sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 9 آذر ماه ، 1388 12:07:48 موضوع مطلب: احمد حامی
با درود فراوان به دوستان
جناب آترین ، این-گونه نیست که اگر اسکندر گجستک کاخ های هخامنشی را ویران نکرد ، پس ناگزیر به چرندیات پورپیرار دل بسپریم. خیر ، تاریخ ایران پر است از این تاریکی ها که مردم باختر زمین و خود فروخته گانی چون پورپیرار ، هر یک به اندازه ی خود در بد-سازی و زشت نمایاندن-اش می کوشند. بر ماست که خود دست به قلم گیریم و هر کدام از دانسته ها و خوانده هامان برای درست نشان دادن تاریخ این سرزمین ، برگی رو کنیم. ما هرگز نمی خواهیم ، راستی را به سود خود ، اینگونه نشان دهیم. خیر ، اما هم-آنگونه که شما بیشتر از من آگاهید ، در این زمانه که خاور و باختر کمر همت بسته اند تا پیشینه ی این سرزمین را به گونه ای که خود می خواهد بنمایانند ، بر ماست که اندکی پی ورزانه تر( شاید بتوانم گفت حتا تعصبی تر) به این سرزمین بنگریم و از آن بگوئیم. آن گاه که سلسله های شاهنشاهی را از کتاب تاریخ فرزندان من و شما به سادگی بر می دارند ، آیا شما می نشینی تا فرزندت باور کند که پیش از سی سال پیش ، این سرزمین ، جای-گاه دایناسورها بوده؟! خیر سرور گرامی ، می دانم که شما نسک های به اصطلاح "اسکندر نامه" بسیار خوانده ای ، و می دانم که بی گمان نسک "سفر جنگی اسکندر مقدونی دروغ تاریخ " نوشته ی زنده یاد احمد حامی را نیز خوانده ای ، اما آیا شمار زیاد نوشته هایی که ما را جز به راه ، تازش اسکندر بر ایران و ویرانه ساختن-اش رهنمون نمی کند ، در برابر خردک نوشته هایی که کوشیده اند ، راستی را بنمایانند ، کفه ی سنجش-گری های ما را به سود خود بر-نکشیده اند؟ دروغ هر چه بزرگ-تر باشد ، باور کردنش آسان تر است ، اگر می گفتند برای نمونه اسکندر بخش-هایی از ایران را گرفت ، شاید در گذر تاریخ فراموش می شد ، اما آن گاه که می گویند او بر سرزمین های بسیاری چیره گشته مانند "بالکان تا ایلریا در یوگوسلوای کنونی ، شهر تب ، هلس پونت ( داردانل امروزى) ، گذر از دریا و رساندن خود به ترکیه ی امروزی ، پس از آن در ایسوی یا سوریه کنونی و پس از آن فینیقیه و شهر های کناره ی مدیترانه و نیز شهر صور و سپس لبنان و سوریه امروزی و عراق و داخل ایران از رامهرمز و بهبهان کنونی و سپس پاسارگاد و ری و دامغان و سپس افغانستان امروزی و هندوکش بلخ و خجند و هند و ..." آنهم با سپاهی که از 40 هزار نفر آغاز و در پایان یورش به 120 هزار نفر رسیده و در جنگهایی که شمار سربازان ایران گاهی (آن-گونه که گفته اند) 1 میلیون نفر هم می شده! ، آیا باور کردن و فراموش نکردنش ممکن نگشت! آری تاریخ را این-گونه به خورد ما داده اند. همه با هم ، هم آورا و بلند-آواز ، دروغی را فریاد کردند با نام :اسکندر کبیر _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 9 آذر ماه ، 1388 12:09:25 موضوع مطلب:
«اين مملكت عاشق ميخواهد، هيچ وقت نگوييد نميشود؛ بگوييد چگونه ميشود؟» (زندهياد استاد احمد حامي) _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 9 آذر ماه ، 1388 12:28:44 موضوع مطلب:
در زیر نوشتاری با نام بازخوانی دروغی 2300 ساله را در پنج بخش می آورم "بر گرفته از روزنامه ی ایران به قلم علی غفوری" . نویسنده ی این نوشتار از نسک های زیادی بهره برده و داستان "اسکندر کبیر" را باز-نویسی کرده است. به همه ی دوستان سپارش خواندن این نوشتارها را می کنم... _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
آخرين ويرايش توسط sharifi در تاريخ دوشنبه، 9 آذر ماه ، 1388 18:13:18; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 9 آذر ماه ، 1388 12:29:26 موضوع مطلب: بازخوانی دروغ 2300 ساله
بازخوانی دروغ 2300 ساله
آنگاه كه افسانه جاى تاريخ را مى گيرد (بخش اول)اشاره:
از دید بسیاری از ایرانیان اسکندر مقدونی سرداری جنگی مشابه بسیاری از جنگاوران تاریخ است.شاید هیچکدام از ما ایرانی ها از اسکندر مقدونی و سفر جنگی وی به آسیا چیزی در حد۱۰سطرنیز ندانیم اما بد نیست بدانیم اسکندر مقدونی«افتخار تمدن غربی وپایه تفکرات غلط بسیاری از غربی ها نسبت به شرق(به ویژه ایران)است».
کودک،جوان و حتی تحصیل کردگان غربی همگان اسکندر را ستایش می کنند واو را به مانند یک «قدیس رزم آور»می دانند، شاید تا اینجای قضیه به ما ایرانی ها مربوط نباشد.«عده ای از مردم دنیا مایلندبا شخصیت خیالی به نام اسکندر مقدونی وفتوحاتش برای خود پشتوانه تاریخی بسازند.
اما داستان به اینجا ختم نمی شود.غرب که چیزی بیش از 500 سال سابقه فرهنگ ساز ی وتمدن ندارد با کمک شخصیت دروغین اسکندر تمدن های 3تا 5 هزار ساله ایران،هند ومصر را منکوب می کند.
قصه و افسانه هاى اسكندر كه در كتابهاى درسى غرب به عنوان حقايق مسلم و تاريخ به مردم آنها باورانده شده، ديدغرب را به ايران و هند و مصر و تمدنهاى بين النهرين تغيير داده است
غرب در كنار داستان اسكندر از طريق خلق داستانهايى نظير نبرد ماراتون (از روى اين داستان رشته ورزشى براى المپيك ساختند) نبرد (سالاميس) اين نبرد دريايى عظيم هنوز به عنوان شاهكار نبردهاى دريايى در دانشگاههاى نظامى قرن بيست ويكم غربى ياد مى شود! و نبرد ترموپيل براى خود پايه هاى تاريخى ساخته و در نبردهاى خيالى خود بارها از طريق يونانيان امپراتورى هاى چندهزارساله شرقى را شكست داده است! اين مسائل همه در كنار يكديگر نگارنده را برآن داشت كه بررسى كوتاهى پيرامون سفر جنگى اسكندر داشته باشد. البته زير سؤال بردن اسكندر به هيچ عنوان به معنى نفى كامل اسكندر مقدونى نيست، بلكه هدف تنها ايجاد سؤالات متعدد درباره اين سردار يونانى است. سؤالاتى پيرامون اينكه آيا كسى قادر بوده با برخوردارى از سپاهى اندك ( كمتر از ۴۰ هزارنفر) ۳ امپراتورى بزرگ زمان خود را (كه يكى از آنها يعنى ايران خود ۴۰ كشور را تحت اختيار داشت) به هزارنفر) به سادگى از پاى درآورد؟
اين مقاله البته بيشترين كمك را از كتابهاى سفر جنگى اسكندرمقدونى دروغ تاريخ نوشته مرحوم دكتر احمد حامى و قصه سكندر و دارا نوشته اصلان غفارى گرفته است و سعى كرده با بهره گيرى از آثار تحقيقات اين دو نويسنده پرتلاش ايرانى و استفاده از «علم منطق» و همچنين نگاهى از زاويه توانايى نظامى پايه هاى تاريخ متداول پيرامون اسكندر رازير سؤال ببرد. پيش از اين ايرانيان زيادى درباره اسكندر مطلب نوشته اند و داستان او را را زير سؤال برده اند اما به همان اندازه ايرانيانى بوده اند كه داستان اسكندر و دارا را درست مى پنداشته اند. اين مقاله به دنبال ايجاد فتح بابى دوباره پيرامون بحث درباره اسكندر مقدونى است .
دروغ هر چه بزرگتر، باوركردن آن راحت تر
تخصص اصلى غربيها نه درجنگ و يا ارائه تكنولوژى بلكه در سياست و زرنگى و وارونه سازى واقعيات است. غربيها داراى سابقه فرهنگى اندكى هستند تمدن ۵ هزارساله مصر، ۴ هزارساله چين و هند و ۳ هزارساله ايران براى آنها جايى براى تفاخر نمى گذارد كل سابقه تمدن غرب به تمدن ۲ هزارساله يونان و روم كه آن هم شامل جنوب اروپا مى شود محدود است. فرانسه، آلمان، انگليس، اتريش، هلند و بلژيك كلاً در ۱۰۰۰ سال قبل مملو از جنگل نشينان شمالى بوده كه براى دستيابى به زن و ثروت تا سرحد مرگ به نبرد با يكديگر مى پرداخته اند.
دكتر احمد حامى مى گويد: «با تلاشى ۳۰ساله مى توان كشور ايران را تا آنجا صنعتى كرد كه بيشتر نيازمندى هاى مردم خود را بسازد و كشورى پيشرفته شود اما چند سده بايد بگذرد تا كشورهاى صنعتى فرهنگشان به پايه فرهنگ مردم ايران زمين، هندوستان و چين برسد تا از غارت كردن كشورهاى غيرصنعتى و مردم كشى در آن كشورها به دست خودشان يا دست نشاندگانشان دست بردارند؟» به راستى غربيها به ويژه انگليسها براى آنكه بتوانند مانع تحقير ملتهاى خود در برابر ملل شرق شوند چه بايد مى كردند؟ تغيير تاريخ. اين كار را آنها با دو هدف انجام دادند اول كوچك و ذليل كردن تمدنهاى بزرگ شرقى و دوم ايجاد انگيزه هاى ناسيوناليسى و غرور در مردم غرب. نگوييد كه اين كار از غربيها ساخته نيست. از دست بردن در انجيل مقدس، اقدامات كليساى انگيزاسيون در تغيير روايات و تاريخ و باورهاى مردم (دستيافته هاى صدها دانشمند و فيلسوف اروپايى به خاطر بيان واقعيات در قرون ۱۶ تا ۱۸ سوزانده شدند) گرفته تا دگرگون نشان دادن تاريخ سرخپوستان آمريكا، محوكردن تمدنهاى بدوى اما ريشه دار آفريقايى و آمريكاى مركزى و جنوبى تنها پاره اى از تلاش تاريخ نويسان غرب (كه اتفاقاً اكثراً نظامى، دولتى و حتى مأموران ويژه اطلاعاتى بودند) بوده است غرب به ويژه آمريكا و انگليس در نيمه دوم قرن بيستم موفق شد با كمك رسانه هاى عظيم خود (از سينما و راديو تلويزيون گرفته تا هزاران عنوان كتاب و روزنامه هاى با تيراژ ميليونى) تاريخ جنگ دوم جهانى را كاملاً وارونه نشان دهد، افكار عمومى جهانى را از ويرانگرى و كشتار در نبردهاى شرق آسيا (ويتنام، كامبوج، كره و لائوس) بى خبر نگاه دارد و … براى غرب هيچ كارى غيرممكن نيست
درباره دكتر احمد حامى
مرحوم دكتر احمد حامى كه لقب پدر مهندسى عمران ايران را با خود به همراه دارد از جمله مفاخر بزرگ ايران در سطح مرحوم پروفسور حسابى است اگرچه به اندازه وى مشهور نگشت. دكتر حامى در سال ۱۳۰۸ به همراه پايه گذاران اصلى دانشگاههاى ايران تقريباً همزمان با افرادى مانند مرحوم دكتر بازرگان، مرحوم دكتر يدالله سحابى و دكتر حسابى به خارج (برلن) رفت وى در ۱۳۱۵ از دانشگاه زوريخ سوئيس فارغ التحصيل شد و به رياست اداره راه استان تهران منصوب شد. وى از اولين اساتيد دانشكده فنى دانشگاه تهران و از پايه گذاران دانشكده فنى كنونى دانشگاه تهران بود. دكتر حامى ۴۶ سال در دانشگاه تهران درس داد و به تعهد خود به اين ملت وفادار ماند او در ۱۳۶۲ كتاب سفرجنگى اسكندر مقدونى را نوشت. وى نويسنده چندين كتاب در زمينه مصالح ساختمانى، راهسازى و ساختمان سازى است اما جداى از آن اين استاد ۷ كتاب تاريخى ديگر به جز كتاب اخيرالذكر نوشته است. همكارى و مشاركت وى در ساخت و راه اندازى بسيارى از راهها، پلها، راه آهن، فرودگاه و بنادر سبب شده تا به او لقب پدر راههاى ايران را بدهند. دكتر حامى طى سالهاى ۵۵ تا ۷۹ در سمت مشاور عالى ساختمان و مصالح ساختمانى در مركز تحقيقات ساختمان و مسكن بود. اين مرد بزرگ كه در طول دوران حياتش دمى از تحقيق و خدمت به ايران دست برنداشت (در كنار دهها كتاب و گزارش منتشر شده اش ۲۳گزارش و كتاب منتشر نشده داشت) در بهمن۱۳۷۹ دار فانى را وداع گفت. آنچه از گفته اين مرد مشوق نگارنده براى ارائه كارى هر چند ناچيز در كنار تحقيقات وسيع او شد جمله اى در مقدمه كتاب سفر جنگى اسكندر بود
«من يكى از هزاران هزار ستايشگر فرهنگ ايران زمين هستم، ايران زمين و مردمش را دوست دارم، در اين نوشته، از دروغ نوشته هاى اسكندرنامه ها، اسكندرشناسان و ستايشگران اسكندر پرده برداشته و اسكندر مقدونى را در سنجش با چنگيز، تيمورلنگ وناپلئون به يك جنگجوى رديف چندم پايين آوردم بر آيندگان است كه اين كار را دنبال كرده و شر اين هيولاى دروغين را از سر تاريخ ايران زمين بكنند.»
روايت اسكندر از ديد مورخين غربى
اسكندر مقدونى مطابق تعريف غرب جوانى بوده كه پس از مرگ پدرش (فيليپ مقدونى) وارث پادشاهى مقدونيه و يونان باستان شد. البته مورخين غربى خودنيز به مشكوك بودن نسبت پدرى و پسرى فيليپ و اسكندر اشاره مى كنند و دليل آن را نيز شك فيليپ به المپياس زن خود (و مادر اسكندر) مى دانند اسكندر از همان ابتدا عزم فتوحات بزرگ را درسر داشت. وى در ۲۰سالگى پس از گذشت يكسال از جلوسش (پس از قتل فيليپ) به بالكان حمله كرد و با عبور از رود دانوب كليه ولايات آن ديار را تسخير كرد و تا ايلريا در يوگسلاوى كنونى پيش رفت. وى سپس براى سركوبى يك گروه ديگر از جنگاوران شورشى در شهر تب به اين شهر لشكر كشيد. يونانيان با پشتيابى از اهالى تب سعى كردند مانع پيروزى مجدد سردار مقدونى شوند تا بلكه شرايط استقلال آنها فراهم شود اما اين ممكن نشد و اسكندر در نبردى سهمگين ۶هزار نفر از دشمنان خود را كشت و ۳۰هزار نفر را اسير گرفت به گفته مورخين غربى در ۳۳۴ قبل از ميلاد اسكندر با نيروهاى خود از مقدونيه حركت كرد و به طرف آسيا روانه گرديد. سپاه وى متشكل از ۵هزار سوار و ۳۰هزار پياده بود. اين نيرو به واسطه نبردهاى پى در پى بسيار جنگاور و قوى بوده است. قشون اسكندر در مدت كوتاهى خود را به هلس پونت ( داردانل امروزى) براى عبور از دريا رسانده و بدون اطلاع نيروى درياى عظيم ايران (؟) از اين تنگه گذر مى كند و وارد غرب تركيه كنونى مى شود. در آنجا سپاه عظيم ايران آماده كارزار با وى مى شود نيروهاى ايرانى در نبرد گرانيك ۱۰ تا ۲۰هزار سوار و ۲۰ تا ۱۰۰هزار پياده عنوان شده است. پس از نبردى سنگين در نهايت سپاه ايران با حدود ۴۰هزار تلفات متلاشى مى شود تلفات مقدونيها در اين نبرد سهمگين (به روايت خود غربيها) تنها ۱۱۰كشته بوده است. شكست ايران در آسياى صغير سبب شد تا سارد و لوديه كه خراج گذار ايران بودند به سرعت تسليم شوند و پس از آن اسكندر طى يكسال با انجام چندنبرد محلى كل تركيه كنونى را تحت انقياد خود درمى آورد و در ۳۲۳قبل از ميلاد آماده نبرد سرنوشت ساز ديگرى با ارتش ايران در ايسوس (سوريه كنونى) مى گردد. در اين نبرد كه داريوش سوم فرمانده نيروهاى ايرانى را بر عهده داشت به گفته مورخين يونانى (كه مورخين جديد غربى نيز آن را زير سؤال نبردند) سپاه پارسيان بالغ بر ۶۰۰هزار سوار و پياده بود. اين به معناى برترى ۲۰ بر يك ايران برطرف مقدونى است. مورخين همگى نقل كرده اند كه در اين دشت به علت كمى جا كشتار بى رحمانه اى به راه افتاد اما در نهايت سپاه مقدونى با كشتن ۱۱۰هزار ايرانى ودادن تلفاتى در حدود ۳۰۰كشته (؟) ستون فقرات ارتش ايران را در هم مى شكند. پس از اين پيروزى درخشان، اسكندر به طرف فينيقيه مى رود و با جنگاورى شهرهاى حاشيه مديترانه را فتح مى كند در ۳۳۲قبل از ميلاد اسكندر شهر صور مهمترين شهر منطقه را محاصره كرد و با نبردى سخت به تصرف درآورد. كشته هاى صورى در اين نبرد ۸هزار مقتول و ۳۰هزار اسير بود. وى تنها با نبرد در غزه و شكست اين دژ ناگهان وارد خاك مصر مى شود و كل شهرهاى بزرگ مصر تابع او مى شوند. وى سپس از طريق پيمودن مسير لبنان و سوريه كنونى وارد بين النهرين مى شود و از طريق فرات به سمت شرق رانده و ناگهان در عراق كنونى خود را در مواجهه با سپاه يك ميليون نفرى (؟) داريوش مى بيند. در اين نبرد نيز ايران شكست سختى خورده و پادشاه ايران آواره دشت و بيابان مى شود. تلفات مقدونى ها بين ۳۰۰ تا ۱۱۰۰نفر و تلفات ايرانيان بين ۴۰ تا ۳۰۰هزار نفر عنوان مى شود. بعد از اين نبرد گويى ديگر رمقى در ايران براى مبارزه نمانده و شهرهاى بزرگ بابل و شوش تصرف شده و اسكندر به قصد پرسپوليس و پاسارگاد حركت مى كند.
وى تنها در گردنه اى در نزديكى راه رامهرمز و بهبهان كنونى با نيروى ايرانى در حدود ۴۰هزار نفر مواجه مى شود كه اين نيرو على رغم رشادت زياد، با آشنايى به جغرافياى محل و برابرى نيرو با طرف مقابل (سپاه اسكندر نيز همان حدود روز اول بوده است!) شكست سختى مى خورد و از هم مى پاشد و استخر و پاسارگاد به تصرف اسكندر درآمده و پرسپوليس به آتش كشيده مى شود اسكندر مقدونى در سال۳۳۰ پيش از ميلاد عزم فتح اكباتان پايتخت زمستانى هخامنشى را كرده ولى عقب نشينى داريوش سوم به دروازه كاسپين، اكباتان را مغلوب اسكندر مى كند. اسكندر با پيمودن مسير همدان به رى و از آنجا به دامغان كنونى يا شهر صددروازه عزم مبارزه ديگرى را با داريوش كرد كه به وى خبر دادند داريوش به دست سردارانش كشته شده است. اسكندر مقدونى در ۳۲۹قبل از ميلاد هيركانيا (گرگان امروزى) را فتح كرده و با عمده نيروهاى خود در سال بعد افغانستان امروزى و كوههاى هند وكش را پشت سرمى گذارد و از دره معروف پنج شير نيز مى گذرد
وى سپس بلخ را تسخير كرده و خجند را در حوالى جيحون فتح مى كند. تا اينجاى كار به گفته سرپرسى سايكس ژنرال انگليسى و نويسنده كتاب تاريخ ايران، اسكندر ۵۶۰۰كيلومتر از يونان دور شده بود! در ۳۲۷ قبل از ميلاد اسكندر با سپاه رويين تن خود (!) به هند حمله مى كند. سپاه اسكندر در آن زمان به ۱۲۰هزار نفر رسيده و با عبور از تنگه خيبر و شكست پادشاهان محلى پنجاب به ساحل شمالى رود سند رسيد وى سپس با عبور از سند به نبردى سنگين با پادشاه ديگرى به نام پروس پرداخت به گفته مورخين اگرچه اسكندر در اين نبرد نيز پيروز شد اما به تصميم سران سپاهش از فتح بقيه هند صرفنظر كرد و امر به بازگشت داد. سرپرسى سايكس انگليسى مى نويسد؛ حركت اسكندر به طرف اقيانوس هند عقب نشينى نبود چه او رود جيحون را به طيب خاطر فتوحات خود قرار داد و از جلو به رود سند سرازير شد و پس از تمشيت بلاد متصرفه، خود به نواحى جنوب شرقى ايران مى رسد اگر به نقشه رجوع كنيم مى بينيم كه ما بين مصر و پنجاب مركز مهمى باقى نمانده كه صداى پاى جنگاوران او را نشنيده و يا نبرد و توانايى او را نفهميده باشد. (۱)پس از اين ديگر جنگهاى اسكندر تقريباً به پايان رسيده و وى بسادگى (!) از ميان مناطق ناشناخته حدود ۳هزار كيلومتر از غرب هندوستان، بلوچستان ايران، سيرجان و استان فارس مجدداً به پاسارگاد بازمى گردد اسكندر ۲سال پس از حمله به هند در ۳۲۳پيش از ميلاد در سن ۳۲سالگى درگذشت اين تمام داستان اسكندر مقدونى نيست بلكه مورخان غربى در كنار اين روايت دهها نه بلكه صدها افسانه و حكايت فرح بخش و شگفت آور از خدايان يونان، انسانهاى عجيب و رفتار خداى گونه اسكندر نقل كرده اند و سفر اسكندرمقدونى را مجموعه اى از تاريخ وافسانه جلوه داده اند، كه اين نوشتار قصد ورود به اين مباحث را ندارد.
روزنامه ایران- علی غفوری _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
آخرين ويرايش توسط sharifi در تاريخ دوشنبه، 9 آذر ماه ، 1388 12:30:39; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه
Souren هموند ویژه وضعيت: آفلاين 24 آذر ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 108 امتياز: 0 تشکر کرده: 285 تشکر شده 144 بار در 71 پست
محل سكونت: Tehran
ارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 21:16:26 موضوع مطلب:
با درود به دوستان گرامی به خصوص آترین بزرگوار
پرسشی داشتم و آن این است که اگر اسکندر گجسته(لقب گجسته بر طبق متون پهلوی به اسکندر مقدونی داده شده است,قابل توجه آن دسته از دوستانی که می گویند اصولا کسی به نام اسکندر مقدونی وجود نداشته!) موفق به شکست ارتش هخامنشی و فتح ایران و آن همه جنایات نشد پس چه کسی یا کسانی کاخهای شوش,پاسارگاد,پارسه و بسیاری از کاخها دیگر هخامنشی را ویران کردند و به آتش کشیدند؟! حتما ارشک پارتی؟
به راستی جای تاسف و شرمندگی است برای دوستانی که این گونه تاریخ یک سرزمین و دلاوریها ورشادتهای پهلوانان و قهرمانی چون آریوبرزن,یوتاب,ارشک را به هیچ می انگارند آن هم تنها وتنها برای به اثبات رسانیدن یک تاریخ ساخته و پرداخته برخی به اصطلاح آگاهان و تارخ نویسان میهن پرست ایرانی!!!
human سر دبیر کارگروه ها وضعيت: آفلاين 5 دي ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 489 امتياز: 1069 تشکر کرده: 315 تشکر شده 540 بار در 345 پست
محل سكونت: iran
ارسال شده در: سه شنبه، 10 آذر ماه ، 1388 22:51:49 موضوع مطلب:
با درود بر ياران دوستدار راستی
از ديد من اسکندر مقدونی يا گجستک وجود داشته ،اما تاريخ غرب در باره پيشرفتهای جنگی او انباشته از دروغهای بسيار ميباشد .
ستايش ميکنم کوششهای خستگی ناپذير آن دسته از دانشمندان تيزبينی را که در برابر تاريخ گزاف گوی بيگانگان پشت خم نکردند و زير ذره بين ،موشکافانه به بازبينی آن پرداخته اند .
اما برأی آنکه اين کار بزرگ بی ارج نشود ،راستی بايد همواره از جايگاه نخست برخوردار باشد .
چرا که از نگر من ريشه همه شکستهای ايرانيان دور شدن از راستی بوده است و بس .
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: چهارشنبه، 11 آذر ماه ، 1388 10:47:18 موضوع مطلب:
درود بر همگی و سپاس
نوشتار "بازخوانی دروغ 2300 ساله" به روشنی ابرهای تیره ای که به دید سورن گرامی "راستی هایی هستند و ایران دوستان نمی بینند!" کنار می کشد. من هم به مانند هومن گرامی باور بر این ندارم که اسکندری نبوده ، اما آن که می آید و در سال های کوتاهی بر ایران ،با آن پادشاهی ، چیره می گردد و نیز هند و بسیاری از کشور ها را به زیر سایه ی خود می کشد ، دروغی تاریخی است و بس. ادامه ی نوشتار در پی می آید و از دوستان می خواهم بدون پی ورزی و تکیه بر گفته های "بسیاران" آنرا بخوانند. _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: چهارشنبه، 11 آذر ماه ، 1388 10:48:18 موضوع مطلب:
بازخوانی دروغی۲۳۰۰ ساله
سپاه عظيمى كه هرگز وجود نداشت (بخش دوم)
بررسى امكان نفوذ اسكندر به داخل خاك ايران وهند ومصر بيش از ۲۳۵۰ سال از
نبردهاى اسكندر مقدونى فاصله گرفته ايم اما بسيارى از اقدامات او حتى با
تكنولوژى هاى نوين نيز ناممكن است . هركس بهره اى هرچند اندك از دانش نظامى
داشته باشدمى تواند حدس بزند داستان اسكندر هرگز در ابعاد عنوان شده مقدور
وممكن نبوده ونيست.
سپاه هاى عظيمى كه هرگز وجود نداشت
شاه بيت روايت اسكندرنامه نويسان، نبردهاى عظيم سردار مقدونى با سپاه هاى
ايران است . به جز دهها جنگ فرعى كه هركدام در نوع خود بزرگ وپرتلفات بوده
اند، ۳ نبرد در كمتر از ۵ سال روى داده كه ورود اسكندر به آسيا ومتصرفات
ايران را تسهيل كرده است اما پذيرش وجود چنين جنگهايى با چنين ابعادى
تقريباً ناممكن به نظر مى رسد بررسى جنگهاى سه گانه گرانيكوس، ايسوس واربيل
(گوگمل) نشان مى دهد حدود ۲ميليون سرباز ايرانى در مصاف با ۳۵هزار جنگجوى
يونانى ومقدونى شكست خورده ومتحمل صدها هزار تلفات شده اند. بنابه روايات
مورخان يونانى و غربى كشته هاى ايرانى حدود ۲۷۰برابر طرف يونانى وحدود ۱۶۲
تا ۴۵۵هزار نفر و تلفات يونانيان ۵۹۵تا ۱۶۶۵ نفر بوده است اما به دلايل
متعدد اين امر امكان ندارد. تهيه سپاه هاى چندصدهزارنفرى در دنياى قديم
ممكن نبوده است. دنيا در ۲۳۵۰ سال قبل بسيار كم جمعيت وابعاد شهرها وكشورها
از نظر جمعيت بسيار كم بوده بنابراين ارتشها نيز عمدتاً ۱۰تا ۵۰هزار نفره
بوده اند. دولت هخامنشيان نيز على رغم عظمت وقدرت تنها يك ارتش حرفه اى
۱۰هزارنفره (سپاه جاويدان) در اختيار داشته است. اين امپراتورى به فراخور
حال نبرد وسردار طرف مقابل ارتشى از نيروهاى محلى رانيز سامان مى داده است
در چنين وضعيتى يك كشور ولو قوى ترين امپراتورى قبل از ميلاد مسيح قادر به
بسيج ۲ميليون سرباز در كمتر از ۴سال نبوده است. نويسندگان داستانهاى اسكندر
تعداد نيروهاى ايرانى در نبرد گرانيكوس را ۸۵هزارنفر ذكر مى كنند كه اگرچه
اين رقم معقول تر از تعداد نفرات نبردهاى ايسوس واربيل است اما سؤال
برانگيز است . چگونه ممكن است يك امپراتورى باستانى تنها در سرحدات دوردست
خود ۸۵هزار نيرو داشته باشد حال آنكه مطابق اظهارات مورخان اين تنها
نيروهاى قراول وطلايه دار بوده است؟ چگونه ممكن است در نبردهاى ايسوس يا
اربيل (در هركدام به تنهايى ) داريوش سوم موفق به تجهيز نيم ميليون تا ۱/۴
ميليون سرباز شود؟ جهت اطلاع خوانندگان جمعيت جهان در آن زمان چيزى كمتر از
۳۰۰ ميليون نفر بوده (جمعيت جهان در ۱۸۳۰ يك ميليارد نفر و در ۱۹۳۰ ، ۲
ميليارد نفر برآورد شده است) ممكن است جمعيت جهان در آن سالها حتى كمتر از
۲۰۰ ميليون نفر نيز بوده باشد. چنانچه دكتر شيخى در كتاب جامعه شناسى جمعيت
خود، جمعيت جهان در ۱۰۰۰ قبل از ميلاد مسيح را ۱۸۰ ميليون نفر و در بدو
تولد حضرت مسيح حدود ۲۰۰ ميليون نفرمى داند. آيا ممكن است زمانى كه جمعيت
جهان يك سى ام امروز بوده امپراتورى بتواند ارتشى بزرگتر از ارتشهاى امروز
جهان بسيج كند؟ اين در حالى است كه خاورميانه كه در حال حاضر به زحمت ۲۰۰
ميليون نفر جمعيت دارد در آن زمان شايد جمعيتى معادل ۱۵ تا ۲۰ ميليون نفر
(حداكثر) داشته است وعمده جمعيت ۲۰۰ ميليون نفرى جهان در چين، شرق آسيا،
هند وجنوب آسيا متمركز بوده اند باز هم جهت اطلاع خوانندگان در حال حاضر
كمتر از ۱۰ كشور جهان ارتشى بزرگتر از ۵۰۰ هزار نفر در اختيار ميليون نفر،
روسيه يك ميليون نفر، هند يك ميليون نفر، پاكستان۷۰۰ هزار نفر، دارند (چين
۳ ميليون نفر، آمريكا ۱/۸ كره شمالى ۸۰۰ هزار نفر، تايوان، ايران وتركيه
نيز ارتشهايى در حدود ۵۰۰ تا ۶۰۰ هزار نفر دراختيار دارند. چنانچه مشاهده
مى شود اصولاً در زمان قديم كسى توانايى چنين تجهيز نيرويى به ابعاد يك
ميليون نفر را نداشته است.
لجستيك
كابوس يك ژنرال چيست؟ توپهاى بزرگ دشمن، سربازان رزمنده حريف، تجهيزات طرف
مقابل؟ خير تنها لجستيك . لجستيك خشك ترين وبى رحمانه ترين پارامتر در نبرد
است. لجستيك رياضى محض است . هيچ انعطافى رانمى پذيرد. ناپلئون ارتش نيم
ميليون نفره خود و هيتلر ارتش ۴ ميليون نفره خود در روسيه را به دليل عدم
محاسبه «لجستيك» از دست دادند. ناپلئون مى گفت: سرباز چيزى جز يك شكم نيست.
در نبردهاى فعلى هر لشگر به هنگام آفند نياز به حدود ۱۰۰۰ تن تجهيزات و غذا
در روز دارد. ممكن است وزن اين ملزومات در ۲ هزار سال قبل كمتر بوده باشد.
اما آن زمان وسايل ترابرى و آذوقه رسانى تنها چارپايان بوده اند و نه
كاميوهاى پرقدرت ، هلى كوپتر و هواپيما اصولاً كسى كه صحبت از ارتشهاى يك
ميليون نفره در ۲۳۰۰ سال قبل مى كند احتمالاً از لجستيك و علم منطق كوچكترين
بهره اى نبرده است آيا مى توان تصور كرد داريوش سوم براى بسيج۵/۱ميليون
سرباز ۱۵ تا ۲۰ درصد مردان سالم شاهنشاهى ايران را براى جنگ با يك سردار
كوچك مقدونى بسيج كند؟ غذا واسلحه اين ارتش را چه كسانى مى توانستند تأمين
كنند. آيا كشاندن يك ارتش ۶۰۰ هزار نفره از جنوب ايران به سوريه كنونى در
۲۳۰۰ سال قبل ممكن بوده است. يا مى شد ارتشى در همين حدود را به اربيل
كشاند؟ امروزه نيز اگر ارتشى ۱۰۰ يا ۱۵۰ هزار نفره بخواهد از بين شهرى يك
تا دو ميليون نفره بگذرد اگر ملزومات خود را (از نظر خوراك ونيازهاى اوليه)
را حمل نكند شهر مذكور را دچار قحطى مى كند. چه برسر شهرهاى ۱۰۰ تا ۱۵۰
هزار نفر، برخى مورخان مى گويند مثلاً به هنگام عبور ارتش هاى مذكور آن
شهرها دچار بدبختى و قحطى مى شده اند اما چنين رواياتى را نمى شود پذيرفت
چرا كه يك شاه براى حمايت از شهرهاى آباد خود(حتى براى حفظ منافع خود) به
نبرد با مهاجم مى پردازد. مگر ممكن است هدف او تخريب شهرهاى خودى باشد؟ مى
توان پذيرفت كه روستاهاى زيادى در جريان لشگر كشى ها از بين رفته باشد(يا
حتى شهرهاى ۵ تا ۱۰ هزار نفرى) اما مگر اين مناطق مى توانند پاسخگوى شكم
گرسنه ۶۰۰ هزار سرباز جوان كه نيازمند ۸/ ۱ميليون وعده غذا در روز هستند شوند؟
ارتشهاى بزرگ
در جهان ارتشهاى بزرگ زيادى در قرون گذشته شكل گرفته اند اما همگى آنها
مربوط به قرون ۱۶ به بعد بوده اند. ناپلئون نابغه بزرگ نظامى با كمك دهها
ژنرال تحصيلكرده خود در سال ۱۸۱۲ بزرگترين لشكرهاى تاريخ را براى حمله به
روسيه بسيج كرد ارتش او معروف به گراند آرمه شد. وى ۲ هزار سال پس از
اسكندر مقدونى به دنيا آمده بود. مقياس نبردهاى اروپاى پرجمعيت قرن ۱۹
ارتشهاى ۱۲۰ هزارنفره تا حداكثر ۲۰۰ هزارنفره بوده است. عثمانيان پس از
پيروزى هاى شگفت آور در آسياى صغير و خاورميانه با ارتش ۲۰۰ هزارنفره به
ايران (در زمان شاه اسماعيل) حمله كردند. سلطان سليمان موسوم به شاه قانون
نيز در ابتداى قرن شانزدهم ارتش عظيمى را براى فتح وين گردآورد. اين ارتش
مسلماً كمتر از ۴۰۰ هزارنفر بوده است اما درقرون قديم، به جز ارتش چنگيزخان
كه به دليل هجوم از شرق پرجمعيت كه از نظر نفوس بدون مشكل بود، جهان شرق به
زحمت ارتش ۳۰۰ هزارنفرى به خود ديده است. امراى محلى از لشكرهاى ۲۰ تا
۴۰هزارنفره استفاده مى كردند و شاهان و امپراتوران نيروهاى ۱۵۰ هزارنفره
گرد هم مى آوردند. اصولاً چنانچه ذكر شد مقدورات آن زمان اجازه تجهيز بيش از
اين را نمى داد لژيونهاى مخوف رومى نيز معمولاً حداكثر نفراتى در حدود ۵۰ تا
۱۰۰ هزارنفر در اختيار داشتند. فالانژهاى رومى براى مبارزه با جنگل نشينان
شمال اروپا يا ولايات كم جمعيت عرب از واحدهاى ۵ تا ۱۰ هزارنفره استفاده مى
كردند. نكته جالب آنكه برخى مورخين جديد غربى از جمله ژنرال سرپرسى سايكس
رئيس پليس جنوب ايران در دوران قاجار و تحصيلكرده دانشگاههاى جديد نظامى
انگليس همين دروغهاى بزرگ درباره ارتشهاى چند صدهزارنفره داريوش را در كتاب
تاريخ ايران خود تكرار كرده است وى در جلد اول كتاب خود درباره نبرد اسيوس
مى نويسد: ارتش داريوش با ۶۰۰ هزارنيرو درگير نبرد با اسكندر مقدونى با ۳۵
هزار نيرو در دشتى به عرض ۳ كيلومتر (۲ مايل) مى شود! وى به اين سؤال پاسخ
نمى دهد كه چگونه ۶۵۰ هزار رزمنده در دشت ۳ كيلومترى جا مى شده اند. اصولاً
آيا سرداران ايرانى چوپان بوده اند يا نظامى؟ اگرنظامى بوده اند كه به خوبى
مى توانستند حدس بزنند متراكم كردن آن همه جمعيت در يك محوطه كوچك تنها
راهى براى قتل عام شدن نيروها است. آيادر دشتى به عرض ۳ كيلومتر بيش از ۲۰
تا ۴۰هزارنفر قادر به پيكار هستند؟
سرپرسى سايكس و دهها تاريخ نويس غربى ديگر همگى «انسان جديد» محسوب مى شوند
آنها يا نظامى يا مورخ و يا افرادى با تخيل قوى بوده اند و خوب مى دانستند
كه «منطق»، چنين رواياتى را نمى پذيرد مگر آنكه هدف نه روايات تاريخى بلكه
جعل روايت باشد
يك به ۲۷۰
در نبردهاى قرن بيستم بارها و بارها ارتشى ارتش ديگر را كاملاً غافلگير كرده
و با انهدام آن جنگ را برده است. هجوم ناگهانى آلمان بر لهستان، شكست سنگين
فرانسه از آلمان، پيروزى اسرائيل در نبردهاى ۶ روزه و دره بقاع (۱۹۸۲) يا
پيروزى انگليس بر آرژانتين در نبرد مالويناس و نبردهاى پرتلفات كره و
ويتنام. اما در تمام اين نبردها على رغم استفاده از تسليحات بسيار پيشرفته
(در كشتن انسانها) و يا جنگاورى يك طرف و حتى عنصر غافلگيرى برترى بيش از
۱۰ به يك نبوده است. مثلا ً آمريكا براى آنكه نيم ميليون نظامى ويتنام شمالى
را از بين ببرد خود ۵۰هزار كشته داد. ارتش آلمان براى كشتن ۳۰ ميليون اسلاو
خود متحمل ۶ميليون تلفات شد. اسرائيل در نبردهاى غافلگيرانه خود عمدتاً تنها
موفق به از بين بردن تجهيزات اعراب شد ارتش رزمديده انگليسى در
نبردمالويناس عليه ارتش جهان سومى آرژانتين حداكثر به برترى ۵بريك رسيد.
بالاترين درجه تلفات مربوط به جنگ آمريكا و عراق است. در اين نبرد كاملاً
نابرابر ارتش اول جهان با استفاده از سلاحهاى كنترل از راه دور، اجراى آتش
سنگين، پرنده هاى بدون سرنشين كشور و ارتشى كه ۱۲سال تحريم را تحمل كرده
بود آن هم با كمك ديپلماسى شكست داد. در اين نبرد آمريكا و انگليس ۱۰۰كشته
در قبال حدود ۵هزار كشته عراقى دادند. يك به پنجاه.
اكنون چگونه مى توان باور كرد كه يونانيان در ۲۳۰۰سال قبل به برترى يك به
۲۷۰نفر (درتلفات جنگها) با سپاههاى ايرانى دست يافته باشند؟ در دنياى قديم
فرمانده لايق، سلاح برتر، انگيزه و جنگاورى حداكثر مى توانست نسبت ۱۰ به يك
را در جنگ ايجاد كند. مى توان پذيرفت يونانيان در نبردهاى ايسوس و اربيل
باتلفاتى در حدود ۵۰۰ تا ۱۰۰۰نفر ۱۱۰هزار نفر در يك نوبت و ۴۰ تا ۳۰۰هزار
نفر (متفاوت به دليل روايات غربيان) در نوبت ديگر از ايرانيان را از بين
ببرند؟ در دنياى قديم نيز به مانند جنگهاى امروزى، در برخى موارد يك نيرو
به دليل برخوردارى از عنصر غافلگيرى، اعتقاد ويا فرماندهى مناسب ارتش مقابل
را به شدت شكست مى داده اما در اينگونه موارد حداكثر نسبت درجه تلفات يك به
۵ يا ۱۰ بوده نه يك به ۱۰۰ يا ۲۷۰!
اگر يونانيان داراى چنين توان بالايى در جنگاورى بوده اند چگونه ۳۰۰سال در
انقياد ارتش ايران بودند و اگر ايرانيان اين قدر در جنگاورى ضعيف بودند
چگونه دهها مليت را فرمانروايى مى كردند؟ پياده نظام سنگين اسلحه و جنگاور
مورخين قديم وجديد اروپايى براى آنكه داستانهاى خود را واقعى تر نشان دهند،
چنين اظهار مى دارند كه يكى ازدلايل برترى غيرعادى سربازان يونانى بر
سربازان پارسى، هندى و فنيقى ورزيدگى نيروهاى يونانى به دليل برخوردارى از
آموزشهاى سخت و به كارگيرى زرههاى سنگين، سپرهاى بزرگ و شمشيرهاى بسيار
محكم بوده است. اگر چه اين شاخصه مى تواند سبب برترى شود اما اين برترى
حداكثر يك به ۲ يا يك بر ۳ خواهد بود چرا كه در دنياى قديم سربازان تقريباً
بلاشرط از ميان مردان قوى، ورزيده و جان سخت انتخاب مى شدند. پياده نظام در
ارتشهاى باستانى مجبور بود هفته ها زير آفتاب سوزان و يا سرماى سخت سپر،
شمشير، خفتان، كلاهخود، خنجر، بازوبند و گاهى نيزه خود را به دوش بگيرد و
در ميدان نبرد در رزم تن به تن بكشد يا كشته شود چنين مردانى هرگز نمى
توانستند غيرورزيده، با بنيه ضعيف و يا جنگ نديده باشند. ازنظر تجهيزات نيز
نمى توان تصور كرد امپراتورى بزرگ هخامنشى سربازان خود را با اسلحه و
تجهيزات ناكافى هدايت كند. از سوى ديگر، تاريخ بارها شاهد نبرد سربازان
سنگين اسلحه و سربازان محلى و ياسواران عشايرى بوده و كم نبوده كه سربازان
عادى بر نيروهاى سنگين اسلحه ظفر مى يافتند.
لژيونرهاى رومى بارها شكستهاى سختى از نيروهاى ايرانى بويژه در زمان
پارتيان (اشكانيان) متحمل شدند چنانكه كراسوس سردار رومى ۲۰هزار لژيونر
ورزيده رومى را در نبرد با سرداران ايرانى از دست داد. يا جوليوس سزار براى
نبرد با جنگل نشينان ژرمن و گل سالها وقت تلف كرد ودر انتها مهاجمين در اثر
گرسنگى تن به تسليم دادند. سپاههاى منظم و پرقدرت عثمانى نيز در قرون۱۶ تا
۱۹هيچ گاه نتوانستند حريف دلاورى ايرانيان و عشاير ايرانى شوند و در زمانى
كه امپراتوريهاى اروپايى با سپاهيان سنگين اسلحه خود در برابر سپاهيان
عثمانى اسلحه بر زمين مى گذاشتند جنگاوران ايرانى حملات پى درپى عثمانيان
را دفع مى كردند. سلطان سليم عثمانى زمانى با ۲۰۰هزار سرباز به ايران حمله
كرد و در مواجهه با سپاه ۳۵هزارنفرى شاه اسماعيل تنها زمانى موفق به ظفر
گرديد كه توپخانه (اسلحه ناشناخته براى ايرانيان در قرن شانزدهم) نيمى از
سپاه شاه جوان ايران را از بين برده بود، مضافاً اينكه برترى وى از نظر عددى
به سپاه ايران ۶ بر يك بود اصولاً سپاههاى منظم و مجهز اگرچه كارايى بالايى
در نبردهاى قديم داشتند اما سپاههاى مقابل آنها اگر جسارت مبارزه داشتند
تسليحات و نظم آنها را مى شكستند. شكستهاى پى درپى نيروهاى منظم ينى چرى
عثمانى از نادر و يا شكست روميان از پارتها (پارتها به دليل حملات ايذايى
بلاانقطاع خود به صفوف فالانژهاى رومى در نزد ملل غرب پارتيزان ناميده شدند
و بعدها اين كلمه رواج بسيار زيادى در جنگلهاى جديد پيدا كرد) يا شكستهاى
ارتش روسيه از تاتارها، قزاقها و تركمنها در قرون ۱۸ و ۱۹ نشانه هايى از
اين مسأله است
مزدوران يونانى كجا بودند؟
بنا به روايت مورخين يونانى و رومى دههاهزار يونانى مزدور در ارتش ايران
مشغول فعاليت بوده اند. اين نيروها به دليل آنكه جنگاورى را به عنوان حرفه
و راه كسب درآمد انتخاب كرده بودند قاعدتاً بايد بسيار قوى و جنگاور بوده
باشند. اكنون سؤال اينجاست كه اين يونانيان چرا نتوانستند ضربات سنگين به
ارتش اسكندر بزنند تا ارتش او در هر نبرد به جاى ۱۱۵كشته و يا ۴۵۰كشته چند
ده هزار كشته بدهد؟
۵۶۰۰كيلومتر درعمق
اسكندر مقدونى از آنجايى كه درس نظامى نخوانده بود براى از بين بردن دشمنان
خود خط سير مستقيمى را طى نكرد و حركتى زيگزاگى براى فتح آسياى صغير، بين
النهرين، ايران، مصر، آسياى ميانه و هند را ادامه داد. به همين دليل مى
توان گفت وى پيش از ۱۵هزار كيلومتر راه پيموده است سرپرسى سايكس ژنرال
انگليسى و نويسنده كتاب تاريخ ايران مى گويد، در هنگام تقرب اسكندر به شمال
غربى هند، وى ۵۶۰۰كيلومتر از يونان (به خط مستقيم) فاصله گرفته بود آيا اين
سؤال پيش نمى آيد كه تأمين مايحتاج اين نيرو با چنين فاصله بعيدى چگونه
صورت مى گرفته است؟ يا اسكندر از احوال يونان و مقدونيه چگونه باخبر مى شده
است؟ اگر كسى به فرض مثال جاى اسكندر در يونان بر تخت مى نشست خبر آن ۵۰ تا
۱۰۰روز بعد به گوش وى مى رسيد! نبايد از ياد برد كه كل مسير پشت سر اسكندر
پر از دولتهاى معارض بوده و در يونان نيز به گفته مورخان، مردم آتن به
دنبال فرصتى براى قطع دست مقدونيها بوده اند. اصولاً مى توان پذيرفت پادشاهى
از ۲۰سالگى (پس از مدت بسيار كوتاهى كشور داراى) به يك سفر جنگى ۱۲ساله
برود و در كشورش شورشى رخ بدهد و يا آنكه سرداران غيرهمراهش به وى خيانت نكنند. _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
ASHKAN هموند کوشا وضعيت: آفلاين 1 اسفند ماه ، 1387 تعداد ارسالها: 39 امتياز: 91 تشکر کرده: 13 تشکر شده 31 بار در 18 پست
محل سكونت: MARKAZE MAHDE KUROUSH
ارسال شده در: چهارشنبه، 11 آذر ماه ، 1388 11:38:49 موضوع مطلب:
سخن سورن گرامی مرا به اندیشه ای سخت فرو برد ...
این که در گذشته کسانی بودند که اگر تاریخ را آن گونه که باید ننوشتند گفته می شد که زوری بر سرشان بوده که آنان را مجبور کرده به جابجا نوشتن تاریخ ... اکنون چه ... ؟! آیا سخن بانو نیلوفر را باید پذیرفت که انسان آگاه نیست ... ؟! و اینگونه جابجا نویسی می کند ... ؟!
به دید من انسان آگاه است و خوب می داند چه می کند ... ؟!
کنون انسان ها خود خواه شده اند و سود خود را می خواهند ... آگاه تر ند از آن چه که ما بتوانیم در اندیشه های خود بگنجانیم ... اما خود پرستی نمی گذارد به درستی و حقیقت بیاندیشند ...
ما با بررسی هایمان و پژوهش هایمان می توانیم پیام رسان درستی باشیم ...
سپاس گذارم از جناب شریفی بانو نیلوفر و سورن گرامی ... و آترین بابت این جستار آگاهی بخش ... _________________ وبسایت سرزمین ابدی ... برای دیدن نمودن از این وبسایت به لینک زیر مراجعه فرمایید ...
کاربرانی که برای این ارسال از ASHKAN تشکر کرده اند Souren
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: چهارشنبه، 11 آذر ماه ، 1388 17:15:44 موضوع مطلب:
با درود فراوان به دوستان
کژ نویسی تاریخ ، گرفتاری ای بوده که در درازنای تاریخ به چشم می خورد و مربوط به یک زمان یا یک قوم و یک کیش نیست. همواره نادان ها- بد دان ها- بدخواه ها و نیز دگرخواه ها بوده و هستند. اگر امروز برای نمونه می آیند و از نسک های درسی دانش آموزان سلسله های شاهنشاهی را بر می دارند ، شاید امروز حتا تاثیری باژگونه بگذارد اما باید باور دارید که فرداها چنین نخواهد بود و آن چه که این-ها می خواهند ، همان خواهد شد یعنی : پورسینا می شود ابوعلی سینا و فردوسی می شود مسلمان! آری کار ما باید این باشد که پژوهش کنیم و برای آگاهی بیان کنیم ، اما نه اینکه همه هم نگر باشیم و یک چیز را بگوئیم ، بلکه باید داستان های گوناگون را بدانیم و همه را در نگر آوریم و باز-بخوانیم تا در آن میان ، آن که سزاوار تر و روا تر است را برگزینیم.
با سپاس _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 16 آذر ماه ، 1388 11:17:53 موضوع مطلب:
بازخوانی دروغی۲۳۰۰ ساله
سردارى گرفتار در سرزمينهاى خيالى (بخش سوم)
نگاهى به روايت دكتر احمد حامى از داستان اسكندر
روايت مرحوم دكتر احمد حامى به عنوان كسى كه سازنده بسيارى از پلها و جاده
هاى اصلى ايران در ۵۰ سال قبل بوده وهمچنين به عنوان كارشناس فنى مى تواند
مورداستناد قرار گيرد. وى اگرچه تحت تأثير عرق ملى به دنبال بررسى سفر جنگى
اسكندر مقدونى رفته اما تقريباً در كتاب خود تحت عنوان «سفر جنگى اسكندر
مقدونى به درون ايران و هندوستان بزرگترين دروغ تاريخ است». به بيراهه
نرفته و بجز در برخى موارد، عمدتاً مستدل به اين روايت پرداخته است وى در
ابتداى كتاب خود مى گويد از سال ۱۳۱۶ خورشيدى كه به خدمت وزارت راه درآمدم،
بر آن شدم كه راه سفر جنگى اسكندر را در ايران از نزديك بررسى كنم راهى را
كه به نوشته اسكندرنامه، اسكندر و سپاهش در ايران پيموده اند، از كنار كرخه
به شوش به دزفول به شوشتر به هفتگل به رامهرمز به بهبهان وازخرمشهر به
ماهشهر به آغجرى به بهبهان و ارغون به دوگنبدان به فهليان به ممسنى به
كازرون به شيراز و از شيراز به اردكان فارس و از شيراز به مرودشت، و از بند
امير تا تخت جمشيد را پيموده و بررسى كرده ام بارها ساختمان تخت جمشيد را
از ديد طرح، جنس سنگ و روش ساختن رسيدگى كرده ام. راه تخت جمشيد به اصفهان
را ده ها بار پيموده ام. مسير راه تابستانى شيراز به اصفهان، دنبال رود
كربه رامگرد به خسروشيرين به قلعه گبرى به ايزد خواست را بررسى كرده ام.
ساختن راه اصفهان به داران به ازنا به دورود را سرپرستى كرده ام.در راه
دورود به بروجرد به همدان دهها بار رفت وآمد كرده ام. راه باستانى همدان به
ساوه به تهران را مسير يابى و ساختن آن را سرپرستى كرده ام و نوسازى راه
تهران به ايوانكى و ارابه رو كردن راه ايوانكى به سردره خواربه سمنان را
سرپرستى كرده و از سمنان به دامغان، چه در راه و چه دنبال راه آهن بارها
رفت وآمد كرده ام. راه از دامغان به كلاته به قلعه به رادكان به كردكوى و
به گرگان را براى ساختن ، مسيريابى كرده ام. راه گرگان به گنبد كاوس و
گرگشان به مينودشت را خوب مى شناسم. راه گنبد كاووس به مينودشت به بجنورد
به شيروان به قوچان به مشهد را مسيريابى كرده و ساختن راه گنبد كاووس به
بجنورد را سرپرستى كرده ام. به راه بجنورد به اسفراين به سبزوار به نيشابور
به فريمان و به راه مشهد به فريمان به تربت جام به تايباد به مرز افغانستان
خوب آشنا هستم راه ميرجاوه به زاهدان به كرمان به رفسنجان به شهر بابك را
مى شناسم و راه شهر بابك به هرات به خوانسار به ارسنجان به مرودشت را براى
ساختن بررسى كرده ام راه چابهار به نيكشهر به اسپكه به بمپور به ايرانشهر
به دلكان به زهكلات به جيرفت به سيرجان را براى ساختن راه آهن بررسى كرده و
راه كرمان به بندرعباس را هم، از سيرجان و از جيرفت براى ساختن راه آهن و
راه بررسى كرده ام راه همدان به كرمانشاه به قصرشيرين به مرزعراق وبا راه
بروجرد به خرم آباد به اهواز به خرمشهر و به سربندر خوب آشنايى دارم. با
آنچه دربالا خوانديد، در ايران راهى نيست كه اسكندرنامه نويسان وستايشگران
اسكندر، او را از آن راه گذرانده باشند ومن آن راه را نپيموده باشم و
نشناسم. با اين آگاهى به خواننده اطمينان مى دهم كه اسكندر در تنگ بوان در
كهگيلويه شكست خورده، پس نشسته و به سوى باختر بازگشته و به درون ايران راه
نيافته است. اما وى اصل داستان اسكندر را به شرح زير روايت مى كند: گمراهى
همه اسكندرنامه نويسان، اسكندرشناسان، ستايشگران اسكندر وغربزدگان پيرو
آنها در اين است كه هندجنوب خوزستان را ، هندوستان پنداشته اند. اين گمراهى
گريبانگير «مانى» شناسان و «توماس» شناسان هم شده است ناپلئون بناپارت ،
امپراتور فرانسويان هم كه در آغاز گمان كرده بود، اسكندر از مصر به
هندوستان رفته است، براى يورش بردن به هندوستان از راه ايران، با فتحعلى
شاه قاجار پيمان بست. پس از آنكه به مصر رفت تا از آنجا مانند اسكندر، راهى
هندوستان شود، در مصر دروغ بودن «سفر جنگى اسكندرمقدونى به درون ايران و
هندوستان» را دريافت و از مصر به كشور فرانسه بازگشت و زير پيمانش با شاه
قاجار زد. در زير سرگذشت كوتاه شده افسانه اى الكساندرس مقدونى را از هنگام
پياده شدن در آسياى صغير در سال ۳۳۴ پ م. تا زمان مردنش در شهر «اور» در
سال ۳۲۳ پ م. مى خوانيد: نوجوانى ناز پرورده و تازه به شاهى رسيده به نام
«الكساندرس» فرزند فيليپ دوم شاه مقدونيه و «اليمپياس» كه از فشارروانى رنج
مى برده، زيرا پدرش را كشته بودند ومادرش او را فرزند پدرش نمى دانسته ومى
گفته كه: «الكساندرس فرزند فيليپ نيست، مار بزرگى به بستر من خزيده و مرا
باردار كرده است». شاه نوجوان از بيم كشته شدن و براى رهايى از زخم زبان
مردم كه او به «مارزاده مى گفتند نه شاهزاده» با چند صدماجراجوى مانند خود،
دل به دريا زده، ترك يار و ديار كرده ، براى به چنگ آوردن مال و زورمند شدن
۳۳۴ پ م. از تنگه هلس پونت (داردانل امروزى) گذر كرده، در كناره آسياى كوچك
پياده شده است.
نيروى محلى در «گرانيك» (بيغا چاى امروزى) جلوى اسكندر و يارانش را گرفته و
آنها را گريزانده است.اسكندر ويارانش همانند راهزنان، نخست از گرانيك به
سوى جنوب تا «هاليكارناس» سپس به سوى جنوب خاورى تا «سيد» (سى د) ، پس از
آن به سوى شمال تا «آنكيرا» (آنكاراى امروزى)، از آنجا به سوى جنوب تا
ايسوس دستبرد زنان با جنگ و گريز از شهرى به شهرى و از جايى به جايى مى
گريختند تا گرفتار نيروى محلى نشوند. اسكندر و يارانش ، دو هزار كيلومتر
راه از گرانيك به هاليكارناس به سيد به آنكيرا به ايسوس را هجده ماهه پشت
سرگذاشتند اسكندر و يارانش در ايسوس گرفتار نيروى محلى ايران گشته وناگزير
به جنگ كردن شدند و در جنگ ايسوس شكست خورده به سوى جنوب گريختند. اگر
اسكندر و يارانش، جورى كه در اسكندرنامه ها آمده، در جنگ ايسوس پيروز شده
بودند، نياز نبود به فنيقيه و مصر بگريزند، مى توانستند پس از پيروزى
ايسوس، بدون برخورد با نيروى ايران، خود را به حلب رسانيده و از آنجا دنبال
رود فرات با پيمودن بيشينه ۱۲۰۰ كيلومتر راه به بابل بروند واز بابل راهى
شوش شوند وكم از دو سال زودتر شوش، پايتخت هخامنشيان را بگيرند.
اسكندر و يارانش پس از شكست خوردن در ايسوس به اندازه اى ناتوان شده بودند
كه به نوشته اسكندرنامه ها براى صور امروزى) هفت ماه جلوى آن شهر ماندند
گرفتن شهركوچك Tyros (اسكندر و يارانش با جنگ و گريز خود را در سال ۳۳۲ پ
م. به مصر رسانيدند. مصريان كه براى رهايى از زير يوغ شاهان هخامنشى، چند
بار سر به شورش برداشته بودند كه خشايارشاى يكم، اردشير يكم و به ويژه
اردشير سوم آنها را سركوب كرده بودند. ستمگرى و كشتار اردشير سوم ، مصريان
را سخت به درد آورده بود روز شمارى مى كردند تا از شاهان هخامنشى انتقام
بگيرند. همين كه از گريختن اسكندر و يارانش به مصر آگاه شدند، آنها را با
آغوش باز پذيرفته او را يارى كردند تا براى جنگ با ايران، از مردان جنگى
سپاهى سازمان دهد. اسكندر با مال غارتى و با يارى مصريان، سپاه چند هزارى
گردآورى كرد و در بهار سال ۳۳۱ پ م. به فنيقيه رفته و رسيده است. از اين پس
اسكندرنامه ها دروغ پردازى و افسانه سرايى كرده اند. اسكندر و سپاه وى به
شهر صور Tyros را روزى ۵۹ كيلومتر دوانده اند تا ۶۵۰ كيلومتر راه ميان صور
تا كنار رود فرات را يازده روزه بپيمايند و آنها را جهانده اند كه ۳۲۰
كيلومتر راه ميان فرات و دجله درنينوا را روزى ۸۰ كيلومتر، پشت سر گذارند.
اسكندر هدفش جنگ كردن با داريوش نبوده و از اين كار مى ترسيده و گرنه مى
توانسته با پيمودن يك هزار و صد كيلومتر راه، خود را از صور به دمشق ،
دنبال رود فرات به بابل (هله امروزى) برساند. و از آنجا به شوش يورش برد.
اسكندر در پى غارت كردن بوده، تا مال زياد گردآورده و به مقدونيه فقير
ببرد. چون در راه صور به دمشق به بابل چيز زيادى براى غارت كردن نبوده، از
اين رو از صور رو به شمال به راه افتاده، خود را به آسياى كوچك رسانيده كه،
براى غارت كردن ارزش جنگيدن را داشته است. اسكندر و سپاهش پس از پيمودن
آسياى كوچك خود را به قفقاز رسانيد از نام جاهايى كه اسكندرنامه هانوشته
اند و آنها را در زير مى خوانيد بر مى آيد، كه آنها در قفقاز و پيرامون آن
بوده اند كه، اسكندرنامه ها واسكندرشناسان آنها را به خاور ايران امروزى،
به افغانستان امروزى، به هندوستان باخترى پاكستان امروزى) برده اند، تا
اسكندر و سپاهش را به هندوستان برسانند دروازه كاسپين ـ دربند خزر يا باب
الابوات است در كناره باخترى درياى خزر و شمال باكو، كه تا پايان جنگ هاى
ايران و روس ۱۸۲۸ شمالى ترين شهر ايران بود. آمازون ـ كشور زنان پستان
سوخته، كه از كوه هاى قفقاز تا رودخانه فاز(ريون امروزى كه در شمال باتوم
به درياى سياه مى ريزد) زيستگاهشان بوده است. ملكه آمازون ها، در هيركانى
به ديدن اسكندر رفته است مركند ـ واژه مادى است كه از دوپاره : مز = ماد+
كند، از ريشه كندن ساخته شده است . اكنون دهى است نزديك نخجوان در جنوب رود
ارس. اريان ـ اران يا آلان است در شمال رود ارس در قفقاز . البانى ها و
ارنودهاهم از اينها هستند سوسيا ـ شهرشوشى ، يكى از هفده شهربزرگ قفقاز كه
پس از جنگهاى ايران و روس كه پايانش معاهده تركمانچاى بود روسها ازايران
جدا كردند. (۱۸۲۸) ، هيركانى ـ كه از يك سو همسايه آسورى ها (در اروميه)
بوده ، مرز ديگرش به درياى كاسپيان (درياى خزر) مى رسيده ومردمش با آران ها
هم پيمان مى شدند، آذربايجان خاورى است كه جاهايى به نام «هير»و «هيران»
هنوز در آنجا هست باختر ـ بلخ امروزى نيست . جايى بوده در همسايگى سكاهاى
اروپايى ، كه در آن سوى روددن مى زيستندو از بلخ بيش از پنج هزار كيلومتر
هوايى دور است . «اسكندر پس از آنكه ده روزه از كوه قفقاز گذشت به شهر
اسكندريه كه در سفر اول خودش به «باختر» بنا كرده بود رسيد.» سعديان ـ جايش
در ورارود (ماوراءالنهر ) نبوده ومردمش در نزديكى ذن ساكن بوده اند
پاراپاميز ـ كوه يخ بسته اى در قفقاز كه به نوشته آريان، اسكندر ده روزه از
آن گذر كرده است. كيلومتر، بلندى اش ۱۱۱۰ متر ، پايش وسيع وهرچه بالا مى
رفت كوه آ ارنس ـ اسكندركوهى را كه دورش۵ /۱۸
باريك تر مى شد تا به نوك تيزش مى رسيد، با دشوارى گرفته است . درجايى كه
اسكندرشناسان در هندوستان نشان مى دهندچنين كوهى نيست. اين كوه بانشانى
هايى كه داده شده به «آرارات » كه رود ارس در باختر وجنوب آن روان است وشكل
مخروطى دارد بهتر مى خورد تا كوهى ناشناخته در هندوستان اسكندر پس از غارت
كردن آسياى كوچك وقفقاز، مال فراوانى گرد آورده با آن مال جوانان ماجراجوى
مانند خود را در رديف سپاهيان خود اجير كرده و زورمند شده است . اسكندر
زورمندشده ، به فكر چاپيدن نينوا پايتخت كشور آسور وبابل، افتاده واز راه
ارمنستان سپاه خود را به كنار دجله رانده تا از آنجا، دنبال رود دجله به
نينوا و به بابل برود داريوش سوم براى جلوگيرى از پيشروى اسكندر زورمند شده
با لشكرى انبوه به سوى شمال رانده در GAUGAMELA يا گردنه گوساله (گوگه به
كردى وفارسى = گوساله + مله به كردى = گردنه) جايى كه از سوى باختر
۱۱۴كيلومتر از اربيل دور بوده، ميان سردشت درايران وقلعه دزه در كردستان
عراق جنگ سختى درگرفته ، كه لشكريان داريوش سوم نتوانستند سپاهيان جنگ كرده
وكارزار ديده اسكندر را شكست دهند. هنگام جنگ ، داريوش سه يم به دست
فرمانده پاسدارانش «بنوجنبس ابن آذربخت» كشته شده، لشكر داريوش سوم از هم
پاشيده وكشور هخامنشيان كه بى سروسرور شده بود فرو ريخته است. ابوريحان
بيرونى در باره جنگ داريوش سوم با اسكندر نوشته است كه: (فارسى شده
داناسرشت چاپ ۱۳۲۱ تهران ص. سپس (اسكندر) به سوى ارمنيه وباب الابواب رفت…
پس به سوى داراابن دارا شتافت … در يكى از اين غزوات، ۶) … رئيس حراس دارا
كه «بنوجنبس ابن آدربخت بود»، دارا را بكشت واسكندر به ممالك دارا چيره شد…
پس از كشته شدن داريوش سوم واز هم پاشيدن لشكريانش و فروريختن شاهنشاهى
هخامنشى ، الامى ها كه دوسده «خود سرورى» شان را از دست داده وبزير فرمان
شاهنشاهان هخامنشى رفته بودند، به اميد آنكه دودمان هخامنشى را ريشه كن
كرده واز نو «خودسرور» شوند، اسكندر را به شوش خواندند، به پيشوازش رفتند،
او را به شوش آوردند وگنجينه وديگر دارايى هاى هخامنشيان را به او پيشكش
كردند الامى ها، براى انتقام گرفتن از شاهان هخامنشى، از گنجينه هاى تخت
جمشيد افسانه ها به اسكندر گفتند تا او را وادار كنند به تخت جمشيد برود
ودر آنجا همان كارهايى را بكند كه «آسوربانى پال» و لشكر آسوردرالام كرده
بودند اسكندر كه پس ازكشته شدن داريوش سوم در جنگ اربيل (گوگه مله) رايگان
به يكى از پيروزيهاى بزرگ تاريخ باستان دست يافته بود ، مغرور از اين
پيروزى ، پنداشته بود كه كار ايران به پايان رسيده است. خواست مانند
«آسوربانى پال » پادشاه آسور تخت جمشيد را غارت كرده به آتش بكشد ومردم آن
را از دم تيغ بگذراند (همان كارهايى را كه دروغنويسان اسكندرنامه ها درباره
رفتن اسكندر وسپاهش به تخت جمشيد، از كشتن ، سوزاندن، غارت كردن … نوشته
اند). اسكندر و سپاهش پس از زمان كوتاهى ماندن در شوش، روانه تخت جمشيد
شدند وتاكهگيلويه پيش رفتند تا به «تنگ بوان» رسيدند. ممسنى ها (مماسن
اسكندرنامه ها) اسكندر و سپاهش را به درون تنگ بوان كشيده، باران سنگ
برسرشان ريختند وآنها را در هم كوبيدند. اسكندر دريافت كه آنچه پنداشته ،
نادرست بوده ا ست. جورى كه اسكندرنامه ها نوشته اند «اسكندر ديد چون چاره
اى جز عقب نشينى ندارد، حكم آن را داد». آنچه از اين پس درباره رفتن اسكندر
به تخت جمشيد ، به همدان به دامغان به گرگان به هرات به بلخ به ورارود
(ماوراءالنهر ) و بازگشتنش به بلخ و رفتنش از آنجا به كابل، به هندوستان تا
كراچى وبازگشتنش از راه بلوچستان به كرمان به پازارگاد، به شوش ، هرزه كارى
هايش در شوش و رفتنش از شوش به كرمانشاه وبازگشتنش به خوزستان، در
اسكندرنامه ها نوشته اند، از آغاز تا پايان، از سرتا ته ، از اول تا آخر،
از ابتدا تا انتها، از بيخ وبن دروغ است وكمترين ارزش تاريخى ندارد اسكندر
پس از عقب نشينى در جنگ كهگيلويه، راه ديار خويش در پيش گرفته است. چون
اسكندر مى خواسته سپاهش را Patala(پاتله = پاى تپه) به سوى رود از راه
بابل، دنبال رودفرات به كنار درياى روم (مديترانه) برساند، از «عارابيوس»
(شط العرب ) به راه افتاده و دنبال رودزهره به سوى باختر رفته خود و سپاهش
را به «هند» رسانيده است. هندى كه در جنوب خوزستان بوده وامروزه هنديجان
نام دارد و رود هنديان (دنباله رودزهره )در آنجا به خليج فارس مى ريزد،
هندعليا (هندكوهستانى ص ۱۸۸۰ ت ا ب از پلوتارك ) هندساحلى ( ص ۱۸۶۲ از كنت
كورث )…
اسكندر سپاهش را از «هندعليا» به سوى باختر، از شمال خورموسى به كنار
«رودعارابيوس» (شط العرب ) برده است پس از آنكه اسكندر سه چهارم سپاه خود
را در نبرد با مردم بين النهرين از دست مى دهد به سوى بابل به راه افتاده
ودر ۳۳سالگى در اور (۳۲۳ پيش از ميلاد) مى ميرد. (سفر جنگى اسكندر مقدونى ۷
تا ۱۳)
برخى دلايل احمد حامى براى ترديد درنوشته هاى مورخان يونان و غرب
دكتر احمد حامى يكى از مهمترين دلايل اشكال در روايات اسكندرنامه نويسان را
به كار بردن نامهاى اشتباه ذكر مى كند. بطور مثال وى گوگه مله مورداشاره
تاريخ نويسان را كه محل سومين وبزرگترين جنگ داريوش سوم با اسكندر بوده را
نه منطقه اى در ۸۴ كيلومترى خاور موصل بلكه در ۱۹۵ كيلومترى خاور موصل مى
داند. وى مى گويد : جاى گوگمل كه اسكندرنامه نويسان نشان داده اند بايد در
كوهستان سردشت و قلعه ديزه كنونى باشد وى هندعلياى مورداشاره نويسندگان
يونانى را همان هنديجان امروزى مى داند و نه هندوستان بزرگ. حامى معتقد
بوده كه اسكندر پس از شكست در دره بوان (از ممسنى ها) به سوى باختر بازگشته
و به هندعليا رفته است. وى از ۲۱ منطقه نام مى برد كه با پيشوند هند آغاز
شده مى گويد، كلمه هند در فرهنگ ايرانى بسيار به كار گرفته شده وى از ۲۱
منطقه نام مى برد كه با پيشوند هند آغاز شده مى گويد، كلمه هند در فرهنگ
ايرانى بسيار به كار گرفته شده در زير نام جاهايى در ايران كه با پيشوند
هند آغاز مى شوند مى خوانيد
هند زمين ـ دهى در تارم پايين، زنجان
هند كندى ـ دهستانى در تارم بالا، زنجان
هنده خاله ـ دهى در شهرستان فومن
هندوكلا ـ در شهرستان آمل
هندو مرز ـ در بخش نوشهر
هندآباد ـ در بخش سردشت
هندوآباد ـ درقتور، خوى
هندمينبى ـ در شهرستان ايلام
هندى من ـ در شهرستان سنندج
هندى بلاغ ـ در شهرستان سنندج
هنده ـ در شهرستان بروجرد
هندى ـ درشهرستان خرم آباد
هنديجان ـ در جنوب باخترى بهبهان
هندآباد ـ درشهرستان نيشابور
هندوارك ـ در شهرستان سبزوار
هندو الان ـ دهى از دهستان طبس
هنديز ـ شهرستان سيرجان
هند چوب ـ در شهرستان نايين
هندوآباد ـ شهرستان اردكان
هندوكش ـ در شهرستان فريدن
هندرابى ـ جزيره اى در خليج فارس
دكتر احمد حامى همچنين معتقد بوده كه كلمه باكترياى مورد اشاره اسكندرنامه
نويسان بلخ نيست بلكه جايى در حوالى دن امروزى و در سرزمين سكاها بوده است
اگرروايات كنت كورث و هرودوت را بخوانيد آنها رود تاناايس (يادن) مورد
اشاره در باكتريا را مرز بين اروپا و آسيا ذكر كرده اند حال آنكه حداقل بلخ
۳ هزاركيلومتر با آن نقطه فاصله داشته است!
حامى در كتاب خود مى گويد: شهر تاريخى بلخ، باكترياى اسكندرنامه ها نيست،
بلخ در شش كيلومترى شمال باختر مزارشريف و در كنار رود بلخاب و در ۷۰
كيلومترى جنوب آمو دريا جا دارد و از رويه دريا ۳۵۰ متر بلندتر است. بلخاب
يكى از پرآب ترين شاخه هاى «آمودريا» است كه در بهار سال ۱۹۶۷ سيلابش ۱۷۵۲
مترمكعب در ثانيه اندازه گيرى شده است. درازى بلخاب نزديك به ۳۵۰ كيلومتر
است كه پس از گذشتن از كنار بلخ، به سوى شهر آقچه روان گشته و سپس به آموى
مى ريزد. دره بلخاب آباد است و از بلخ تا كنار آمو آبادى زياد است مانند:
ديوالى، خيرآباد، غرچينگ شهر باستانى «ترمذ» دركنار شمالى رود آموى، روبروى
بلخ جا دارد، اين مى رساند كه: باكتريا، شهر باستانى بلخ نيست. اكسوس هم كه
به نوشته اسكندرنامه ها از كوههاى قفقاز سرچشمه گرفته و به درياى كاسپيان
مى ريزد، آموى نيست. رود «آموى» كه رودكى درباره آن گفته است: «ريگ آموى و
درشتى هاى آن، زيرپايم پرنيان آيد همى» شهر باستانى سغد (سوغود، در سنگ
نوشته نقش رستم) كه از بلخ بيش از ۴۰۰ كيلومتر دور است هم سغديان يا
soderes اسكندرنامه ها نيست.
همچنين آمودريا نيز اوكسوس نيست زيرا به نوشته اسكندرنامه ها سرچشمه اين
رود قفقاز است كه به كاسپيان (درياى مازندران) مى ريزد. سرچشمه آمودريا در
پاميراست و به درياچه آرال مى ريزد و هيچگاه به درياى كاسپيان نمى ريخته،
چون كه بستر آمودريا از كناره هاى خاورى، درياى كاسپيان پايين تر است و آب
آمودريا به آنجاها سوار نمى شده است. همچنين احمد حامى براى تقويت تئورى
خود مبنى بر سرگردان بودن سپاه اسكندر درقفقاز و آسياى صغير به جاى
هندوستان و آسياى مركزى و عمق خاك ايران دروازه كاسپين مورد اشاره يونانيان
را در بندر خزر دانسته كه اين شهر ميان راه باكو و ماخاج قلعه (داغستان
كنونى) واقع است.
پدر راههاى ايران، مماسن مورد اشاره اسكندرنامه نويسان را نيز در بلخ نمى
داند بلكه آن را بخشى از شهرستان كازرون داشته كه اسكندرو سپاهش پس از گذر
از بهبهان براى رفتن به تخت جمشيد بايد از آن مى گذشتند. حامى اين منطقه را
تنگ بوان دانسته كه به دليل عرض كم ممسنى ها در دو طرف دره موضع گرفته و با
سنگ سپاه اسكندر را در هم كوبيده اند.
منبع:روزنامه ایران(علی غفوری) _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند niloofarmehrzamin
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: دوشنبه، 16 آذر ماه ، 1388 11:20:30 موضوع مطلب:
درود
به دوستان-ام پیشنهاد و سپارش می کنم این نوشتارهای پی در پی که با نام "بازخوانی دروغی 2300 ساله" را در این جستار می آورم ، با موشکافی و تیزبینی بخوانند ، چون بر این باورم که بسیاری از پرسش-های بزگ-وارانی که باورمند "یورش اسکندر گجستک به ایران اند" در آن پاسخ داده شده...
با سپاس از همراهی تان _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
کاربرانی که برای این ارسال از Souren تشکر کرده اند human
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: چهارشنبه، 18 آذر ماه ، 1388 16:18:39 موضوع مطلب:
Souren مي نويسد:
با درود
همچنان در بر روی یک پاشنه می چرخد!
با درود
گرامی این در ستبری که می گویید ، پاشنه های بسیار دارد و هواخواه های بسیارتر. من همواره گفته ام ، باید همه ، دیدگاه های خود را بیان دارند ، تا آنها را با هم بسنجیم و سزاوارترین نگر و دیدگاه را برگزینیم. دیدگاه من هم در جای-گاه یک ایرانی و هم در جایگاه یک خواننده این است. از میان خوانده هایم ، آن چه را به راستی نزدیک تر می دانم را آورده ام. وگرنه شما نگرگاه خویش را بیان دارید ، تا با هم پیرامون-شان گفتگو کنیم. _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند farahvashi
sharifi جانشین گرداننده تالار وضعيت: آفلاين 14 آبان ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 654 امتياز: 1511 تشکر کرده: 180 تشکر شده 261 بار در 185 پست
ارسال شده در: يكشنبه، 22 آذر ماه ، 1388 00:34:02 موضوع مطلب:
بازخوانی دروغی۲۳۰۰ ساله
اشتباه چند هزار کیلومتری (بخش چهارم)ایرادات حامی به جنگ های اسکندر
دکتر احمد حامی به عنوان یک فرد فنی که تخصص ویژه ای در احداث راه ها،خطوط مواصلاتی و اهمیت ترابری داشته معتقداست جنگ های اسکندر بسیار سوال برنگیز است.وی درباره جنگ گرانیک اولین جنگ بزرگ اسکندر با قراولان ایران وجنگ ایسوس می گوید:
آماده کردن خوراک،پوشاک،آب،خوابگاه،جن گ افزار و...برای 64500 تا 154500جنگنده،امروز کار بس دشواری است و دوهزار و سیصد سال پیش ممکن نبوده است.پیشامد جنگ گرانیک باید چنین بوده باشد که آلکساندرس جوان،از اینکه پدرش Philoppos کشته شده و مادرش Olympias او را فرزند پدرش نمی دانسته،رنج می برده و خجالت می کشیده و سرافکنده بوده،برای گریز از تحقیر شدن و پوشانیدن نقاط ضعف خانوادگی،خود را به آب وآتش زده و از خطر نهراسیده است.این جوان جنگجو با چند صد تن از مردان ماجراجوی همانند خودش،در تنگه هلس پونت(داردانل امروزی)از آب گذشته و در کناره آسیای کوچک پیاده شده و به روش راهزنان،به آبادی ها و شهر های آسیای کوچک باختر یدستبرد می زده است.از دستبرد زدن ها،مالی به چنگ آورده وبا مال غارتی،یاران تازه اجیر کرده و کم کم زورمند شده و کارش بالا گرفته است.
استاندار پارسی لیدیه که با اینگونه راهزنان آشنایی داشته،دفع اسکندر را سرسری گرفته و به نگهبانان محلی واگذار کرده است.اسکندر و یارانش برای فرار از پیگیری نگهبانان،از جایی به جایی و از شهری به شهری غارت کنان می گریختند.آن ها نخست دردریا به سارد سپس به افسوس Ephesos به میلت Milet تا هالی کارناسوس Halikarnass رفتند،از آنجا در کنار دریا(تا بتوانند اگر نیاز باشد از راه در یا فرار کنند)راهی خاور شدند وبه سیدیهSide رسیدند.از سیدیه رهسپار شمال شده تا آنکیراAnkyra (آنکارای امروزی)پیش رفتند.از آنجا به سوی جنوب دنبال رود هالیس(قزل ایرماق امروزی)به تاراسوس وبه ایسوسIsoss رسیدند.اسکندر ویارانش بیش از دو هزار کیلومتر راه از گرانیک تا ایسوس را هجده ماهه با جنگ وگریز پیموده و در ایسوس گرفتار لشکریان داریوش سه یم که به نوشته اسکندر نامه ها از بابل به آنجا رفته بودند شدند.اسکندر و یارانش راه از گرانیک تا ایسوس را با میانگین روزانه کمتر از چهار کیلو متر پیموده اند.
در زیر چگونگی جنگ ایسوس رابه نوشته اسکندر نامه ها می خوانید:داریوش سه یم از 323هزار تا600هزار لشکریان پیاده و سوار در بابل برای جنگ ایسوس گرد آورده بود.به فرمان داریوش سه یم روی رودخانه فرات پل هایی ساخته بودند که لشکریان داریوش سه یم پنج روزه از روی آن ها گذر کرده اند.داریوش سه یم،مادر،زن،پسر ودختران خود رابه جبهه جنگ برد...
مادر داریوش در جنگ ایسوس بهسال 333پ.م کم ازکم،شصت ودو سال داشته،می شود باور کرد که داریوش سه یم مادر پیرش را همراه دیگر بانوان دربار به جنگ برده باشد؟
اگر رسم زمان بوده که فرماندهان مادر خود را به جنگ ببرند.پس چرا اسکندر مادر جوانتر خود را همراه نیاورده بود تاباردیگر مار بزرگی به بسترش نرودکه برای اسکندر برادر یا خواهری درست بکند...
دهقان هایی که از نزدیک شدن قشون مقدونی ترسیده و فرار کرده بودند،به اردوی داریوش خبر بردند،که قشون اسکندر در ایسوس است.این خبر باعث تحیر ایرانی ها گردید،زیرا می پنداشتند که سپاه مقدونی در حال عقب نشینی و فرار است...
به نوشته اسکندرنامه نویسان لشکریان داریوش در جنگ ایسوس 20هزار فلاخن انداز+30هزار یونانی اجیر+20هزار پیاده به فرماندهی،یک یونانی،از مردم تسالی+3هزار گارد ویژه شاه+40هزار پیاده برده و پهلوی ایم لشکر،سواره نظام گرگانی و مادی ایستاده بودند وپشت سر آن هالشکریان ملت های دیگر.
لشکر داریوش 6هزار پیشقراول داشت که همگی به زوبین وفلاخن مسلح بودند...مادر داریوش،زن داریوش و زنان دیگر را در قلب اشکر جا داده بودند.
دکتر حامی داستان آریوبرزن را نیز خیالی می داند ومی گوید:یونانیان و غرب این داستان را برای خاق حادثه ای مشابه ترموپیل(گردنه ای که خشایار شاه از آن به یونانیان حمله کرد)از خود ساخته اند.وی می گوید:اسکندر نامه نویسان برای انتقام گرفتن(روی کاغذ)از پارسی ها در جنگ ترموپیل و دلخوش کردن یونانیان،از روی گرده جنگ ترموپیل دروغ دیگری ساخته به دروغ هایشان افزودند.جایی را که در کهگیلویه«تنگ پارس»انگاشته اند(به جای معبر ترموپیل).چوپانی از مردم لیکیه که به زبان های پارسی و یونانی آشنا بوده!اسکندر و سپاهش را به درون پارس راهنمایی کرده است(به جای خیانتکار یونانی که راه از میان کوه به پشت معبر ترموپیل را به پارسی ها نشان داده.)کسی راهم به نام«اری برزن»با25هزار تا40هزارلشکر تراشیده اند که از تنگ پارس نگهبانی می کرده است(به جای لئونیداس وسیصد اسپارتی).او را به دست سپاهیان اسکندر نابود کرده اند.
این دروغ را بسیار ناشیانه ساخته اند،چون که در میان تنگه های کهگیلویه ،جایی به نام تنگ پارس نبوده ونیست.روشن نکرده اند که چوپان لیکیه ای در سرمای زمستان در میان برفی که سربازان مقدونی در آن فرو می رفته اند وزمین علف برای چراندن گله نداشته ،در کوهستان کهگیلویه چه می کرده است؟که اسکندر او را پیدا کرده باشد.این مرد لیکیه ای در کدام جنگ گرفتار شده وچگونه گذرش به کهگیلویه افتاده بوده است؟مردم کهگیلویه چوپان نداشتند که از لیکیه به دوری بیش از دو هزار کیلومتر ،اسیری را به چوپانی بگیرند که به آن ها خیانت کند.اسکندر با بیش ازهزار سپاهی از شوش به سوی پارس به راه افتاده است.از این ها بایدشماری در جنگ کشته شده باشند.آیا می شود باور کرد که اری برزن ساخته اسکندر نامه ها با 25هزار تا 40هزار لشکرش که دست کم دو برابر سپاهیان اسکندر بوده و جای جنگ را خوب می شناخته ،از سپاه دوازده هزاری نورسیده اسکندر شگست خورده ونابود شده باشد؟
ستایشگران اسکندر وغرب زدگان پیرو آن ها بروند و از کهگیلویه دیدن کنند که آیا می شده 37هزار تا 52 هزار سپاهیان و لشکریان پارس،در آنجا آرایش جنگی گرفته باشند.در کوهستان کهگیلویه برای 37هزار تا 52هزار کس از کجا وچگونه خوراک و بالا پوش زمستانی و خوابگاه تهیه می کرده اند؟
درباره تخت جمشید
دکتر حامی معتقد بود که تخت جمشید هرگز پایتخت هخامنشیان نبوده است.بلکه جای مقدسی بوده که در آنجا جشن ها به پا می شده وامروزه هم کوهی که تخت جمشید در دامنه آن ساخته شده کوه رحمت می نامند.
وی آتش سوزی در تخت جمشید را نیز ناممکن می دانسته چرا که معتقد بود،تخت جمشید با سنگ و بر روی سنگ ساخته شده و تنها هنگام تشریفات بر روی ستون های آن الوار می گذاشتند و روی الوارها چادر می کشیدند.
حامی برای این ادعای خود دلیلی تجربی و آزمایشگاهی می آورد و می گوید:اگر تخت جمشید در آتش سوخته بود سنگ های آن باید به زیر اجسام سوزان فرو می ریخته شده کمی پخته می شد و به مرور آب باران و برف باپوسته سنگ آهک شکفته(caoh2) داده باشد ولی سنگ هایی که از زیر خاک در آمده همگی سالم است وآج تیشه سنگ تراشان زمان هخامنشی هنوز بر روی آن ها دیده می شود.استدلال دیگر حامی،حکومت 412ساله ساسانیان است که از شهر استخر در 4کیلومتری شمال تخت جمشید بر آمده اند.وی می گوید:اگر تخت جمشید پایتخت بوده چرا باید حتی خاک آن را پادشاهان ساسانی نروفته باشندتا 2300سال بعد غربیها آن را از دل خاک بیرون آورند؟
گذر از راه های صعب العبور
حامی راه اصفهان به لرستان و از آنجا به همدان را 480کیلومتر ذکر کرده و می گوید:بشتر این راه کوهستانی و بلندی آن از دریا 2000متر است.زمستان های سختی دارد وگذر از آن در زمستان ممکن نیست،راه همدان به ری و به دامغان (مورد اشاره اسکندر نامه نویسان)نیز حدود1100کیلومتر است.برای پیمودن این راه دست کم شش ماه وقت لازم است.البته اگر هیچ درگیری نظامی در این 1580کیلومتر روی نداده باشد که مطابق گفته اسکندر نامه نویسان رخ نداده و این راه 4 ماهه طی شده است.
مورخین یونان همچنین راه اسکندر به گرگان(از دامغان امروزی)را 4روزه ذکر می کنند حال آنکه به گفته حامی این راه 84کیلومتری،کوهستانی وجنگی بوده وپیمودن آن دو هفته زمان نیاز داشته است.پ
مورخین یونان می گویند:اسکندر در حوالی گرگان ملکه آمازون را ملاقات کرده حال آنکه اگر روایات قبلی آن ها پذیرفته شود زنان آمازون در باتوم(حوالی دریای سیاه)بوده اند.این یعنی دروغی به بزرگی 1500کیلومتر!
حامی درباره حرکت اسکندر از گرگان به بلخ نیز می گوید:از جنوب افغانستان امروزی تکوه های قفقاز 2هزار کیلومتر راه هوایی است و اسکندرنامه نویسان چون آگاهی از جغرافیای ایران و شرق نداشته اند زمان و مکان را از یاد برده اند.آن ها برای آنکه اسکندر را به نزدیکی هند برسانند 2500کیلومتر کوهها ورودها آسیای صغیر را به8 سمت شرق برده اند!
وی حرکت اسکندر به هند(از بلخ)را نیز نادرست می داند.
وی به مقایسه حرکت اسکندر در 2300قبل از میلاد ونادرشاه در قرن هجدهم می پردازد ومی گوید:نادرشاه2070سال بعد از اسکندر از راه سیستان به قندهار،به غزنه،به کابل،به جلال آباد به تنگه خیبر،به پیشاور واز آنجا با عبور از رود سند وپنجاب به لاهر ودهلی رسیده است.وی هفتصد کیلومتر از راه مذکور را(سیستان به جلال آباد)در 198روز(روزی 5/3کیلومتر)پیموده و در شعبان 1151قمری به تنگه خیبر رسیده وبا عبور از تنگه به سوی پیشاور ولاهور تاخته و در دشت کرنال هندوان را شکست داده است.
نادرشاه این 1700کیلومتر را 277روزه پیموده حال آنکه اسکندر(ناآشنا به منطقه)در 2070سال قبل از وی این راه را19روزه پیموده است!!!
روایت نویسنده کتاب«قصه سکندر و دارا»
اصلان غفاری نویسنده کتاب«قصه سکندر ودارا»(چاپ شده به سال 1355)نیز با دقت به بحث لشکرکشی اسکندر به خاک ایران پرداخته است.وی از چند زاویه داستان اسکندر را بیشتر قصه می داندتاروایت تاریخی.وی مورخین اسکندر را مورد برسی قرار داده،برخی روابات افسانه ای آن ها را نقل می کند،استدلال می کند که از عمر کوتاه او این مقدار کار به ثمرآمده ممکن نبوده سرزمین مقدونی نمی توانسته چنین لشکرکشی بزرگی را سامان دهد.البته وی به نکات فراوان دیگری نیز اشاره می کند.
مورخان یونانی
اصلان غفاری شش نویشنده را اسکندرنامه نویس اصلی می داند.
1-دیورسیسیلی که در قرن اول قبل از میلاد می زیسته وقدیمی ترین مورخی است که آثاری درباره اسکندر به او منسوب است از 40کتاب او 21کتاب موجود وچنانچه کتاب های او بدون دستبرد وتحریف به ما رسیده باشداین مورخ سه قرن بعد از اسکندر می زیسته وقاعدتاً نوشته های او که نزدیکترین مورخ به اسکندر است باید مورد توجه خاص باشد.
2-کنتکورث-(کوینتوس کورثیوس روفوس)در قرن اول میلادی زندگی کرده وتاریخ اسکندر او مربوط به زمان امپراطور روم کلودیوس اول است(41-51میلادی)وبنابراین درحدود چهار قرن بعد از اسکندر تاریخ خودرا نوشته.کتاب های اول ودوم وآخر کتاب پنجم و ابتدای کتاب ششم او گمشده و بعداًدیگران خواسته اند آن را تکمیل کنند.کنتکورث فریفته کارهای اسکندر بوده است.
3-پلوتارک(پلوتارخ)بین 50 تا120 میلادی می زیسته وشرح حال اسکندر را ضمن کتاب زندگانی مردان نامی آورده ولذا در حدودچهار قرن ونیم بعد از اسکندر تاریخ خود را نوشته است پلوتارک را یکی از درست نویس ترین مورخان به حساب آورده اند ولذا لازم است شمه ای از اظهار نظر دانشمند فیلسوف ویل دورانت را درباره او به اختصار نقل می کنیم:
«...قصد نداشت که صرفاًتاریخ و یا حتی شرح حال بنویسد بلکه می خاست به وسیله مثالهای تاریخی به مردم درس فضیلت و قهرمانی بدهد وهیچ گاه برای اینکه داستانش را به یک نتیجه اخلاقی برساند کمترین فرصت را از دست نمی دهد...پلوتارک در زندگانی اسکندر صریحاًاعلام می دارد که به خصلت بیشتر علاقه مند است تا به تاریخ...مسلماً نباید توقع داشت که وجدان ودقت مورخی شایسته را داشته باشد اشتباه در مورد نام ها،جاها وتاریخ وقایع در نوشته هایشبسیار است در این باره تا آنجا که بتوانیم قضاوت کنیم وقایع را بدمی فهمد حتی از انجام وظایف اصلی شرح حال نویسی هم بر نمی آید.»
4-ژوستن-اسم او درست معلوم نیست و تقریباً بین 138تا161میلادی یعنی پنج قرن بعد از اسکندر می زیسته این مورخ کتابهای تروک پمپه مورخ را خلاصه کرده وچون تالیفات مذبور مفقود بوده است این خلاصه جای آن را گرفته است.ناگفته نماند که ژوستن متهم است که کتابهای تروک پمپه را بعد از خلاصه کردن از بین برده استراجع به زمان حیات او هم بعضی تا قرن چهارم میلادی پایین آمده اند یعنی در زمان زندگانی او دو قرن اختلاف!
5-آریان-از بین اشخاصی که تاریخ اسکندر رانوشته اند آریان ستایش مخصوصی نسبت به اسکندر دارد.آریان در حدود سال 130میلادی قنسول روم در ایالات کاپادوکیه در آسیای صغیر بوده وبا آلانها که از طرف قفقاز وگرجستان آمده بودند جنگ کرده وآنها را شکست دادهاست.
آریان تاسال 180میلادی زنده بوده واکثر نوشته های او مفقود شده است وافتخار می کند که از ستایشگران اسکندر است وگمان داردکه از طرفخدایان به او الهام شده تا تاریخ این پادشاه رابنویسد وبطوری که ملاحضه می شود در حدود پنج قرن بعد از اسکندر می زیسته است.
6-استرابون-در پنت به دنیا آمده از 40فبل تا40بعد از میلاد تاریخ او را حدس می زنند استرابون جزو جغرافیدانهاست او در کتابهای مربوطبه آسیا،آسیا را دو قسمت کرده تاکوههای توروس تراواد(در آسیای صغیر)وماورای کوههای مذبورشامل هند وایران،بابل،آشور،بین النهرین،فنیقیه،فلسطین،عرب ستان وغیره.کتابهای او یگانه تصنیفی استکه درجه علم مردم ان زمان را به احوال زمین می رساند(البته بهتر است بگوییم درجه جهل مردم آن زمان را می رساند)وبخصوص از لحاظ ماشایان توجه است که تقریباًپس از چهار قرن که از سفر جنگی اسکندر گذشته هنوز اطلاعات مردم یونان و روم از داخله ایران .ممالک شرقی آن در حدود صفر و چیزی نزدیک به افسانه بوده است.
نکته ای که غفاری برآن تاکید می کند این است که قدیمی ترین مورخ درباره اسکندر 300سال پس از مرگ وی زندگی می کرده این 300سال خلا را آیا نمی شده با دروغ پر کرد؟
وی سپس سوال می کند که چگونه است که ایرانیان در قرن هفتم میلادی(1100سال بعد)باید از روی نوشته های غربی ومخلوطی از افسانه وواقعیت از اواخر حکومت هخامنشیان با خبر شوند؟
افسانه ها
اصلا ن غفاری در کتاب خود به دنبال دستیابی به این نکته است که آیا سرگذشتهای ذکر شده مربوط به اسکندر داستان نویسی بوده ویا تاریخ نویسی چرا که یک تاریخ نویس هیچ گاه روایات دور از واقعیات وقصه پردازی را به جای تاریخ به خورد خاننده نمی دهد.
وی در کتاب خود می گوید:داستان اسکندر از روز تولد تا هنگام مرگ بطوری در افسانه ها،معجزه ها وحوادث قهرمانی پیچیده شده که مطالعه آن،کتابهای رموز حمزه،حسین کرد وامیر ارسلان را به ذهن متبادر می کند.تنها رجحانی که قصه اسکندر بر کتابهای مزبور دارد در کیفیت نویسندگی و انشای ان است چه نویسندگان غربی بقدری محاورات وصحنه های وقایع فرعی را دقیق شرح وترسیم کرده اند کهدر بادی نظر،افسانه حقیقت جلوه می کند.در حالیکه اگر افسانه ها معجزات و اتفاغات عجیب را از اصل داستان کسر کنیم رشته وقایع طوری از هم گسیخته می شود که قابل رفو نیست وبغلاوه چیز مختصری از آن باقی می ماند.لشگرکشی در صحاری سوزان وبی آب وریگهای روان لیبی ومصر جز اینکه«ابری پدید آمده و آفتاب را بپوشاندوپس از آن بارانی ببارد ومقدونیها را سیرابکند»یا اینکه«دسته ای از کلاغها راهنمایی قشون را به عهده بگیرند»یا به قول آریان «دومار رهبری را به عهده دار شوند»به نحوه دیگری امکان پذیر نیست.در جنگ سابوسها در هند چون شمشیر آنها زهرآلودبودتمام زخمیهای مقدونی فوراً می مردند جز اسکندر که در این گیر ودار سالم می ماند!ودر همین زمینه«اسکندر در خواب دید که ماری گیاهی در دهان داشت و به او گفت که این گیاه علاج زهر است.در جست وجوی گیاه شده،آن رایافتند وهمینکه این گیاه را روی زخم بطلیمیوس گذاشتند درد ساکت وجراحت التیام یافت»(روایات کنت کورث ودیولور»
ازاین قبیل وقایع غریبه و معجزات گذشته داستانهی قهرمانی است که شخص اسکندر را درردیف حسین کرد قرار می دهد.شهر صور مدت هفت ماه در محاصره نیروی اسکندر بود بالاخره:«اسکندر دوروز به سپاهیان خود استراحت داده روزسوم یورش عمومی به بحریه وقشون خود داد.ماشین های جنگی از هرطرفبه کارافتاد ودر این حمله اسکندر از برجی چوبین که ساخته بودند به وسیله پل معلق به دیوار برآمد که ازآنجا با صوریهایی که دیوار را محافظت می کردند جنگ کرده وعده ای رانیز بانیزه و شمشیر کشته برخی را با سپر تنه زده به پایین انداخت چون اسلحه اودرخشان وخوداوهمعلایق پادشاهی داشت وازیک بلندی فرمان می داد صوریها ایستگاه اوراهدفتگرگ تیر قرار دادند ولی از خوشبختی اوهیچکدام از تیرهااصابت نکرد.»
ازنبردی درهند:
«اسکندرنردبان راازدست سربازی گرفته به دیوار چسبانید سپرراروی سرخودگرفته ازنردبان بالارفت و روی سنگر قرار گرفت.در این حال اوتکیه به سپرخودداده مدافعین راازسنگرپایینافکند وبرخی راباشمشیر زد...چون اسکندر به واسطه درخشندگی اسلحه وشجاعتی که بروز دادجالب توجه بود هندیها تیرهای زیادی بر اوباریدندودراین وقت اسکندر دیدکه بایدبر سنگر قرار گرفته خود را هدف تیر ها قرار دهد یا از سنگر به درون قلعه بجهد.اوشق آخری را اختیار کرد زیرا پنداشت که شاید این کار دشمنانش را مرعوب سازد!!!بعد که درون قلعه واقع شدچند نفر هندی حمله کرده،اسکندر عده ای راباشمشیر دفع کرد ودونفر راباسنگ،هندی ها چون دیگر جرات نکردند نزدیک شوند او را تیر باران کردند.در این حال...عده ای به درون قلعه جسته به کمک او رسیدند...تیر دیگری جوشن اسکندر را درید و بالای سینه اوفرو نشست وهواوخون از رخش فوران نمود.اسکندر از پادر نیامد ولی چون خون زیادی از او رفت ضعیف گشته روی سپرش افتاد دراین حال په سست جلو او ایستاد وبا سپری که اسکندر از معبد می نرودرتروابرداشته بود و او را حامی خود می دانسته او راپوشیده !!ولئوناتوس از طرف دیگر اورادفاع می کرداین دو نفر مجروح شده بودند واسکندر در حال نزع بود.
ذکر این مختصر برای نمونه است و ماجراهای افسانه ای داستان اسکندر را(که اتفاقاً خیلی زیاد است)بکلی از نظر دور داشته ایم.حکایت نهنگ یاحیوان عجیب الخلقه ای که راه دریایی را نشان داد یا اینکه نان را می شکستند خون می شد.داستان میشی که بره ای زایید که برسر کلاهی داشت مانند تیار پارسی ودر دو طرف تیار اعضای تناسلی مرد وزن دیده می شد واز این قبیل لاطائلات سراسر داستان راپر نموده است وبرای ما مجال ورود در این مباحث وانتقاد از این مطالب نیست.وجود این قصه ها به پژوهنده حق می دهدکه به سایر قسمت ها نیز با نظر شک وتردیدبنگرد.نویسنده کتاب،قصه سکندر ودارا درباره سفر جنگی اسکندر به هند می گوید:
در زمانی که سفر خیالی الکساندرمقدونی را به هند تجسم کرده اند و هند تمدنی درخشان،فرهنگی پیشرفته،ادبیاتی وسیع،زبانی جامع،صنایعی کامل و دینی چون دین بودایی داشته واز لحاظ علمی وفلسفی،دینی وفرهنگی به مراتب از یونانیان پیشرفته تر بوده است.همراهان خیالی اسکندر ویا قصه پردازان که جزعی ترین محاورات و حالات پهلوانان داستان را ظبط و نوشته اند چون کوچکترین اطلاعی از وضع تمدنی و فرهنگی این سرزمین نداشته اند
ازآن همه مظاهرعالی تمدن ذکری نکرده بل اراجیفی چند بهم بافته اند وبه نام عجایب نقل کرده اند.
علی غفوری - روزنامه ایران _________________ به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند