کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 3 خرداد ماه ، 1391
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - دساتیر از دید ابراهیم پورداوود

دساتیر از دید ابراهیم پورداوود

 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> رویدادها -> کتاب شناخت

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 27 تير ماه ، 1388 20:22:02    موضوع مطلب: دساتیر از دید ابراهیم پورداوود پاسخ همراه با اعلان

به نام یزدان پاک

دساتير از ديدگاه استاد ابراهيم پورداوود

در سي وسه سال پيش از اين در بيروت شاگرد دبستاني بودم‚ يکي ازدوستان ايراني آنجا که اکنون در تهران پزشک ناموري است‚ چون مرا جوياي واژههاي پارسي و خواستار داستانهاي کهن ديد نامهاي به من سپردتا آنچه را خواهانم‚ از آن به دست آورم‚آن نامه که تا آن روز نامي از آن نشنيده بودم دساتير است. در آنروزگار‚ در آغاز جواني‚ حافظه ام بد نبود‚ آنچه درآنجا خواندم همه را به ياد سپردم و خود را خوشبخت و از بخشايش ايزدي برخوردار ميپنداشتم زيرا به آنچه آرزو داشتم رسيدم. دساتير آسماني مرااز بسياري واژههاي بيگانه بينياز ساخت. از براي پر کردن کم و کاست فهرستي از چند صد واژه ديگر يادداشت کرده به انجمن زرتشتيان کرمان فرستادم و خواهش کردم در برابر هر يک از آنها واژه پارسي بنگارد. پس ازچندي از آنجا پاسخ رسيد‚ آن چند صد واژه هم پارسي شد. واژههاي دساتيرآسماني و نيم دساتير کرماني را روي هم ريخته سرمايه خوبي اندوختم‚آنچنان که ديگر لغتي نبود که در برابر آن واژه سره پارسي در گنجينهام نباشد. پس از چند سالي با انباني پر از لغت رهسپار پاريس شدم در آنجا به دستياري يکي از دوستان روزنامه کوچکي با چاپ ژلاتين انتشار دادم و به آن پيک‚دهل نام دادم. سراسر مقاله ام در آن پارسي بود يا به گفته فضلاي قوم پارسي سره يا فارسي لخم بود‚ بيچربي و بياستخوان‚ ارزشهاي واژه هايدساتيري را با هياهوي دهل به گوش اين و آن ميرساندم‚ چه پنهان گاهياشعار خود را هم با آن لغات زينت ميدادم و هيچ روزنامه در انتشار آنهادريغ نداشت. فروزه بهمعني صفت از لغتهاي دساتير است که در آن روزگاردر عنوان يکي از غزلهاي من در تاريخ ادبيات فارسي پروفسور براون به يادگار مانده است . در پاريس با دانشمند بزرگوار محمد قزويني که نيز اکنون در تهران هستند آشنا و رفته رفته دوست شديم. در گفت و شنود آن اندوخته بيروتي را نشان ميدادم. روزي گفتند نکند اين لغتها ملافيروزي باشد. گفتم آري از دساتير آسماني و پيغمبران ايراني است که ملافيروز آن را به چاپرسانيد. گفتند زبان و مطلب اين کتاب هردو ساخته گمنام متقلبي است. اينسخن بسيار به من گران آمد‚ چه ديدم به اين آساني سرمايهام از دست ميرود‚و آنچه ميان همسران مايه امتيازم ميباشد نابود ميشود. هر چند پاي ارادت منسبت به سخنان آسماني از آن روز لغزيده بود‚ اما نتوانستم يکسره ازاندوخته پارينه چشم بپوشم. شور و غرور جواني و توسن سرکش ناداني و سر
سودائي و دل شيدائي هيچکدام زود رام نميشوند.
من يگانه دلباخته نبودم. پيش از من بودند و هنوز هم هستند کساني که بادساتير سروکاري داشته و دارند‚ خوان نعمت دساتير و برهان قاطع وفرهنگ انجمنآراي ناصري با لغتهاي رنگارنگ به همه جا گسترده و همه کساز آنها بهرهور است و سپاسگزار.
در پاريس حقوق ميآموختم‚ اما دلم چندان با آن نبود‚ گاهي کتابي دربارهايران باستان جسته ميخواندم‚ بسا در اينجا و آنجا به نام دساتير برميخوردم.برخي از خاورشناسان در سر سخن از دين و زبانهاي کهن ايران دشنامي به دساتير داده گذشتند‚ و برخي ديگر بيشتر به آن پرداخته نوشتند که اين نامه سراسر ساختگي است‚ نه مطلبش با دين زرتشتي سازشي دارد و نه زبانش بازبانهاي باستان پيوستگي. در ميان اين گروه کسي که بيشتر به دساتير پرداخته دانشمند پارسي شهريارجي بهاروچا ميباشد که او هم در تحقيق خود به همان نتيجه رسيد .چون در دساتير ادعا شده که اين نامه ديني ايران و زبانش کهنترين زبانهاي اين سرزمين است‚ ناگزير بايستي دانشمندان نگاهي به آن کنند‚ زيرا اگر کتابي باشد در رديف ويد هندوان و اوستاي ايرانيان و توراة بنياسرائيل از براي همه اقوام هند و اروپائي و سامي نژادان اهميتي بسزا دارد‚ زيرا در تاريخ اديان و در زبانشناسي از چنين آثاري نميتوان چشم پوشيد‚ اينک بيش ازصدوهشتاد سال است که گروهي از دانشمندان خاورشناس عمر هفتادساله خود را در سر مزديسنا يعني دين زرتشتي و زبانهاي باستان ايران به سرآوردند. سراسر اوستا و تفسير پهلوي آن را که زند خوانند و همه نامه هاي ديني پهلوي و پازند و فارسي را که در آنها سخني از دين ديرين است بازرسي کرده اند‚ همچنين آنچه در نوشته هاي نويسندگان يونان و رومدرباره دين ايران آمده همه را خواندهاند‚ از مآخذ هندي و چيني و عبري وسرياني و ارمني هم نگذشتند‚ از براي مقايسه به دين بابل و مصر و يونان نيز پرداختند. همچنين درباره زبانهاي ايران باستان ماخذي نمانده که به آن دست نبرده باشند. در ميان صدها ماخذ گوناگون کوچکترين چيزي که گواه درستي مطلب يا زبان دساتير باشد به دست نياوردند. از براي دريافتن تقلب دساتير نگاهي به خود آن نامه و اطلاع مختصري ازايران باستان و اندک شناسايي به فارسي کافي است. بنده با سرمايه ناچيز خوددر چند سال پيش از اين دساتير را شناختم. در سال 1305 عقيده خود رادرباره اين کتاب به اختصار در انجام رسالهاي درباره سوشيانت موعودمزديسنا نوشتم و از ناشر آن ملافيروز ياد کردم . هفت سال پس از انتشارآن رساله‚ ديگر باره گذارم به هند افتاد‚ به ديدن شهر معروف سورت رفتم‚ و خانه دستور داراب استاد انکتيل دوپرون- را ديدم. درصدوهشتادوسه سال پيش از اين يعني از سال 1758 تا 1761 م. انکتيلدوپرون در آن خانه نزد دستور نامبرده اوستا آموخت و ترجمه فرانسه آن رادر سال 1771م. انتشار داد‚ از آن تاريخ به بعد اوستاشناسي در اروپا آغازگرديد. در ايستگاه راه آهن سورت دستور بهرام ايرج کومانا هفتمين پشت دستور داراب که آن روز پنجاه وپنجساله بود‚ طوقگلي به گردنم آويخت و دسته گلي به دستم داده گفت: ما پارسي زبانان شما رابسيار دوست ميداريم‚ براي اينکه نامه ديني ما را به زبان فارسي گردانيديد‚اما چون در رساله سوشيانس ملافيروز را به نيکي ياد نکردهايد از شمارنجيده ايم
سخنان آن دستور بزرگوار از يادم نرفت‚ اين است که لازم ميدانم بگويم دراين مقاله جز شناساندن دساتير مقصود ديگري ندارم. اگر در طي سخن کساني را به نيکي ياد نکنم ناگزيرم. مقصود اصلي دردي را چاره کردن است نه به اين و آن نيش زدن. به همين مقصود در دوم آبان 1318 در دانشکده ادبيات ازدساتير سخن داشتم و باز به همين مقصود اين موضوع را مفصلتر به قلم مي آورم.
اينک که نزديک به سه سال است در ايران هستم به هرجا روي ميآورم به لغتهاي دساتير برميخورم. در اين چند ساله که پي زنده کردن زبان افتادهاند و ميخواهند بهجاي واژههاي بيگانه‚ فارسي بنشانند برخي دست غارت به خوان ناچيز دساتير برده مشت مشت از لغتهاي ناهنجار آن برداشته مانند استخوان و کلوخ به اينجا و آنجا پرتاب ميکنند. در ميان واژههايي که به فرهنگستان پيشنهاد ميشود بسياري از لغتهاي دساتير هم ديده ميشود و پيداست که کارمندان فرهنگستان که همه از دانشمندان اند‚ فريب نخورده آنها رانميپذيرند. از سال هزار و شصت و دو 1062 ه . ق. کهسال تاليف برهان قاطع است و صدها لغت دساتير در آن ياد گرديده دساتير يکي از آسيبهاي زبان ما شده‚ به ويژه از سال 1234 ه . ق. که سال انتشار خود کتاب دساتيراست‚ لغتهاي آن بيش از پيش ميان ما رخنه کرده است.
