کاربر مهمان، خوش آمديد!  ( ورود - عضويت )   امروز 2 خرداد ماه ، 1391
 
 
 
تالار گفتمان هخامنشیان: تالار گفتمان

 
تالار گفتمان هخامنشیان :: نمايش موضوعات - زراتشت نامه

زراتشت نامه
رفتن به صفحه 1, 2  بعدي
 

ارسال موضوع جديد  پاسخ به اين موضوع    

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ادب و سروده -> سروده های میهنی

نمايش موضوع قبلي :: نمايش موضوع بعدي  
نويسنده پيغام


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 16 آبان ماه ، 1388 22:25:05    موضوع مطلب: زراتشت نامه پاسخ همراه با اعلان

درود بر همه ی دوستان ...
زراتشت نامه ، نام کتابی است از زرتشت بهرام پژدو چامه سرای قرن هفتم هجری.
این کتاب را پروفسور فردریک رزنبرگ خاورشناس نامی آلمانی و با ویرایش دوباره بکوشش محمد دبیرسیاقی بچاپ رسانیده. ناشر کتابخانه طهوری - تهران اردیبهشت 1338 خورشیدی
در دیباچه ی این کتاب آمده است که "استاد پورداود بر سر آن بود که درباره ی این شاعر و کتاب وی مقالتی ممتع بپردازد..."
درباره ی نویسنده چنین آمده است :
" اما ناظم داستان چنانکه اشارت رفت زراتشت پسر بهرام پسر پژدوست که در قرن هفتم هجری می زیسته است و خاندان وی از مردم قصبه ی بیژن آبادخواف خراسان اما مقیم ری بوده اند ، همچنانکه کیخسرو بن دارا که زرتشت بهرام اوا را (باب) خود می خواند و ظاهرا سمت استادی و ارشادی او را داشته از افراد خاندانی از خاندانهای مهم ری بوده است و نیز کیکاوس بن کیخسرو که موضوع زراتشت نامه را بناظم القاء کرده است از همین شهر بوده است. پدر وی بهرام پژدو نیز شاعر و طبیب و ادیب و منجم و هیربد و دری دان و پهلوی خوان بوده است و آثاری از وی بر جای مانده.
اما آثار زرتشت بهرام یکی همین زراتشت نامه است و موضوع آن معجزات پیش از ولادت و زمان خردسالی زرتشت پیغمبر ایرانی و داستانهایی از زندگانی وی و رسیدنش به درگاه کی گشتاسب و برتری و غلبه یافتن بر حکمای دربار این پادشاه و هزاره ی او و قیام هورشید و روی کار آمدن بهرام ورجاوند و پایان هزاره ی او می باشد و نظم این منظومه را که دارای 1575 بیت است (ظاهرا پنج بیت آخر آن از ناسخ باشد) در روز آذر (روز نهم) از ماه آبان سال 647 یزدگردی برابر 677 هجری و 1278 میلادی آغاز کرده و دو روزه بپایان برده است.
زراتشت نامه از روایات قدیم و سنت کهن مقتبس و بحتمال قریب بیقین از کتب پهلوی زادسپرم و کتابهای پنجم و هفتم دینکرد و احتمالا برخی آثار دیگر ماخوذ و من قولست ، که کیکاوس پسر کیخسرو از مردم ری آنرا بناظم القاء کرده است.
اثر دیگر زراتشت بهرام ارداویرافنامه و موضوع آن سیر اردای ویراف در بهشت و برزخ و دوزخ است و خبر دادن وی جهانیان را از تنعم نیکوکاران و عذاب گنهکاران در جهان دیگر.
در دنباله این منظومه داستان چنگرنگهاجه حکیم هندی و آمدی وی بدربار کی گشتاسب و مناظره کردن در خصوص دین زرتشتی و مجاب شدن او نقل شده است دیگر از تصانیف زراتشت بهرام پژدو داستان شاهزاده ی ایران زمین باعمر بن خطابست دارای 473 (یا 588 بیت) و هم خمسه اوست که شماره ابیات آن 929 است.
این بود مختصری در شرح حال شاعر و آثار او برای اطلاع بیشتر چنانکه گفتیم بکتاب مزدیسنا و تاثیر آن در ادبیات فارسی مراجعه شود... تهران-اردیبهشت ماه 1338 محمد دبیرسیاقی"

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند


آخرين ويرايش توسط sharifi در تاريخ چهارشنبه، 20 آبان ماه ، 1388 16:50:16; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند yazdan


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 16 آبان ماه ، 1388 22:30:41    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

این کتاب دیباچه ای بلند از پروفسور رزنبرگ برچاپ پطرزبورگ 1904 میلادی دارد که برای بلند شدن بی مورد جستار در اینجا نمی آورم
و نیز باید یادآور شوم ، چون چامه ها را درجا تایپ کرده و اینجا می آورم ، ممکن است دچار لغزشهای نوشتاری باشد که پیشاپیش پوزش می خواهم.

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند


آخرين ويرايش توسط sharifi در تاريخ شنبه، 16 آبان ماه ، 1388 22:42:13; دفعات ويرايش در مجموع : 1 مرتبه

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 16 آبان ماه ، 1388 22:39:44    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

زراتشت نامه
بنام ایزد بخشاینده ی بخشایشگر مهربان دادگر و دادور
کتاب زراتشت اسفتمان ، بیشک و اویگمان
1-
سخن را بنام خدای جهان
بیاراید از آشکار و نهان
که بی نام او هیچ کاری تمام
نگردد کسی را ، نگیرد نظام
خداوند دانای پروردگار
توانا و دارنده و کردگار
خداوند هفتم آسمان و زمین
برازنده ی عرش و چرخ و برین
خداوند عقل و خداوند جان
فروزنده ی گونه گون اختران
ز ماه و ز مهر و ز ناهید و تیر
ز هرمزد و بهرام و کیوان پیر
خداوند بخشایش و دادگر
ز بخشایش آرد بما بر اثر
ازان دادمان عقل و هوش و خرد
که تا باز دانیم ازان نیک و بد
مر آنرا که باشد خرد رهنمای
نکو باشدش کار هر دو سرای
بدان تو حقیقت که ایزد یکیست
مر او را همانند و انباز نیست
جو خواهی که باشی بدین درست
بهستی دادار بگرو نخست
ز بنده نخواهد بجز راستی
پسندش نیاید کژ و کاستی
چو بپذیری از من همی پند را
بدین گونه دانی خداوند را

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 16 آبان ماه ، 1388 22:47:27    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

2-گفتار اندر سبب نظم کتاب گوید
یکی دفتری دیدم از خسروی
بخطی که خوانی ورا پهلوی
نهاده بر موبد موبدان
سر و افسر بخردان و ردان
نبشته برو سرگذشت جهان
ز احوال پیشینگان و شهان
همان شرح و ستاوزند آن زمان
که آورد زرتشت انوشه روان
همان قصه ی زادن از مادرش
ازان رفته احوالها بر سرش
کهن گشت این قصه در دست کس
نبودی بخواندن برو دست رس
مرا گفت موبد نگه کن بدین
که تا بهتر آگاه گردی ز دین
وز آنجا یکی بهره بر من بخواند
تو گفتی دلم را بر آتش نشاند
مرا گفت دانش درین روزگار
ز بهر چنین روز آید بکار
همی بینی این قصه های کهن
کزو یاد نارد کسی اصل و بن
ندارد بدین خط کسی دستگاه
بترسم که گردد بیک ره تباه
همان به که این را بنظم آوری
بپاکیزه گفتار و خط دری
ز دانش بیارایی این دین پاک
کنی تازه این رسم و آئین پاک
مگر نوشود این سخن در جهان
بخوانند هر کس ازین داستان
همه کس ببیند ازو راه راست
که در دین پاکیزه و رسم ماست

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند human


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 17 آبان ماه ، 1388 12:39:40    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

3- سخن شاعر در حسب و حال خود گوید
منم در جهان نو فراز آمده
خرد را تنم پیش باز آمده
نه تیمار فرزند و زن بر دلم
نه جز کوی عشرت بدی منزلم
ببسته میان را بکستی و بند
بدانسته لختی ز وستا و زند
چو گفتار موبد شنیدم تمام
دل من بر آن گفته برگشت رام
نپیچیدم از گفت موبد سرم
چنان خواستم کش بنظم آورم
که تا ماند اندرجهان نام من
وزو خوب گردد سرانجام من
مگر کایزد قادر دادگر
رهاند روان مرا از سقر
بدین عزم رفتم سوی خان خویش
گشادم در خیر بر جان خویش
روان و دلم هر دوان شاد و کش
غنود این دو چشم من از خواب خوش
ببالینم آمد همانگه سروش
مرا گفت تا کی نشینی خموش
چو بیدار گردی ازین خفتنت
زبان را پژوهش ده از گفتنت
یکی تازه کن قصه زرتشت را
به لفظ دری و بنظمش فرا
روان زرتشت را شاد کن
روان خود از دوزخ آزاد کن
نیایی ازو به شفیعی دگر
بنزدیک دارنده ی دادگر
من از سهم بیدار گشتم ز خواب
روان گشته از دیدگان سیل آب
همه شب بدین گونه تا روز پاک
نخفتم همی بودم اندیشه ناک
که از بام چون آفتاب بلند
فکند از سر شیر گردون کمند
بگفتم من این قصه ی خواب خویش
بکیخسرو آن نامور باب خویش
کجا پور داراش خوانی همی
بپرس از کسی گر ندانی همی
که آن خانه درری قدیمی شده ست
نه تخمیست کاکنون پدید آمده ست
مرا گفت زنهار رغبت نمای
درین کار زین بیش هرزه مپای
هر آنچت بباید ز برگ و ز ساز
بگو تا من آرم هم اکنون فراز
ترا نیست کار دگر در جهان
بجز گفتن نظم این داستان
بتدبیر این قصه کوش ای پسر
مگر رحمت آرد بما دادگر
چو پاسخ چنین دیدم از باب خویش
بجستم ازو چاره ی خواب خویش
شدم نزد آن موبد هوشیار
کجا زند و وستا بدش در کنار
بدو گفتم این قصه آغاز کن
چو در مغزم اندیشه پرواز کن
نهادم بگفتار موبد دو گوش
شنیدم هر آنچ او بگفتی بهوش
چو از حال قصه خبر یافتم
بتدبیر این تیز بشتافتم

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 20 آبان ماه ، 1388 16:05:18    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

4-پدید آمدن زرتشت اندر جهان
روایت کند موبد موبدان
که چون عالم آشفته گشت از بدان
نه آموزگاری و نه رهبری
نه پیدا مر آن بی سران را سری
جهان گشته بر کام دیو لعین
شده دور هر کس ز داد و ز دین
دل اهرمن شاد و خندان شده
ز گمراهی خلق شادان شده
بر آن قوم بیچاره بر دادگر
ببخشود و کردش بدیشان نظر
چنان خواست کارد رهایی پدید
در بسته را کرد پیدا کلید
ز نسل فریدون شه بی همال
به بستان پیغمبری یک نهال
پدید آوریدش چو شد بارور
زراتشت پیغمبر آورد بر
جز ایزد ندارد کسی نیک و بد
جز او را مدان گرنه ای بی خرد
ازین تخم فرخ که گفتم ترا
یکی مرد بودست پاکیزه را
مرآن مرد را نام بد پیترسب
همان نام فرزند او پورشسب
زراتشت از پشتش آمد پدید
که شد بندهای جهانرا کلید
زنی دیگر از تخمه ی این گروه
ابا فر و دیهیم و برز و شکوه
که زرتشت فرخنده را بود مام
مر او را کجا بود دغدوی نام
روایت کند موبد روزگار
که بگرفت دغدو به زرتشت بار
چو شد پنج ماه آن زن ره شناس
فزونی برو بیست روز از قیاس
یکی شب چنان دید دغدو بخواب
که ابری برآمد چو پر عقاب
بگرد سرایش ببست آنچنانپ
کجا تاب خورشید شد زو نهان
برو روز روشن چو شب تیره کرد
بخواب اندرون چشم او خیره کرد
همی دید ازان ابر باران شده
زهر جنس کاندر جهان از دده
ز شیر و پلنگ وز کفتار و گرگ
ددانی همه سهمناک و سترگ
پلنگان دشتی نهانگان آب
ببارید درخان او زان سحاب
هم از اژدها و هم از یوز و ببر
چو باران ببارید ازان تاره ابر
ددانی دگرگونه ی رنگ رنگ
همه تیزدندان همه تیز چنگ
یکی زان ددان آنکه بد خیره تر
که اندرمیان شان نبد زو بتر
بر دغدو آمد پر از بام و دم
بچنگال بدرید او را شکم
کشیدش به بیرون زراتشت را
که تا بر درد زو سر و پشت را
گرفته بچنگال میداردش
بدان تا بیکبار هو پاردش
ددان گرد آن دد فراز آمده
خروشان چو مردم گداز آمده
چنین گفت دغدو کزان رنج و درد
همی خواستم بانگ و فریاد کرد
مراگفت زرتشت انده مدار
که اینها نیایند با من بکار
نگه دار من ایزد داورست
نترسم زهر بد چو او یاورست
تو مندیش ای مادرم از ددان
اگر چند هستند یکسر بدان
چو گفتار زرتشتم آمد بگوش
روانم ز گفتارش آمد بهوش
یکی کوه دیدم همانگه روان
که آمد فرود از بلند آسمان
که خورشید تابان ازو میدمید
مر آن ابر تاریک را بردرید
چو نزدیکتر گشت آن روز پاک
جوانی برون آمدش از مغاک
جوانی چو ماهی دوچنج و چهار
ابا فر و با برز جمشید وار
یکی شاخ در دستش از روشنی
کزو سوختی بیخ اهریمنی
بدست دگر نامه ی دادگر
گرفته جوانمرد نیکو سیر
بینداخت سوی ددان نامه اش
برآمد زانداختن کامه اش
ددان جمله زان خانه بیرون شدند
ز عالم تو گفتی که مکنون شدند
سه دد باز مانده از ایشان دلیر
ز گرگ و پلنگ و ز درنده شیر
جوان چون مر آن هر سه دد را بدید
بیامد بنزدیک ایشان رسید
همانگه زد آن شاخک روشنی
مر آن هر سه دد را ز کبر و منی
شدند آن ددان جملگی سوخته
وزیشان یکی آتش افروخته
-------

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 20 آبان ماه ، 1388 16:17:22    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

زراتشت را برگرفت آن جوان
بر مادرش برد هم در زمان
بر اشکم مادر نهادش درست
بر او بر دمید و شکم باز رست
بفرمان دارنده ی دادگد
نیامد به زرتشت از ایشان ضرر
بدغدوی گفت آنگهی آن جوان
که هز هیچ دشمن مترسان روان
ز هر اندهی جانت آزاد دار
بدین پور نازاده دل شاد دار
که دادار عالم نگه دار اوست
جهانی بر امید دیدار اوست
پسمبر بود این پسر بیگمان
ز دادار عالم بخلق جهان
ز دادش بنازد جهان یکسره
بآبشخور آرد پلنگ و بره
بنیروی یزدان هلاک از بدان
بر آرد تو ای زن مترس از ددان
کرا یار باشد خداوند پاک
جهان گر شود دشمن او را چه باک
چنین گفت پس دغدوی نیکنام
که چون این سخنها شنیدم تمام
جوان در زمان ناپدیدار شد
دو چشم من از خواب بیدار شد
تنم گشت لرزان دلم پر هراس
هنوز ار شب تیره مانده دو پاس
شدم در زمان تا بر خواب گوی
خردمند همسایه ی نیکخوی
جهان دیده پیری بد اخترشناس
بدو باز گفتم من این بوشیاس
که تا خود چه آرد قضا بر سرم
چگونه نماید همی اخترم
مرا گفت پیش آر مولود خویش
مگر بازیابی تو مقصود خویش
کزین گونه من خواب نشنیده ام
نه نیز این شگفتی ز کس دیده ام
بلندی دهد مر ترا روزگار
اگر بخت و طالع بود سازگار
برآید ز فرزند همه کام تو
ز نامش بکیوان رسد نام تو
شود در جهان شهره چون آفتاب
ندارد کسی بیش ازو زور و تاب
چو از خوابگو بشنیدم کلام
دویدم سوی خانه ی خاص و عام
بجستم همانگه مولود خویش
بر پیر بردم نهادمش پیش
چو در اخترم کرد نیکو نگاه
بدانش زهر سو بپیمود راه
مرا گفت رو تا سه روز دگر
مگو زین سخن پیش کس خیر و شر
بروز چهارم بیا بامداد
چو خورشید را تاج خواهند داد
بیا تا بگویم ترا زین سخن
که چونست و چون باشدش اصل و بن
دلت را ازین خواب یبغم کنم
چو تدبیر و تعبیر محکم کنم
برفتم سوی خانه بار دگر
روان و دلم هر دوان پر فکر
نه خوردم نه خفتم سه شب تا سه روز
چهارم چو بفروخت گیتی فروز
ز خانه بر خوابگوی آمدم
همانگه که نزدیک اوی آمدم
چو روی مرا دید شد خنده ناک
بس اندیشه کرد با جان پاک
سطرلاب را سوی خورشید داشت
وزان طالع و وقت را برنگاشت
پس آنگه یکی تخته وصل آورید
وزانجا سوای اختران بنگرید
به بهرام و ناهید و تیر دبیر
به ماه و به مهر و به کیوان پیر
یکی ساعت آنرا نبشت و سترد
چو نیکو نگه کرد و نیکو شمرد
مرا گفت بینم شگفتی بسی
که زینگونه هرگز ندیده کسی

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
کاربرانی که برای این ارسال از sharifi تشکر کرده اند niloofarmehrzamin


niloofarmehrzamin
گرداننده تالار گفتمان
گرداننده تالار گفتمان

وضعيت: آفلاين
24 دي ماه ، 1387
تعداد ارسالها: 2080
امتياز: 4825
تشکر کرده: 697
تشکر شده 1024 بار در 734 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 20 آبان ماه ، 1388 16:40:10    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

جناب شریفی درود بر شما

بسیار شگفت انگیز بود همه ی این نماد های اسطوره ای را می توان بررسی کرد و از آن یافته های تازه ای به دست آورد من در آینده این چکامه ها را بررسی خواهم کرد و نتایج آن را در همین بخش خواهم گذاشت.

فرمند باشید

_________________
آباد باش ای ایران ! آزاد باش ای ایران ! از ما فرزندان خود دلشاد باش ای ایران !

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي
کاربرانی که برای این ارسال از niloofarmehrzamin تشکر کرده اند sharifi


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 20 آبان ماه ، 1388 22:07:24    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

5-گزارش خواب مادر زراتشت
بدان کاین گرامی که در ناف تست
سر و افسر جمله اسلاف تست
درین شب که این خواب دیدی همی
همین رنج و این تاب دیدی همی
ورا پنج مه بود بی چند و چون
برو بیست و سه روز دیگر فزون
چون از تو جدا گردد آن پاک جان
بنازد بدیدار او این جهان
زراتشت فرخ بود نام او
به نیکی برآید سرانجام او
هر آنجا که بدکیش و دین دشمنست
ز اقبال او جمله گردند پست
برآیند ز اول بپیکار اوی
بکوشند بسیار در کار اوی
بسی رنج بینی ز جور بدان
بدان سان که دیدی همی از ددان
سرانجام فیروز و شادان شوی
بدین پور نازاده نازان شوی
دگر آنچه دیدی که آمد بزیر
ز هفتم فلک پر فروغ {و} دلیر
همان شاخ روشن که دیدی همی
کزان تو براحت رسیدی همی
بدان کان بود فره ایزدی[b]
که تا باز دارد ازو هر بدی
دگر آن نبشته که در دست داشت
بدان تخم نیکی بخواهند کاشت
نشانی بود آن ز پیغمبری
کزو خیره باشند دیو و پری
بماند همی در جهان نام او
برآید ز گیتی همه کام او
سه دد را که دیدی همی پایدار
کجا کرد آن شاخ شان خاکسار
مر او را سه دشمن بود بی گمان
کزایشان بتر نبود اندر جهان
بکوشند بر وی نیابند دست
سرانجام واژونه گردند {و} پست
کجا حق پدیدار آید و راه راست
ز باطل سکالان فروغی نخاست
فروغ خور روشن اندر جهان
ز اندودن گل نگردد نهان
بفرزندت آنها سگالند بد
که باشند بی دین و هم بی خرد
یکی شاه باشد در آن روزگار
که دین بهی را کند آشکار
شود یار دین زرتشت حق
پدید آورد کارها را نسق
خنک آن درختی کزین گونه بر
پدید آورد اندرو دادگر
ازین در ناسفته و پور پاک
شگفتی بود از ثری تا سماک
بهشتست پاداش فرمان اوی
بدوزخ بود جان خصمان اوی
ایا کاشکی بودمی آنزمان
فدا کردمی نزد او مال و جان
چو دغدو شنید این سخنهای نغز
چنین گفت کای پیر بیدار مغز
چگونه بدانستی از کار من
که پنجم مهست از گه بار من
چنین گفت دانا کزین روزگار
نگه دار تا وقت زادن شمار
بدانی که من راست گویم همی
سوی راه کژ نپویم همی
حسابم ز احکام و تقویم هاست
بدین گونه در باستان نامهاست
به بینی کزین فر خجسته پسر
چه پیش آردت ایزد دادگر
بگیتی شود کار او داستان
بنازد ازو در جهان راستان
چو بشنید دغدو گزارشن خواب
سوی خانه رفتن گرفتش شتاب
بدادش ز شادی روانرا شراب
دلش شادمان شد چو تشنه زآب
بسی آفرین کرد بر خوابگوی
وزانجا سوی خانه بنهاد روی
بگفتش همه راز با پورشسب
همان مژده بردند زی پیترسب
چو نه مه بر آمد زن نیک نام
همه کار خود را بکردش تمام
چو هنگام زادن فراز آمدش
بدیدار خویشان نیاز آمدش

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: پنجشنبه، 21 آبان ماه ، 1388 13:07:40    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

6- معجزه اول و زادن زراتشت از مادر
بخواندش زنان جهاندیده را
همیدون کسان پسندیده را
بدان تا ورا پیش کاری کنند
مر او را در آن رنج یاری کنند
زنانی که بودند همسایگان
ازین جاودان فرومایگان
گرفته سراسر در و بام او
شدستند گفتی نگهبان او
بدانگه صبح زمان دیمه داد
زراتشت فرخ ز مادر بزاد
بخندید چون شد ز مادر جدا
درفشان شد از خنده ی او سرا
عجب ماند در کار او باب او
وزان خنده و خوبی و آب او
بدل گفت کاین فره ی ایزدیست
جز این هر که از مادر آمد گریست
مر او را نهادند زرتشت نام
شدند آگه از کار او خاص و عام
درست آمد از خواب گو این سخن
پدید آمد از گفته اش اصل و بن
زنانرا حسد خاست از خنده اش
وزان طلعت خواب رخشنده اش
بماندند از اندوه او در هوس
کزین گونه هرگز ندیدست کس
ندانیم ما کاین چه شاید بدنپ
وزین در جهان خود چه خواهد شدن
ندیدند زان گونه هرگز نهال
بخوبی بگیتی نبودش همال
بهشر اندر افتاد یکسر خبر
ازان خنده و خوبی آن پسر
کسی را که ناپاک و بدکیس بود
ازان خنده بر جان او نیش بود
بسی بود جادو در آن روزگار
که جز جادوی شان نبد هیچ کار
در افتاد در جاودان مشغله
روانشان همی سوخت چون مشعله
بگفتند کاین آفت جان ماست
ببایدش کرد از جهان کم و کاست

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: شنبه، 23 آبان ماه ، 1388 21:03:01    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

7-معجزه دویم
یکی شاه بود اندر ایام او
کجا بود دوراسرون نام او
سر جادوان بود و گمراه بود
ز کار زراتشت آگاه بود
که چون او پدید آید اندرجهان
شود جادویها ز عالم نهان
یکی دین پاکیزه پیدا کند
همه جادوان زار و رسوا کند
پذیرند پاکان ازو راه او
به خورشید تابان رسدگاه او
بدانرا بر آرد سراسر هلاک
کند آشکارا یکی دین پاک
چو از زادن او خبر یافت شاه
رخش گشت برگاه مانند کاه
همانگاه بنشست بر پشت اسپ
روان شد بر خانه ی پورشسب
بیامد ببالین آن شیرخوار
رخی دید ماننده ی نو بهار
ازو فر یزدان شده تافته
ز اسرار او شه خبر یافته
ز دیدار او شاه شد چون زریر
یکی را بفرمود کو را بگیر
گرفتند و آن شاه ناپاک وار
گرفتش یکی خنجر آبدار
بدان تا زراتشت را بر دو نیم
کند، دور ماند دل از ترس و بیم
هم اندر زمان خشک شد دست شاه
بفرمان جان پرور نیک خواه
پدید آمد اندر تنش رنج و درد
تو گفتی که با مرگ شد هم نبرد
بنا کام چون شاه رنجور شد
همانگه ز بالین او دور شد
کرا باشد ایزد نگهدار و یار
زهر بد شود جان او رستگار
همه جادوان زار و حیران شدند
وزان کار چون مار پیچان شدند
رفتند از آنجا بفرمان شاه
ز رنجه ی تن شاه و دل پر ز آه

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: يكشنبه، 24 آبان ماه ، 1388 09:32:30    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

8- معجزه سیوم و رستن از آتش
چو افتاد در جادوان شور و شر
برودند زرتشت را از پدر
وزانجایگه سوی صحرا شدند
پس آنگه یکی کوه هیزم زدند
بکردند آن کوه را لاجورد
به نفط سیاه و بگوگرد زرد
یکی آتش زو بر افروختند
زراتشت را در وی انداختند
بفرمان یزدان فیروزگر
مر او را نیامد ز آتش ضرر
همان آتش تیز چون آب شد
بدو در زراتشت در خواب شد
بصحرا چو کردند زان گونه کار
برفتند آن قوم بی زینهار
ببردند مژده بدوراسرون
که شد بخت بد خواه ما سرنگون
یکی آتش تیز افروختیم
بدو در زراتشت را سوختیم
چو آگاه شد مادر زرتشت
ز غم خویشتن را بخواهد کشت
چو دیوانه آمد بصحرا دوان
بدانجا که بد آتش جادوان
بدید اندر آن چهر فرزند خویش
دلش شادمان شد ز دلبند خویش
درفشان ازو فر پیغمبری
چو نور مه و زهره و مشتری
همانگه گرفتش مر او را ببر
دو صد بوسه دادش ابر روی و سر
وزانجا سوی خانه بردش نهان
بدین گونه بودست کار جهان
چنین گوید آن موبد موبدان
نبودست خالی جهان از بدان
و لیکن خداوند پیروزگر
به پاکان و نیکان رساند ظفر
بود یاور حق نگه دار حق
همان به که باشی خریدار حق

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: سه شنبه، 26 آبان ماه ، 1388 21:58:39    موضوع مطلب: 9-معجزه چهارم و رستن اوگاوان پاسخ همراه با اعلان

9-معجزه چهارم و رستن اوگاوان
برآمد برین بر نه بس روزگار
که راز زراتشت گشت آشکار
که آتش برو هیچ کاری نکرد
ببردست مادرش بی رنج و درد
دگره باره جادو و دیو و پری
نمودند جلدی و بدگوهری
دگرباره تدبیر کردند و چار
مگر زو بررند یک ره دمار
ببردند زرتشت را در نهان
بفرمان آن شه سرگمرهان
به جائی که گاوان گذر داشتند
بدان تنگتر راه بگذاشتند
فکندند آن کودک شیرخوار
بدان راه تنگ اندرون زار و خوار
بدان تا چون آیند گاوان ز راه
ورا بسپرند و کنندش تباه
چو کردند آغاز رفتن رمه
بیامد یکی گاو پیش از همه
ز گاوان فزونتر به زور و به تن
چو مهتر کسی بر سر انجمن
دوان شد بر کودک خوب چهر
چو مادر که زی بچه آید بمهر
مر او را میان دو دست و دو پای
همی داشت نیکو به امر خدای
نهشتی که گاوی برو بگذرد
و یا هیچ اندام او بسپرد
چو گاوی بدانسوی کردی گذر
زدی پای تا زو شدی زاستر
یکایک برفتند گاوان براه
چو زین گونه بد جایگاه پناه
همی تا برفتند گاوان ز پیش
نجنبید آن گاو از جای خویش
وزان پس بسوی رمه باز شد
چو بازی کجا سوی پرواز شد
خروشان شده مادر مهربان
همی جست فرزند خود را نشان
چو آگه شد از کار گاوان و راه
بیامد دوان تا بدان جایگاه
و زانجا گرامیش را برگرفت
بسی شکر کرد و سوی خانه رفت
بر آن قوم بی دین و بی زینهارپ
همی کرد نفرین و نالید زار
چنین کرد داند خدای بزرگ
همو را گزین رهنمای بزرگ
نیابی از او به تو فریاد رس
امید دو گیتی بدو دار و بس

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 27 آبان ماه ، 1388 21:52:53    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

10-معجزه پنجم و رستن از اسپان
دگر باره اش چون رسید این خبر
بدوراسرون آن شه بد گهر
که زرتشت از پای گاوان برست
ابی آنکه بر تنش مویی بخست
بجان بر بدش این سخن همچو نیش
یکی چاره ی دیگر آورد پیش
طلب کرد راهی که بد تنگتر
که دارند اسپان بدان ره گذر
بفرمود بردند زرتشت را
فکندند بر راه بر بینوا
بدان تا بریز پی اش بسپرند
چو اسپان بدان جایگه بگذرند
بدینگونه کان شاه فرمان بداد
بکردند ولیکن نگشتند شاد
مر او را بدان رهگذر گله
فکندند و کردند خوار و یله
از آن صعب جایی ز گرمای گرم
دل شیر مردان شد آنجای نرم
چو اسپان بدان ره نهادند سر
یکی مادیان آمد از پیشتر
بفرمان دادار پروردگار
بیامد ببالین آن شیر خوار
باستاد در پیش آن ارجمند
نیامد ز اسپان مر او را گزند
تو گفتی هماییست آن مادیان
همش سایه گستر همش مهربان
دگر باره چون مادر آگاه شد
بگیتی چو دیوانه گمراه شد
بیامد بنزدیک فرزند خویش
دلش گشته از رنج و تیمار ریش
بسی شکر کرد از خداوند پاک
کز اسپان نیامد ورا هیچ باک
دگر باره بردش سوی خان خویش
شب و روز لرزید بر جان خویش
مر او را که یزدان کند رهبری
چه دانند کردنش دیو و پری
اگر صد هزاران ز دیو لعین
بیایند و سازند پیش تو کین
ز نامی که از کام تو بشندند
سراسر ز پیشت هزیمت شوند
پنینست نام خداوند پاک
برآید ز نامش بدان را هلاک

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب


sharifi
جانشین گرداننده تالار
جانشین گرداننده تالار

وضعيت: آفلاين
14 آبان ماه ، 1388
تعداد ارسالها: 654
امتياز: 1511
تشکر کرده: 180
تشکر شده 261 بار در 185 پست


ارسالارسال شده در: چهارشنبه، 11 آذر ماه ، 1388 21:25:15    موضوع مطلب: پاسخ همراه با اعلان

11-معجزه ششم زراتشت رستن او از گرگان
چو دوراسرون بد ، جهشن و پلید
ز گاوان و اسبان خروجی ندید
بدانست کایزد ورا هست یار
ندیدش همی چاره خود بکار
دگر باره زین کار اندیشه کرد
دل خویش ماننده ی بیشه کرد
به آخر بفرمود تا جای گرگ
ببینند و جویند ماوای گل
کجا بچه ی گرگ دارد پناه
بگیرند و بکشند بر جایگاه
زراتشت را زنده آن جا نهند
وگر نیز خواهند کز غم رهند
چو گرگ درنده بیاید ز کوه
بود بچه اش کشته گردد فتوه
زراتشت را بی گمان بر درد
چو گردد گرسنه تنش را خورد
ببردند زرتشت را هم چنان
که فرموده بود آن شه بد گمان
بر کشته گرگان بینداختند
وزان جای گاه باز پس تاختند
نگه کن به تقدیر داد آفرین
همیشه ره داد گیر و گزین
چو رفتند گرگان سوی کوهسار
همه بچه گان کشته دیدند {و} خوار
یکی طفل گریان بدان جای بر
به یک باره زی او نهادند سر
بدان تا مرو را ز هم بر درند
بورزند کینه یکایک خورند
زراتشت فرخ به امر خدای
بزد اندر آن جای گه دست و پای
زدش دست خود را بدان گرگ بر
که می تاختن کرد از پیشتر
دهان بسته شد گرگرا در زمان
به جان یافت زرتشت فرخ امان
ددان دگر جمله گشتند کند
چو آهستگی بود بر گرگ تند
نبینی که چون شاه ترسان شود
تن لشکر از بیم لرزان شود
چنان خواست یزدان که آن تفته دد
بدو مهربان شد نکوشید بد
نشستند چو دایه به بالین او
اگر چه دلی داشت پر کین او
چنین کرد داند خدای بزرگ
که مهر آرد از کین درنده گرگ
پس آن بهتر آید که تو هر زمان
نرانی به جز نام حق بر زبان
چو یک ساعت آن گرگ بر بسته کام
ببالین زرتشت کردش مقام
دو میش دوان آمد از کوهسار
به نزدیک آن معجز روزگار
پر از شیر پستان به کامش درون
نهادند بی رنگ و مکر و فسون
به یک جا که دیدست با گرگ میش
نشسته ببسته ز کین کام خویش
چو بخشایش پاک یزدان بود
دم گرگ با میش یکسان بود
چو بخشید یزدان بر آن پاک جان
نیامد به گرگان مر او را زیان
به نوبت بدادند شیرش تمام
چنین از گه شام تا وقت بام
چو خورشید رخشان بر انداخت تاج
پدید آمد از چشمه ی ساج عاج
شده مادر از درد فرزند زار
دوان گشت بر دشت و بر کوهسار
خروشان و جوشان به هر جای گاه
همی جست نزدیک فرزند راه
ندانست خود کان گرامی کجاست
نه کس نزد او راه بنمود راست
چون آن گرگ را دید بر کوهسر
دوان شد به نزدیک او بی خبر
گمان برد کان گرگ فرزند او
بدرید و ببرید پیوند او
چو فرزند را یافت آن پاک تن
بسی کرد اندیشه با خویشتن
همی گفت ای ایزد دادگر
تو دادی مرا این گرامی پسر
تو بودی نگهدار او از ددان
رهایی ز تو یافت او از بدان
گواهی دهم من که هستی یکی
بدنیا و عقبی نبر تو شکی
پرستش تو را زیبد اندر جهان
چه در آشکار و چه اندر نهان
وزان جای فرزند را بر گرفت
سوی خانه شد ، مانده اندر شگفت
عجب مانده از کار آن گرگ و میش
کجا دید نزدیک ، فرزند خویش
خبر شد سوی جادوان یک سره
که شد رسته از چنگ گرگان بره
زراتشت را آوریدند باز
ز نزدیک گرگان با عزاز و ناز
دگر ره یکی انجمن ساختند
ز هر گونه ای مکر و فن ساختند
بگفتند کاین کار شد خود دراز
نبینم این رنج را چاره ساز
همان به که در کار او بنگریم
وزین رنج روزی مگر برخوریم
یکی مهتری بود بر جادوان
برتروش نام و بلای جهان
بدیشان چنین گفت خود برتروش
ندارید چندین فقان و خروش
که من کار زرتشت دانسته ام
ز هر باب زانچه توانسته ام
به تدبیر ما او نگردد تباه
که یزدانش دارد از هر بد نگاه
کرا فر یزدانی آمد پدید
بدان بسته باشد مر او را کلید
برد بهمن او را به نزد خدای
کند آگه او را ز هر دو سرای
ز پیغمبران خدای جهان
یکی او بود رهنمای جهان
پذیرند ازو رسم و آئین او
بماند ابد در جهان دین او
یکی پادشاهی بود دادگر
که او را کند یاوری در هنر
همی جادوان را شکسته کند
همه کام دیوان گسسته کند
بپرسید باب زراتشت ازوی
که چیزی که دانی مرا باز گوی
چه بینی ز نیک و بد اندر سرش
چه آرد بر او بر همی اخترش
همان خنده در وقت زادن چه بود
بگو گز زیان است و گر هست سود
چنین داد پاسخ برو برتروش
که بیدار دل باش و باز آر هوش
شود پور تو در جهان سروری
که چون او ندیدست کس دیگری
همی سعد گردون بدو ناظر است
همی نیکوی نزد او حاظر است
به نیکی بود خلق را راهبر
به فرمان دادار پیروزگر
همه زند و وستا پدید آورد
به گرد جهان نام او گسترد
بدان را ز گیتی کند جمله پست
نه جادو بماند نه جادو پرست
پذیرد ازو شاه گشتاسب دین
برو خواند از مهر دل آفرین
پدر چون بدانست اسرار او
بدل شادمان گشت از کار او
یکی پیر بود اندر آن روزگار
خردمند و پاکیزه و هوشیار
هر آن پیر را نام برزین کروس
بیامد به هنگام بانگ خروس
سوی خانه پورشسب گزین
چنین گفت با وی که ای پاک دین
زراتشت را آفتاب سپهر
مرا پرورانید باید به مهر
بدارمش همچون گرامی پسر
بدان کژ نگهدارمش از شور و شر
به من ده فرزند شایسته را
بمن بسپر آن جان بایسته را
پدر هم چنان کرد و دادش بدوی
براسود یک چند از گفتگوی
برآمد زراتشت را هفت سال
نگه دار او ایزد بی همال
که باد گزندی بر او بر نجست
ز تیماره ی دیو و جادو برست

_________________
به نام نامی کوروش
و آن آزاده جانانی
که جز بر خاک پردیس جهان
ایران زمین
پیشانی خود را نسائیدند

بازگشت به بالا

رويت مشخصات كاربر ارسال پيغام شخصي بازديد از سايت ارسال كننده مطلب
تمامي مطالب ارسال شده:   
ارسال موضوع جديد   پاسخ به اين موضوع   

   تالار گفتمان هخامنشیان صفحه اول انجمن -> ادب و سروده -> سروده های میهنی

زمان پيشفرض سايت: ساعت گرينويچ + 3.5 ساعت
رفتن به صفحه 1, 2  بعدي
صفحه 1 از 2
  
نام کاربري:      کلمه عبور:     

~ يا ~
عضويت در سايت

  


 


Powered by phpBB © 2001, 2008 phpBB Group

hakhamaneshian.ir,2006-2011 © 


  

PHPNuke Farsi [MT Edition] Project By PHPNuke.ir