sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 14 دي ماه ، 1388 16:57:26 موضوع مطلب:
بازخوانی دروغی۲۳۰۰ ساله
پايان كار يك سردار (بخش پنجم)
مدت كوتاه و كارهاى زياداصلان غفارى در كتاب خود فصلى را به ناممكن بودناقدامات اسكندر در زمانى كوتاه ۱۲ سال اختصاص داده است و مى گويد: ممكن نيست كسىبتواند در مدت كوتاه عمر اسكندر مقدونى اين همه كار انجام دهد.وى ابتدا به نقلاز كتاب مجمع التواريخ و القصص مى نويسد: پادشاهى اسكندر رومى ۱۴ و به روايتى ۱۲سال بود. اسكندر به مغرب و مشرق رسيد و عالم بگرديد و پادشاهان را قهر كرد و بروبحر به زير پاى آورد و اين به جز به عمر دراز نتوان كرد و الله اعلم
وى سپس نقل ديگرى از ياقوت حموى نويسنده معجم البلدان مى آورد كه او نيز اسكندر رازير سؤال برده است . در كتاب مذكور جلداول صفحه ۲۳۵ آمده است: «اهل سير گفته اند كهاسكندر بن فيلفوس رومى پادشاهانى را بكشت و بر بسيارى چيره گشت و كشورهاى بيشمارىرا تا اقصاى چين فتح كرد و سد را بنا و كارهاى زيادى نموده بمرد در حاليكه عمر او۳۲سال و ۷ ماه و در اين مدت دمى نياسوده بود. مؤلف گويد: اگر اين موضوع راست باشدعجيب و مخالف عادت است. آنچه به گمان من مى رسد و خدا داناتر است اينكه مدت پادشاهىاو اوج نيكبختى او اين مقدار بوده وعلما آن را به حساب عمر او گذاشته اند. سير آفاقو طى منازل به همراهى لشگريان بخصوص اگر كندى حركت قشون و احتياج به كسب آذوقه وعلوفه و دفاع مدافعين قلاع وشهرها در نظر گرفته شود احتياج به زمان دارد. اين محالاست كه با وجود داشتن سنى كمتر از ۲۰ سال بتواند در كشور خودنظم و نسق برقرار وهيبتش در دلها جا بگيرد و لشگريان گرد او جمع آيند و سردارى و سرورى به دست آورد واينكه تجربه و عقلى به هم رساند كه آن همه حكمتها يى كه به او نسبت مى دهند براى اوقابل درك باشدمحتاج به زمان دراز ديگرى است. پس در چه زمانى او سير جهان و كشورگشايى ها و ايجاد شهرها و گماشتن دست نشاندگان را انجام داده است...»
مورخان يونانى و رومى پادشاهى اسكندر را يازده و عمر او را پس از فوت داريوش ۶ يا ۷سال دانسته اند. اسكندرى كه در اسكندر نامه ها معرفى شده جوانيست ۲۲ ساله با عده اىقليل كه البته بازهم براى منطقه كوچكى چون مقدونيه زياد است و در حاليكه از پشت سرخود نامطمئن بوده سفر جنگى خود را آغاز مى كند. در غياب اسكندر بين آنتى پاتر نايبالسلطنه او و يونانيان ناراحت مرتباً منازعه برپا بود و بخصوص آژيس شاه اسپارت بهكمك لاسدمونيها با آنتى پاتر جنگ كردو حتى نوشته اند كه اسكندر ۶۰۰ تالان پولبراى آنتى پاتر فرستاد تا مانع شورش يونان شود.با چنين وضع و در چنين شرايطىاگر كارهايى كه طى ۱۰ يا ۱۱ سال كرده شده مورددقت قرار دهيم با مؤلف مجمل التواريخهم صدا شده خواهيم گفت كه «اين كار جز به عمر دراز نتوان كرد» مگر آنكه قدرت خيال ومعجزاتى كه در اين سفر جنگى كراراً به منصه ظهور رسيده به ميدان آمده همه كار ها راروبراه و هر چيز را به جاى خود قرار دهد. نويسنده كتاب قصه سكندر و دارا از جملهموارد ناممكن سفر اسكندر را به شرح زير معرفى مى كند: طول خط سير و سرعت حركت ـمسيرى كه براى اسكندر قائل شده اند به قدرى طولانى و پرپيچ و خم و تعداد جنگها،محاصره ها، كشورگشاييها به اندازه اى پشت سر هم و زياد است كه حتى براى ما كه درعصر اتم و جت و موشك هستيم و بخصوص براى اشخاصى كه كمى به فنون استراتژى نظامى واردباشند و به ويژه اگر در نظر گرفته شود كه از عده سى و پنج هزارنفرى ارتش اسكندر سىهزار پياده بوده اند باورنكردنى است. پلوتارك مى گويد: «اسكندر در تعقيب داريوش درمدت ۱۱روز ۲۰۶ فرسنگ روى اسب راه پيمود. اگر كسى به طور تقريب مدت توقفهاى اسكندررا از روى كارهايى كه در رديف شهرسازى، كشتى سازى، عروسى، جشنها، نمايشها وغيرهحساب كند مسلماً براى جنگها و عمليات نظامى و راهپيماييها وقتى باقى نخواهد ماند. به همين علت بوده كه براى ارتش او سرعتى مافوق تصور قائل شده اند. تازه معلوم نيستبا در نظر گرفتن مدت توقفها اگر براى قشون او سرعتى معادل ۱۰۰كيلومتر در روز حسابكنيم حساب طول خط سير درست دربيايد و حال آنكه اين سرعت از توانايى بشر و اسب خارجو مسلما ً نمى تواند به حقيقت بپيوندد
شهرسازى ـ اسكندر صرف نظر از جنگها و جدالها، محاصره ها، راهپيماييها، كشتى سازيهاو... به طور متوسط سالى چندين شهر ساخته است. و اگر برعكس آنچه گفته شد ايامى كهصرف جنگ و جدالها محاصره ها و راهپيماييها شده ازمدت سفر جنگى كسر كنيم وقتى براىشهرسازى باقى نخواهد ماند! يا بايد ساختمان شهرها را به حساب روز و هفته سنجيد درهر حال يكى از داستانهاى مسخره اسكندرنامه ها داستان شهرسازيهاى اسكندر است گويىبراى شهرسازى مثل گندم اقدام به پاشيدن تخم آن مى كرده اندو يا آنكه منظورنويسندگان از كلمه شهر غير از مفهوم متداول امروزى آن بوده است. مدت زمانى كهاسكندر از رودهيد اسپ تا مصب سند پيموده ۷ الى ۱۰ماه دانسته اند دراين مدت از لحاظشهرسازى عمليات او به قرار زير بوده است
۱ـ اسكندر در كنار رود هيداسپ به يادبود اسب خود به نام بوسفال كه مرده بود شهرى بناكرد.۲ـ در همان نزديكى سگ او هم به نام په ريتاس به رحمت ايزدى پيوست و شهرى همبه ياد او ساخت (افسوس كه گربه نداشت يا اگر داشت نمرد تا شهرى هم به نام او ساختهشود).۳ـ شهرنيكه يا نيكايا را ترميم و تعمير كرد.۴ـ اسكندر در محل تلاقىرود آل سه زين و سند شهرى بنا كرد.۵ـ در كنار رود سند نيز شهرى ديگر و كارخانهكشتى سازى ساخت.۶ـ در ايالت موسيكانوس به امر او قلعه اى ساختند.۷ـ درولايت سامباست اسكندر شهرى به نام اسكندريه بنا كرد.۸ـ در پتاله (مصب رود سند)هفس تيون به امر او بندر و كارخانه كشتى سازى ساخت.۹ـ در كنار اقيانوس براىآنكه يادگارى از خود باقى بگذارد جاى مساعدى انتخاب و شهر و بندرى ساخت كه به ناماسكندريه موسوم شد.
حال قضاوت با خواننده است كه امكان ساختن ۹شهر و چند كارخانه كشتى سازى و تصرف۲۰۰۰شهر و مطيع نمودن ۷نوع مردم را با جنگهاى خونين كه طى آنها اسكندر در چند جاتاسرحد مرگ مجروح و مسموم مى شود (خود جراحات وارده به اسكندر سخت و محتاج ماههااستراحت بوده است) مورد بررسى قرار دهد و چنانچه جواب منفى بود آيا اين حوادث را بهچيزى جز خيالبافى و قصه پردازى مى توان تعبير نمود؟!
تعداد شهرهايى كه اسكندرساخته ۲۲ يا ۲۴ شهر و به قولى هفتاد نوشته اند. مثلاً بناى شهر ازمير، اسكندريهمصر، خاراكس در بين النهرين، را به او نسبت مى دهند. پشتيبانى ارتش اسكندر از سوىكشور كوچك مقدونى ممكن نبود.
اگر گفته مورخان را قبول كنيد مقدونيه بخشى ازامپراتورى هخامنشى و بسيار كوچكتر از حتى يونان بوده است. نويسنده قصه اسكندر ودارا سؤال مى كند كه چگونه ممكن است اين كشور كوچك توان پشتيبانى جنگهاى طولانى راداشته باشد. مضافاً آنكه يونان ضميمه شده به مقدونيه را هرگز نمى توان متحدمقدونيهدانست چرا كه دشمنى بين يونان و مقدونيه عميق تر از آن بوده كه آنها بتوانند حتى بهطور موقت دشمنى را فراموش كنند. بنابراين مقدونيه تنها بازور مى توانست يونان راآرام نگاه دارد. اصلان غفارى در مقايسه مقدونيه (و حتى مقدونيه و يونان با هم) باامپراتورى عظيم روم مى گويد: وجود قصه هايى به نام اسكندر در قرن اول پيش از ميلادو پيرايه هايى كه افسانه نويسان به آن بسته اند علاوه بر جهانگيرى و نفوذ به شرق رادر رم دامن زده و به طورى كه درتاريخ زندگانى مردان نامى آن ديار ديده مى شود اغلبسرداران و امپراتوران نامى چون كراسوس، ژول سزار، آنتوان، كاراكالا، سولا، تراژان وغيره هوس كشورگشايى و اسكندر شدن را در سر مى پرورانيده و عده اى جان و مال و ارتشخود را بر سر اين سودا از دست داده اند در حالى كه نيروهاى انسانى،مادى ، طبيعىامپراتورى عظيم رم و نبوغ سرداران بزرگ آن سرزمين با يونان و مقدونيه (نه مقدونيهتنها) قابل مقايسه نبوده است روميان به تصديق دوست و دشمن از هر لحاظ و بخصوص ازلحاظ نظامى داراى نبوغ خاصى بوده و اروپا را تا انگلستان به انضمام تمامى شمالآفريقا و شرق مديترانه در حيطه اقتدار خود درآورده بودند در حالى كه يونان ومقدونيه اگر قصه ده ساله اسكندر را ناديده انگاريم و اگر به تاريخهاى قديم و جديدكه تماماً له يونان تنظيم شده متكى باشيم طى قرون متمادى از حدود يونان باستان وجزيره سيسيل پافراتر نگذاشته واگر هم گذاشته اند با ناكامى مواجه گرديده اند. چنانچه روايات مربوط به جنگهاى ايران و روم صحيح باشد شكست سرداران و امپراتورانبزرگى چون كراسوس، آنتونيوس، تراژان و تار ومار شدن لژيونهاى بى شمار رمى يعنىفاتحين گل وژرمانى در سرزمينهاى غربى فلات ايران به دفعات و طى چندين قرن دليلديگرى بر واهى بودن افسانه اسكندر و قشون كشى و فتوحات او با آن عده قليل و وضعنامرتب مى باشد اگر از لحاظ نظامى نيز موضوع مورد بررسى و مداقه قرار گيرد على رغمنقشه ها و كروكيهايى كه درباره جنگها به وسيله مورخين جديد كشيده شده بى اعتباربودن اين روايات آشكار مى شود.
سرنوشت حكومت هخامنشى چه شد؟
ممكن است اين سؤال براى خوانندگان پيش بيايد كه پس عامل سقوط حكومت هخامنشيان چهبوده؟ در هر حال اين حكومت منقرض شده و جاى خود را به يك سلسله ديگر داده است. درپاسخ بايد گفت كه سلسله هخامنشيان به مانند ۲۹ حكومت پادشاهى در ايران در كنارطلوع با افول نيز مواجه شده و دچار فروپاشى گرديده است. در زير برخى دلايل سقوطهخامنشيان مى آيد:
۱ـ وسعت بيش از اندازه
براساس يك تئورى، زمانى كه يك امپراتورى از حدى بزرگتر شود دچار تعارضات درونى شدهو بالاخره از هم مى پاشد. امپراتورى هخامنشيان از دهها مليت و صدها شهر بزرگ و كوچكتشكيل شده بود. درصد پيشرفت حدود ولايات تحت فرمان شاهان هخامنشى به اندازه اى بودهكه ايران را در آن زمان به بزرگترين امپراتورى باستانى تبديل كرد. مصر، فينيقيه،يونان، ايلام، بابل، فارس، بلوچستان، هندغربى، ساير حكومتهاى بين النهرين، سارد،لوديه، ماوراءالنهر، ماوراى قفقاز، صور، غزه و … تنها بخشى از اين پادشاهى بودهاست. اكنون بايد پذيرفت كه گرد هم آوردن اين همه مليت در كنار هم نياز به تدبيرمردانى چون كوروش و داريوش كبير و يا قدرت نظامى خشايارشاه داشته و اگر پادشاهايران به هر دليلى ضعيف مى شده كل كشورهاى تحت امر او تمايل به تمرد پيدا مى كردند. از هم پاشيده شدن امپراتورى بسيار بزرگ عثمانى و روم و يا جمهورى سوسياليستى شوروىوپادشاهى انگلستان نمونه هايى از اين مسأله بوده كه چگونه قدرتهاى جهانى در اوجعظمت دچار زوال گرديده اند. امپراتورى هخامنشى نيز از اين قاعده مستثنى نبودهاست.
هجوم يك نيروى بيگانه
هجوم اسكندر مقدونى با سپاه كم اما جنگجو و ماجراجويش سبب تزلزل اركان حكومت ايراندر ۲۳۰۰ سال قبل شده است. به ويژه آنكه در اثربى تدبيرى شاه ايران، اسكندر خود رابه آسياى صفير، مصر و غرب خاورميانه و دولتهاى متعارض با ايران رسانده و غرب و شمالغرب امپراتورى ايران را ضعيف كرده است. از سوى ديگر شكست در يك جنگ در كنار خيانترئيس حراست شاه ايران (كه منجر به مرگ داريوش سوم شد) خود مى تواند سبب افزايشآشفتگى درسپاه و حكومت ايران شود. حمله اسكندر سبب شده تا به جز ايران و سرزمين هاىايرانى نشين ساير مناطق تحت امر ايران قدرت گريز از مركز پيدا كنند و كار امپراتورىبدون پادشاه ايران ساخته شود. اشرافيت بى اندازه، تجمل گرايى، شكاف طبقاتى و … آنچهاز گفته اكثر مورخين برمى آيد، امپراتورى هخامنشى كه درابتدا توسط شاهان عادل ومقتدر ايجاد شده بود در انتهاى كار به دست افراد بى كفايت و ظالم افتاد. فقر بخشىبزرگ از مردم در كنار ثروت برخى ديگر نارضايتى طبقات مختلف را سبب شده بود و هيچچيز به اندازه اين قضيه در انهدام يك كشور مؤثر نيست.
حكومت سلوكيان
مطابق تعريف يونانيان و غربيها، حكومت سلوكيه در ايران ۶۰ تا ۷۰ سال به طولانجاميده و جانشينان اسكندر در اين مدت ايران را كاملاً تحت اختيار داشته اند. اكنون سؤال اين است كه اگر اسكندر بهسرزمين اصلى ايران وارد نشده پس چه كسانى در سالهاى ۳۲۶ ق.م تا ۲۵۰ ق.م در ايران قبل از حكومت پارتها فرمانروايىمى كرده اند؟ در پاسخ به اين سؤال مى توان گفت كه دو احتمال وجود دارد.
۱ـ حكومت ايران بين سالهاى ۳۲۶ ق . م تا ۲۵۰ ق. م به شكل مركزى وجود نداشته و بهمانند قرون ۹ تا ۱۳ ميلادى به شكل ملوك الطوايفى بوده است تا آنكه پارتيان (يا اشكانيان) از شمال ايرانبرخاسته و كل ايران را مجدداً به شكل يك امپراتورى شكل داده اند.
۲ـ حكومت پارتيان ۶۰۰ سال نبوده بلكه ۶۷۰ سال بوده و از همان ابتدا پس از مرگ شاههخامنشى، پارتيان قدرت را (مثلاً به فاصله چندسال) به دست گرفته اند. نبايد از ياد برد كه اطلاعات پيرامونپارتيان در ايران و جهان نسبتاً اندك بوده و تا همين چندى پيش تصورات نادرستى از حكومت آنها بوده است. از جمله چنانچهاصلان غفارى در كتاب خود ذكر مى كند شاعر انديشمند ايرانى ابوالقاسم فردوسى درحالى كه بخش بزرگى از شاهنامهرا به تاريخ ايران اختصاص مى دهددر باره پارتيان چنين مى گويد:
چو كوتاه شد شاخ وهم بيخشاننگويد جهانديده تاريخشاناز آنها به جز نامنشنيده امنه در نامه خسروان ديده ام
واين سؤال برانگيز است كه چگونه فردوسى از آنها هيچ اطلاعى نداشته حال آن كه اينحكومت طولانى ترين دوران پادشاهى ايران را داشته است
پيداشدن برخى آثار كم اهميت از دوران سلوكيه
برخى از مورخان وجود دوران سلوكيه را با مواردى چون پيداشدن سكه هاى يونان درايرانتوجيه مى كنند اما اصلان غفارى مى گويد: آيا پيداشدن سكه هاى ساسانى در اسكانديناوىمى تواند نشانه حكومت ساسانى در شمال اروپا باشد.نتيجه گيرى نهايى
اسكندر مقدونى سردارى ماجراجو، بااستفاده از نام پدرش فيليپ مقدونى فاتح يونان، بانيرويى حدود ۳۰هزار نفر واردآسياى صغير مى شود در نبردهاى محلى با نيروهاى مرزبان وساتراپهاى ايران ناموفق است.اما به دليل نارضايتى ملل تحت حكومت ايران، (در آسياى صغير، خاور نزديك وحاشيه درياى مديترانه) دفع كامل اوممكن نمى شود. در نهايت در نبرد با قلعه غزه در شمال شرق مصر حاكميت ايران دراين كشور را متزلزل كرده وبه خطرمى اندازد.مجدداً با اجيركردن نيروهاى تازه وتشويق توسط كشورهاى شمال وشمال غرب ايران براى نبرد باداريوش باز مى گردد وچنانچه ذكر شد به دليل ضعف فرماندهى وقتل داريوش به دست رئيس نگهبانانش بر ارتش ايران ظفرمى يابد اما براى ورود به خاك اصلى ايران درهمان ابتداى كار از مردم محلى ساكن جنوب سلسله جبال زاگرس شكستخورده ودوباره به بين النهرين عقب نشينى مى كند و در بابل در اثر افراط در ميگسارى وخوشگذرانى در۳۲سالگى مى ميرد. اين مقاله تنها برچند چيز اصرار مى ورزد ودرمورد باقى اطلاعات رسيده از گذشتگان تنها به ديدهترديد مى نگرد اما آنها را رد نمى كند.
۱ـ يونانيان سابقه جهانگيرى نداشته اند بنابراين نمى توانسته اند ابزار موردنيازيك فرمانده (هرچندنابغه) را براىكشورگشايى هاى بى حد وحصر فراهم كنند
۲ـ اسكندر مقدونى از نظر رزمى سردارى جسور ومبارز بوده اما باتوجه به اطلاعاترسيده حتى از مورخان يونانى ، وى هوش ودرايت يك سردار جهانگشا را نداشته است . بدونوجودچنين اصلى نمى توان چنگيز، تيمور، ناپلئونوسزار شد. حركت از بين مناطق صعب العبور، بى توجهى به عقبه نظامى و تداركاتى ،ميگسارى بى حد وحصر، …
۳ـ نمى توان در ۲۰سالگى به كشورى چيره شد وپس از آن ۱۲ سال بدون حضور مجدداً درآنكشور از منابع آن براى تسخير جهان استفاده كرد. چنانچه سردارانى مانند نادر،ناپلئون، چنگيزخان ، تيمور لنگ ، اعراب، سزار،… همگى بطور دائم از كشور موطن خودتغذيه مى شدند وكليه سردارانى كه از وطن فاصله گرفتند و بى توجه به لجستيك وتداركاتوارد نقاط ناشناخته شدند نظير هانيبال وشارل ۱۲ عليرغم رشادت و پيروزى اوليه موفقبه نتيجه گيرى نهايى نشده اند.
۴ـ در جنگهاى قديم به هيچ عنوان ميسر نبوده كه سپاهى درمقابله با ارتش ۱۰ يا۲۰برابر خودوارد جنگ شده وحتى آنها را شكست دهد وياتلفات يك به ۲۰ ، ۳۰ يا ۲۷۰برابر اصلاً پذيرفته نيست. ديگر اينكه درسپاه اسكندر خبرى از متخصصين قلعه گيرى ،قلعه كوب منجنيق وبرجهاى متحرك نبوده ويا نمى توانسته باشد وبدون اين وسايل نمىتوان شهرهاى بزرگ را تسخير كرد واگر بوده كه نمى توان روزى ۱۰۰كيلومتر راه پيمودويا از رودخانه هاى خروشان و دره هاو يا كوههاى پربرف گذر كرد
۵ـ دست آخر اينكه جعل تاريخ بسيار ساده است! تاريخ قرن بيستم را به سادگى سانسورمى كنند ويا اطلاعات پيرامون آن را بطور ناقص منتشر مى كنند، چگونه مى توان انتظارداشت تاريخ اسكندر مقدونى در ۲۳۵۰ سال قبل بدون اشكال جدى باشد آن هم درحالى كهنزديك ترين مورخ به او چندقرن با اوفاصله داشته است وچنانچه ذكر شد مورخان تاريخيونان باستان اكثراً داستان نويس، روايتگر عادى و يا شيفته شخصيت اسكندربوده اند.
منبع:روزنامه ایران(علی غفوری)
ادامه دارد ... _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 14 دي ماه ، 1388 16:58:22 موضوع مطلب:
مدت كوتاه و كارهاى زياد
اصلان غفارى در كتاب خود فصلى را به ناممكن بودناقدامات اسكندر در زمانى كوتاه ۱۲ سال اختصاص داده است و مى گويد: ممكن نيست كسىبتواند در مدت كوتاه عمر اسكندر مقدونى اين همه كار انجام دهد.وى ابتدا به نقلاز كتاب مجمع التواريخ و القصص مى نويسد: پادشاهى اسكندر رومى ۱۴ و به روايتى ۱۲سال بود. اسكندر به مغرب و مشرق رسيد و عالم بگرديد و پادشاهان را قهر كرد و بروبحر به زير پاى آورد و اين به جز به عمر دراز نتوان كرد و الله اعلم
وى سپس نقل ديگرى از ياقوت حموى نويسنده معجم البلدان مى آورد كه او نيز اسكندر رازير سؤال برده است . در كتاب مذكور جلداول صفحه ۲۳۵ آمده است: «اهل سير گفته اند كهاسكندر بن فيلفوس رومى پادشاهانى را بكشت و بر بسيارى چيره گشت و كشورهاى بيشمارىرا تا اقصاى چين فتح كرد و سد را بنا و كارهاى زيادى نموده بمرد در حاليكه عمر او۳۲سال و ۷ ماه و در اين مدت دمى نياسوده بود. مؤلف گويد: اگر اين موضوع راست باشدعجيب و مخالف عادت است. آنچه به گمان من مى رسد و خدا داناتر است اينكه مدت پادشاهىاو اوج نيكبختى او اين مقدار بوده وعلما آن را به حساب عمر او گذاشته اند. سير آفاقو طى منازل به همراهى لشگريان بخصوص اگر كندى حركت قشون و احتياج به كسب آذوقه وعلوفه و دفاع مدافعين قلاع وشهرها در نظر گرفته شود احتياج به زمان دارد. اين محالاست كه با وجود داشتن سنى كمتر از ۲۰ سال بتواند در كشور خودنظم و نسق برقرار وهيبتش در دلها جا بگيرد و لشگريان گرد او جمع آيند و سردارى و سرورى به دست آورد واينكه تجربه و عقلى به هم رساند كه آن همه حكمتها يى كه به او نسبت مى دهند براى اوقابل درك باشدمحتاج به زمان دراز ديگرى است. پس در چه زمانى او سير جهان و كشورگشايى ها و ايجاد شهرها و گماشتن دست نشاندگان را انجام داده است...»
مورخان يونانى و رومى پادشاهى اسكندر را يازده و عمر او را پس از فوت داريوش ۶ يا ۷سال دانسته اند. اسكندرى كه در اسكندر نامه ها معرفى شده جوانيست ۲۲ ساله با عده اىقليل كه البته بازهم براى منطقه كوچكى چون مقدونيه زياد است و در حاليكه از پشت سرخود نامطمئن بوده سفر جنگى خود را آغاز مى كند. در غياب اسكندر بين آنتى پاتر نايبالسلطنه او و يونانيان ناراحت مرتباً منازعه برپا بود و بخصوص آژيس شاه اسپارت بهكمك لاسدمونيها با آنتى پاتر جنگ كردو حتى نوشته اند كه اسكندر ۶۰۰ تالان پولبراى آنتى پاتر فرستاد تا مانع شورش يونان شود.با چنين وضع و در چنين شرايطىاگر كارهايى كه طى ۱۰ يا ۱۱ سال كرده شده مورددقت قرار دهيم با مؤلف مجمل التواريخهم صدا شده خواهيم گفت كه «اين كار جز به عمر دراز نتوان كرد» مگر آنكه قدرت خيال ومعجزاتى كه در اين سفر جنگى كراراً به منصه ظهور رسيده به ميدان آمده همه كار ها راروبراه و هر چيز را به جاى خود قرار دهد. نويسنده كتاب قصه سكندر و دارا از جملهموارد ناممكن سفر اسكندر را به شرح زير معرفى مى كند: طول خط سير و سرعت حركت ـمسيرى كه براى اسكندر قائل شده اند به قدرى طولانى و پرپيچ و خم و تعداد جنگها،محاصره ها، كشورگشاييها به اندازه اى پشت سر هم و زياد است كه حتى براى ما كه درعصر اتم و جت و موشك هستيم و بخصوص براى اشخاصى كه كمى به فنون استراتژى نظامى واردباشند و به ويژه اگر در نظر گرفته شود كه از عده سى و پنج هزارنفرى ارتش اسكندر سىهزار پياده بوده اند باورنكردنى است. پلوتارك مى گويد: «اسكندر در تعقيب داريوش درمدت ۱۱روز ۲۰۶ فرسنگ روى اسب راه پيمود. اگر كسى به طور تقريب مدت توقفهاى اسكندررا از روى كارهايى كه در رديف شهرسازى، كشتى سازى، عروسى، جشنها، نمايشها وغيرهحساب كند مسلماً براى جنگها و عمليات نظامى و راهپيماييها وقتى باقى نخواهد ماند. به همين علت بوده كه براى ارتش او سرعتى مافوق تصور قائل شده اند. تازه معلوم نيستبا در نظر گرفتن مدت توقفها اگر براى قشون او سرعتى معادل ۱۰۰كيلومتر در روز حسابكنيم حساب طول خط سير درست دربيايد و حال آنكه اين سرعت از توانايى بشر و اسب خارجو مسلما ً نمى تواند به حقيقت بپيوندد
شهرسازى ـ اسكندر صرف نظر از جنگها و جدالها، محاصره ها، راهپيماييها، كشتى سازيهاو... به طور متوسط سالى چندين شهر ساخته است. و اگر برعكس آنچه گفته شد ايامى كهصرف جنگ و جدالها محاصره ها و راهپيماييها شده ازمدت سفر جنگى كسر كنيم وقتى براىشهرسازى باقى نخواهد ماند! يا بايد ساختمان شهرها را به حساب روز و هفته سنجيد درهر حال يكى از داستانهاى مسخره اسكندرنامه ها داستان شهرسازيهاى اسكندر است گويىبراى شهرسازى مثل گندم اقدام به پاشيدن تخم آن مى كرده اندو يا آنكه منظورنويسندگان از كلمه شهر غير از مفهوم متداول امروزى آن بوده است. مدت زمانى كهاسكندر از رودهيد اسپ تا مصب سند پيموده ۷ الى ۱۰ماه دانسته اند دراين مدت از لحاظشهرسازى عمليات او به قرار زير بوده است
۱ـ اسكندر در كنار رود هيداسپ به يادبود اسب خود به نام بوسفال كه مرده بود شهرى بناكرد.۲ـ در همان نزديكى سگ او هم به نام په ريتاس به رحمت ايزدى پيوست و شهرى همبه ياد او ساخت (افسوس كه گربه نداشت يا اگر داشت نمرد تا شهرى هم به نام او ساختهشود).۳ـ شهرنيكه يا نيكايا را ترميم و تعمير كرد.۴ـ اسكندر در محل تلاقىرود آل سه زين و سند شهرى بنا كرد.۵ـ در كنار رود سند نيز شهرى ديگر و كارخانهكشتى سازى ساخت.۶ـ در ايالت موسيكانوس به امر او قلعه اى ساختند.۷ـ درولايت سامباست اسكندر شهرى به نام اسكندريه بنا كرد.۸ـ در پتاله (مصب رود سند)هفس تيون به امر او بندر و كارخانه كشتى سازى ساخت.۹ـ در كنار اقيانوس براىآنكه يادگارى از خود باقى بگذارد جاى مساعدى انتخاب و شهر و بندرى ساخت كه به ناماسكندريه موسوم شد.
حال قضاوت با خواننده است كه امكان ساختن ۹شهر و چند كارخانه كشتى سازى و تصرف۲۰۰۰شهر و مطيع نمودن ۷نوع مردم را با جنگهاى خونين كه طى آنها اسكندر در چند جاتاسرحد مرگ مجروح و مسموم مى شود (خود جراحات وارده به اسكندر سخت و محتاج ماههااستراحت بوده است) مورد بررسى قرار دهد و چنانچه جواب منفى بود آيا اين حوادث را بهچيزى جز خيالبافى و قصه پردازى مى توان تعبير نمود؟!
تعداد شهرهايى كه اسكندرساخته ۲۲ يا ۲۴ شهر و به قولى هفتاد نوشته اند. مثلاً بناى شهر ازمير، اسكندريهمصر، خاراكس در بين النهرين، را به او نسبت مى دهند. پشتيبانى ارتش اسكندر از سوىكشور كوچك مقدونى ممكن نبود.
اگر گفته مورخان را قبول كنيد مقدونيه بخشى ازامپراتورى هخامنشى و بسيار كوچكتر از حتى يونان بوده است. نويسنده قصه اسكندر ودارا سؤال مى كند كه چگونه ممكن است اين كشور كوچك توان پشتيبانى جنگهاى طولانى راداشته باشد. مضافاً آنكه يونان ضميمه شده به مقدونيه را هرگز نمى توان متحدمقدونيهدانست چرا كه دشمنى بين يونان و مقدونيه عميق تر از آن بوده كه آنها بتوانند حتى بهطور موقت دشمنى را فراموش كنند. بنابراين مقدونيه تنها بازور مى توانست يونان راآرام نگاه دارد. اصلان غفارى در مقايسه مقدونيه (و حتى مقدونيه و يونان با هم) باامپراتورى عظيم روم مى گويد: وجود قصه هايى به نام اسكندر در قرن اول پيش از ميلادو پيرايه هايى كه افسانه نويسان به آن بسته اند علاوه بر جهانگيرى و نفوذ به شرق رادر رم دامن زده و به طورى كه درتاريخ زندگانى مردان نامى آن ديار ديده مى شود اغلبسرداران و امپراتوران نامى چون كراسوس، ژول سزار، آنتوان، كاراكالا، سولا، تراژان وغيره هوس كشورگشايى و اسكندر شدن را در سر مى پرورانيده و عده اى جان و مال و ارتشخود را بر سر اين سودا از دست داده اند در حالى كه نيروهاى انسانى،مادى ، طبيعىامپراتورى عظيم رم و نبوغ سرداران بزرگ آن سرزمين با يونان و مقدونيه (نه مقدونيهتنها) قابل مقايسه نبوده است روميان به تصديق دوست و دشمن از هر لحاظ و بخصوص ازلحاظ نظامى داراى نبوغ خاصى بوده و اروپا را تا انگلستان به انضمام تمامى شمالآفريقا و شرق مديترانه در حيطه اقتدار خود درآورده بودند در حالى كه يونان ومقدونيه اگر قصه ده ساله اسكندر را ناديده انگاريم و اگر به تاريخهاى قديم و جديدكه تماماً له يونان تنظيم شده متكى باشيم طى قرون متمادى از حدود يونان باستان وجزيره سيسيل پافراتر نگذاشته واگر هم گذاشته اند با ناكامى مواجه گرديده اند. چنانچه روايات مربوط به جنگهاى ايران و روم صحيح باشد شكست سرداران و امپراتورانبزرگى چون كراسوس، آنتونيوس، تراژان و تار ومار شدن لژيونهاى بى شمار رمى يعنىفاتحين گل وژرمانى در سرزمينهاى غربى فلات ايران به دفعات و طى چندين قرن دليلديگرى بر واهى بودن افسانه اسكندر و قشون كشى و فتوحات او با آن عده قليل و وضعنامرتب مى باشد اگر از لحاظ نظامى نيز موضوع مورد بررسى و مداقه قرار گيرد على رغمنقشه ها و كروكيهايى كه درباره جنگها به وسيله مورخين جديد كشيده شده بى اعتباربودن اين روايات آشكار مى شود.
سرنوشت حكومت هخامنشى چه شد؟
ممكن است اين سؤال براى خوانندگان پيش بيايد كه پس عامل سقوط حكومت هخامنشيان چهبوده؟ در هر حال اين حكومت منقرض شده و جاى خود را به يك سلسله ديگر داده است. درپاسخ بايد گفت كه سلسله هخامنشيان به مانند ۲۹ حكومت پادشاهى در ايران در كنارطلوع با افول نيز مواجه شده و دچار فروپاشى گرديده است. در زير برخى دلايل سقوطهخامنشيان مى آيد:
۱ـ وسعت بيش از اندازه
براساس يك تئورى، زمانى كه يك امپراتورى از حدى بزرگتر شود دچار تعارضات درونى شدهو بالاخره از هم مى پاشد. امپراتورى هخامنشيان از دهها مليت و صدها شهر بزرگ و كوچكتشكيل شده بود. درصد پيشرفت حدود ولايات تحت فرمان شاهان هخامنشى به اندازه اى بودهكه ايران را در آن زمان به بزرگترين امپراتورى باستانى تبديل كرد. مصر، فينيقيه،يونان، ايلام، بابل، فارس، بلوچستان، هندغربى، ساير حكومتهاى بين النهرين، سارد،لوديه، ماوراءالنهر، ماوراى قفقاز، صور، غزه و … تنها بخشى از اين پادشاهى بودهاست. اكنون بايد پذيرفت كه گرد هم آوردن اين همه مليت در كنار هم نياز به تدبيرمردانى چون كوروش و داريوش كبير و يا قدرت نظامى خشايارشاه داشته و اگر پادشاهايران به هر دليلى ضعيف مى شده كل كشورهاى تحت امر او تمايل به تمرد پيدا مى كردند. از هم پاشيده شدن امپراتورى بسيار بزرگ عثمانى و روم و يا جمهورى سوسياليستى شوروىوپادشاهى انگلستان نمونه هايى از اين مسأله بوده كه چگونه قدرتهاى جهانى در اوجعظمت دچار زوال گرديده اند. امپراتورى هخامنشى نيز از اين قاعده مستثنى نبودهاست.
هجوم يك نيروى بيگانه
هجوم اسكندر مقدونى با سپاه كم اما جنگجو و ماجراجويش سبب تزلزل اركان حكومت ايراندر ۲۳۰۰ سال قبل شده است. به ويژه آنكه در اثربى تدبيرى شاه ايران، اسكندر خود رابه آسياى صفير، مصر و غرب خاورميانه و دولتهاى متعارض با ايران رسانده و غرب و شمالغرب امپراتورى ايران را ضعيف كرده است. از سوى ديگر شكست در يك جنگ در كنار خيانترئيس حراست شاه ايران (كه منجر به مرگ داريوش سوم شد) خود مى تواند سبب افزايشآشفتگى درسپاه و حكومت ايران شود. حمله اسكندر سبب شده تا به جز ايران و سرزمين هاىايرانى نشين ساير مناطق تحت امر ايران قدرت گريز از مركز پيدا كنند و كار امپراتورىبدون پادشاه ايران ساخته شود. اشرافيت بى اندازه، تجمل گرايى، شكاف طبقاتى و … آنچهاز گفته اكثر مورخين برمى آيد، امپراتورى هخامنشى كه درابتدا توسط شاهان عادل ومقتدر ايجاد شده بود در انتهاى كار به دست افراد بى كفايت و ظالم افتاد. فقر بخشىبزرگ از مردم در كنار ثروت برخى ديگر نارضايتى طبقات مختلف را سبب شده بود و هيچچيز به اندازه اين قضيه در انهدام يك كشور مؤثر نيست.
حكومت سلوكيان
مطابق تعريف يونانيان و غربيها، حكومت سلوكيه در ايران ۶۰ تا ۷۰ سال به طولانجاميده و جانشينان اسكندر در اين مدت ايران را كاملاً تحت اختيار داشته اند. اكنون سؤال اين است كه اگر اسكندر بهسرزمين اصلى ايران وارد نشده پس چه كسانى در سالهاى ۳۲۶ ق.م تا ۲۵۰ ق.م در ايران قبل از حكومت پارتها فرمانروايىمى كرده اند؟ در پاسخ به اين سؤال مى توان گفت كه دو احتمال وجود دارد.
۱ـ حكومت ايران بين سالهاى ۳۲۶ ق . م تا ۲۵۰ ق. م به شكل مركزى وجود نداشته و بهمانند قرون ۹ تا ۱۳ ميلادى به شكل ملوك الطوايفى بوده است تا آنكه پارتيان (يا اشكانيان) از شمال ايرانبرخاسته و كل ايران را مجدداً به شكل يك امپراتورى شكل داده اند.
۲ـ حكومت پارتيان ۶۰۰ سال نبوده بلكه ۶۷۰ سال بوده و از همان ابتدا پس از مرگ شاههخامنشى، پارتيان قدرت را (مثلاً به فاصله چندسال) به دست گرفته اند. نبايد از ياد برد كه اطلاعات پيرامونپارتيان در ايران و جهان نسبتاً اندك بوده و تا همين چندى پيش تصورات نادرستى از حكومت آنها بوده است. از جمله چنانچهاصلان غفارى در كتاب خود ذكر مى كند شاعر انديشمند ايرانى ابوالقاسم فردوسى درحالى كه بخش بزرگى از شاهنامهرا به تاريخ ايران اختصاص مى دهددر باره پارتيان چنين مى گويد:
چو كوتاه شد شاخ وهم بيخشاننگويد جهانديده تاريخشاناز آنها به جز نامنشنيده امنه در نامه خسروان ديده ام
واين سؤال برانگيز است كه چگونه فردوسى از آنها هيچ اطلاعى نداشته حال آن كه اينحكومت طولانى ترين دوران پادشاهى ايران را داشته است
پيداشدن برخى آثار كم اهميت از دوران سلوكيه
برخى از مورخان وجود دوران سلوكيه را با مواردى چون پيداشدن سكه هاى يونان درايرانتوجيه مى كنند اما اصلان غفارى مى گويد: آيا پيداشدن سكه هاى ساسانى در اسكانديناوىمى تواند نشانه حكومت ساسانى در شمال اروپا باشد.نتيجه گيرى نهايى
اسكندر مقدونى سردارى ماجراجو، بااستفاده از نام پدرش فيليپ مقدونى فاتح يونان، بانيرويى حدود ۳۰هزار نفر واردآسياى صغير مى شود در نبردهاى محلى با نيروهاى مرزبان وساتراپهاى ايران ناموفق است.اما به دليل نارضايتى ملل تحت حكومت ايران، (در آسياى صغير، خاور نزديك وحاشيه درياى مديترانه) دفع كامل اوممكن نمى شود. در نهايت در نبرد با قلعه غزه در شمال شرق مصر حاكميت ايران دراين كشور را متزلزل كرده وبه خطرمى اندازد.مجدداً با اجيركردن نيروهاى تازه وتشويق توسط كشورهاى شمال وشمال غرب ايران براى نبرد باداريوش باز مى گردد وچنانچه ذكر شد به دليل ضعف فرماندهى وقتل داريوش به دست رئيس نگهبانانش بر ارتش ايران ظفرمى يابد اما براى ورود به خاك اصلى ايران درهمان ابتداى كار از مردم محلى ساكن جنوب سلسله جبال زاگرس شكستخورده ودوباره به بين النهرين عقب نشينى مى كند و در بابل در اثر افراط در ميگسارى وخوشگذرانى در۳۲سالگى مى ميرد. اين مقاله تنها برچند چيز اصرار مى ورزد ودرمورد باقى اطلاعات رسيده از گذشتگان تنها به ديدهترديد مى نگرد اما آنها را رد نمى كند.
۱ـ يونانيان سابقه جهانگيرى نداشته اند بنابراين نمى توانسته اند ابزار موردنيازيك فرمانده (هرچندنابغه) را براىكشورگشايى هاى بى حد وحصر فراهم كنند
۲ـ اسكندر مقدونى از نظر رزمى سردارى جسور ومبارز بوده اما باتوجه به اطلاعاترسيده حتى از مورخان يونانى ، وى هوش ودرايت يك سردار جهانگشا را نداشته است . بدونوجودچنين اصلى نمى توان چنگيز، تيمور، ناپلئونوسزار شد. حركت از بين مناطق صعب العبور، بى توجهى به عقبه نظامى و تداركاتى ،ميگسارى بى حد وحصر، …
۳ـ نمى توان در ۲۰سالگى به كشورى چيره شد وپس از آن ۱۲ سال بدون حضور مجدداً درآنكشور از منابع آن براى تسخير جهان استفاده كرد. چنانچه سردارانى مانند نادر،ناپلئون، چنگيزخان ، تيمور لنگ ، اعراب، سزار،… همگى بطور دائم از كشور موطن خودتغذيه مى شدند وكليه سردارانى كه از وطن فاصله گرفتند و بى توجه به لجستيك وتداركاتوارد نقاط ناشناخته شدند نظير هانيبال وشارل ۱۲ عليرغم رشادت و پيروزى اوليه موفقبه نتيجه گيرى نهايى نشده اند.
۴ـ در جنگهاى قديم به هيچ عنوان ميسر نبوده كه سپاهى درمقابله با ارتش ۱۰ يا۲۰برابر خودوارد جنگ شده وحتى آنها را شكست دهد وياتلفات يك به ۲۰ ، ۳۰ يا ۲۷۰برابر اصلاً پذيرفته نيست. ديگر اينكه درسپاه اسكندر خبرى از متخصصين قلعه گيرى ،قلعه كوب منجنيق وبرجهاى متحرك نبوده ويا نمى توانسته باشد وبدون اين وسايل نمىتوان شهرهاى بزرگ را تسخير كرد واگر بوده كه نمى توان روزى ۱۰۰كيلومتر راه پيمودويا از رودخانه هاى خروشان و دره هاو يا كوههاى پربرف گذر كرد
۵ـ دست آخر اينكه جعل تاريخ بسيار ساده است! تاريخ قرن بيستم را به سادگى سانسورمى كنند ويا اطلاعات پيرامون آن را بطور ناقص منتشر مى كنند، چگونه مى توان انتظارداشت تاريخ اسكندر مقدونى در ۲۳۵۰ سال قبل بدون اشكال جدى باشد آن هم درحالى كهنزديك ترين مورخ به او چندقرن با اوفاصله داشته است وچنانچه ذكر شد مورخان تاريخيونان باستان اكثراً داستان نويس، روايتگر عادى و يا شيفته شخصيت اسكندربوده اند.
منبع:روزنامه ایران(علی غفوری) _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 14 دي ماه ، 1388 16:58:42 موضوع مطلب:
سفر جنگي اسكندر مقدوني به ايران وهندوستان بزرگترين دروغ تاريخ است.
از زمان هاي بسيار قديم , رواياتي بنام ذوالقرنين و دو سر در شرق در شرق , كمال اشتهار را داشته و حتا نوشته اند كه نام ذوالقرنين نيز اسكندر بوده است . اين روايات و روايات ديگري از زندگاني شاهان اوليه اشكاني , منشا داستانهاي مختلف اسكندر نامه ها بوده كه از آنها تقليد و به الكساندر مقدوني نسبت داده شده است . اغلب مورخين شرقي جد اولين شاه اشكاني را ( اش الجبار ) يا ( اس ايكنار ) و امثال اينها نوشته اند كه مسلما اين كلمه تعريب ( اس گنتار ) مي باشد كه با اسكندر ( نه الكساندر ) تشابه لفظي زياد دارد. گنتار به معني دلير است همچنانكه مورخين ارمني مثل موسا خورن اين شخص را ارشك دلير ناميده اند .مورخ مزبور ميگويد : ( ارشك , جنگي وحشت آور كرده تمام مشرق را به تصرف در آورد و مقدونيها را از بابل براند ) . خط سير اسكندر تا رسيدن به بابل از لحاظ جغرافيايي تا حدي روشن ودرست ترسيم شده است ولي هر اندازه از رود فرات و بالا خره از دجله به طرف مشرق پيش ميرود , تشويش نامها و ابهام وضع جغرافيايي شهرها و كشورها بيشتر مي شود . چون اسكندرنامه ها را در قرون بعد از اسكندر نوشته اند اين تشويش و پريشاني نامها , علامت آنست كه مورخان و نويسندگان قرون بعد نيز از اوضاع و احوال تاريخي و جغرافيايي داخل و شرق فلات ايران به كلي بي اطلاع بوده اند . بايد معلوم شود نويسندگاني كه جزييات گفتگوهاي اسكندر و يارانش را ضبط كرده اند چرا اسم بلاد و مناطق را ننوشته و به اجمال آنهم بي سر و ته بر گزار نموده اند!
قديمي ترين مورخي كه درباره ي الكساندر ( اسكندر ) چيزي نوشته سه قرن بعد از اسكندر بوده است . اين خلا سيصد ساله را به چه چيز مي توان حمل كرد ؟ تازه مي بينيم كه در قرون بعد شخصي بنام كاليستن دروغين كارنامه ي جعلي براي اسكندر نوشته و آن را به كاليستن , مورخ الكساندر كه مي گويند همه جا همراه الكساندر بوده نسبت داده و به همين انگيزه به كاليستن دروغين مشهور شده است . مهمترين نكاتي كه در بين كارهاي بسيار و باورنكردني اسكندر به چشم مي خورد و خيالي بودن موضوع را مسلم ميدارد , شرح ميدهيم :
* مسيري كه براي اسكندر قايل شده اند به قدري طولاني و پر پيچ و خم , و تعداد جنگها , محاصره ها , كشور گشاييها به اندازه اي پشت سر هم و زياد است كه حتا براي ما كه در عصر اتم و جت و موشك هستيم , وبخصوص براي اشخاصي كه كمي به فنون نظامي وارد باشند به ويژه اگر در نظر گرفته شود كه از عده ي سي و پنج هزار نفري ارتش اسكندر , سي هزار پياده بوده اند , باور نكردني است .
* اسكندر صرفنظر از جنگها و جدالها , محاصره ها , راه پيمايي ها و ... بطور متوسط سالي چندين شهر ساخته است ( گفته اند اسكندر 22 يا به قولي 70 شهر اسكندريه ساخته است ) واگر روزهايي كه صرف جنگ و راه پيمايي ها شده از مدت سفر جنگي كم كنيم وقتي براي شهر سازي باقي نخواهد ماند ! در هر حال يكي از داستانهاي مسخره ي اسكندر نامه ها داستان شهر سازيهاي اسكندر است .
*كارهاي خلق الساعه زياد است . مثلا در آغاز سفر جنگي صحبت از وسايل قلعه گيري نيست ولي در هر جا ضرورت پيدا مي كند بي درنگ ماشينهاي قلعه كوب به كار مي افتندو با كمك آنها حصارها ودر بعضي جاهها كوهها يكي پس از ديگري تسخير مي شوند . موضوع كشتي سازي آن هم در حدود دو هزار كشتي در سرزمين هند بسيار قابل توجه است .
* كشور كوچك مقدونيه كه تا كمي قبل از اسكندر بنا به نوشته ي عموم مورخين جزو شاهنشاهي هخامنشي بوده از لحاظ موقعيت جغرافيايي وطبيعي طوري نيست كه بتواند داراي منابع مادي و انساني براي جنگ و جدلهاي بزرگ باشد . تنظيم كنندگان اسكندر نامه ها به گمان خود با منظم كردن يونان به مقدونيه خواسته اند از لحاظ كمبود منابع انساني و مادي , اين نقيصه را براي آن كشور برطرف نمايند . اگر چه كشور كوچك يونان نيز فاقد آن قدر نيروي مادي و انساني بوده و انضمام آن به مقدونيه نمي تواند كفه ي نيرو را به نفع كشور اخير تغيير دهد. دشمني مقدونيها با يونانيها عميقتر از آن بوده كه كارهاي قهرماني اسكندر بتواند آن شكاف را پر نمايد .
* مورخين جديد چون بلخ را با باختر يكي دانسته اند يك حكومت يوناني و باختري در اين نقطه تصور نموده اند كه بعدها به وسيله ي اشكانيان منقرض مي شود . ولي باختر نمي تواند بلخ باشد و مسلما ان را بايد در قسمتهاي غربي فلات ايران جستجو كرد. حدس تطبيق باكتريا با بختياري , طبيعي به نظر مي رسد . بلخ وباكتريا با هم چسبندگي ندارند وفقط براي رفع و رجوع سفر خيالي اسكندر به مشرق ايران , اين دو كلمه يكي دانسته شده اند .
* هند مندرج در مدارك كلاسيك , هندوستان فعلي نيست . مسعودي و طبري تصريح مي نمايند كه بصره و نواحي خوزستان بنام سرزمين هند موسوم بوده است . در ناحيه ي خوزستان فعلي اسامي دٍهها و مناطقي چند با كلمه ي ( هند ) و (اند ) شروع ميشود چون : هنديجان , انديمشك , هندورابي و....
* كاوشهاي باستانشناسي هيچ گونه اثري از نفوذ و استيلاي مقدونيان در داخل و شرق ايران نشان نمي دهد . عاقبت نيز اشكانيان , بابل و شام را از سلوكيان گرفته و به سلطنت آنها در اين نواحي خاتمه مي دهند. _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 14 دي ماه ، 1388 16:59:27 موضوع مطلب:
رد فرضیه یکصدساله سنگ قبر اسکندر
رضا مرادی غیاث آبادی
انتساب پارهای رویدادهای تاریخی و آثار و ادوات باستانی به شخصیتهای مشهور و شناخته شده تاریخی، در ایران و سراسر جهان رواج داشته است. چنین انتسابهایی نه تنها توسط عامه مردم، که گاه بدست دانشمندان انجام پذیرفته است. پای نفشردن بر درستی دادههای تاریخی یا استنباطهای پیشین، پژوهشهای بیشتر و کوشش برای جبران اشتباههای متداول، وجه مشخصه میان پژوهشگران و عوام است. چنین انتسابهایی به اسکندر، انوشیروان و شاه عباس بیش از دیگران دیده شده است. برای نمونه در متون ادبیات فارسی از اسکندر شخصیتی مقدس برساختهاند که تا اندازهای چهرهای پیامبرگونه مییابد و حتی در شاهنامه فردوسی برای حاجی شدن، به زیارت مکه نیز فرستاده میشود.
در سال 1887 میلادی، سنگقبری نگارین در گورستان سلطنتی سیدون (صیدا) بدست میآید که با پژوهشهای نخستین ویلیام سی موری William C. Morey در کتاب «گزیده تاریخ یونان» Outlinesof Greek History (شیکاگو، 1903) به عنوان سنگ گور اسکندر مقدونی معرفی میشود و تا به امروز تمامی پژوهشگران این فرضیه را پذیرفتند (برای نمونه بنگرید به مدخلهای وبسایتهای دانشنامه بریتانیکا، دانشگاه کلمبیا و دانشگاه کمبریج در همین زمینه). این سنگ قبر مشهور، امروزه در موزه باستانشناسی استانبول نگهداری میشود و این نگارنده موفق شده بود تا در تابستان سال 1368 از آن دیدن کند.
پژوهشهای تازه وینسنز برینکمن VinzenzBrinkmann که توسط میخائیل سییبلر Michael Sieblerدر شماره هفتم شهریور امسال (29 اوت 2007) در روزنامه فرانکفورتر آلگماینه منتشر شده است، فرضیه انتساب این سنگ قبر به اسکندر مقدونی را با قاطعیت رد میکند و با شواهد تازه ناشی از دانش نوین مطالعات رنگنگاری فرابنفش، رنگهای واقعی اثر را نیز بازسازی میکند. بموجب مطالعات او، این اثر از سال 320 پیش از میلاد و از آن «اَبـدالـونـیـمـوس» Abdalonymos شاه ایرانی تبارِ سیدون (صیدا) در فینیقیه باستان و لبنان امروزی بوده است.
پژوهشهای برینکمن و گزارش سییبلر، علاوه بر آگاهیهای تازه از صاحب راستین این اثر، جزئیات جالبی را از محتوای سنگنگارههای اثر، همچون نگاره ایرانیانی با پوشاک گشاده و رنگین که سپرهایی با نگارههای مشابه نقشهای تخت جمشید بر دست گرفتهاند، چگونگی پوشاک آن زمان (که گویا برخی پوشاکها تنها از یک کلاه خود عبارت بوده است)، رنگآمیزی پارچهها و دیگر ادوات در اختیار مینهد. _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند