهبانان زخم خورده ،با چهره اي برافروخته به سواران دستور داد تا پی فراريان را بگيرند .
اما آنان از دام رسته بودند .
افسران پارتی با جايگزين کردن اسبهای خسته با تازه نفس در ايستگاههای چاپاری ،يکسره تا خراسان تاختند و پس از رسيدن به پادگان فرماندهی ،با چهره های خسته ،خاک آلود و غمگين شتابان به نزد رستم فرخزاد رفتند و تمام داستان و چگونه کشته شدن ناجوانمردانه فرخزاد اسپهبدان به دست فرمانده نابکار ارتش تيسپون را ريز به ريز بازگو کردند .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya, parisa-s |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: چهارشنبه، 28 دي ماه ، 1390 00:37:10 موضوع مطلب: |
|
|
بخش هشتم
با شنيدن اين اخبار رنگ بر چهره رستم نماند ،چشمانش سياهی رفت و لختی بر زمين نشست .
رستم جوان بود و هيچ آمادگی چنين چيزی را نداشت .
از افسران خواست تا اتاق را ترک کرده و بزرگ هيربد خراسان را به نزد او آورند .
چهره پدر مهربانش و ستمی که بر او رفته بود ،داشتند رستم را به مرز ديوانگی ميکشاندند .
از خود ميپرسيد که اين پايتخت نشين های ديوپرست چگونه به خود پروای چنين کاری را داده اند .
پدر که در سر آرزوی پيوند با آزرميدخت را نداشت و اين آنان بودند که پدر را به اين کار واداشتند .
خدايا چگونه با اين سوگ جانسوز سر کنم .
همانگونه که رستم در ياد پدر آرام آرام اشک ميريخت ، بزرگ هيربد خراسان وارد شد .
هيربد که کمی پيشتر به وسيله افسرن پارتی از جريان ،آنچه بر فرخ هرمزان رفته ،آگاهی يافته بود ,
دست بر شانه های رستم گذاشت و از او خواست تا آرام بگيرد و به او گوشزد کرد که سربازان نبايد اشکهای او را ببينند .
رستم با دست چهره خود را پوشاند و همزمان پرسيد که اينک چه بايد کرد و با اين ديوسيرتان چه رفتاری بايد داشت ؟
هيربد که آسمان پهنه ايران را انباشته از ابرهای سياه و آماده تندرها و توفانهای سهمگين ميديد به آرامی پاسخ داد ،در اينکه بانيان اين زشتکاری بايد کيفر ببينند ،جای هيچ شکی نيست ،اما بايد به درستی آنان را شناسايی کرد .
همچنين هيربد پيشنهاد کرد که رستم در گام نخست فرمان آماده باش ارتش برأی رزم را در دستور کار خود داشته باشد ،تا ببينيم ،از آنسو چه پيامی خواهيم داشت .
و از آنسو در همه کوچه و برزنهای تيسپون ،سخن از چگونگی و چرايی کشته شدن فرمانده ارتش خراسان به وسيله سياوش اسپهبدان بود .
تنش بالا گرفته بود و همه از بزرگ و کوچک توفان را ميديدند که دارد از راه ميرسد .
آزرميدخت ازدست اين رويداد و از ترس پيامدهای سهمگينش خورد و خوراک خود را از دست داده بود .
هيربدان هيربد پس آزاد شدن از بازداشت به نزد آزرميدخت رفت و از او خواست تا در انديشه به کار گماردن رد ديگری باشند ،چرا که او زين پس ميخواهد خلوت نشين باشد .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 29 دي ماه ، 1390 00:42:43 موضوع مطلب: |
|
|
بخش نهم
آزرميدخت از هيربدان هيربد خواهش کرد که در اين آشفته بازار او را تنها نگذارد و همزمان بوسيله يکی از افسران گارد ,سياوش اسپهبدان را به کاخ فرا خواند .
سياوش بيدرنگ به نزد آزرميدخت شتافت و با ديدن رد ،دريافت بايد دشواری پيش آمده باشد .
رد بار ديگر در برابر آزرميدخت و سياوش اسپهبدان درخواست خود را بازگو کرد .
سياوش هم با روی گشاده از آزرميدخت خواست تا پيشنهاد رد را بپذيرد و موبد شايسته ديگری را جايگزين وی نمايد .
آزرميدخت از رد خواست يک روز ديگر درنگ نمايد ،شايد ديدگاهش دگرگون گردد ،اما رد استوار بر نگر (نظر) خود پافشاری نمود .
به هنگام بيرون رفتن ،رد نگاهی اندوهبار و پر معنی به سياوش انداخت ،سری تکان داد و سپس سر سرای کاخ را به سوی سرنوشتی ديگر ترک گفت .
رد ميدانست که رشته کارها از دست رفته و ديگر کاری از او ساخته نيست مگر ياری جستن از پروردگار توانا ،آنهم اگر شايستگی باشد .
سياوش به ارتش نيرومند و پر شمار تيسپون دلش گرم بود و رستم فرخزاد را در اندازه هايی که بتواند با ارتش او در آويزد ،نميديد .
اما از اينسو رستم فرخزاد پس از هفت روز سوگواری پنهان از چشم ديگران ،دستور به فراخوان فرماندهان ارتش ،بزرگان و موبدان خراسان بزرگ داد .
در سخنرانی کوچکی ,چکيده اي از آنچه بر پدرش و برخی از همراهان وی در تيسپون رفت ،را بازگو کرد .
سپس از باشندگان درخواست کرد که هر کدام که ميخواهند ديدگاه خود را در اين زمينه ،بيان کنند .
اينرا هم افزود که خود به تنهايی يا به ياری آنان کين خود را از نامردان تيسپون خواهد ستاند .
غوغايی برپا شد ،افسران و فرماندهان ارتش همه با هم فرياد براوردند که تا آخرين نفس پشت او خواهند ايستاد و تا پاد آفره و مجازات سخت پيمان شکنان تيسپون از پای نخواهند نشست .
بازرگانان و ديگر بزرگان هم ،همراهی خود را ابراز نمودند .
از همانجا رستم فرخزاد به سپه سالاران فرمان بسيج سراسری نيروها را داد .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 29 دي ماه ، 1390 12:08:58 موضوع مطلب: |
|
|
بخش دهم
رستم بهنگام بازگشت از جرگه بزرگان و فرماندهان خراسان بزرگ ،هيربد را نيز با خود همراه نمود و ديدگاه وی را در باره راهی که برگزيده جويا شد .
هيربد که پستی بلنديهای فراوانی را در زندگی ديده بود ،رو کرد به رستم و از پيامدهای بد شگون کين خواهی او بسيار گفت .
هيربد افزود که شمار ارتش تيسپون نزديک به دو برابر ارتش خراسان است و اين ميرساند که جنگی سخت در راه است .
رستم بيدرنگ پاسخ داد که درست است که شمار آنان بسيار بيش از ماست ،اما پشتيبان نيروهای آنان اهريمن دروغ است و پشتيبان نيروهای ما پروردگار توانا ،چون راستی با ماست .
هيربد در پاسخ گفت ،ميدانم راستی با ماست ،اما هيچ انديشيده اي که در پايان کارزار از دو ارتش امپراتوری چه چيزی بر جای ميماند ؟!
هيربد بزرگ افزود که من پاسخ را به روشنی ميدانم .
آنچه ميماند ،اگر پيروز شويم ،چيزی نيست مگر اندکی از نيروهای ارتش خراسان ،آنهم خسته و بيزار از جنگ .
آيا انديشيده اي که آنزمان با چنين نيروی کوچک و زهوار در رفته اي در برابر دشمنان فراوان امپراتوری چه ميتوانی کرد ؟!
رستم کمی در انديشه شد ،سپس با نگاهی اندوهبار روی کرد به پير و پرسيد ،پس چه بايد کرد؟!
شما ميفرماييد تا خاموش بنشينم و اين گستاخی تيسپون نشينان را بی پاسخ بگذارم ؟!
پير با اندوه پاسخ داد که من اينرا نميگويم ،اما به روشنی ويرانی ايران را ميبينم .
سپس پير فرزانه افزود ،خامه سياه آنزمان بر سرنوشت ايرانزمين کشيده شد که خسرو پرويز بی دين پای دروغ و ديوپرستان را به اين سرزمين گشود و اينک کار به جايی رسيده که از هر سو که ميرویم با سياهی و شور بختی روبرو ميشویم .
من می انديشم که آه بهرام چوبين ،آن مرد خدا ،ما را گرفته و کار اين مرز و بوم را به اينجا کشانده .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: جمعه، 7 بهمن ماه ، 1390 23:19:28 موضوع مطلب: |
|
|
بخش يازدهم
بزرگ هيربد خراسان سپس افزود ،اکنون که شما خود را برأی نبرد آماده ميکنيد ،ميخواهم با تنی چند از موبدان به آنسو سفر کنم .
تا در اين سفر به چند و چون داستان بيشتر پی ببرم و شايد هم بتوانم با ريش سپيدی ،آب رفته را به جوی باز گردانم .
فردای همانروز بزرگ هيربد خراسان به همراه چند تن از ياران و دو افسر گارد ،سبکبار بسوی تيسپون راهی شد و با سود جستن از اسبهای تازه نفس چاپاری توانست زمان سفر را تا اندازه اي کوتاهتر نمايد .
خبر چينان سياوش اسپهبدان نيز همزمان با بزرگ هيربد وارد پايتخت شدند .
اين برأی پيدا کردن راه چاره ايی ،برأی برون رفت از اين دام بلا که ناخواسته برأی ايرانزمين پهن کرده بودند و آن برأی گزارش فرمان بسيج نيروی رستم فرخزاد .
بزرگ هيربدان بيدرنگ با همراهان به سوی سرای هيربدان هيربد شتافت ،اما او را در آتشکده موبدان يافت .
با ديدن رد ،هيربد و همراهان فروتنانه دست بر سينه نهادند و سپس با اشاره سر رد بزرگ هر کدام در جايی فراخور نشستند .
موبد ياران نيز پس از يک پذيرايی کوچک به کناری کشيدند .
نگرانی از آينده را ميشد بخوبی از چشم همه خواند .
رد پس از لختی ،بزرگ هيربد را به کناری کشيد و از او خواست تا در خلوت به گفتمان بنشينند .
خبر ورود بزرگ هيربد خراسان مانند کهربا (برق) همزمان با مردم به سياوش اسپهبدان هم رسيد .
مردم نگران دسته دسته برأی بدست آوردن گزارشهای دست اول از اين گفتمان به سوی آتشکده ميرفتند .
شايد نور اميدی .
شگفتا !!! در اين ميان سالار ارتش تيسپون از همه خونسردتر مينمود .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: دوشنبه، 10 بهمن ماه ، 1390 11:35:32 موضوع مطلب: |
|
|
بخش دوازدهم
رد از ميهمانان پوزش خواست و به همراه بزرگ هيربد خراسان نزديک آتش اسپند به گفتگو نشست .
رد در باره واکنش رستم فرخ زاد و بزرگان آن ديار پرس و جو کرد ،هيربد نيز همه را ،از ريز و درشت بازگو نمود .
هر دو بزرگ ,آينده بسيار تاريکی را برای ايران پيش بينی ميکردند .
براستی چگونه ميشد ايرانزمين را از دست اين سرنوشت شوم که گريبانگيرش شده ،نجات داد ؟!
هيربد از رد خواست که سياوش اسپهبدان را به اين گفتمان فرا بخواند ،به اميد راه چاره اي .
رد نيز در راستای همراهی با بزرگ هيربد ،يکی از آدربانان را به سوی سياوش گسيل کرد .
فرمانده هم که گويی چشم براه اين پيام بود ،فوری به همراه چند افسر و سرباز گارد به سوی آتشکده موبدان شتافت .
پيش از ورود به آتشکده يکی از افسران را برأی بر رسی بهتر و پيشگيری از هر نيرنگی ،به درون فرستاد .
پس از بازگشت افسر گارد و گزارش پاک بودن آتشکده ،فرمانده وارد شد .
با پيوستن سياوش ،جرگه شکل رسمی به خود گرفت .
نخست سياوش آغاز کرد ،که جريان چيست و چرا مرا خواسته ايد ؟
رد پاسخ داد که اين به درخواست بزرگ هيربد بوده .
و افزود ،همانگونه که ميدانيد رستم فرخ زاد فرمان بسيج به نيروهای زير فرمانش برأی تازش به سوی تيسپون داده است و از روز روشنتر است که جنگ بين ارتشهای امپراتوری ،بدبختی مردم و امپراتوری را در پی خواهد داشت .
هيربد رشته سخن را در دست گرفت و پرسيد ،برأی برون رفت از اين دام بلا ،شما چه پيشنهادی داريد ؟
سياوش در پاسخ گفت که هيچ پيشنهادی ندارد و از اين جنگ پيش روی نيز هيچ هراسی ندارد .
چه بسا با پيروزی در اين نبرد سرنوشت ساز ،بتواند باری ديگر يکپارچگی را به اين سرزمين باز گرداند .
هيربد با خشم گفت ،ايران يکپارچه بود و شما با اين ندانم کاريتان ،آنرا دو پاره کرده ايد .
سياوش بی درنگ در جواب گفت ،اگر اينک ميهمان تيسپون نبوديد ،ميدانستم چگونه شما را با پاسخی دندان شکن سر جايتان بنشانم .
هيربد ناگهان پوزخندی زد و گفت ،مگر تيسپون نشينان هنوز هم بر راه نياکان پای ميفشارند .
چرا که در خراسان مردم بر اين باورند که تيسپون نشينان ديگر تا بن دندان بيزانتينی گشته اند .
مگر فرخ هرمزان ميهمان شما نبود ؟!
اگر ميخواهی جان مرا بستانی ،بستان .
جان مرا بستان تا ديگر بيش از اين تماشاگر ويرانی ايران نباشم .
هيربد سپس افزود ،هيچ دانستی که کژ انديشی و کژرفتاری تو دارد چه به روز ايران و ايرانی می آورد ؟! تو يک ايرانی نيستی ،بلکه يک بيزانتينی هستی .
سياوش اسپهبدان پرسيد ،هيربد چرا اينگونه با فرهنگ روميان می ستيزی ؟!
کاستی آنان در چيست ؟!
هيربد با ناباوری نگاهی تند به او انداخت و گفت :
از دست پرورده خسرو پرويز بيدين بيش از اين نميتوان چشم داشت .
سپس پاسخ داد ،سر فرمانده ارتش پايتخت ايرانزمين ، آنان به سادگی با دروغ کار خود را پيش ميبرند ،اما اگر ايرانی دروغ بگويد ،ديگر پايان کارش فرا ميرسد .
آنان بردگان خود را به کارهای بسيار ناشايست واميدارند ،اما اگر ايرانی چنان کند پايان کارش فرا ميرسد .
آنان بهترين دوستان خود را با نيرنگ به ميهمانی ميخوانند و ناجوانمردانه او را ميکشند ،اما اگر ايرانی چنين کند باز پايان کارش فرا ميرسد .
ايرانيان اگر از راستی دوری جويند بسيار بيش از ديگر مردمان پادا فره ميبينند و اين سرنوشت را اهورا مزدا برأی ايرانيان رقم زده است .
سياوش اسپهبدان اگر هر چه زودتر به راه راست باز نگردی ،درستی گفتارم را پيش از همه با پوست و گوشت و استخوانت در خواهی يافت .
اين خويشکاری و وظيفه رد بود تا اينها را پيش از کژروي و کژانديشی ات به تو گوشزد ميکرد .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: پنجشنبه، 20 بهمن ماه ، 1390 00:48:09 موضوع مطلب: |
|
|
بخش سيزدهم
سياوش که ديگر کاسه صبرش لبريز شده بود ،با خويشتنداری پرسيد ،آيا پيام شما همينها بود ؟!
هيربد پاسخ داد ،چکيده سخن آنکه ،من راه برون رفت از اين ميدان کارزار را در پرداخت خونبهايی سنگين ميدانم .
اينرا هم بدانيد که اين خونبها زمانی کارساز خواهد بود که شما خود آنرا در پای رستم فرخزاد بريزيد .
سياوش از شنيدن اين پيشنهاد کمی جا خورد و رو کرد به رد و با لبخندی تلخ ،گفت که هيربد خراسان او را بسيار ساده انديش و خام پنداشته .
اگر چنين کنم ،آيندگان چه خواهند گفت ؟!
سياوش اسپهبدان سپس رو کرد به بزرگ هيربد و با خونسردی تمام افزود که پاسخ مرا ,رستم در ميدان جنگ خواهد ستاند و سپس از جای برخاسته و پس از ادای احترامی کوتاه جرگه را ترک گفت .
پس از بيرون رفتن سياوش هيربد رو کرد به رد و پرسيد ديگر چه ميتوان کرد و آيا گفتگو با شاهنشاه ميتواند راه گشا باشد .
رد هم در پاسخ ،هيربد را در جريان کناره گيری خود از کارهای درباری گذاشته و گفتگو با آزرميدخت را هم بيهوده دانست .
درهای اميد همه بسته مينمودند و ايران ميرفت تا کنام پلنگان و شيران شود .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
محل سكونت: iran

human
سر دبیر کارگروه ها

 وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
|
ارسال شده در: يكشنبه، 23 بهمن ماه ، 1390 21:35:57 موضوع مطلب: |
|
|
بخش چهاردهم
هيربد رو کرد به رد ،سری تکان داد و پرسيد که چه بايد کرد ؟
رد با نگاهی سرد پاسخ داد :
سرنوشت شومی را برأی امپراتوری پيش بينی ميکنم ،از هر سو ميرويم با در بسته برخورد ميکنيم .
سپس ادامه داد ،اگر بزرگان در جنگ بين بهرام چوبين يزدان پرست و خسرو پرويز از دين برگشته ،گزينش درستی ميکردند و اگر پشت بهرام را رها نميکردند و اگر ......
با بر تخت نشستن دوباره خسرو پرويز ،همه چيز رنگ ديگری شد .
اين دست نشانده روم در برابر فرهنگ بيزانتينی سر فرود آورد و پايگاههای رواج آن که همان کليساها باشند بدستور شاه بيدين در همه جا سر برافراشت .
مردم که از جنگها و پيامدهای خانمان بر انداز آنها خسته شده بودند ،چشم خود را بر همه کژيها بستند .
دروغ پايکوبان شد و راستی سرنگون .
و هيچ فريادرسی .
باورهای اهورايی رنگ باختند و نيرنگ و دروغ کم کم افسار بيشتر درباريان ،ارتشيان ،بازاريان و حتی برخی موبدان را نيز در دست خود گرفت .
رد در دنباله رو کرد به هيربد و از روی درماندگی افزود که کار از دست شده و پادافره سنگينی در راه است .
همچنين افزود که هيچ نمی انديشيدم که آن آرزوهای بلند را که برأی بازگشت به دوران شکوفايی اين مرز و بوم در سر داشتم ،اينگونه به سادگی بر باد رفته باشد .
ديگر ماندن ما در پايتخت سودی ندارد ،هيربد پس از لختی درنگ اينرا گفت و بر پا خاست و پس از ادای احترام ،از رد پروانه بازگشت به خراسان را درخواست کرد .
رد نگاهی غمبار و مهربان به بزرگ هيربد خراسان انداخت و در سکوت به نشانه پدرود سری تکان داد .
هيربد سپس به نزد ياران بازگشت و آنان را چکيده در جريان گفتمان خود گذاشته و فرمان بازگشت به خراسان داد .
دنباله در بخش پسين |
|
|
بازگشت به بالا |
|
| کاربرانی که برای این ارسال از human تشکر کرده اند arya |
|
 |
|