فتح الله خان شيباني معاصر ناصرالدينشاه در منتخبات ديوانش که در سال1308 در اسلامبول به چاپ رسيده‚ مهاباد پيغمبر ساختگي دساتير را دررديف پيغمبر خودش آورده گويد:
مهاباد اين گفت و احمد همين چه پيچي تو در آن سه عيسوي.
رضاقليخان هدايت در فرهنگ انجمن آراي ناصري فرجود را بهمعني معجزه لغت برازندهاي پنداشته و در مدح پيغمبر گفته:
دعويش را هزار برهان استفرهاش را هزار فرجود است.
ميرزا فرصت شيرازي همزمان ناصرالدينشاه در توصيف شاهنامه گويد:
فروهيدهاي کز ره نيرنودهويداست از گفت او فرزبود
نه شهنامه‚ درياي ژرف است ايننه افسانه‚ پند شگرف است اين
فري بر فراتين فرويدهاشخهي چامههاي اپرخيدهاش
به فرجودهاي سخنپروريسزد گر زند لاف پيغمبري.
شايد لغتهاي دساتير در اشعار شعراي ديگر دوره ناصري مانند قاآني ويغماي جندقي و سروش اصفهاني و فروغي بسطامي و ديگران نيز پيدا بشود‚بايد گرديد و ديد.
ميرزا صادقخان اميري اديب الممالک فراهاني که در سال 1336 ه . ق.درگذشت و ديوان کاملش که در سال1312 ه .ق. به چاپ رسيده‚ يکسره دلداده دساتير است:
پنج فرجود پديد آمد ازشت زرتشت
که به پيغمبريش راست بود پنج گواه
اين شاعر شيرينزبان که بيشک از بزرگان سخنسرايان اين دوره است دساتيرشناسي را جزء معلومات خود شمرده با تکلف‚ بسياري از لغتهاي دساتير را به نظم کشيده. از آنهاست: در تقسيم طبقات رعيت به فرموده مهآباد و نامهاي بروج در دساتير و جز آن. اين چند فقره که در اينجانگاشتيم از براي نمونه است‚ مشتي است نمودار خروار. اگر به اين و آن برنميخورد‚ کساني را که نام خانوادگي خود را از لغتهاي دساتيري برگزيدهاند نيز از براي نمونه ياد ميکردم.
زيان مطالب دساتير کمتر از زيان لغات آن نيست. ميرزا تقيخان سپهر ازمهملات دساتير در جلد اول ناسخالتواريخ فصلي ساخته است که به هيچ رويسازشي با داستانهاي ملي ما ندارد.
بااين همه نبايد پنداشت که همه فريب دساتير را خورده باشند‚ و اين نامه سراپا نادرست را درست پنداشته باشند. در چهل پنجاه سال پيش از اين بودندکساني که ميدانستند دساتير چيست. جناب آقاي محمدعلي فروغي به بنده فرمودند که پدر مرحومشان ميرزا محمد حسينخان ذکاالملک دساتير را آنچنان که بايد تعريف ميکردند و خود ايشان از زبان و مطلب آن در شگفت بودهنامهاي به انجمن زرتشتيان يزد آن زمان نوشته‚ عقيده آنان را جويا شدند.در پاسخ به ايشان نوشتند که دساتير کتابي است ساختگي به هيچ روي با دين و آئين زرتشتي پيوند و خويشي ندارد.
محمدعلي فروغيکه در پنجم آذرماه 1321 به بخشايش ايزدي پيوست‚ به درخواست نگارنده پاسخ انجمن زرتشتيان يزد را با زحمتےبسيار از مياناوراق خود پيدا کرده به نگارنده سپرد. اينک آن پاسخ که در 23 جمادي الاولي 1319 ه . ق. يعني در چهل سال پيش نوشته شده است: در کتاب دساتيرخطوط درشت غيرمفهوم متن دساتير را منقدين زبان آسمانيو محققين زبانجعلي ميدانند.
ترجمه آن خطوط را که نسبت به شت ساسان پنجم دهند به زبان پارسي جديداست که بعد از پازند متداول شده است‚ از هيچ کجا معلوم و يقين نتوان کرد که دساتير حقيقة در زمان ساسانيان نوشته شده است.
محققين حکماي شرق و غرب به ادله قويه و براهين بينه اثبات مينمايند کهدساتير در هندوستان که تقريباےدر سنه 1050 هجريه برخي از متصوفه برهمني آئين ايراني ساخته اند که رئيس آنها شت آذرکيوان بوده است.
زبان دساتير خود گواه بزرگي است بر صدق اين مقال‚ و آن زبان خلطه پارسي محرف و هندي و عربي و جز آن است. آري سازنده اين زبان بعضي کلمات را مخصوصا درست نموده که ابدا مطابقه با
السنه خلف و سلف دور زمان نميکند. برخي کلمات را تحريف و تصغير و تبديل نموده‚ نبذي را ترکيبات غريبه داده است و قصد عمدهاش اين بوده است که احدي سر در نياورد و آن را زبان آسماني گويد.
هرگاه کسي به دقت رسيدگي نمايد خواهد ديد که معبر اين کتاب هر کس بودهاست‚ خود از ترجمه آن تحير داشته است‚ زيرا که سخني را در مقامي معني عليحده و در محلي آرش ديگر داده است و ظن غالب اينکه سازنده کتاب موصوف خود معبر تصنيف خود گرديده‚ به حکم الانسان جايزالنسيان تعبيرخود را در جاي ديگر فراموشيده تاويلي جز آن بر او بسته است
سزاوار بودےدر اين مدت صدوبيست وسه 123 سال که از تاريخ انتشاردساتير ميگذرد کساني که آن را شناختند به ديگران بشناسانند و از واکنش آنکه مانند طاعون از خارج به مرز و بوم ما رسيده جلوگيري ميکردند. اگر اينکار را کرده بودند‚ اين همه آثار نويسندگان سده گذشته آلوده نميشد.
اينک ببينيم دساتير چيست: ملاکاوس از ايرانيان پارسي زبان هند به سبب اختلافي که درميان ايرانيان در سر تقويم روي داده بود ويک ماه تفاوت در سال يزدگردي‚ جشنهاي ديني زرتشتي را پس و پيش انداخته بود در سال 1778 م.برابر سال 1192 ه . ق. با پسرش فيروز به ايران رفت تا از زرتشتيان ايران درباره تقويم آگهي بهم رساند و اختلاف را در سر يک ماه يزدگردي رفع سازد. در اصفهان نسخه خطي دساتير را که يگانه نسخه بوده به دست آورده با خود به هند برد. ملافيروز در آن هنگام هنوز جوان بود. پس از سالهاي بسيار رنج که دساتير را به چاپ رسانيده در ديباچه آن در تاريخ انتشار چنين گويد:
بد صد و پنجاه و هشت و يکهزارسال کين گنج نهان شد آشکار.
از سال 1158 تاريخ يزدگردي مراد است‚ تاريخ چاپ آن سال 1818 م. است.
در بمبئي اين نسخه خطي که به خط فارسي نوشته شده هنوز در کتابخانهاي دربمبئي که به نام ملافيروز نامزد است موجود است. اين نسخه به خط خوش نوشته شده‚ در زير فقراتي که متن کتاب است خط سرخ کشيده شده‚ در پي هر فقره تفسير آن نوشته شده است‚ از مولف آن نامي نيست و تاريخ کتابت آن معين نشده است.
ملافيروز پارسي پسر ملاکاوس در زبان فارسي شعر ميگفت و منظومهاش در سه جلد در تاريخ گشايش هند به دست انگليس که نامزد است به جارج نامه‚ نزد ايرانيان معروف است.
ملافيروز در سال 1830 م. / 1246 ه . ق. جهان را بدرود گفت‚ نزد پارسي زبانان بسيار نيکنام است. ملافيروز چنانکه خود در ديباچه دساتير مينويسد سالهاي بلند در سر اين نامه رنج برد. مورخ انگليسي mloclaMSirJohnMalcolm نويسنده تاريخ ايران History of Persia که ميرزا حيرت به زبان فارسي ترجمه کرده‚ به نامتاريخ ايران نواب سر جان ملکم‚ در چندين نامه خود ملافيروز را به انتشاردساتير تشويق کرد. خود ملکم در تاريخ نامبرده دساتير را ياد کرده اما خودکتاب را نديده از ديگري نقل قول کرده است تا اينکه ملافيروز به دستياريويليام ارسکين William Erskineدساتير را بانگليسي گردانيد‚ و در دو جلدانتشار داد‚ در نخستين جلد متن و تفسير و فهرستي از لغات دساتير است ودومين جلد ترجمه انگليسي آن است.
پيش از ترجمه ملافيروز و ارسکين‚ يک انگليسي ديگر دنکن (Duncan) نام که فرمانفرماي بمبئي بوده به ترجمه دساتير پرداخت‚ اما دست مرگ او را از آنکار کوتاه کرد و دساتير پايان نيافته زندگيش پايان پذيرفت. پس از درگذشتوي آن ترجمه ناتمام و نوشته هاي ديگر او را نيافتند. شايد برخي گمان کنند که
خود ملافيروز دساتير را ساخته باشد‚ گذشته از اينکه او مرد پاکي بوده چنين تقلبي نميکرد‚ بيش از صد سال پيش از او کسان ديگر دساتير را ديده از آن نام بردهاند. کهنترين کتابي که از دساتير نام ميبرد شارستان چهارچمن است.
نويسنده آن بهرامبن فرهادبن اسفنديار پارسي معروف به فرزانه بهرام گويادر حدود 1034 ه . ق. ميزيست. شارستان چهارچمن در سال 1223 يزدگردي در بمبئي به چاپ رسيد. ناشر آن سياوخشبن اورمزدياربن سياوخش آذري در ديباچه کتاب مينويسد: فرزانه بهرام از تلامذههاي ضرت سپهر فضل آذرکيوانبن آذرگشسب که نسب بزرگوارش به حضرت وخشور ساسان پنجم ميرسد در اينجا بايد ساسان پنجم را که پيغمبري دانسته شده به ياد داشت تا از اين پيغمبر از ماخذ دساتير سخن بداريم. کتاب شارستان ناقص به ناشر آن رسيده‚ در چمن نخست از کيومرث‚ سيامک‚ هوشنگ‚تهمورس‚ جمشيد‚ آبتين‚ فريدون‚ ايرج‚ منوچهر و نوذر سخن رفته است.
در چمن دوم از کيان: کيقباد‚ سياوخش‚ کيخسرو‚ کيپيشين‚ کياروند‚لهراسب‚ گشتاسب و زرتشت ياد شده است. سراسر کتاب با آيات قرآن واحاديث و مسائل فلسفي و تصوف و عرفان آراسته است‚ گويا نويسنده خواسته است ميان اسلام و مزديسنا سازشي بدهد‚ شايد مقصود ديگري همداشته که من درنيافتم. رويهم رفته کتاب شگفت آميزي است.
فرزانه بهرام در صفحه 228 آن کتاب گويد: و به ظاهر نامه زرتشت که محتاج تاويل است کار نکنيم آن را تاويل کرده تطبيق به دساتير دهيم از اينجمله و جمله هاي ديگرشان به ذهن ميآيد که فرزانه بهرام دستي به کاردساتير داشته باشد؟
محسن فاني در کتاب خود دبستان المذاهب که در آغاز سده دوازدهم هجري نوشته شده‚ در دو سه جا به نقل از شارستان چهارچمن از دساتير نام ميبرد .
محمد حسينبن خلفالتبريزي در فرهنگ معروف خود برهان قاطع که در سال هزار و شصت و دو 1062 ه .ق. به نام سلطان عبدالا قطب پادشاه دکن ازکشورهاي هند گرد آورده‚ صدها لغت دساتير را ياد کرده است‚ اما درمقدمه آن فرهنگ از دساتير نام نميبرد در صورتي که مآخذ خود را چون فرهنگ جهانگيري و مجمع الفرس سروري و سرمه سليماني و صحاحالادويه حسين الانصاري برشمرده است.
ازاينکه اينان پيش از ملافيروز دساتير را ديدهاند‚ جاي شبهه نيست‚ملافيروز خود در ديباچه دساتير مينويسد که دساتير تا عهد شاه جهان نبيره اکبرشاه در نزد عرفا معروف و مشهور بود‚ پس از آن از ابصار مخفي و ناپيدا شد.
هنگامي که ملافيروزبه گفته خودش نسخه دساتير را از اصفهان به هند آورداز نسخه ديگري در هند نام و نشاني نبود; چنانکه ديديم در هر جا که ازدساتير نام برده شده و لغتي از آن ياد گرديده يا سخني از مندرجات آن بهميان آمده همه در نوشته هاي نو است و هيچيک از آنها نيز اعتبار واهميت ندارد‚ آن چنان که احتمال نميرود تاريخ تاليف آن از سيصدوپنجاهسال بگذرد يعني با لاتر از زمان شاه عباس بزرگ صفوي 995 - 1038 باشد‚در صورتي که دساتير مانند شارستان چهارچمن و برهان قاطع در هند نوشته
شده باشد‚ و از آنجا يک جلد به ايران رسيده باشد‚ کتابي است که در روزگاراکبرشاه هندي به وجود آمده است. نظر به مندرجات دساتير بيشتر احتمال دارد . که اين کتاب در سرزمين هند نوشته شده باشد تا در ايران. نهضت ديني درزمان اکبرشاه محرک خوبي براي دينسازي بود.
خود اکبرشاه که در سالهاي 963 1014 ه . ق. سلطنت کرد خواستار آئين نوي بوده که آن را توحيد الهي مينامند.
دساتير که معجوني است از عقايد مختلف ضد و نقيض و باکمال حماقت به هم آميخته شده‚ بايد اثري از افکار درهم و برهم آن عهد باشد‚ عهدي که درتاريخ ما مقارن زمان شاه عباس صفوي است.
از اينکه احتمال نميدهيم تاليف دساتير از سيصد و پنجاه سال بگذرد‚ براياين است که خود تفسيري که به متن دساتير نوشته شده گوياي همين زماناست. هر چند در دساتير ادعا شده که اين تفسير را ساسان پنجم در روزگارخسروپرويز ساساني به دساتير نوشته است‚ اما پيداست که اين فارسي ساختگي و نادرست بايد از روزگار صفويان باشد و به اندازهاي پست و نادرست است که ميتوان گفت بيرون از مرز و بوم ايران نوشته شده است بسا اينگونه پيشگوئيها از وقايعي که سالها پيش گذشته چنگ دروغگويان را باز ميکند.
در نامه ساسان پنجم در فقرات 18-19 و24-25 و 31 چنين آمده: ديدي بدکاري ايرانيان را که پرويز را کشتند‚ آن کس را که من برکشيدم اينها برانداختند‚ اينک از تازيان پاداش يابند‚ بردارند از سبزپوشان و سيه پوشانکشته خود را‚ چون هزار سال تازي آئين را گذرد چنان شود آن آئين ازجداييها که اگر به آئينگر نمايند نداندش .
اين پيشگوئي به خوبي بروز ميدهد که نويسنده دساتير هزار سال پس ازتاخت و تاز تازيان ميزيسته يعني در زمان صفوي‚ و ديگر اينکه فقره اخيراين پيشگوئي مضمون اين شعر معروف است:
دين ترا از پي آرايشنداز پي آرايش و پيرايشند
بس که ببستند بر آن برگ و سازگر تو ببيني نشناسيش باز .
اينگونه پيشگوئيها به خصوصه در نامه ساسان نخست بسيار است. در آنجاگذشته از حضرت عيسي‚ از ماني و مزدک و حضرت محمد خبر داده شده است.
بنابراين دساتير با اين همه تقلب شرافت قدمت هم ندارد‚ براي اينکه مقاله دراز نگردد‚ از علائم ديگر که دليل نو بودن اين نامه است بايد چشم بپوشيم‚ و به تقلب هاي ديگر آن بپردازيم.
نام دساتير مانند زبان و مطلب آن نادرست و ساختگي است. دساتير جمع منتهي الجموع واژه فارسي دستور است. در فرهنگ انجمن آراي ناصري ازبراي پيدا کردن ريشه و بنياد ديگري براي واژه دساتير کوششي است بيهوده.
به گفته دساتير شانزده پيغمبر يا آنچنانکه در خود دساتير آمده‚ فرجيشور‚ که
به دريافتن سخنان آسماني کامياب شدند اينانند:
1 مهاباد 2 -2جي افرام 3 شاي کليو 4 ياسان 5 گلشاه 6 سيامک 7هوشنگ 8 تهمورس 9 جمشيد 10 فريدون 11 منوچهر 12 کيخسرو13 زرتشت 14 سکندر 15 ساسان نخست 16 ساسان پنجم.
دساتير عبارت است از نامه هاي آسماني که خداوند براي پيغمبران فرو فرستاده است. نامه هوشنگ جاودانخرد و نامه تهمورس برين فرهنگ و نامه جمشيد فرازيناروند و نامه فريدون هنرستان و آن منوچهر دانشيار و آن کيخسرو سروشيکردار نام دارند. خاندان نخستين پيغمبر که آباديان خوانده شده در هنگام يکصدزاد سال‚ خسروي کردند.
هر زاد در دساتير هزار واد سال است و هر واد سه هزار جاد است و هر جاد يک هزار مرد سال است. و هر مرد يک هزار ورد سال و هر ورد يکهزار فرد سال است. يک فرد يک ميليون سال است. يک ميليارد سال را يک اسپار خوانده‚ ده مليون سال را يک سمار گويند. صدهزار سال را يک سلام خوانند‚ بنابراين يک زاد ميشود دو هزار تريليون سال. اينک خودتان حساب بکنيد و ببينيد يک صد زاد سال که مدت شهرياري خاندان آباديان است چندسال ميشود .
پادشاه اين خاندان که آبادآراد نام دارد خسته و وامانده ديگر نتوانست مردمرا از کج رفتاري باز دارد‚ به ناچار روي از جهان برتافته از ديدارها پنهان شد‚
گيتي از اين پيش آمد پرآشوب شد. چند تن از نيکان از افرام پسر آبادآراددرخواستند که به تخت پدر بنشيند‚ در همان هنگام فرمان آسماني بدو رسيد به سروري و راهنمائي جهانيان برگزيده شد. چون نوبه پيغمبري و خسروي به افرام رسيد از براي خود عنوان جي برگزيد‚ جانشينان جي افرام جيان نامدارند‚ خاندان جيان يک اسپار سال که يک ميليارد سال باشد فرمانگزار بودند.پسين شهريار اين خاندان جي آلاد مانند آبادآراد از کردار ناستوده مردمان به ستوه آمده از گيتي روي بگردانيد. آنگاه ديگرباره آشوب برخاست تا اينکه پسر وي کليو بخواست مردم و فرمان آسماني به اورنگ پدر نشست و عنوان شاي گرفت. شاي کليو خاندان وي شاييان نام دارند. اين خاندان يک سمار سال که ده مليون سال باشد شهرياري داشتند. پسين شهريار آنان شاي مهبول از کردار ناهنجار مردم از پاي درآمد‚ مانند آباد آراد و جي آلاد ازخسروي کنار گرفت و از ديدارها پنهان شد. باز آتش آشوب از هر سو زبانه کشيد تا مردم بخواست و فرمان آسماني ياسان فرزند شاي مهبول را به شهرياري ورهبري و پيغمبري برگزيدند. خاندان ياسان نامزد است به ياسانيان. هنگام خسروي آنان نود و نه سلام سال است. گفتيم هرسلام يکصد هزار سال است‚پسين پادشاه ياسانيان نامزد به ياسان آجام از شهرياري و زندگي کنارهگرفت مانند کناره گيري آباد آراد و جي آلاد و شاي مهبول‚ آشوب گيتي رافراگرفت. مردم ديوآسا بهم افتادند آنچنان که نام مردمي به ايشان راست نيامدي. جهان روي به تباهي رفت اين چنين بود تا اينکه خداوند فرزينسار پسر ياسان آجام را که گلشاه نام دارد به پيغمبري و فرمانگزاري برانگيخت.

ادامه دارد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: دوشنبه، 29 تير ماه ، 1388 21:26:01    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

درود

ادامه:

در تاريخ و داستان و در نوشته هاي ديني ايران کساني را سراغ نداريم که مهاباد و جي افرام و شاي کليو و ياسان نام داشته باشند. اينان پيغمبران وخسرواني هستند که خود نويسنده دساتير ساخته است و اما دوازده پيغمبرديگر در متن دساتير به نامي و در تفسير آن به نام ديگر خوانده شدهانداينچنين:
فرزينسار= گلشاه يا کيومرث; سيامر = سيامک; هورشار = هوشنگ; تخمورد =تهمورس; جرمشار = جمشيد; پرسيدوم = فريدون; ميرزا د = منوچهر;کي سرو پسر هيرتاووش = کيخسرو پسر سياوش يا سياوخش; هرتوش ياهرتوشاد پسر هرسفتمار = زرتشت پور اسفنتمان; سيمکندش = سکندر;خرمين سرسار = نخستين ساسان; پندمارديناس = پنجم ساسان; نگفته خودپيداست که اين نامها را نويسنده دساتير ساخته است; هيچيک از آنان آنچنانکه دساتير ياد کرده چنين نامي نداشتند. در اوستا که کهنترين سند کتبي ايرانيان به شمار است اينان تا خود زرتشت چنين ناميده شده اند: گيه مرتن کيومرث; سيامک; - هئوشينگه - هوشنگ; تخم واوروپ تهمورث; ييم خشئت- جمشيد; تهرائتون -فريدون; منوش چيتهر- منوچهر; هئوسرونگه-خسرو و نام پدرش سياورشن- سياوش; زرتهوشتر - زرتشت و نام خاندانش سپيتم- سپيتمان.
کيومرث در اوستا نخستين بشر است به جاي آدم نزد اقوام سامي. در دساتيرمهاباد نخستين بشر دانسته شده است. ديگران جز از زرتشت در اوستا‚ چنانکه در داستانها‚ از نيکان و شهرياران و ناموران هستند. چون داستان پيشداديان مشترک است ميان ايرانيان و هندوان نام برخي از آنان در ويد نامه ديني برهمنان نيز ياد شده که به هيچ روي همانند با نامهايآنان در دساتير نيست. معني لفظي اين نامها که برشمرديم روشن است آنچنان که جاي شبهه نيست اين نامها از ماخذ اوستا و نوشتهه اي پهلوي درست به ما رسيده و تغييري که در فارسي يافته اند درست از روي قاعده وقانون است .
اما نخست ساسان و پنجم ساسان که در دساتير پانزدهم و شانزدهم پيغمبربه شمار رفته اند و يکي از آنان از نياکان اردشير پاپکان و ديگري پيغمبري درروزگار خسرو پرويز در مرو ياد شده است چنانکه ميدانيم در تاريخ ساسان پدربزرگ يا يکي از نياکان اردشير پاپکان است که در سال 224 م. خاندان شاهنشاهي ساسانيان را بنياد نهاد. در گوشه و کنار تاريخ به چند کس برميخوريم که ساسان نام داشتند اما در هيچ جا نام و نشاني از نخست ساسان و پنجم ساسان پيغمبر نيست‚ چنانکه ديديم در دساتير اسکندر پس از زرتشت چهاردهمين پيغمبر ايران است.
سکندر يا به گفته دساتير سيمکندش پسر نشاب يعني دارا خوانده شده است. اين
پيغمبر همان است که در سيصدوسي سال پيش از مسيح ايران را به خاک وخون کشيد. سنگدلي و بيداد وي کمتر از تازيان و چنگيز و تيمور نبود. اسکندردر همه نامههاي ديني پهلوي گجستک يعني پليد و ناپاک و برهمزن دين وپادشاهي ايران خوانده شده است‚ و در سنت بسيار کهن ايرانيان است که او اوستا را سوزانيد. شک نيست که در هنگام تاخت و تاز اين بيدادگر مقدوني وجانشينان يوناني وي‚ سلوکيها‚ بخشي از نامه ديني ايرانيان از ميان رفت وخود گاتها سرودهاي مينوي زرتشت در همان روزگار نابود شد و فقط چندپارهاي از آن به ما رسيده است.
راست است اسکندر در داستانهاي ما چنانکه در شاهنامه فردوسي واسکندرنامه نظامي و تاريخ طبري و جز اينها به نيکي ياد شده‚ اما بايد دانستکه نزديک به هشت سده پس از اسکندر کتابي يونانيها درباره اسکندر نوشته اند و تاليف آن را به کاليستنس بسته اند. در اين نامه که داستان وافسانهاي بيش نيست اسکندر را آنچنان که دلشان خواست به قلم آورده اند.خود کاليستنس که کتاب نامبرده را بدو پيوسته اند يکي از نويسندگان نامور يوناني بوده که در هنگام لشکرکشي اسکندر به ايران با گروهي ازتاريخ نويسان يوناني با وي همراه بود. اسکندر در لشکرکشي به ايران مانندسلطان محمود غزنوي در يورش به هند‚ گروهي از نويسندگان را همراهداشت تا در نوشته هاي خود او را بستايند و کشورگشائي او را با آب و تاب بنويسند و او را دلير بقلم دهند. اما کاليستنس نميخواست که بيدادگريهاي اسکندر را نيک بشمرد و بديهاي او را خوب به قلم آورد و او را از پروردگاران يوناني بشناسد و اين سبب ناخشنودي اسکندر گشته او را به گناهي متهم ساخته در زندان افکند تا در همان زندان جان سپرد. آنچه کاليستنس در زندگاني خود نپسنديد هشتصد سال پس از مرگ وي ديگران پسنديده به نام او کشنده اش راپروردگار آسا تعريف کرده اند. افسانه اسکندر را در قرون وسطي از کتاب نامبرده به زبان لاتيني و ارمني و عبري و عربي گردانيده اند. آنچه در ادبيات وداستان ما از تاراج اسکندر دشمن ديرين ايران ياد شده همه از سرچشمه يوناني و از همان کتاب ساختگي است. بي شک خداينامک پهلوي ماخذ اصلي شاهنامه چنين فصلي درباره اسکندر نداشت. پيغمبر دانستن گجستک سکندر دردساتير بهترين دليل است که آيين دساتيري سازشي با دين زرتشتي ندارد ونه سازشي با تاريخ.
دساتير به تقليد اوستا داراي متن و تفسير است و متن به شانزده بخش قسمت شده و هر يک به يکي از اين شانزده پيغمبر بسته شده است; هر يک از اين شانزده نامه داراي فقراتي است مثلا نامه آباد 170 فقره است و نامه جي افرام88 فقره و نامه شاي کليو 80 فقره و نامه ياسان 64 فقره است. همچنين است دوازده نامه ديگر‚ بلندترين آنها نامه زرتشت است با 164 فقره که هيچ يک ازآن فقرات همانند سخنان زرتشت در گاتها نيست. از سخنان زرتشت پنج سرود از گزند اهريمني روزگار اسکندر رهائي يافته به ما رسيده است. گذشته ازاينکه در هيچ جاي اين سرودها بمطالبي برنميخوريم که قابل مقايسه بامندرجات جعلي نامه زرتشت در دساتير باشد زبان اين سرودها و سراسراوستائي که امروزه در دست داريم به هيچ رو به زبان ساختگي دساتير شباهتي ندارد.
هر يک از نامه هاي شانزدهگانه دساتير با ستايش خداوند آغاز شده و درانجام هر يک از آنها پيدايش پيغمبري که پس از آن بايد بيايد نويد داده شده است‚ اينچنين در پايان نامه منوچهر خداوند به منوچهر گويد: پس از توپيغمبري آيد کيخسرو نام. در انجام نامه زرتشت خداوند گويد:
اي وخشور زرتشت پس تو سکندر چمر شود و سپس نخستين ساسان پيغمبرآيد و نامه ترا همسيرازي روشن سازد چمر به زبان دساتيري يعني آشکاراو پيدا و همسيراز بهمعني ترجمه و تفسير است. بد نيست از براي نمونه چندفقره يا آيه يا به گفته دساتير چمراس متن دساتير را بنگاريم و ببينيم خداي دساتيري نامهاي آسماني را به چه زباني به فرجيشوران يعني وخشوران خودفرود فرستاده است. در چمراسهاي 28-81نامه فرجيشور جي افرام فرمايد: گرودفرتاش - جمساشان چمساس چمساشان - چمساش - خمساشانخمساش - واسالاس پاساپاس - راساراس تاساتاس - کرياس نامود -کرتاس نود - الياس هود - الماس رود - سناساب - ستاشاب - جاماب جاب -توراتوس - سارانوش - اموال قانوس - اهوال کاروس - گستهم توش -سمرنوش - جود بروش- اورنگان پوش - غود سودان ارجين – شتابان تمکين - فرشنگان فرشنگين - فرهنگان فرهنگين - سمرنده فرسنگ-فرچنگان فرچنگ - سنگان هرسنگ - شرهنگان شرهنگ – دين سرنکان آلا -رودين نيرنکان والا - آينه نيرنگ والا - ديرينه آلنگالا - په نادهر مهر مهرياري مه جامتارها مرسنده فرکنون هار - هامستني رامستني شامستني زامستني - شالشتني شالشتني شالشتني شالشتني - مزدستني – سزدستني وزدستني ازدستني - شالشتني شالشتني شالشتني شالشتني – سيدستنيمي دستني جيدستني هيدستني شالشتني - کايستني کارستني هارستني وارستني - شالشتني - هر کستني ترکستني سرکستني فرکستني شالشتني -ادستني هادستني زادستني وارستني شالشتني - مارستني وارستني جارستنيکارستني شالشتني - جانستني مانستني دانستني وانستني شالشتني – رنگستني بنگستني - چنگستني سنگستني شالشتني - پنجستني رنگستني دنگستني منگستني شالشتني - چنگستني پنگستني ارجستني نرجستني شالشتني – اردستني سروستني هردستني مردستني شالشتني - کردستني ورستني سرستني کردستني شالشتني - فورشتني فازستني چازستني رازستني شالشتني -شالشتني شالشتني شالشتني.
ناگزير خوانندگان دلشان ميخواهد بدانند شالشتني که اين همه تکرار شد به چه معني است. خوشبختانه در زمان خسروپرويز ساساني پيغمبر ساسان پنجم درتفسير خود آن را از مصدر شالشتن به معني دانستن گرفته و در تفسير چمراس 68 و چمراس 81 فرمايد: دانستني دانستني دانستني دانستني. آري چيزهاي دانستني در دنيا بسيار است هيچ نميدانستيم که زباني در طي صدهزارها مليون سال تغيير نمييابد در صورتي که زبان کنوني ما فارسي با پهلوي وزبان پهلوي با فرس هخامنشي تفاوت بسيار دارد و اين تغييرات فقط در مدت يکهزار سال روي داده‚ زيرا ميان اردشير سوم هخامنشي 338-359ق.م. که کتيبه وي به زبان فرس هنوز موجود است و حنظله بادغيسي که چند شعرفارسي از او به جامانده بيش از هزار و يکصد و اندي فاصله نيست. اما زبان دساتيري از عهد مهاباد عليهالسلام که حسابش را خودتان کرده ايد و خوب ميدانيد که در چه زماني ميزيسته تا عهد ساسان پنجم همزمان خسروپرويز هيچ تغيير نيافته است. در آغاز نامه مهاباد چمراس ميفرمايد: فرشيدشمتاي هرشنده هرشنشگر زمرپان فراهيدور .
زبان متن دساتير به زبانهاي کهن ايران چون فرس هخامنشي و اوستائي وپهلوي و پازند نميماند و نه به لهجه هاي ديگر باستان مانند تخاري و سکزي و سغدي و جز اينها. با زبان سانسکريت هم سروکاري ندارد و نه با هيچيک ازلهجه هاي سرزمين هند. از شعبات زبانهاي يوناني و لاتيني هم نيست. بازبانهاي سامي چون بابلي و عبري و سرياني نيز پيوندي ندارد با زبانهاي چيني نيز خويشي ندارد همچنين با زبانهاي اقوام سومر و ايلامي و قبطي که درحدود چهار يا سه هزار سال پيش از مسيح در سرزمينهاي عراق وخوزستان و مصر ميزيستند شباهتي ندارد. و نبايد هم با هيچيک اززبانهاي کهنه و نو خواه هند و اروپائي خواه سامي و مغولي پيوستگي داشته باشد.
اين زبان را خود سازنده اش زباني آسماني ناميده است‚ چون در روي زمين در هيچ جا و هيچ زمان نزد هيچيک از اقوام گيتي چنين زباني نبوده. بد نيستکه زبان دساتير آسماني خوانده شود چون از راز سپهر برين آگاه نيستيم و با زبانهاي چرخ کيوان و ناهيد آشنائي نداريم بهتر است آن را زبان آن سامان پنداريم يا اينکه بگوئيم مرد نيرنگبازي در همين کره خاکي خودمان چنديگوشه گرفته زباني از خود درآورده است.
با اين زبان چه آسماني و چه زميني خداوند با شانزده پيغمبر برگزيدهاش گفتو شنود کرد و از براي ما بندگان پيامي فرستاد و دستوري فرمود تا راه چاره بازشناسيم و در سرانجام رستگار گرديم. دستور آسماني را مردمان بايد تادامنه رستاخيز کاربندند و آئين مهاباد بزرگ را از ياد ندهند چه رستگاري درهر دو جهان بسته به پيروي کيش دساتيري است‚ اين است که خداوند به آخرين وخشور خويش ساسان پنجم فرمود نامه پيغمبران را به زبان روزگارخودت بگردان.
ساسان پنجم نيز چنين کرد‚ به سخنان شانزده وخشور که نامه خودش هم جزآنهاست تفسير نوشت و هر جا که لازم بود توضيح فرمود. پس از هرآيه تفسير آن ميآيد آنچنان که امروزه ميدانيم انبياء سلف چه گفتند. اگر اين تفسير نبود نميدانستيم کايستني کارستني هارستني وارستني شالشتني يعني
چه‚ از پرتو اين تفسير است که ميدانيم شت جي افرام ميفرمايد: سخن خدا ونامه خدا فرشته خدا دانستني البته آيه موجز آسماني معاني بسيار در بر دارد.
ساسان پنجم پنج کلمه متن را در صد و هفتاد و شش کلمه ديگر شرح داده است. زبان متن دساتير را گفتيم به اقوي احتمال از عالم بالاست از کره زحل يازهره يا يکي از افلاک ديگر‚ اما تفسير آن بايستي به زبان پهلوي يا به يکي ازلهجه هاي ديگر ايران باستان باشد يعني زباني که در هزار و سيصدوپنجاه سال پيش از اين در جائي از ايران زمين رواج داشته باشد‚ زيرا ساسان پنجم مفسر دساتير همزمان خسروپرويز است. اما بدبختانه بايد هزار سال پائين تربيائيم تا به اين زبان سر و ساماني بدهيم. اتفاقا از زمان خود خسروپرويز کتاب بسيار گرانبهائي به ما رسيده و آن ماتيکان هزار داتستان است که درقوانين مدني روزگار ساسانيان ميباشد. اين کتاب و کتابهاي ديگر که به زبان پهلوي به ما رسيده شباهتي به زبان ساسان پنجم ندارد.
زبان تفسير دساتير فارسي است اما چه فارسي پارسي سره در هر جا که معادل کلمه عربي لغتي در فارسي نيافت خودش ساخت. همين لغتهاي ساختگي است که پارسي درست پنداشته شده و در برهان قاطع و انجمن آراي ناصري رخنه يافته است. در نامه جي افرام در فقرات 70-71 گويد: دوگونه نامه است که ايزدي هستند يکي مهين نامه که از آفرينش دو جهان سخن ميدارد وديگري دساتير که کهين نامه نيز خوانند .
اينک نمونهاي از دستور آسماني دساتير يا کهين نامه: خداوند نه آسمان بيافريد‚ هر يک آسمان را خرد و يا هوش و روان و تن است. در آسمانهافرشتگان بيشمارند و ستارگان فراوان. هر يک از آنها را نيز خرد و روان وتن است. در آسمانها ستارگان گردنده نيز داراي خرد و روان و تن هستند.خرد و روان و تن ماه فرنوش و ورنوش و اردوش نام دارند. خرد و روان وتن تير عطارد وارلاس و فرلاس و ورلاس خوانده ميشوند. نامهاي خرد وروان و تن ناهيد زهره نروان و فروان و زروان هستند. شادارام و شادايام
و تشادارسام نامهاي خرد و روان و تن خورشيداند. خرد و روان و تن بهرام مريخ به بهمن زاد و فرشاد و رزبادواد نامزد شدند. نامهاي خرد و روان و تن هرمزد يا برجيس مشتري نجم داد و نجم آراد و شيدآراد; خرد و روان و تنکيوان زحل فرنسا و لاتينسا و ارمنسا نام دارند.
جهان مانند آدمي است: آسمان پوست آن‚کيوان اسپرز آن‚ برجيس جگرش‚بهرام زردابش‚ خورشيد دلش‚ ناهيد معدهاش‚ تير مغزش‚ ماه شش آن‚ستارگان و بروج رگهاي آن‚ آتش دلش‚ هوا نفسش‚ آب عرقش‚ خاک گردپاي آن‚ برق لبخندش‚ رعد آوازش‚ باران اشکش‚ کانها وگياها وجانوران کرم هاي پيکر آن. پوست آدمي چون آسمان است و هفت اندامش کهسر و سينه و معده و دو دست و دو پا باشند به جاي هفت سياره اند. خون وبلغم و صفرا و سودا به جاي عناصر چهارگانه آتش و آب و خاک و هوا هستند.ستارگان بيشمار و هفت چرخ در کارهاي جهاني نفوذ و تسلطي دارند. بايد ازبراي آنها سنجرستان يعني پرستشگاه برپا ساخت و به بتها آراست.


ادامه دارد...

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از yazdan تشکر کرده اند hakhamaneshian


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 30 تير ماه ، 1388 16:36:27    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

درود

از تناسخ بيش از بيش در دساتير سخن رفته است: روان همه موجودات ازآدمي و جانور و گياه و جماد از تني به تن ديگر انتقال داده مي شود. در نامه مهاباد پيغمبر آباد از خداوند پرسد‚ چگونه است که پادشاهان و فرمانروايان و توانگران هم در زندگاني به رنج و اندوه اندراند؟ خداوند در پاسخ گويد: براي اينکه آنان در زندگي تن پيشين خود بدکار بودند سزاي خود را در زندگي ديگر ميبينند ديگرباره ناخوش و رنجور متولد ميشوند يا به رنجهاي ديگر دچارآيند جانور زهردار و درنده آنان را ميگزد اينها کيفر کردارهاي زندگي پيشين خود آنان است. همچنين جانوران درنده و مرغکان و چهارپايان هريک پاداش و پادافراه زندگي پيشين خودشان را در زندگي بعد خواهند ديد.
اگر دوره يک زندگي کافي نبود و سزا به آن اندازه نباشد که گناه زندگي پيش را فرو شويد در دوره زندگي سوم و چهارم سزا خواهند يافت. چندان خواهندرفت و آمد تا آن گناه پيشين پاک شود - کساني که نادان و بدکنشاند درزندگي ديگر به کالبد گياه و رستني متولد شوند و مردمان ناآزموده و زشتکردار به کالبد کاني معدني درآيند چارپاياني که در اين جهان چون اسب وگاو و شتر و خر بارکشاند مردماني بودند که اينک به کالبد جانوران درآمده ودر بارکشي کيفر رفتار خود ميبينند.
در دساتير مشقت و رياضت و به خود زجر دادن بسيار اهميت دارد. ازرياضت روزه گرفتن و اوراد خواندن ممکن است روح آدمي چندي از کالبدبيرون شتابد و به تماشاي جهان ديگر برود و پس از آن به پيکر خود برگردد کسي که به اين پايه رسيد ديگر روانش به کالبد ديگر انتقال نخواهد يافت چنين کس پس از مرگ جاودان در بهشت خواند ماند.
در دساتير کشتن چهارپايان و خوردن گوشت آنها بازداشته شده است مردگان را بايد به خاک سپرد يا سوزانيد اينگونه مطالب در دساتير که مخالف آئين ايران است بسيار است اين چند فقره که ياد شده به خوبي ميرساند که دساتير با هند سروکاري داشته يا چنانکه گفتيم در همانجا نوشته شده است. گذشته ازمطالب بسياري از لغات دساتير هندي است به اين معني که بسياري از لغات هندي را سر و دست و پا شکسته و تغييري در هيئت آن داده لغت نو درست کرده است چنانکه با بسياري از لغات فارسي هم اين سيره را به کار برده است.
نويسنده دساتير از دين برهمني و زرتشتي و اسلام و از دينهاي ديگر که چيزي شنيده يا خوانده بود دين نوساخته به نام خدائي که او را مزدام مينامدبه دستياري شانزده پيغمبرش مردم را به آئين نو ميخواند دين برهمني بيشاز اديان ديگر در دساتير نفوذ دارد اثراتي هم از تصوف که در دوره اکبر شاه هندي رونقي داشت در آن ديده ميشود. شايد تا کنون کسي به اين آيين نگرويده باشد‚ گر چه در دساتير در نامه ساسان نخست ميگويد که اردشيرپاپکان با بر پا ساختن آتشکدهها سنجرستانها هم بر پا کرد يعني بتکده ستارگان. چيزي که امروزه براي ما اهميت دارد زبان دساتير است نه کيش آن. زياني که از اين نامه به ما رسيده از لغتهاي ساختگي آن است نه از آيين دروغين آن اگر زيان ديگري رسانده باشد به خود زرتشتيان است که چنين نامه پليد و ناپاکي از نامه هاي ديني آنان پنداشته شده است. گفتيم نويسنده برهان قاطع صدها از اين لغتها ياد کرده و در هيچ جاي آن فرهنگ بروزنداده که اين گوهرهاي گرانبها را از کدام گنج شايگان به چنگ آورده است.
بدبختانه همين فرهنگ سراپا نادرست که در هند نوشته شده در ايران به دست ها افتاده و لغتهاي آن را نسنجيده در نظم و نثر به کار بردند به ويژه پس از انتشار دساتير آن لغتها بيش از پيش رواج يافتند‚ با اينکه ناشر آن ملافيروزدر ديباچه دساتير نوشته است بايد دانست که زبان اصلي صحايف لامنزله دساتير مراد است اصلا و قطعا نه تنها مناسبت به زبان زند وپهلوي و دري ندارد بلکه با جميع السنه مشهوره طوايف مختلفه اين زمان نيزمناسبتي ندارد چيزي که هست ملافيروز احتمال نداده که دساتير ساخته مرد متقلبي باشد در همه جا با آب و تاب از آن نام ميبرد کتاب مقدس و صحيفه آسماني ميخواند آنچنان که در ايران پنداشتند حقيقة دساتير از نوشته هاي ديني ايران باستان است و کتابي است در رديف اوستا و زبانش يادگاري است از روزگاران گذشته اين است که نويسندگان دوره ناصرالدين شاه براي اينکه چيز نو به بازار آورند به تاراج دساتير دست گشودند اما هيچکدام ازخود نپرسيدند اگر دساتير درست است چرا هيچيک از فرهنگهائي که پيش ازبرهان قاطع نوشته شده لغتهاي آن را ياد نکرده اند چرا در اشعار شعرايپيش از خودشان يکي از اين لغتها هم ديده نميشود چرا در هزارها کتاب نظم و نثر سخني از مهاباد و جي افرام و شاکليو و ياسان نيست چرا از خود دساتير
پيش از انتشارش در هيچ جا نام و نشاني نبود.
ناگزير محمدتقي خان متخلص به حکيم نويسنده کتاب گنج دانش هيچ تصورنکرده که دساتير ساخته مرد متقلب و نابکاري است که درباره آن مينويسد:دساتير نام کتابي است آسماني که بر مهآباد اول پيغمبر ايشان مراد آبادياناست نازل شده به زباني ديگرگونه که نتوان فهميد و ساسان پنجم به پارسي قديم ترجمه کرد در توحيد و تجريد و حکمت و طاعت است و آن چهارده صحيفه است که بر چهارده بزرگوار نازل شده آن را در بندر بمبئي چاپ و به انگريزي ترجمه کرده اند به ايران فرستاده اند‚ لغاتش نيز با کتاب است و ابنخلف تبريزي صاحب برهان آن را ديده و بعضي لغاتش را ذکر کرده است‚ اينک حاضر است و مطالب خردپسند در آن بسيار است و نزد پارسيان بس عزيز است و آن راتمجيد کنند. نگارنده صد لغت از دساتير برگزيده به فرهنگهائي که در دست دارم; نگاه کردم هيچيک را در آنها نيافتم از آنهاست لغت فرس اسدي طوسي که در سده پنجم هجري نوشته شده و فرهنگ جهانگيري که جمالالدين حسينبه نام جهانگير پادشاه هند در سال 1017 به انجام رسانيده و فرهنگ مجمع الفرس سروري که محمدقاسمبن حاجي محمد الکاشي سروري در زمان شاه عباس بزرگ صفوي گرد آورده و فرهنگ رشيدي که عبدالرشيدبن عبدالغفور الحسيني المدني التتوي به سال1064 در هند نوشته يعني درهمان هنگامي که محمد حسينبن خلف التبريزي در سال 1062 هجري درهمان سرزمين هند برهان قاطع را نوشته است.
همچنين هيچيک از آن صدلغات را در شاهنامه اي که ولف ترتيب داده نيافتم و در ميان لغات اوستا و پهلوي و پازند به آنها برنخوردم اما همه آنها را در برهان قاطع يافتم و ديدم که در هيچيک از آنها از دساتير نام نميبرد باوجود اين هيچ شک هم ندارم که نويسنده برهان قاطع همه آنها را از دساتير
برداشته است. نويسنده برهان قاطع پابند درستي و نادرستي لغت نبوده هر چه پيدا کرده در فرهنگش جاي داده است و به اندازه اي قوه نداشته که لغات ترکي و عربي و هندي را از هم امتياز بدهد و لغات ريشه و بندار فارسي را از لغات ساختگي بازشناسد نويسنده دساتير از براي لغت سازي چندين شيوه به کاربرده است. به برخي از واژهه اي فارسي معني ديگر داده: آميغ که به معني آميزش است در دساتير يعني حقيقت و آميغي يعني حقيقي‚ يوزه به معني توله شکاري درست است اما در دساتير به معني تفتيش است و جز اينها براي برخي ازلغتهاي عربي فارسي ساخته است چون خانه آباد به جاي بيت المعمور کعبه وهرسويه پادشاهان به جاي ملوک الطوايف و کنور به جاي فاعل و چشميده به جاي منظور و برش ديد بهجاي قطع نظر... و جز اينها.
يک رشته از لغاتش مفهوم لغات تازي است چون اويش = هويت‚ راست پوش= کافر‚ افزارستان = عالم علوي‚ فسرده شهر = عالم سفلي‚ نخستين انداز =بديهه.
برخي از لغتها را از روي قياس ساخته‚ از روي خورشيد کلمات هورشيد وماهشيد درست کرده است در بسياري از واژه هاي فارسي حرفي از اول وآخر آنها انداخته يا حرفي به اول يا آخر آنها افزوده لغت هاي ديگري ساخته است نيواره چوبي که بدان خمير پهن کنند درست است اما در دساتير به نيور يا
نيوار معني جو داده شده‚ باستان در دساتير باس شده به معني کهنه و قديم در مقابل حادث‚ به انجام واژه چم = معني يک راء افزوده شده چمر يعني آشکارا و پيدا و در سر لغت همه حرف نفي ا افزوده شده اهمه يعني ناقص و ناتمام و جز آن با اين شيوه ها نويسنده دساتير ياوههاي خود را به قالب الفاظ و عباراتي به آساني درآورده زبان عهد ساسانيان به قلم داده است.
از براي هيچ لغتي در تنگنا نبوده بسا از براي يک لغت عربي چندين لغت تراشيده است هر آينه بود‚ هر آينه هستي‚ ناچارباش‚ ناگزيرباش‚ناچارهست گرور فرتاش همه اينها به معني واجب الوجود است شايسته هستي‚ شايسته بود‚ ناورفرتاش يعني ممکن الوجود. در دساتير بسياري ازواژه هاي هندي هم ديده ميشود که مانند واژه هاي فارسي سر و دست و پاي آنها شکسته هيئت و مفهوم ديگري دارند.
اينک چند لغت ديگر از دساتير: اپرخيده = صريح و روشن و بيرمز‚ اشکيود =مرکب مقابل مفرد‚ اوجيز = حقيقت و ماهيت‚ پاچايه = بول و غايط‚ پازتاري =جزئي در مقابل کلي‚ تپاس = رياضت‚ پرخيده = سخن سربسته‚ تاور = عرض مقابل جوهر‚ تيمسار = حضرت‚ تمودان‚ کشور توران‚ جاور = حال ‚ جرمزه =
سفر‚ دشمير = ضد و نقيض‚ دهناد = نظام و نسق‚ روزستان = اهل حرفت وصناعت‚ زاب = صفت‚ سرتاسب و سرداسب و هرتاسب = اهل فکر و نظر‚سفرنک = شرح و تفسير‚ سيمز = دعا برابر نفرين‚ سمراد = وهم و فکر‚ شوه =سبب و باعث‚ فرازمان = فرمان‚ فرزبود = حکمت‚ فرساد = حکيم‚ فرسنداج =امت‚ فرنود = دليل و حجت‚ فراتين = گفتار آسماني‚ فروکاس = دون همت‚فرهنکاخ = ميانه و وسط‚ فند =نقطه‚ کات = قطره‚ کامود = بسيط مقابل مرکب‚کشاک =ضمير‚ ناباي = محال‚ نخشه = حجت و برهان‚ نماز = ايماء و اشاره‚نمشته = عقيده‚ نوله = کلام‚ نواد = زبان‚ نوتاش = سرمد و جاويد‚ نيرنود =فکر و نظر‚ وندسار = نقطه وسط دائره‚ همرافته = مفهوم‚ همسيراز = ترجمه‚
هنايش = تاثير و اثر‚ همشه هست = الباقي‚ يمينه = معده‚ يوجه = قطره که برابر درياست.
گفتيم در برهان قاطع صدها از اين لغتها ياد شده و در هيچ جا از دساتير نام نبرده است. چنانکه ميدانيم در اين فرهنگ از براي هيچيک از لغتها شاهدي نيامده آنچنان که بازشناختن لغت درست از نادرست در آنجا از براي کساني که مايه ندارند بسيار دشوار است. رضا قلي خان هدايت در فرهنگ خودانجمن آراي ناصري مانند نويسنده برهان قاطع از دساتير نگذشته صدها لغت هاي آن را ياد کرده است گرچه در برخي از موارد ميگويد که از دساتيراست يا از برهان قاطع است ولي در بسياري از موارد نه نامي از دساتير ميبرد و نه نامي از برهان قاطع. البته از براي هيچيک از آن لغتهاي ساختگي شاهدي
هم ندارد. رضاقليخان هدايت در لغت فرسنداج مينويسد: مطلق امت انبياء را گويند و در فرهنگ دساتير چنين مرقوم است و بيشتر اين لغات که درجهانگيري و سروري و رشيدي و برهان موجود نيست از فرهنگ دساتيرنامه هاي قديم ايرانيان به دست آمده و مرقوم شد هنگامي که رضاقلي خان فرهنگ خود را مينوشت دساتير به دستياري ملافيروز انتشار يافته بود ورضاقليخان مانند صدها نويسندگان همزمان خود آن را از نامه هاي ديني ايران باستان پنداشته در ياد کردن مهملات آن بيش از برهان کمر همت بهميان بست و در برخي از موارد سهوهاي برهان را اصلاح کرده از روي خوددساتير آسماني ارزش و معني آنها را نگاشته است. بسيار جاي افسوس است که برهان قاطع و انجمن آرا در ايران طرف توجه شده و فرهنگ جهانگيري ومجمع الفرس سروري که بهترين فرهنگها هستند بر کنار مانده اند. در اين مقاله جاي انتقاد از برهان قاطع نيست ولي گذشته از لغتهاي دساتيري لغتهاي نادرست اين فرهنگ بيش از آن است که در اينجا بگنجد.
شک نيست که برهان در رواج دادن لغتهاي دساتيري پيشقدم است اما چيزيکه در ايران آنها را مورد قبول قرار داده ملافيروزاست زيرا از تعريف وتمجيد او از دساتير کساني که از آئين و زبانهاي ايران باستان آگاه نبودند يقين کردند که اين نامه يادگار گرانبهائي است از روزگاران گذشته و ميراث مقدسي است از نياکان.


ادامه دارد..

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


niloofarmehrzamin
گرداننده تالار گفتمان
گرداننده تالار گفتمان

وضعيت: آفلاين
24 دي ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 2080
امتياز: 4825
تشکر کرده: 697
تشکر شده 1024 بار در 734 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 30 تير ماه ، 1388 18:47:24    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

جناب یزدان درود بر شما


با سپاس بیکران برای این پست و روشنگریهایی که برای این پست انجام دادید

باید بگویم من بارها شنیده بودم که کتاب دساتیر مورد پذیرش پژوهشگران نیست اما نمی دانستم اینقدر کژی و ناراستی در آن وجود دارد من بسیار تحت تاٍثیر قرار گرفتم زین پس باید در پژوهش هایم نازک بینی و ژرف نگری بیشتری داشته باشم
با سپاس فراوان

_________________
آباد باش ای ایران ! آزاد باش ای ایران ! از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران !

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 31 تير ماه ، 1388 09:49:26    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

درود نیلوفر گرامی

نکته منفی که درباره این کتاب وجود دارد این است که سر مشق بسیاری از دوستداران سره گویی قرار گرفته است و از این راه بسیاری از واژگان بی مایه و جعلی در زبان پارسی راه یافته است آن هم به نام سره گویی!!

این جستار ادامه دارد

سپاس و بدرود

_________________
یزدان صفایی-دبیر گروه تاریخ پایگاه پژوهشی هخامنشیان- دبیر گروه زبان و ادب ماهنامه الکترونیکی امردادنامه

تارنما:
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


yazdan
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
23 فروردين ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 700
امتياز: 1894
تشکر کرده: 981
تشکر شده 720 بار در 430 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 31 تير ماه ، 1388 09:57:24    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

به نام یزدان پاک

چنانکه ميدانيم چند تن از دوستان دانشمندم در کار گرد آوردن فرهنگ فارسي هستند‚ اميد است در هر جا که به واژه هاي دساتيري برخوردند اگر ياد کردنآنها لازم باشد قيد کنند که ازدساتير و ساختگي است چه اگر اين قيد در کارنيايد همچنان در آينده اين واژه ها گريبانگير گروهي خواهندشد. فولرس در فرهنگ فارسي و لاتيني خود که از روي چندين فرهنگ فراهم آورده شده در هر جا که واژه دساتيري را ياد کرده نوشته است از برهان قاطع و نقل از دساتير است آنچنان که خاورشناسان اروپا از اين گزندبرکناراند. از در انجام بايد بيفزايم:
لغتهاي دساتيري که در فارسي رخنه کرده بيشترش از تفسير آن نامه آسماني است که از فرجيشور ساسان پنجم است همان پيغمبري که خداوند بدو فرمايد: و دم تباليس ارجم فرجيشوريک هورانگ زاهد يعني و در تخمه توپيغمبري هميشه ماند نامه آسماني ساسان پنجم نامزد است به پرتوستان نگفته نماند زبان متن دساتير هم عبارت است‚ نخست از يک مشت واژه هاي دگرگون گشته فارسي و عربي و هندي اينچنين: چمين = چونين‚ آم = فام‚ زير = زمين‚ چسار = چهار‚ پندم = پنجم‚ سنجم = ششم‚ سفدم = هفتم‚ دشمير =دشمن‚ کاج = کار‚ جهاخ = جهان‚ انتام = انجام‚ مرتاج = مردم‚ ايمان = اينان‚هميک = اينک‚ له = نه ‚ سميرا = سماء آسمان‚ شم = اسم .
دوم از واژه هائي که با هيچ رمل و اسطرلاب نميتوان دانست چيست و ازکجاست چون : چاگفري = بيداري‚ پلير = نخست‚ فرداب = پرتو‚ جمشاس = نور‚ کاپ = سايه‚ هيرتاسيام = ايرانيان‚ نوارخ = يونان‚ کليار =اندوه‚ شليده =فرزانه و جز آن.
نمونهاي از افعال: هوزاميدن = پناه بردن‚ شالندن = دانستن‚ آدن = بودن‚کمدن = کردن‚ ائتامانيدن = انجاميدن‚ زاهدن = ماندن‚ وختن = گفتن و جزآن.
گذشته از اينکه اين مصادر از روي مصادر فارسي با دال و نون ساخته شده مانند افعال فارسي صرف شده است از اينجا هم پيداست که نويسنده دساتير بوئي از زبانهاي کهن نبرده بوده و به اندازهاي هم باهوش نبوده که از براياين زبان ساختگي صرف و نحوي هم بسازد.
چنانکه ميدانيم مصادر در زبانهاي اوستائي و فرس هخامنشي و درسانسکريت که خواهر زبانهاي باستاني ايران شمرده ميشود مانند مصادر درزبان پهلوي به تاء و نون و مصادر در زبان فارسي به تاء و نون و يا دال ونون ختم نميشود بلکه مانند همه زبانهاي قديم هند و اروپائي و مانند زبان انگليسي کنوني ممکن است با هر حرفي ختم شود. همچنين در زبانهاي باستاني اوستا و فرس و سانسکريت افعال مانند افعال فارسي صرف نميشود.
اگر ايراد لغوي ما به متن دساتير که به گفته نويسنده آن در هزاران ميلياردسال پيش‚ از آسمان به فرجيشوران نازل شده وارد نباشد اما به تفسير آن که به گفته دساتير در عهد خسروپرويز انجام گرفته وارد است چه کم و بيش ازآن زمان و زبان آن دوران اطلاع داريم.
در اينجا بايد بيفزائيم که زبان دساتيري خط مخصوصي ندارد و با الفباي فارسي کنوني نوشته شده است و اين از شگفتيهاي اين کتاب است.
نويسنده دساتير بدون هيچ قاعده و قانوني کلمات مهملي پهلوي هم چيده تفسيري به آنها نوشت از جزئيات هم برمي آيد که دساتير در هند نوشته شده و نويسنده آن شايد اصلا زرتشتي بوده اما از آئين ديرين روگردان‚ به خودزرتشت ميگويد: جم دساتير کاني له وني = جز دساتير کاري نکني .
اين است دساتير کتابي که بيش از صدوبيست سال است از نامه هاي ديني ايران به شمار رفته و لغاتش پارسي سره پنداشته شده اما براستي ناسزائياست به ايران و زبان فارسي.
)نيز آقاي پورداود در ملحقات فرهنگ ايران باستان آوردهاند(:
دساتير - در اين مقاله چند بار از آذرکيوان نام برده شده از او و همراهان وپيروانش مفصلا در کتاب دبستان المذاهب سخن رفته است چون ديگرباره به دقت اين کتاب را که بخش بزرگ آن راجع به آيين ساختگي دساتير است خواندم شبهه يي از براي نگارنده نمانده که دساتير از دستگاه آذرکيوان و پيروانش بيرون آمده و اين آيين شگفت انگيز و زبان ساختگي آن در سرزمين هند درزمان اکبرشاه هندي 963-1014 ه . ق. به وجود آمده است. چنانکه در مقاله دساتير گفتيم در روزگار اکبر که خواستار آيين نو بوده و آن را توحيد الهي ناميده دين بازي و صوفيگري در آن سرزمين رواج يافت هر کس که خود رابازيگر اين ميدان پنداشت به خودنمائي پرداخت از آنانند آذرکيوان و همراهان وي که از سرزمين ايران عقايد پيچيده و تاريکي از تصوف عهد صفوي با خودبه هند بردند و در آنجا اين گروه بيمايه که خود را از تصوف برخوردار و ازحکمت اشراق بهره مند ميپنداشتند با آميزش جوکيها و سادوهاي هندو وپيران و فقيران مسلمان آنچنان تر شده بيش از پيش دچار عقايد شگفت انگيز گرديدند و نوشته هاي ننگيني مانند دساتير و شارستان چهارچمن و جام کيخسرو و زردست افشار از خود به يادگار گذاشتند.آذرکيوان سردسته اين گروه است و به گفته دبستان المذاهب فرزانه بهرامدر شارستان آورده که آذرکيوان را در نخست سلوک آهنگ فرا گرفتن دانش و عقايد فرزانگان شد حکماي سترگ يونان و هند و ايران در خواب بر او پديدآمدند و حکمت را بدو سپردند روزي به مدرسه رفت هر چه از او پرسيدند پاسخ داد و مشکلات حل فرمود لاجرم ذوالعلومش ناميدند بنابراين آذرکيوان علوم را در خواب آموخت و پيروانش هم از او کسب فيض کردند. ناگزير دساتير اگر از او يا يکي از پيروانش باشد هذياني است. در دبستان المذاهب سلسله نسب آذرکيوان چنين ياد شده:
در آشکارا کردن سپاهي گروه سر کرده متاخرين آباديان و آذر هوشنگيان آذرکيوان بود. نسب او بدينگونه است: آذرکيوان بن آذرگشسب بن آذر زردشت بن آذر برزين بن آذر خوربن آذرآئين بن آذر بهرام بن آذرنوش بن آذرمهتر بن کهترآذر ساسان که او را پنجم ساسان گويند ابن مهتر آذرساسان
که چهارم ساسانش ميخوانند ابن کهين آذرساسان که مشهور به سيمآذرساسان است ابن مهين آذرساسان که متعارف به دوم آذر ساسان استابن سترگ آذرساسان که او را آذرساسان نخست خوانند ابن خرد داراب بن بزرگ داراب بن بهمن بن اسفنديار بن گشتاسب بن لهراسب بن اروندبن کينشين بن کيقبادبن زاببن نوذربن منوچهربن ايرج از نژاد فريدونبن آبتين از نژادجمشيدبن تهمورس بن هوشنگ بن سيامک بن کيومرث بن ياساناجام از نژادياسان بن شاي مهبول از نژاد شاي کليوبن جي آلاد از نژاد جي افرام بن آباد ازنژاد مهآباد که در آغاز مهين چرخ ظاهر و روشن گشت. مادر آذرکيوان شيرين نام داشت‚ دخت همايون نامي که از نژاد خسرو دادگر نوشيروان بود.آذرکيوان به ازلي تاييد و يزداني نيرو از پنج سالگي به کمخوري و شب بيداري پرداخت و در هنگام رياضت شگرف قلت غذايش به يکدرم وزن رسيد...بيستوهشت سال در خم نشست مانند ديوژن فيلسوف معروف يوناني همزمان اسکندر و در بازپسين روزها از ايران زمين به هند بومگراييد و در بلده پتنه چند گاه آرام گرفت و در هزاروبيست وهفت هجري در شهر مذکور از اخشيجي نشينان بر سپهري افرازستان شتافت...هشتادوپنجسال با عنصري پيکر بود و دست از رياضت باز نداشت . چنانکه ديده ميشود سلسله نسب آذرکيوان ميرسد به پيغمبران ساختگي دساتير و اين نکته ارتباط او را با دساتير به خوبي ميرساند. ياران و پيروان و شاگردان آذرکيوان سيزده تن زرتشتي و هفت تن مسلمان و دو تن يهودي و يک تن عيسوي و يک تن برهمني ياد گرديده اند. سلسله نسب برخي از آنان که دردبستان المذاهب ياد گرديده مانند سلسله نسب آذرکيوان خنده آور است. اينک برخي از اين پيروان از متن دبستان: فرزانه بهرامبن فرهاد از نژاد گودرزکشواد يکي از ناموران داستاني روزگار کيخسرو بود. چون آذرکيوان به پتنه خراميد در بازپسين روزها فرزانه بهرام از شيراز آمده در پتنه به رياضت مشغول شد... کتاب شارستان دانش و گلستان بينش پيراسته و فراز آورده فرزانه بهرام است... به سال هزار و سي و چهارم هجري در لاهور از اين سفلي تارستان به نوري شارستان خراميد ‚ موبد هوشيار‚ سرود مستان ازمولفات اوست و تولد او در بندر سورت واقع شده‚ نژادش به تهمتن يعني رستم بن زال کشيدي... به سال هزاروپنجاه ه .ق. در دارالخلافه اکبرآباد اگره از بند تن آزاد شد .موبد هوشيار دومي مترجم جشن سده است وجامعيت او از آن کتاب آشکار ميگردد و از نژاد جاماسپ حکيم – وزيرکي گشتاسب - است. در هزاروسي وشش ه . ق. در خطه دلپذير کشميرکردارگذار يعني نويسنده دبستان(او را دريافت‚ موبد سروش بن کيوان بن کامکار را بنابر شهرت دانش نامدار ميگفتند و موبد سروش را نژاد از سويپدر به شت زردشت پيغمبر و از جانب مادر به جاماسب حکيم درست پيوند است... تصانيف و تاليف بسيار دارد چون نوش دارو و سکنگبين و پيمبري ‚ فرزانه خراد که از نژاد مهبول يکي از وزيران انوشيروان مهبود نام داشت خانسالار شاه دادگر نوشيروان است... خراد در بازار شيراز به آذرکيوان رسيد‚ سالها رياضت کشيد... به سال 1029 ه . ق. به مجردات پيوست فرزانه فرشيدورد از پارسي دهاقين است‚ نژادش به فرزانه شيدوش که ازشاگردان ساسان پنجم است ميرسد... در سال 1029ه . ق. از عنصرستان برآسمان شتافت ‚ فرزانه خردمند از نژاد سام نريمان است‚ به ذوالعلوم=آذرکيوان رسيد و رياضت کشيد. ‚ خداجوي شرحي به منظومه آذرکيوان که مشتمل است بر مشاهدات او موسوم به جام کيخسرو نوشته در سال هزاروچهل هجري به کشمير دلپذير آمد‚ گردآورنامه او را دريافتم. هم دراين ارژنگ ماني نگاشته طبع اوست‚ به خدمت ذوالعلوم رسيد... درهزاروچهل وهشت هجري نامه گردآور نويسنده دبستان کوچک بهرام بن فرشاد را در دارالسلطنه لاهور سراسر سرور دريافت و هم در اين سال درگذشت . موبد پرستار ابن خورشيد در پتنه عنصري پيکر پذيرفت و خورشيد اصفهاني نژاد است... در خردسالي خدمت آذرکيوان رسيده ولي کمال ازصحبت شاگردان او يافته... تبيره موبدي از تصانيف اوست‚ در سال هزار وچهل و نه هجري به کشمير آمد با نويسنده دبستان هم انجمن شد .نويسنده دبستان معجزات و کارهاي خارق العاده آذرکيوان و پيروانش را به تفصيل ياد ميکند. نگارنده به نقل نام و تاريخ وفات برخي از آنان اکتفاء کردم تا دانسته شود که اينان در زمان اکبرشاه هندي و پسرش جهانگير در هندمي زيستند و در ساختن آيين دساتير و زبان آن که بايد رمز اين گروه باشددست داشتند. اگر تاليفات آنان را که برخي از آنها در هند به چاپ رسيده بامندرجات دساتير بسنجيم به خوبي آشکار ميشود که دساتير زاده فکر اين فرقه و زبانش رمز آنان است. هر چند در دبستان نام نويسنده کتاب آسماني آنان دساتير بروز داده نشده اما مندرجات دبستان شکي نميگذارد که دساتير‚ ازهمان دستگاه برخاسته و به اقوي احتمال از سردسته آنان خود آذرکيواناست. اما خود نويسنده دبستان بيشک از همان فرقه است. طرز نگارش دبستان و خلوص و ارادتي که نسبت به آذر کيوان و ياران و پيروان و شاگردانش نشان داده‚ تعظيم و تکريمي که از آيين دساتيري شده شبهه نميگذارد که غرض از تاليف دبستان ترويدر پتنه و موبد هوشيار دوم و سروش و خداجوي را در کشمير ديد.کتابهائي که از آنها نقل ميکند همه از نوشته هاي آذرکيوان و پيروان اوست اينچنين: آميغستان‚ دساتير‚ اخترستان‚ جشن سده‚ سرود مستان‚ جام کيخسرو‚ شارستان چهارچمن‚ زردست افشار‚ نوشدارو‚ سکنگبين‚ بزمگاه‚ارژنگ ماني و جز اينها. چهار تا از اين نامهها که دساتير و جام کيخسرو وشارستان چهارچمن و زردست افشار باشد موجود و در هند چاپ شده است.نام نويسنده دبستان در يک تذکره موبدشاه يا ملاموبد ياد شده است . شک نيست که نويسنده دبستان از همان فرقه آذرکيوان است و همان مهملات دساتير را در کتابش با آب و تاب نوشته است‚ نگاهي به بخش اول دبستان کافي است از براي شناساندن نويسنده آن - گذشته از آيين ساختگي دساتير – لغات ساختگي دساتير هم در اين کتاب به کار رفته است. در پايان بايد يادآور شويم که آذرکيوان از استخر دانسته شده و برخي از پيروانش از شيراز و برخي از هرات و چند تن ديگر از کشمير و سورت و چند تن ديگر از متولدين پتنه در شمال هند اقامتگاه آذرکيوان ياد شده اند. اينان از هر کجا که باشند نوشته هاو عقايد آنان بيشتر رنگ و روي هندي دارد تا ايراني. گرچه عقايد آنان باهيچ يک از اديان سازشي ندارد‚ اما نفوذ آيين برهمني کم و بيش از آنهاهويداست ولي خود آنان شايد مي خواستند عارف مسلک و صوفي مشرب باشند يا از فلاسفه اشراقي. عنوان دستوري بعدها به آذرکيوان داده شده و چند تن ازپيروان وي فرزانه و برخي ديگر موبد خوانده شده اند‚ اما در آثار آنان فرزانگي ديده نشده و در بسياري از موارد برخلاف دين زردشتي است. غرض از نگارش مقاله دساتير و نمودن ماخذ آن رد آيين فرقه شگفت انگيز آذرکيواني نيست بلکه رد زبان دساتيري و لغت هاي ساختگي آن است. دانشمند نامور پارسي زبان جي وانجي مدي که در 2 مارس 1933 م. در بمبئي در 78سالگي به بخشايش ايزدي پيوست رساله بسيار سودمندي درباره آذرکيوان وپيروانش از روي دبستان و شارستان و نوشته هاي ديگر اين گروه نوشته .


پژوهش و گردآوری از ارشام پارسی , نویسنده : استاد ابراهیم پورداوود
تنها کاربران عضو سايت قادر به مشاهده لينک ها هستند.
عضويت در سايت / ورود به سايت


پایان

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> رویدادها -> کتاب شناخت

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
صفحه 1 از 1
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir